• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان پرواز کردن بال می‌خواهد | REIHANE FANAYI کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع REIHANE FANAYI
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 160
  • بازدیدها 5,950
  • Tagged users هیچ

REIHANE FANAYI

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
6/22/19
ارسالی‌ها
1,846
پسندها
26,285
امتیازها
49,573
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
کد رمان: 3193
ناظر رمان: @Dark Shadow
تگ: ویژه

عنوان: پرواز کردن بال می‌خواهد
نویسنده: ریحانه فنایی
ژانر: #تراژدی #عاشقانه #اجتماعی




654245_80792d0aaa95f0cb7d6ce43dafbd8990.jpg


خلاصه:
پرستو با فرارش سختی‌ها را نیز به جان می‌خرد، امّا کاسه‌یِ صبر هم پیمانه‌یِ خودش را دارد و روزی می‌رسد که پر شود! حال چیزی تا آن روز نمانده. سَمیر و پرستو نیمه‌یِ پر لیوان را می‌بینند، امان از آن نیمه‌یِ خالی که کار دست‌شان می‌دهد!
نقد شورا
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/14/18
ارسالی‌ها
2,424
پسندها
35,081
امتیازها
64,873
مدال‌ها
34
400016600391_195721.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

REIHANE FANAYI

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
6/22/19
ارسالی‌ها
1,846
پسندها
26,285
امتیازها
49,573
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:
پرواز کردن بال می‌خواهد،
حال من آن پرستویی‌ هستم که چشم رویِ بال‌هایِ پشتم بسته‌ام،
و در قفسی به سر می‌برم که درش باز است!
این‌جا زنی مبتلا به بیماریِ انکار عاشقانه جان می‌دهد... .
***
هنوز هم از پرت کردنِ دسته گل رز سفیدم پشیمانم. پرت کردن دسته گل برایِ هرکس که در هوا گرفتش، چه رسم مسخره‌ای! پول گل را عروس و داماد می‌دهند، خاطره‌هایِ شبِ رویایی‌شان را با آن گل می‌سازند و در آخر دسته گل از آنِ کس دیگری می‌شود تا بلکه بختش باز شود، انگار پول و خاطره‌هایمان را از سر راه آورده‌ایم!
یاد آن دل و قلوه دادن‌ها به خیر! آن قول‌های شیرین، حرف‌های کلیشه‌ای و خنده‌های از سر خوشی. شاید باید همان‌جا که گفت:
- با من بیا پرستو، به مولی قسم دنیا رو به پات می‌ریزم.
می‌فهمیدم یک جا کار می‌لنگد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANE FANAYI

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
6/22/19
ارسالی‌ها
1,846
پسندها
26,285
امتیازها
49,573
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
با احساس دستی که رویِ بازویم کشیده می‌شود چشم باز می‌کنم. آب دهانم را به آرامی قورت می‌دهم.
- بانو؟ باید وظایفت رو یادآوری کنم، یا خودت پا میشی صبحونه رو حاضر کنی؟
یادآوری‌هایش درد داشت، تا مدّت‌ها ردّشان رویِ بدنم می‌ماند و من باز به سرم می‌زند که کمربندهایش را به دست سطل آشغال بسپارم تا ببینم این‌بار دست به چه چیزی برایِ یادآوری می‌برد!؟
- معذرت می‌خوام.
بلند می‌شوم. صدایِ قیژ مانندی از تخت بلند می‌شود، واکنش من فشردنِ پلک‌هایم رویِ یک‌دیگر است و او فارغ از دغدغه‌هایِ روزمره با نگاهی شیطنت‌آمیز و پوزخندی کنج لبش خیره‌یِ ترسی می‌شود که نسبت به او دارم، پوزخندی تلخ‌تر از زهر... .
موهایم را با دست جمع می‌کنم تا کش ببندم که صدایِ اعتراضش بلند می‌شود.
- نبندشون!
چشمم را به پاهایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANE FANAYI

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
6/22/19
ارسالی‌ها
1,846
پسندها
26,285
امتیازها
49,573
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
این روزها خیلی چیزها مثل قبل نبود، دیگر نشانی از روشناییِ روز در زندگی‌ام دیده نمی‌شد؛ تنها سیاهی بی‌پایانِ نیمه‌ شب بود که سخاوتمندانه خود را در معرض دید قرار داده بود و هر لحظه نقش خودش را پررنگ‌تر می‌کرد. ستاره‌هایِ چشمک زن امّا کور سویِ نور خود را از من دریغ کرده بودند و دیگر انتظاری از ماهِ آسمانِ تیره و تارم نمی‌رفت!
صدایِ سوت کتری در سرم می‌پیچد و من از افکار دامان زده در سرم فاصله می‌گیرم. زیر کتری استیل را کم می‌کنم و قوری سفید ساده را از سر کتری بلند می‌کنم. از کابینت دو لد چوبیِ زیر گاز دو لیوان کمر باریک برمی‌دارم و در را می‌بندم. لیوان‌ها را همان‌طور که او دوست داشت پررنگ و لبالب لیوان‌ها می‌ریزم؛ راه آمده را برمی‌گردم و از کابینت‌های ردیف بالا که ام دی اف سفیدش با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

REIHANE FANAYI

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
6/22/19
ارسالی‌ها
1,846
پسندها
26,285
امتیازها
49,573
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
لقمه‌ای برایِ خود می‌گیرم و برایِ دقیقه‌ای نگاهم را به لقمه‌هایم می‌دوزم، لقمه‌هایی که از نظر او کوچک و خنده‌دار بودند! همان‌طور که لقمه‌های او از نظر من زیادی بزرگ بودند؛ و من هرگز این حقیقت را که ما لقمه‌هایمان را اندازه‌یِ دهان‌مان می‌گیرم مطرح نکرده بودم، درواقع دلم به همین خنده‌هایِ مسخره و بی‌خود خوش بود! امّا حال لقمه‌هایمان هم توان خندیدن‌مان را نداشتند، گرد خاکستر چنان رویِ زندگی‌مان را پوشانده بود که ما حیران و سرگردان به هر ریسمان پوسیده‌ای برایِ برگرداندن آرامش قدیم‌مان، خنده‌هایِ شیرین‌مان و خوش‌بختی‌ای که تا زیر دندن‌مان مزه کرد از هم دریغش کرده‌ایم، چنگ می‌اندازیم. ما آب در هاونگ می‌کوبیدم و خود بی‌خبر بودیم.
قندی کوچک را بر حسب چایی‌ام از قوطی پلاستیکی روبه‌رویم که به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANE FANAYI

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
6/22/19
ارسالی‌ها
1,846
پسندها
26,285
امتیازها
49,573
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
به محض خروجش از خانه با کش قیطانیِ مشکی دور دستم موهایِ بلندم را می‌بندم. لیوان چایَم را برمی‌دارم و تا آخرش سر می‌کشم. میز را جمع می‌کنم و به آشپزخانه کوچک که در طول روز تمام وقتم در آن می‌گذشت نگاهی گذرا می‌اندازم. کابینت‌های ام دی اف اطراف سینک باد کرده بودند، و حال که به اوضاع‌شان نگاه می‌کنم یاد آن زمان‌ها که حاج خانم تأکید داشت وقتی کار می‌کنم اگر جایی خیس شد سریع خشکش کند می‌مانم؛ انگار هیچ‌یک از کارهایش جز سرکوفت زدن به من بی‌حکمت نبود! از کابینت‌ها می‌گذرم و با رضایت به گاز کوچک‌مان که هم خودش و هم فر پایینش از تمیزی برق می‌زد لبخند می‌زنم. تلفن را از رویِ اُپِن برمی‌دارم و شماره‌اش را که سیو شده بود می‌گیرم؛ در همان حین نگاهم را به میزهای عسلی خانه می‌دوزم، دورشان چوبی فندقی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANE FANAYI

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
6/22/19
ارسالی‌ها
1,846
پسندها
26,285
امتیازها
49,573
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
دلتنگم، برایِ عطر گل محمدی پیراهن مادرم، برایِ گل‌هایِ محمدی‌ای که معتقد بودم آن‌ها بویِ مادرم را به خود گرفته‌اند نه مادرم بویِ آن‌ها را! هرچه که بود اعتقاداتم به این شکل بودند و مادر و پدرم تنها در برابرشان لبخند می‌زدند، به اعتقادات دیگران توهین نکردن را بلد بودند. کاش کمی هم من را، قلبِ بی‌قرارم را و احساساتی را که توان سرکوب کردنشان را نداشتم درک می‌کردند!
***
نگاه به ساعت و پاندول‌هایِ بی‌روحی دوخته بودم که از یک‌دیگر سبقت می‌گرفتند. بی‌روح بودند و حرکت می‌کردند، چه شباهت شگفت‌آوری با منی داشتند که مرده‌ای متحرک بودم، جانِ آن‌ها باتری‌شان بود و جان من قلبی که اصرار عجبی به تپیدن داشت.
صدایِ زنگِ پی‌درپی درِ خانه چشم‌هایم را از حرکت عقربه‌های ساعت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANE FANAYI

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
6/22/19
ارسالی‌ها
1,846
پسندها
26,285
امتیازها
49,573
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
صدایِ لژ صندل‌هایِ سفیدم بر سرامیک‌های قسمت‌هایی که فرش به آن‌ها نرسیده بود، حضورم را پیش از دیده شدنم در هالِ خانه اعلام می‌کند، و حال آن‌ها با نگاهی منتظر و لبخندی کنج لبم خیره‌ام شده‌اند. منتظر من بودند یا چیزی برای خوردن را دیگر خدا می‌داند!
سمت برادرش که جایِ لبخند اخم رویِ صورتش نشانده بود و این اخمِ حقیقی میان این‌همه لبخند دروغین عجیب تو ذوق می‌زد، می‌روم. کمی خم می‌شوم و با گشاده‌رویی می‌گویم:
- بفرمایید.
چشم‌هایش عوض نگاه کردن به شربت‌ها پی پیشانی‌ام است. همان‌جایی که سَمیر چند شب پیش یادگاری‌ای رویَش به جا گذاشته بود و آخرسر این یادگاری سرباز کرد و مجبور به بخیه زدنش شدیم!
- ممنون میل ندارم.
به لبخند رویِ لبم عمق می‌بخشم، از کمرم که با خم بودن طولانی مدّت درد گرفته بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

REIHANE FANAYI

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
6/22/19
ارسالی‌ها
1,846
پسندها
26,285
امتیازها
49,573
مدال‌ها
34
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
جان که می‌گوید حال و هوایم ابری می‌شود، از آن ابرهایِ سیاهی که مادرم با دیدن‌شان بارانی بودن آن روز را تضمین می‌کرد. ساحل پاهایش را روی یک‌دیگر می‌اندازد و با دستش قفل‌شان می‌کند. لبخند تلخ رویِ لبش عمق می‌گیرد، نگاه از من می‌گیرد و به سَمیر که روبه‌رویش نشسته بود نگاه می‌کند.
- حرف‌هایِ زنونه می‌زدیم.
حرف‌هایِ زنانه! بهانه‌ای تکراری که هربار ساحل به زبان می‌آورد و سَمیر را از خیر ماجرا می‌گذارند. به طرفش برمی‌گردم. روبه‌رویش قرار می‌گیرم و درحالی که خم می‌شوم بی‌هیچ حرفی به لیوان‌ها نگاه می‌کنم تا یکی را بردارد. کمی به جلو خم می‌شود، دستش را دراز می‌کند و من چشم‌هایم را سرگرم دید زدنِ رگ‌های بیرون زده از دستش می‌کنم. در همان حین که در دسترس‌ترین لیوان را برمی‌دارد آرام امّا غضبناک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا