کامل شده رمان سراب رد پای تو | مریم علیخانی کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
396
امتیاز
12,063
کد رمان: 1155
ناظر رمان: AFSOON
ویراستار: I.yasi



نام رمان: سراب ردپای تو
نام نویسنده: مریم علیخانی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
سطح: برگزیده



خلاصه:
اين داستان در مورد زندگي دختري است به نام ليلي كه برعكس دخترهاي هم سن و سالش، خلقيات كاملا مردانه دارد.
داستان، آينده‌ی او را به تصوير مي‌كشد و مرتب به گذشته‌اش سر مي‌زند تا خواننده را با مسير زندگي او آشنا كند. مسيري پر رنج و بسيار عبرت آموز كه ليلاي قصه ما رابه قهقرا مي‌كشد و بعد در مسیری قرار می‌دهد تا در اين مسير روحش صیقل بخورد و رازهايي را كشف كند که این روح زخمی و عاصی را به جایگاه رفیع انسانیت برساند!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FATEMEH_R

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
عضویت
3/31/17
ارسال ها
585
امتیاز
4,073
محل سکونت
پاریس کوچولو



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
396
امتیاز
12,063
مقدمه:
تنهایی، چون تبری تیز و برنده، روزی ریشه‌هایت را قطع خواهد کرد. روزی که حس کنی تنها هستی، دردی را در رگ و پی‌ات لمس خواهی کرد که تا به خودت بیایی تو را از پای خواهد انداخت.
آری دوست من، تنهایی چنان موریانه‌ای موذی از درون خالی‌ات می‌کند تا به یک‌باره فروریزی!
پس آن روزی که هیچ کس کنارت نبود، هیچ گوشی محرم شنیدن حرف‌هایت نبود و هیچ دلی حوصله‌ی تنهایی‌هایت را نداشت، به سوی آسمان سر بلند کن و با تمام وجود بگو هنوز خدا هست!
***
سراب رد پای تو
•فصل اول•

پك عميقي به سيگارم زدم و نگاهي به ورق‌هاي پاسوری كه در دستم بود انداختم. آن‌ها را بُر ُزدم و حسابي زير و رو كردم و جلوي چشمان درشت و مشكی مشتری گرفتم و گفتم:
-يكی رو بِكِش!
وقتي می‌خواهي براي كسی فال بگيری و در اين كار موفق باشی بايد سعي كنی طرف مقابلت را خوب ورانداز كني. اگر آدم شناس خوبي باشي، با يك نگاه عميق به چهره‌ی فرد مي‌تواني بسياري از خصوصيات روحي و رواني‌اش را دريابي و اينجاست كه بايد ضربه‌ی دوم را بزني.
با گفتن اين خصوصيات فرد را خود به خود مجبور مي‌كني تا با تو همراه شود و اسرارش يك به يك آشكار خواهد شد؛ آن وقت است كه بايد به آن شاخ و برگ بدهي و همه‌ی موضوعات را با آب و تاب به خوردش داد!
نگاه عميقي به صورت و علي الخصوص چشم‌هايش انداختم و دستان لرزانش كه آس خشت را بيرون مي‌كشيد. ورق را از او گرفتم و روي ميز گذاشتم و با اشاره سر به او فهماندم تا ورق ديگري بكشد. هفت برگ كه كامل شد و آن‌ها را چيدم، چند لحظه روي تماشاي ورق‌هايي كه كشيده بود تمركز كردم و بعد دوباره به چهره‌ی دختر جوان خيره شدم و پرسيدم:
-خيلي دوستش داري؟
با صداي لرزان جواب داد:
-كي رو؟
اين ترس و طفره از جواب صريح، خبر از آن مي‌داد كه در رابطه‌اي با شك و ترديد به سر مي‌برد. نگاهي گذرا به ورق‌ها انداختم و گفتم:
-پسر جواني با قد بلند كه توي اسم يا فاميلش حرف الف داره!
گل از گُلش شكفت و با اشتياق سر تكان داد. به هدف زده بودم. پس حالا نوبت شاخ و برگ دادن موضوع بود.
-اگر دوستش داري، دو راه بيشتر نداري؛ يا احتياط كن و مواظب اطراف باش، يا اگر اهل صبر و تحمل نيستی تمومش كن!
پُك آخر را به سيگار زدم و فيلترش را در جاسيگاري كريستال كنار دستم له كردم كه نگاهم به صفحه‌ی موبايل افتاد كه مرتب خاموش و روشن مي‌شد.
آهو تنها كسي بود كه هروقت تماس مي‌گرفت بي درنگ جواب مي‌دادم. انگشتم را روي صفحه كشيدم و جواب دادم:
-جانم مهربون من؟
-سلام، چه خبر؟ مشتري داريم؟
خنديدم و جواب دادم:
-شما نه، ولی من هميشه یه مشتري دارم!
با خنده جواب داد:
-باز كي رو گذاشتی سركار، داری فال مي‌گيری؟
بلند خنديدم:
-كار خلق خدا رو راه مي‌ندازم، جانم!
-پس يه نگاهي هم به ساعت بنداز، يك ربع ديگه بچه‌هات از مدرسه تعطيل ميشن نمي‌خواي بري دنبالشون؟
نگاهي به ساعت ديواري انداختم.
-پس تو زودتر برگرد، بيا آرايشگاه تا من كم كم آماده بشم كه برم.
با تعجب پرسيد:
-مگه آرزو نيست؟
نفس عميقي كشيدم.
-نه بابا، باز اون توله سگش گند زده توي مدرسه با بچه‌ها دعوا كرده، زدن سرش رو شكوندن. رفته درمانگاه سر وامونده‌ی اون رو بخيه كنه!
با ناراحتي جواب داد:
-اه اه، اون پسر بميره كه اين بيچاره از دستش آسايش نداره! خيلی خب، من تا ده دقيقه ديگه اونجام.
با لحن مضحكي آرام گفت:
-شما به مشتريت برس، من زود ميام!
خنديدم و گفتم:
-خيالت تخت، منتظرتم.
گوشي را كه قطع كردم. دختر جوان مقابلم از وقفه‌اي كه در كارش افتاده بود حسابي كلافه به نظر مي‌رسيد. براي آنكه بتوانم كاملا اغوايش كنم گفتم:
-یه كم صبر كن تا من دوباره روي ورق‌ها تمركز كنم. شما هم لطفا قهوه‌اي رو كه برات ريختم بخور تا من بتونم همه چيز رو كامل‌تر بهت بگم.
با قيافه‌ی احمقانه‌اي كه به خود گرفته بود لاجرعه محتويات فنجان را سر كشيد. يك سري خزَعبلات سر هم كردم كه اتفاقا بسيار مورد توجهش قرار گرفت!بيست هزار تومن از او گرفتم و در كشوي ميزي كه پشت آن نشسته بودم گذاشتم.
دخترکِ ساده لوح، در حال خارج شدن از آرايشگاه بود كه آهو در آستانه در ظاهر شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
396
امتیاز
12,063
آهو نگاه متعجبش را به سر تا پای دخترك كه در حال خروج از در بود انداخت. مي‌دانستم اصلا از اين جور آدم‌ها خوشش نمي‌آيد و آن‌ها را بي‌اراده و بدون اعتماد به نفس مي‌پندارد ولي به نظر من، همه جور آدمي بايد در اين دنيا وجود داشته باشد. اگر همه ايده‌آل بوديم من حالل چطور بايد امرار معاش مي‌كردم؟!
زير چشمي هردو را نگاه كردم و لبخند ماسيده بر لبم را تحويل آهو دادم كه داشت روی كاناپه نزديک ميز مديريت كه من پشت آن نشسته بودم ولو مي‌شد. دست‌هايش را پشت گردنش قلاب كرد و پوزخندي نثارم كرد و گفت:
-ليلا براي اين بدبخت چي سرهم كرده بودي كه داشت مثل خل و چل‌ها با خودش حرف مي‌زد؟
خنديدم و پول‌هايي را كه از دخترک گرفته بودم از كشو ميز بيرون آوردم و در هوا تكانشان دادم و گفتم:
-ول كن بابا، يه چيز گفتم كه بره بچسبه به زندگي بي دردسرش و اون‌قدر دنبال اين پسرهاي آويزون كه نمي‌تونن دماغشون رو بالا بكشن نباشه. مهم اينه كه بيست تومن كاسب شديم!
سري تكان داد و با چشم‌هاي درشت و عسلي رنگ زيبايش نگاه پر مهري به من انداخت و لبخند گرمي زد
-امان از دست تو، مي‌ترسم عاقبت كار دست خودت بدي. يه جوري كه هم در اين‌جا رو تخته كنن، هم خودت به دردسر بيفتی!
-نفوس بد نزن، خدا به دل آدم‌ها نگاه مي‌كنه و بهشون روزي ميده. من دارم براي دوتا بچه روزي مي‌برم براي هيچ‌كس هم بد نمي‌خوام پس اتفاقي نمي‌افته نگران نباش.
-چي بگم؟ من امروز مشتري ندارم؟
من و آرزو و آهو در يك آرايشگاه زنانه كار مي‌كردیم. البته آرزو، صاحب آرايشگاه بود ولي همه كارها را آهو انجام مي‌داد و من هم براي مشتری‌هاي خاص فال مي‌گرفتم و ماساژ ريلكسي انجام مي‌دادم و آخر هر هفته هم هركس درصدي از اين درآمد را كه سهمش بود دريافت مي‌كرد. نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
-دخترِ خانم اسدی زنگ زد، ساعت يك مياد براي كوتاهي!
سيم لپ تاپ را كه روي ميز بود از شارژ در آوردم به سمت خودم چرخاندم و مشغول چرخيدن در ليست ترانه‌هايش شدم و بالاخره روي ترانه محبوبم پلي كردم.
داغ دلم داره تازه میشه قراره بازم ببینمش
فک نکنم طاقت بیارم این دفعه میمیرم از غمش
همون که رفت و دلمو شکست
رفت و رو اشکام چشاشو بست
همون که دلتنگشم همش
داغ دلم داره تازه میشه
بازم چه خوابی دیده برام
چه نقشه ای باز کشیده برام
قراره باز چی سرم بیاد
این دفعه از جونم چی میخواد
داغ دلم داره تازه میشه
خاطره هاش یادم نمیره
میترسم این بار ببینمش
دوباره دستامو بگیره"
يک سيگار ديگر روشن كردم و با ولع به آن پک زدم و دودش را از بيني و دهانم حلقه كنان بيرون دادم و با صداي بم و خش دارم شروع به زمزمه كردن ترانه كردم. آهو چپ چپ نگاهم كرد و گفت:
-باز سيگار روشن كردي؟
تلخ خندي تحويل دادم.
-از صبح دوتا بيشتر نكشيدم.
با انگشت‌هايش عدد دو را نشانم داد و گفت:
-فقط دوتا؟ آخي، چقدر كم! با اون قلب داغونت پشت هم داري سيگار مي‌كشي. بابا فكر اون دوتا طفل معصوم باش! بابا كه ندارن، اينم از ننه‌شون...
آه كشيدم.
-خيلي وقته ننه هم ندارن... نترس، اين قلب من پرروتر و بي غيرت‌تر از اين حرف‌هاست كه با اين چيزها از پا دربياد.
جمله‌ام در ذهنم تكرار شد. يادم آمد خيلي پيش‌ترها عين همين جمله را گفته بودم. خاكستر سيگار را در جاسيگاري با ضربه‌ای كه با انگشتانم به سيگارم زدم تكاندم.
***
لاله دوان دوان از اورژانس بيمارستان سمت حياط آمد و درست كنار نيمکتي نشست كه من نشسته بودم و زل زد به سيگاري كه دستم بود.
-تو از كي سيگار ميكشي ليلا؟ قهرمان بسكتبال رو چه به سيگار؟
چشمانم از فرط گريه مي‌سوخت و با زحمت باز نگه‌شان داشته بودم. نگاه غم انگيزم را به چشم‌هاي منتظرش دوختم. با صدايي گرفته گفتم:
-مگه اوني كه الان روي تخت بيمارستان خوابيده قهرمان بسكتبال نبود؟ از اون هيكل ورزشي كه همه دخترها خودشون رو براش مي‌كشتن فقط دو متر قد مونده كه يه پوستِ خشكيده روش رو گرفته.
دوباره بغض كردم. اشكم با خاكستر سيگارم هم زمان روي زمين ريختند. با صدايي كه از گريه لرزان شده بود گفتم:
-من اينجا دنبال چي اومدم لاله؟
بغلم كرد و سرم را روي شانه‌اش فشار داد و گفت:
-با خودت اينجوري نكن، به خدا قلبت وامي‌ایسته ها!
با هق هق جواب دادم:
-نترس اين قلب وامونده‌ی من پرروتر و بي‌غيرت از اين حرف‌هاست كه دوام نياره...!
***
با صداي آهو به خودم آمدم.
-ليلا، كجا سير مي‌كني؟
آه سردي كشيدم و سيگارم را در جاسيگاري خاموش كردم و به رويش لبخند زدم.
-ياد قديما افتادم، ولش كن، بي‌خيال دختر!
-تو مگه نمي‌خواستي بري دنبال بچه‌ها؟ داره دير ميشه‌ها، الان ديگه زنگشون خورده حتما.
گوشي تلفن را برداشتم و همان طور كه شماره‌ی خانه را مي‌گرفتم جواب دادم:
-زنگ مي‌زنم زري بره دنبالشون، حوصله ندارم.
-بابا اين خواهر تو چه گناهي كرده هر روز بايد بره دنبال بچه‌هاي جناب‌عالي و ببرشون خونه؟
ابرو بالا دادم و گفتم:
-نگران نباش. اين جماعت اگر تا آخر عمرشون هم به من خدمت كنن جبران ظلم‌هايي كه در حقم كردن رو نمي‌كنه.
عادت نداشت در زندگي ديگران سرك بكشد و تا كسي خودش چيزي نمي‌گفت دخالتي نمي‌كرد؛ براي همين ساكت شد و بحث را عوض كرد.
-آرزو پس كي مياد؟
-چه مي‌دونم بابا،‌ اونم ما رو گير آورده...
داشتم با تلفن حرف مي‌زدم كه دختر خانم اسدي كه نامش سميرا بود از راه رسيد و آهو تا من مشغول حرف زدن بودم مثل برق و باد موهايش را همان طور كه او خواسته بود كوتاه كرد.
وقتي تلفنم تمام شد از من خواست تا موهاي خيس او را سشوار كنم. سميرا با رضايت كامل پشت ميز مديريت ايستاد و سي تومان به آهو داد و خيلي زود بيرون رفت. آهو خنده رضايت بخشي كرد و گفت:
-خداروشكر، اينم دشت امروز!
-بذار آرزو برگرده ببينيم با اون لگنش امروز مي‌تونيم بريم بيرون يه دوري بزنيم؟ اين پولم به بهانه سلامتي شازده پسرش و شيريني خريد ماشينش ازش بگيرم و يه بستني حسابي بخوريم.
آهو بلند خنديد.
-باز يه مشتري اومد تو براي آرزوي بدبخت نقشه كشيدي؟
خنديدم.
-خيالت راحت، از من و تو بدبخت‌تر پيدا نميشه، دلت به حال كسي نسوزه قربونت برم كه دلت رو مي‌سوزونن.
ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود كه آرزو خانم بالاخره تشريف آوردن و بعد از كلي غرغر و گله و شكايت از دست پسر كوچكش بالاخره بعد از اينكه شنيد امروز هفتاد تومن دشت كرديم نيشش تا بناگوش باز شد و دندان‌هاي زرد و درشتش را به نمايش گذاشت و خنده‌اي از سر رضايت تحويل هردويمان داد. چشمكي به آهو زدم و شروع كردم به كار كردن روي مخ آرزو و مجبورش كردم تا آرايشگاه را ببنديم و برويم بيرون و سه تايي بستني بخوريم. هرسه كلي جلوي آيينه‌ها با لباس‌هایمان ور رفتيم و با خنده و شوخي خارج شديم. آهو با ديدن رنوي مدل پايين و قراضه آرزو نتوانست جلوي خنده‌اش را بگيرد. دستش را جلوي دهانش گذاشت و گفت:
-آخي، آرزو، من ميگم هر روز توي راه كه مياي آرايشگاه دوتا مسافر هم بزن كه سر ماه با پولش اين جلوي ماشينت رو بديم صاف كاري، بدجور داغونه ها!
بلند بلند خنديدم. آرزو لـب و لوچه‌اش را كج كرد و گفت:
-خداروشكر همين هم داريم!
استارت كه زد صداي قارقار وحشتناكي از موتور ماشين بلند شد نتوانستم جلوي خنده‌ام را بگيرم. ميان خنده به او گفتم:
-كاش داداشت حالا كه زحمت كشيده يه كم بيشتر مايه مي‌ذاشت يه چيز درست و حسابي برات مي‌گرفت!
خودش هم خنده‌اش گرفت.
-خدا خيرش بده! حالا همينم غنيمته!
سر در گوش آهو فرو بردم و گفتم:
-آخه بدبخت داداشه ترسيده بهتر از اين بخره بزنه داغونش كنه، نمي‌دوني چه دست فرمون افتضاحي داره!
هنوز حرفم را كامل نکرده بودم كه صداي ترمز ماشيني كه با فاصله كمي جلوي ماشين آرزو كه داشت از پارك خارج مي‌شد در گوشمان پيچيد و صداي فرياد اعتراض آرزو بلند شد. راننده بيچاره با داد و فرياد او سريع از مهلكه گريخت. آرزو با قيافه‌ی حق به جانب به پشتي صندلي‌اش تكيه داد و همان طور كه به پشت سر نگاه مي‌كرد و دنده عقب مي‌رفت با همان دلخوري و عصبانيت گفت:
-مرتيكه انگار كوره! پيچيده جلوي من يه چيز هم طلبكاره؟
آهو بدون اين كه نگاهش كند خيلي جدي جواب داد:
-معلوم نيست كي به اين احمق گواهي نامه داده كه هنوز نمي‌دونه حق تقدم با قطاره نه اتومبيل ايشون!
با تيكه‌اي كه آهو به صداي موتور ماشين آرزو انداخته بود از خنده چنان ريسه رفتم كه بي اختيار همگي حتي خود آرزو خنديدیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
396
امتیاز
12,063
به بستنی‌های رنگارنگ پشت ویترین زل زده بودیم و با علاقه مشغول انتخاب طعم‌های بستنی ایتالیایی بودیم. مردی که پشت دخل ایستاده بود، قاشقک مخصوص بستنی را سمت یخچال برد و رو به ما پرسید:
-خانم‌ها، چند تا اسکوپ بذارم؟
نگاه پرسشگرایانه‌ام را به آهو دوختم و با اشاره همان سوال را تکرار کردم. بدون این‌که آرزو متوجه شود، پنج انگشتش را نشانم داد و من با قیافه ای جدی صدایم را صاف کردم و جواب دادم:
-پنج اسکوپ لطفا!
مرد متعجبانه عینکش را از روی بینی بالا زد و مشغول ریختن بستنی در ظرف‌ها شد. سرم را به گوش آهو نزدیک کردم و آرام گفتم:
-پنج تا زیاد نیست؟ خفه می‌شیم که این‌قدر بستنی بخوریم!
خنده محوی کرد و با شیطنت جواب داد:
- یه مو از خرس کندن غنیمته، اینی که من می‌بینم دفعه اول و آخرشه که از این دست و دلبازی‌ها می‌کنه، به زور هم شده بخور تا حالش جا بیاد!
سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
-راست میگی، به زور همش رو می‌خوریم!
گردن‌هایمان را در شانه فرو بردیم و ریز خندیدیم. بستنی‌ها را گرفتیم و سوار ماشین شدیم. آرزو بیرون از اتومبیل مشغول حساب و کتاب با مغازه‌دار بود. کمی به سمت صندلی عقب خیز برداشتم و به آهو که داشت به زور بستنی‌ها را می‌بلعید نگاهی انداختم و خنده‌کنان گفتم:
-خدایی خیلی زیاده، هرچی می‌خورم تموم نمیشه. اومدیم پدر آرزو رو دربیاریم بابا و ننه‌مون اومد جلوی چشممون!
آهو از خنده ریسه رفت و همان طور که از شیشه آرزو را تماشا می‌کرد که داشت پول بستنی را می‌داد با دست از پشت شیشه به او اشاره کرد و به من گفت:
-تو رو خدا نگاه کن چه جوری داره به یارو پول میده؟ انگار از گوشه دلش کنده میشه. باور کن تا حالا صد دفعه با خودش گفته کوفتتون بشه!
بلند خندیدم و سر جایم مرتب نشستم و زیر ل**ب گفتم:
-داره میادصاف بشین، به روی خودت هم نیار!
با هر بدبختی بود کل محتویات ظرف‌هایمان را خوردیم و سر راه آهو را به خانه رساندیم و من هم جلوی خانه پیاده شدم و از آرزو تشکر کردم. حوصله خانه رفتن نداشتم هرچقدر در آرایشگاه کنار هم خوش بودیم و غم دنیا یادم می‌رفت وقتی به خانه برمی‌گشتم انگار همه‌ی غصه‌های گذشته و حال بر سرم آوار می‌شد. با پا چند دمپایی که جلوی در بود کنار زدم و کفش‌هایم را در آوردم. صدای بازی و داد و فریاد بچه‌ها کل آپارتمان را برداشته بود و همین طور صدای مادرم که یکی یکی نام‌هایشان را با فریاد بر زبان می‌آورد. در را که باز کردم سامان، پسر زری فریاد زد:
-بچه ها مامانتون اومد، بیچاره شدیم خاله لیلا اومد!
گوشش را گرفتم و آرام پیچاندم.
-توله سگ مگه من لولوام که اینجوری رم کردی؟
-آی آی، خاله ولم کن. به خدا من پسر خوبی بودم؛ این کیاوش و کیانوش همش مامانی رو اذیت می‌کردن.
گوشش را ول کردم و لپش را کندم و بوسیدم و گفتم:
-همتون لنگه همید!
بوی کتلت سرخ شده مادر همه خانه را برداشته بود. از آشپزخانه با همان برگردان مخصوص کتلت سرخ کردنش که در دستش می‌فشرد بیرون آمد و و نگاهی به ساعت که هشت را نشان می‌داد انداخت و رو به من گفت:
-چه عجب دختر تو یه بار زود اومدی!
تا خواستم جوابش را بدهم زری با آن هیکل چاقش سلانه سلانه از اتاق بیرون آمد و با کنایه گفت:
-چه فایده، حالا این یه شب هم زود اومد؟ شما اگر به فکرش هستید بگید از فردا چی کار کنه؟
روی پاشنه چرخیدم و به سمت زری برگشتم اما حس کردم مادرم با اشاره سر و چشم او را مجبور به سکوت کرد.
-چی میگی گرد قلمبه؟ مگه فردا چه خبره؟
برایم شکلک در آورد و رو به مادرم که هم‌چنان مشغول ایما و اشاره بود با دلخوری گفت:
-چیه مامان اون‌جا واستادی هی ادا در میاری؟ خب بالاخره باید بهش بگید دیگه!
مادرم فریاد زد:
-ای لال بمیری تو دختر، بذار از راه برسه، یه چیز بخوره خستگیش در بیاد. بعدا می‌گیم. حالا همین الان باید شروع کنی به نطق کردن؟
گیج و هاج و واج نگاهشان می‌کردم و از حرف‌هایشان سر در نمی‌آوردم. زری صورتش را جمع کرد و دستش را در هوا چرخاند و گفت:
-مامان جان خواهش می‌کنم ادای مادرهای دلسوز و مهربون رو در نیار لطفا! همین شماها بودید که بدبختش کردید و فرستادینش اون سر دنیا…
سامان بی مقدمه به میان حرفشان دوید و با همان آوای کودکانه‌اش از گوشه خانه به سمت من دوید و گفت:
-خاله، فردا دایی علی و دایی حمید می‌خوان بیان! بهم گفت یه عالمه برات سوغاتی میارم اما برای کیانوش و کیاوش هیچی نگرفتم!
با دست از خودم دورش کردم و با دلخوری گفتم:
-کیانوش و کیاوش خودشون همه چی دارن، نمی‌خواد کسی چیزی براشون بگیره.
چشم غره‌ای به مادرم رفتم و گفتم:
-آهان پس معلوم شد دعوا سر چیه! دردونه‌هات دارن میان من باید فلنگ رو ببندم و گورم رو گم کنم که یه وقت با دیدن من خاطر آقازاده‌ها مکدر نشه!
پدرم که تا آن موقع در اتاق مشغول تماشای تلویزیون بود از اتاق بیرون آمد و به جای مادرم جواب داد:
-چه خبره این‌قدر سر و صدا کردید نفهمیدم اصلا اخبار چی گفت.
مادرم چشم غره‌ی غلیظی نثارش کرد و گفت:
-توام که همه دردت اخبار گوش کردنه!
با غیض سمت اتاق رفتم و کاپشن‌ها و کیف‌های مدرسه بچه‌ها برداشتم و به سمتشان انداختم و فریاد زدم:
-زود بپوشید راه بیفتید!
زری کاپشن‌ها را از روی زمین برداشت و گفت:
-باز دیوونه شدی؟ کجا می‌خوای بری این وقت شب؟
دست بچه را که مشغول گریه کردن بودند گرفتم و به سمت در خروجی رفتم که مادرم خودش را جلوی در انداخت و دو دستش را جلوی در گرفت و فریاد زد:
-به خدا اگه بذارم بچه هام رو ببری. خودت هر گوری میری برو ولی حق نداری بچه‌ها رو ببری!
دستش را پس زدم و همان طور که بچه‌ها را کشان کشان از پله‌ها پایین می‌بردم گفتم:
-می‌ریم به جهنم، می‌ریم به درک، هرجا برم یتیمام هم با خودم می‌برم! به شما هیچ ربطی نداره!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
396
امتیاز
12,063
كياوش بلند بلند گريه مي‌كرد و من محكم دست هردو فرزندم را در دست مي‌فشردم و از پله‌ها پايين مي‌بردم. داخل كوچه كه شديم زري پشت سرمان دوان دوان خودش را به بچه‌ها رساند و سعي كرد دست كياوش را از دستم بيرون بكشد.
-ليلا خجالت بكش، اين وقت شب بچه‌ها رو كجا داري مي‌بري؟
كياوش هق هق كنان به زري گفت:
-خاله تو رو خدا توام بيا بريم، سامي هم بيار!
چپ چپ نگاهش كردم و محكم به سمتم خودم كشيدمش.
-تا الان داشتي با سامي دعوا مي‌كردي، حالا سامي رو مي‌خواي؟
بي چاره بچه معصومم از ترس بغضش را فرو داد و ساكت شد. زري با دست محكم به شانه‌ام كوبيد و حرفش را تكرار كرد.
-با تواَم، ميگم اين وقت شب كجا داري ميري؟
-ولم كن زري، برگرد برو پيش بچه‌ات به تو ربطي نداره، هرچي باشه من ازت بزرگ‌ترم، پس دخالت نكن لطفا.
گوشي موبايلم زنگ خورد و چند بار نام ماني روي صفحه موبايلم خاموش روشن شد. سعي كردم آن را از زري پنهان كنم اما فضول‌تر از آن بود كه بشود چيزي را از او پنهان كرد. مخصوصا گردنش را دراز كرد سمت گوشي و با ديدن نام ماني محكم به گردنم كوبيد.
-خاك بر سرت ليلا ، ماني با تو چي كار داره اين وقت شب كه بهت زنگ ميزنه؟ آخرش تو با اين كارهات هم گند ميزني به زندگي خودت هم من رو بدبخت مي‌كني.
رد تماس دادم و با عصبانيت سمت زري برگشتم.
-نترس امير جونت تو رو تحت هيچ شرايطي ول نمي‌كنه، هرچي بدبختيه مال منه!
-تو چرا با من جنگ داري؟ براي خودت ميگم نفهم، اون مادر فولاد زره‌اش اگر بفهمه قيامت مي‌كنه. هفت ساله خون من رو توي شيشه كرده سايه‌ام رو با تير ميزنه اونوقت انتظار داري تو رو هم بگيره براي اون يكي پسرش لابد يه عروسي مفصل هم براتون بگيره؟!
انگشتم را روي بيني گذاشتم و با دست دهان زري را گرفتم و گفتم:
-هيـس، خواهشا جلوي بچه‌ها دهن گشادت رو ببند!
زري كه داشت خفه مي‌شد با اشاره سر به من فهماند كه ديگر چيزي نخواهد گفت. دستم را از جلوي دهانش برداشتم و دوباره با بچه‌هايم راهي شدم. از پشت سر داد زد:
-لااقل بگو كدوم گوري داري ميري؟
بدون اينكه برگردم بلند گفتم:
-قبرستون!
زري نااميدانه و دست خالي به خانه برگشت. به سر كوچه كه رسيديم تازه به اين فكر افتادم كه حالا با تو تا بچه واقعا بايد اين وقت شب كجا بروم؟
آه بلندي كشيدم. با آنكه رابطه‌ام با آهو خيلي خوب بود ولي او يك دختر مجرد بود. من نمي‌توانستم اين ساعت شب از او بخواهم تا جايي هم به من و فرزندم در خانه شان بدهند، اصلا دلم نمي‌خواست حتي پدر و مادرش بدانند كه من مطلقه هستم چه رسد به آنكه با چنين كاري سبب شود تا هزار جور فكر غلط در سرشان بيفتد و با آن مرا قضاوت كنند. چاره‌اي نداشتم جز اينكه به آرزو زنگ بزنم كه وضع زندگي او هم دست كمي از من نداشت. از ليست مخاطبين شماره‌اش را پيدا كردم و كليد تماس را از روي گوشي لمس نمودم. بعد از دو بوق فوري جواب داد:
-سلام ليلا جان، خوبي؟
بغضم تركيد و جواب دادم:
-نه، اصلا خوب نيستم. آرزو به دادم برس!
بي چاره با شنيدن صداي گريه‌ام هول كرده و پرسيد:
-چي شده دختر؟ چرا گريه مي‌كني؟
كل ماجرا را برايش شرح دادم و از او خواستم كليد آرايشگاه را برايم بياورد تا شب را با بچه‌هايم آنجا به سر كنيم.
-ليلا جان اصلا نگران نباش. برو جلوي آرايشگاه، منم الان با آرمين ميام اونجا برات كليد رو ميارم.
-خاك بر سرم يعني آرمين هم فهميد ما امشب بي خانمان هستيم؟
-اين چه حرفيه دختر، پس دوستي به چه درد مي‌خوره؟ نگران نباش برای ما هم از اين اتفاق‌ها زياد افتاده، طفلي بچه‌ام عادت كرده ديگه.
شهر كم كم از حركت ماشين‌ها خالي مي‌شد و تقريبا سكوت همه جا را برداشته بود. ماني چند بار ديگر هم به گوشي‌ام زنگ زده بود اما من هيچ كدام از تماس‌هايش را جواب ندادم. اصلا در وضعيتي نبودم كه بتوانم با او صحبت كنم. جلوي در آرايشگاه منتظر آرزو ايستاده بودم و بچه‌هايم هر كدام در يك طرفم محكم مرا بغل كرده بودند و با چشم‌هايي خواب آلود و خسته جاده را به انتظار نشسته بودند كه صداي ماشين قراضه آرزو تمام خيابان را پر كرد. كيانوش با دست ماشين او را نشان داد و در حاليكه برق شادي در چشمان معصومش مي‌درخشيد فرياد زد:
-مامان، خاله آرزو اينا اومدن!
لبخندي سرد روي ل**ب‌هايم نشست. آرزو كليد انداخت و در را براي ما باز كرد و همگي داخل شديم. آرمان سه پتو و بالش‌هايي كه با خودش آورده بود روي كاناپه گذاشت و آرزو فورا قاليچه‌اي را كه براي استراحت استفاده مي‌كرديم و در آشپزخانه مي‌گذاشتيم برايمان پهن كرد و از سبدي كه همراهش بود سفره‌اي بيرون كشيد و همان طور كه آن را روي قاليچه مي‌انداخت به بچه‌ها گفت:
-پسرا بدويد بيايين تا آرمين دودكش بخاري رو درست ميكنه شماها شامتون رو بخوريد كه بعدش بايد بخوابيد و گرنه فردا خواب مي‌مونيد و مدرسه‌تون دير ميشه.
چقدر از آن همه محبتش شرمنده شده بودم. مادر و پدرم بخاطر حضور برادرهايم مرا از خانه بيرون انداخته بودند و آن وقت اين غريبه كه تازه چند وقت بود كه او را مي‌شناختم چنين بي ريا و خالصانه به من و فرزندانم محبت مي‌كرد. با صداي او به خودم آمدم.
-ليلا جان مگه تو شام نمي‌خوري عزيزم؟
سري به علامت منفي تكان دادم و نگاهم را از روي بچه‌ها كه با اشتها مشغول خوردن ماكاروني بودند برگرفتم و به آرامين كه داشت با لوله بخاري كلنجار مي‌رفت و آن را در محل دودكشش محكم مي‌كرد متمركز كردم. انگار متوجه سنگيني نگاهم شد. لبخندي زد و گفت:
-درستش مي‌كنم. اينجوري خطرناكه يه وقت خدايي نكرده گاز نشت مي‌كنه...
تلخ خنديدم. در دلم گفتم "كاش درستش نكني و بذاري هرسه تامون همين جا از همه بدبختي‌ها راحت بشيم." كارش كه تمام شد بعد از كلي سفارش كه آرزو كرد خداحافظي كردند و رفتند. ساعت از دوازده گذشته بود. نگاهي به صورت زيباي كيانوش انداختم كه دست برادرش را محكم در دست گرفته بود و مثل دو فرشته معصوم به خواب رفته بودند. پتويي را كه رويشان انداخته بودم مرتب كردم و پشت ميز پذيرش روي صندلي نرم مديريت لم دادم و پاهايم را به روي هم انداختم و بالاي ميز دراز كردم. سيگاري از بسته سيگارهايم بيرون كشيدم و آن را با فندك طلايي آرزو آتش زدم و همان طور كه اولين پك را به آن مي‌زدم گوشي‌ام را چك كردم. ماني برايم يك پيغام گذاشته بود.
-"ليلا چرا هرچي تماس مي‌گيرم جواب نميدي؟ خيلي نگرانتم، لطفا يه خبري از خودت بهم بده"
پوزخندي زدم و در جوابش نوشتم:
-خوبم، داشتم با بچه‌ها درس هاشون رو كار مي‌كردم. فعلا نمي‌تونم اس بدم. شب به خير.
خودم هم از دروغي كه گفته بودم خنده‌ام گرفت. در زندگي‌ام آنقدر چيزهاي با ارزش از دست داده بودم كه ديگر آمادگي از دست دادن هر چيزي را داشتم حتي ماني كه شايد آن موقع تنها دليل زنده بودنم بود. كام ديگري از سيگاري كه لاي انگشتم بود گرفتم و ناخواسته به سال ها پيش برگشتم.
***
در آيينه جلوي ماشين اميد موهايم را از زير مقنعه مرتب كردم و نگاهي به آن سوي خيابان انداختم و اميد را ديدم كه بستني به دست از خيابان عبور مي‌كرد. در ماشين را برايش باز كردن و با اشتياق فراوان بستني‌ها را از دستش گرفتم تا پشت رل بنشيند. نگاه لذت بخشي به بستي انداختم و گفتم:
-هوم، عجب بستي باحاليه!
اميد خنديد و جواب داد:
-نوش جونت. فقط بذار بريم يه جاي دنج، ماشين رو پارك مي‌كنم اونوقت باخيال راحت بخوريمش.
اولين ليس را به بستني قيفي وانيلي كه در دستم بود زدم و خنده كنان گفتم:
- اصلا جز محالاته كه من همچين طاقتي داشته باشم.
با شوق نگاهم كرد و لبخند رضايت آميزي بر لبانش نقش بست.
-باشه بخور عزيز دلم.
همان طور كه داشت رانندگي مي‌كرد بستني‌اش را مقابل صورتش قرار دادم. كمي از آن را خورد و با همان دهان پُر پرسيد:
-تاريخ مسابقه‌تون با دبيرستان زينب هنوز معلوم نشده؟
-هفته ديگه، چهارشنبه.
ابرو بالا داد و با هيجان جواب داد:
-پس تمرين چي ميشه؟
خنديدم و گفتم:
-من كه مشكلي ندارم. كاپيتان بهترين تيم بسكتبال كنارم نشسته بقيه هم هر روز بعد از مدرسه سه ساعت تمرين دارن.
آرام پشت گردنم زد و با خنده گفت:
-توپ پشت ماشينه، الان مي‌برمت يه جاي باحال و دنج يكي دو ساعت بازي كنيم ببينم چي كار مي‌كني؟
نون بستي‌ام را با اشتها در دهانم چپاندم و با همان وضعيت جواب دادم:
-اي بابا توام كه انگار اين توپ بسكتبالت سر جهازي منه كه همه جا مياريش.
بلند خنديد و چشمان ميشي رنگش را خمار كرد و گفت:
-چيه؟ مي‌ترسي حريفم نشي؟
دستم را در هوا چرخواندم و با خنده گفتم:
-حضرت آقا خوب نگاه كن ببين جلوت كي نشسته؟ بنده كاپيتان تيم شقايقم! من و ترس؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
396
امتیاز
12,063
اميد خنده‌اي كرد و همان طور كه سمت كوچه باغي كه هميشه براي ما دنج‌ترين جاي دنيا بود تا باهم لحظه‌هايمان را عاشقانه به سر بريم مي‌پيچيد گفت:
-باشه، پس حالا نشونت ميدم كي با كي طرفه!
ماشين را گوشه‌اي پارك كرد و توپ بسكتبالش را كه انگار صميمي‌ترين رفيقش بود كه همه جا آن را با خود مي‌بُرد از صندوق عقب بيرون آورد و مقابلم گرفت و گفت:
-بفرما اينم توپ، بازي مي‌كني يا نه؟
لبخند جذابي گوشه لبم نشست و جواب دادم:
-پس بريم سمت همون درخت‌ها كه بهش حلقه وصل كردي.
-بزن بريم.
توپ را گرفتم و همان طور كه راه مي‌رفتم روپايي زدن با توپ را شروع كردم كه صداي اعتراض اميد بلند شد:
-نكن دختر، اين توپ سنگينه، با توپ فوتبال فرق داره پاهات درد مي‌گيره كله پوك!
راست مي‌گفت توپ سنگين بود و به شدت به زانو و مچ پايم فشار مي‌آورد. خنده كنان گفتم:
-الان شما مجرمي اصلا نميتوني به من بگي چي كار كنم. ماشين بابات رو كه يواشكي برداشتي، دختر مردمم آوردي اينجا! آخ آخ جرمت اون‌قدر سنگينه كه اصلا جاي اعتراض نداري!
با صداي بلند خنديد و توپ را با يك حركت از جلوي پايم رُبُود و شروع به دِريبل كردن با آن كرد. مهارتش در بازي و تكنيك‌هايش زبان زد همه هم سن و سالانش در مدرسه و محله بود. با سرعت زياد توپ را به جهت‌هاي مختلف دريبل مي‌كرد و نمي‌گذاشت تا بتوانم آن را از دستش بگيرم. با شتاب به سمت حلقه و توري كه علي آقا، آهنگر، برايش ساخته بود و خودش آن را به يكي از درخت‌هاي كوچه باغ وصل كرده بود، دويد و به راحتي در چشم به هم زدني توپ را در حلقه انداخت. دنبالش دويدم و چند بار موفق شدم توپ را از او بگيرم و گل بزنم. يك ساعت بازي كرديم. آن قدر عرق ريخته بودم كه تكه موهاي فر و مشكي‌ام كه از مقنعه بيرون بود به پيشاني‌ام چسبيده بود و نفس و نفس مي‌زدم. لبه جوي آب كه نشستم و كتوني و جوراب‌هايم را از پا در آوردم و پاچه شلوار مدرسه‌ام را كمي بالا زدم و هر دو پايم را در آب خنكي كه از آن جوي باريك به سمت باغ مي‌رفت فروبردم و هم‌زمان با حس خوشايندي كه در خود احساس مي‌كردم لبخند رضايت بر روي ل**ب‌هايم نشست. چشم‌هايم را بستم و آه بلندي كشيدم. اميد كنارم نشست و دست روي شانه‌ام انداخت و پرسيد:
-خسته شدي؟
-خسته چيه؟ نفسم ديگه بالا نمياد، حالا يه بستني دادي ما خورديم از دماغمون در آوردي...
گونه‌ام را با انگشت اشاره‌اش نوازش كرد و با خنده شيريني كه بر لبش نقش بست جواب داد:
-بستني كه نوش جونت ولي خانم كاپيتان تيم شقايق، شما انرژيت براي بازي جمعه خيلي كمه، از اين به بعد تا روز جمعه، هر روز ميايم همين جا و با خودم تمرين ميكني، مثلا رهبري يه تيم رو سپردن دست شما!
چشمكي زدم و جواب دادم:
-آهان، ما هم كه هالو، اصلا نفهميديم به بهانه تمرين و بازي و اين چيزها مي‌خواي هر روز من رو بكشوني اينجا!
نگاهش را به نگاهم دوخت. چقدر عاشق آن چشمان خمار و كهربايي رنگش بودم كه با وجود مژگان بلندش نگاهي رويايي به آن چشمهاي زيبا هديه مي‌كرد. نوشیدنی از مي ناب نگاهش خودم را در آن خمخانه غرق كرده بودم. لبخند خاصي بر ل**ب‌هاي درشت و گوشت آلودش نشست. كف دست‌هايش را پشت كمرش روي زمين تكيه گاه كرد و آرام صورتش را به صورتم چسباند و گفت:
-خب معلومه كه دلم مي‌خواد به هر بهانه‌اي تو رو هر روز و هر دقيقه ببينم. به خدا عاشقتم ليلا!
***
صدايي آشنا در گوشم پيچيد:
-"به خدا عاشقتم ليلا"
عجيب بود! من اين صدا را بعد از بيست سال همان طور بكر و دست نخورده گوشه ذهنم براي روزهاي دلتنگي‌ام بايگاني كرده بودم و آيا مگر امروز همان روز دلتنگي و بي كسي‌ام بود كه يادآوري آن صداي آشنا بر زخم كهنه‌ام اين چنين مرهم شد؟
سيگاري را كه بين انگشتانم نگه داشته بودم تا انتها سوخته بود و خاكسترش روي شلوارم ريخت. سيگار را در جاسيگاري خاموش كردم. خواستم از جا بلند شوم كه صداي آلارم موبايلم بلند شد. بايد بچه‌ها را براي رفتن به مدرسه بيدار مي‌كردم. آن‌ها را به مدرسه رساندم و خودم دوباره به آرايشگاه برگشتم . پتوها را جمع كردم و همراه قاليچه لوله شده به آشپزخانه بردم. سريع همه جا را با تي كشيدم و با دستمال و شيشه‌شويي آيينه‌ها را پاك كردم. خسته روي كاناپه افتادم كه آهو مثل هميشه راس ساعت هشت به آرايشگاه آمد. با ديدن من بي خبر از همه جا پرسيد:
-واي ليلا چقدر تو امروز زود اومدي؟
آه سردي كشيدم.
-بچه ها رو بردم مدرسه ديگه كاري نداشتم كه برم خونه‌ي راست اومدم آرايشگاه.
كفش‌هايش را در كمد مخصوص لباس و كفش گذاشت و صندل‌هاي سفيد و ورني‌اش را به پا كرد و همان طور كه مانتویش را روي رگال آويزان مي‌كرد پرسيد:
-آرايشگاه رو تو تميز كردي؟ دستت درد نكنه، صبر مي‌كردي تا من بيام كمكت.
دستش را گرفتم و گفتم بيا اينجا پيشم بشين. همين كه اينجا هستي برام يه دنيا ارزش داره.
با تعجب كنارم نشست. مي‌دانستم كه آهو طبع شعر دارد و گهگاهي از دفترچه كوچكي كه هميشه در كيف خود داشت برايم شعر مي‌خواند و پنج شنبه‌ها كه با ماني به خانه مي‌رفتيم با اصرار از آهو مي‌خواستم تا شعرهايش را روي كاغذي با خط خوشي كه داشت برايم بنويسد و من شب‌ها همه را با نام خودم به خورد ماني مي‌دادم و از خوش باوريش حظ مي‌كردم. ناگهان فكري به خاطرم رسيد. با تعجب نگاهم كرد و كنارم نشست و پرسيد:
-ليلا چيزي شده؟ چشمات خيلي پف كرده.
دستش را در دست گرفتم و گفتم:
-ديشب با بچه‌ها اينجا بوديم!
چشمان درشتش را گرد كرد و گفت:
-اينجا براي چي؟
-با خونه دعوام شد، زنگ زدم به آرزو چند تا پتو آورد و يه كم غذا. خلاصه شب اينجا بودم!
سري تكان داد و گفت
-خونه ما رو كه قابل ندونستي، لااقل مي‌رفتي خونه خودت! از اينجا كه بهتر بود.
لبخند تلخي زدم.
-نه قربونت برم، نمي‌خواستم برات دردسر درست كنم وگرنه كي بهتر از تو و كجا بهتر از خونه شما، خونه خودم هم نرفتم چون به ماني چيزي نگفتم نمي‌خوام در گير مسائل من باشه. در ضمن بچه‌هام رو نمي‌تونم اونجا ببرم، كار درستي نيست. زري بفهمه ازدواج كرديم هردومون رو بيچاره مي‌كنه...
سرش را به نشانه تاييد تكان داد.
-راست ميگي، حق با توئه!
داشت با بند صندلش ور مي‌رفت كه بي مقدمه به او گفتم:
-آهو مي‌توني قصه زندگي من رو بنويسي؟
از تعجب چشمانش گرد شد و پرسيد:
-قصه زندگي تو؟ تو كه مي‌گفتي دوست ندارم از گذشته‌هام كسي چيزي بدونه!
به سمت آيينه‌ها رفتم و خودم را ور انداز كردم. چقدر با آن ليلاي بيست سال پيش فرق كرده بودم. موهاي پر پشت و فر فري‌ام آنقدر كم حجم شده بود كه مجبور بودم هر روز صبح آن‌ها پوش بدهم تا كف سرم پيدا نباشد. چشمان شب رنگم ديگر فروغي نداشت و به جاي مژه‌هاي بلند و فر خورده‌ام چند رديف مژه كاشته بودم. ابروهاي بلند و پهنم آنقدر تُنُك شد تا مجبور شدم از وسط آن را بتراشم و به جايش با رنگ از وسط تا انتها آن‌ها را هاشور بزنم. به جاي ناخن‌هاي پهن و براقم ناخن كاشته بودم و هر روز لاكي تازه به آن مي‌زدم. همه اين‌ها براي آن بود تا ليلاي بيست سال پيش را پشت خروارها رنگ و لعاب پنهان سازم و ليلاي ديگري از خود بسازم و حالا خودم هم با اين تصوير كه در آيينه مي‌ديدم بيگانه بودم! به سمت آهو برگشتم و جواب دادم:
-اما حالا مي‌خوام از گذشته‌هام حرف بزنم. مي‌خوام اين بغض لعنتي كه مثل يه غده چركي گوشه گلوم جا خوش كرده رو خالي كنم. شايد اينجوري لااقل سبك بشم. راستش آهو نمي‌دونم با اين همه درد و با اين قلب داغونم تا كي بالا سر بچه‌هام هستم اما مي‌خوام يه روزی كه مرد شدن بدونن مادرشون از اين دنياي وامونده چي كشيد و نذاشت تا آب تو دلشون تكون بخوره.
اشك‌هايم بي اختيار سرازير شدند. آهو بغلم كرد و جواب داد:
-آروم باش عزيزم، من هركاري كه بتونم براي تو انجام ميدم. تو بهترين دوست مني!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
396
امتیاز
12,063
•فصل دوم•
مثل همیشه دو کوچه آن طرف‌تر از دبیرستان با امید قرار داشتم. مهناز و حمیرا دو همکلاسی‌ام که باهم در یک نیمکت می‌نشستیم متلک گویان تا سر کوچه شهید رحیمی که محل قرارم بود همراهی‌ام کردند. از دور امید را دیدم که به داتسون سبز رنگ پدرش تکیه داده بود و دست به سینه انتظار مرا می‌کشید. حمیرا طعنه‌ای به شانه‌ام زد و در حالی‌که ریز می‌خندید با چشم و ابرو امید را نشان داد و گفت:
-بدو که آقای آمیتا باچان معلوم نیست از کی منتظرته!
حمیرا به خاطر قد بلند امید و پوست سبزه‌ای که داشت به امید لقب آمیتا باچان داده بود. برایش از دور دست تکان دادم. مرا که با دخترها دید آرام دستی تکان داد و سوار ماشین شد. حس کردم خجالت کشید. همیشه به خاطر خجالتی بودنش از برخورد با جنس مخالف پروا داشت. مهناز خنده‌ای کرد و همان طور که دست حمیرا را می‌کشید گفت:
-بابا بیا بریم الان یکی می‌بینه برامون شر میشه. پسره بدبخت از خجالت در رفت.
حمیرا چشمکی نثارم کرد و ضمن اینکه خداحافظی می‌کرد با حالت خاصی و لحن کشداری گفت:
-خوش بگذره!
از آن‌ها جدا شدم و قدم‌هایم را به سمت ته کوچه که ماشین امید قرار داشت تند کردم. در جلو را که باز كردم اميد مشغول ور رفتن با موهایش در آیینه رو به رویش بود. نیشگونی از بازوهای عضلانی‌اش گرفتم و گوشه چشمی برایش نازک کردم و گفتم:
-آهان، خوب به موقع گیرت آوردم. داشتی فکولاتو واسه کی آلاگارسون می‌کردی؟!
از خنده ریسه رفت و با دو انگشت شست و اشاره پشت گردنم را گرفت و فشار آرامی به آن داد که فریادم را در آورد.
-آخ آخ آخ، امید خیر نبینی گردنم رو شکوندی. چته؟
دستش را از پس گردنم برداشت و با خنده جواب داد:
-آخه تو که زورت به من نمیرسه چرا الکی ژست می‌گیری؟
-ژست چیه؟ گفتم فوکلات رو برای…
نذاشت حرفم را تمام کنم و دستی لای موهایش کشید و همان طور که استارت می‌زد آیینه را تنظیم کرد و گفت:
-واسه دختر چشم و ابرو مشکی لاغر مردنی که بد جوری دیوونه‌م کرده!
خنده‌ام گرفت:
-لاغر مردنی خودتی!
-دختر من دو متر قدمه، صدوده کیلو وزن دارم؛ کجام لاغر مردنیه؟
نگاه رضایت آمیزی به او انداختم و پرسیدم:
-حالا کجا می‌ریم؟
دنده را عوض کرد و سرعتش را بیشتر نمود و جواب داد:
-همون جای همیشگی، میریم کوچه باغ!
-ای بابا، من نمی‌دونم اگر این کوچه باغ نبود ما چی کار می‌کردیم؟
لبخند شیرینی روی ل**ب‌های گوشت‌آلودش نشست:
-چی کار کنیم پس؟ می‌خوای بریم توی شهر جلوی چشم داداشات با هم دست به دست بچرخیم؟
حق با امید بود کوچه باغ امن‌ترین و دنج‌ترین جای دنیا برای عاشقانه‌های ما بود. مخصوصا که امید دوست صمیمی برادرهایم محسوب می‌شد و به خاطر حجب و حياي خاصی که داشت حتی به آن‌ها کلامی از دوست داشتن من نگفته بود. دست در دست هم قدم زنان تا انتهای کوچه باغ رفتیم . هوا ابری و تب دار بود. از شدت گرما مقنعه‌ام را برداشتم. موهای فر مشکی‌ام را که تا کمرم ریخته بود با کش بالای سرم بسته بودم. کنار جوی پهن و پر آبی که همیشه از موتور خانه‌ای که انتهای کوچه بود و با سر و صدای زیاد آب را در جوی برای آبیاری باغ‌ها جاری می‌کرد پر از آب بود روی زانو نشستم و دست و صورتم را با آب خنک شستم. امید به جهت مخالف روی علف‌های هرز ل**ب آب دراز کشید و آرام سرش را روی پایم گذاشت و از کلاسورش کتاب شیمی‌اش را بیرون آورد و مشغول ورق زدن آن شد. از زیر چشم نگاهی به کتاب انداختم و پرسیدم:
-چیه؟ کتاب ورق میزنی؟
-شنبه امتحان شیمی دارم هیچی هم نخوندم!
امید سال آخر بود و امتحان نهایی داشت و من تازه سال دوم بودم. مشتی آب پر کردم و به صورتش ریختم. آب مستقیم وارد یقه‌اش شد. از جا پرید و همان طور که بلوز خیسش را تکان می‌داد غرغر کنان و با خنده گفت:
-دیوونه این چه کاری بود کردی؟ مگه نمی‌دونی من از آب بدم میاد؟
بی توجه به حرفش دستم را در آب فرو بردم و شروع کردم به پاشیدن آن به سر و رویش دو دستش را جلوی صورتش سپر کرده بود و در حالی که به سمتم می‌آمد فریاد کنان گفت:
-الان حالیت می‌کنم، صبر کن!
-پاچه‌های شلوارش را تا زانو بالا زد و رفت وسط جوی ایستاد و مچ دستم را گرفت و چنان به داخل جوی کشید که از افتادن صدای تالاپ بلند شد و همان طور که مچم را با دست گرفته بود تا راه فرار نداشته باشم با پا به سر و صورتم آب می پاشید. صدای فریادها و خنده‌های بلندمان همه جا را پر کرده بود. دستم را که ول کرد از جوی پریدم بیرون اما آنقدر خیس شده بودم که از مانتو مدرسه‌ام قطرات آب چک چک می‌کرد. نگاهی به سراپایم انداختم و چپ چپی به امید نگاه کردم و گفتم:
-دیوونه ببین چی کار کردی؟ حالا من چه طوری برم خونه؟
امید با انگشت اشاره زیر بینی قلمی‌اش کشید و از جوی بیرون آمد و نگاهی به لباس‌های خیسم انداخت و گفت:
-ای بابا راست میگی! بد جوری خیس شدیم! حالا چی کار کنیم؟!
مانتویم را از تنم بیرون آوردم و آبش را چلاندم و روی شاخه یکی از درخت‌ها انداختم که ناگهان از صدای غرش آسمان بی اختیار با دو دست گوش‌هایم را گرفتم و سر و گردنم را در شانه‌هایم فرو بردم.امید کف دستش را به سمت آسمان باز کرد و قطرات باران نشسته بر روی آن را با اشاره سر نشانم داد و گفت:
-بیا اینم شانس ما، بارون گرفت.
مانتو خیس را از روی شاخه درخت کشیدم و دوباره تن کردم و تا خواستم به خود بجنبم باران تندی شروع به باریدن گرفت. امید کتاب و کلاسورش را از روی زمین برداشت و آن را روی سرش گرفت و دستم را کشید و فریاد زد:
-لیلا بدو بریم سمت ماشین. توی این وضعیت فقط بارونو کم داشتیم!
با شیطنت لبخندی زدم و همان طور که دستم در دستش بودو سمت ماشین میدویدم گفتم:
-اتفاقا بارون به موقع به دادمون رسید.
گردنش را به سمتم کج کرد و ل**ب‌هایش را به نشانه‌ای که چیزی از حرفم نفهمیده جمع کرد.
با دست لباس‌های خیسمان را نشان دادم و گفتم:
-لباس‌هامون برای چی خیس شده؟
چشم‌هایش را تنگ کرده و سریع در ماشین را باز کرد. سوار که شدم نگاهی به سراپایش انداختم و گفتم:
-چقدر تو خنگی! چون بارون می‌اومد خیس شدیم دیگه!
بلند خندید و گفت:
-آره، اونم اینجوری؟ سیل اومده مگه؟
-از هیچی که بهتره!
دست سمت پخش ماشین برد و کاستی که در آن بود را کمی جلو عقب برد. می‌دانستم دنبال ترانه یاور همیشه مومن است. بالاخره به ترانه محبوبش رسید. صدای آن را بلند کرد و مشغول رمزمه آن شد.
ای به داد ِ من رسیده
توروزای خود شکستن
ای چراغ ِ مهربونی
تو شبای ِ وحشت ِ من
ای تبلور حقیقت
توی ِ لحظه های ِ تردید
تو منو از شب گرفتی
تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی
برای ِ من تکیه گاهی
برای ِ من که غریبم
تو رفیقی، جون پناهی
ناجی ِ عاطفه ی ِ من
شعرم از تو جون گرفته
رگ ِ خشک ِ بودن ِ من
از تن ِ تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم
اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره
که منو دادی نشونم

باران با شدت به شیشه ماشین می‌خورد و برف پاک کن تند تند قطرات باران را از شیشه جلوی ماشین می‌زدود. دست سمت پخش بردم و آن را خاموش کردم. ابرو در هم گره زدم. امید پوفی کشید و اعتراض آمیز گفت:
-ای بابا چرا خاموشش کردی؟ تازه داشتم حال می‌کردم
ل**ب برچیدم و گفتم:
-این چه ترانه‌ای آخه تو زیر بارون گذاشتی؟ به دلم بد افتاد از بس ناله کرد.
امید لبخند تلخی زد. دستش را روی پایم گذاشت و نگاه گیرایش را به چشمان سیاهم پیوند زد وگفت:
-چون توام یاور همیشه مومن منی دیگه. خود خودشی، عاشقتم دیوونه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
396
امتیاز
12,063
به خانه که رسیدم همه کفش‌هایی را که پشت در ریخته بود نگاه کردم. خوشبختانه کفش‌های حمید و علی را ندیدم و این بدان معنا بود که من قبل از آن‌ها به خانه رسیده‌ام. زری هم به مدرسه رفته بود و از نبودنش و فضولی‌هایش خیالم راحت شد. سریع از پله‌های پشت بام بالا رفتم تا خودم را به اتاقم که در واقع اتاقکی در خرپشته بود برسانم. خانه ما فقط دو اتاق تو در تو داشت که با دری سه لنگه و چوبی که شیشه‌های مات مستطیل شکل بزرگی داشت از هم جدا می‌شد. وقتی دوازده سالم شد پدرم اتاقک بالای پشت بام را که تا آن روز انباری محسوب می‌شد برایم رنگ کرد و من کمی خرت و پرت و یک دست رختخواب در آن جای دادم و از آن روز اتاقی برای خود داشتم که از برادرانم جدابود!
در اتاق را باز کردم. مثل همیشه چشمم به پوستر بزرگی که از تیم فوتبال محبوبم رو به روی در ورودی به دیوار چسبانده بودم خورد. در را پشت سرم بستم و قفل کردم. مشت گره خورده‌ام را در هوا تکان دادم و گفتم:
-پرسپولیس سرور استقلاله!
قیافه در هم کشیده امیدم جلوی نظرم آمد که هر وقت این جمله را در حضورش با شیطنت ادا می‌کردم فورا صورتش را جمع می‌کرد و با اخم در جوابم می‌گفت:
-استقلال رو عشقه!
شاید این تنها موردی بود که ما در آن تفاهم نداشتیم و هریک جداگانه به تیم محبوبمان عشق می‌ورزیدیم و با تعصب از آن دم می‌زدیم. لبخندی روی لبم نشست و سمت کمد چوبی رنگ و رو رفته‌ام قدم برداشتم تا از بقچه سفید تمیزی که مادرم لباس‌هایم را مرتب در آن میچید و گره محکمی به آن می‌زد و در طبقه پایین کمد می‌گذاشت یک دست لباس خشک بردارم و لباس‌های خیسم را عوض کنم.
مانتو و شلوار خیسم را به میخی که نزدیک رختخوابم بود به دیوار آویزان کردم تا برای فردا خشک شود. موهایم را شانه زدم و با کش محکم بستم و از پله‌ها پایین رفتم. شکمم از گرسنگی به قار و قور افتاده بود. دستم را در دستشویی که در حیاط بود شستم و داخل خانه شدم. حمید به پشتی تکیه داده بود داشت تلویزیون تماشا می‌کرد. زیر ل**ب سلامی دادم و وارد آشپزخانه شدم. مادرم به محض دیدنم سفره پلاستیکی گل دارش را به دستم داد و با اخم گفت:
-چقدر دیر کردی؟ کجا بودی تا حالا؟ از گرسنگی مردیم.
-گفتم که کلاس فوق العاده دارم دیرتر میام!
سفره را روی زمین پهن کردم و بشقاب‌ها را یکی یکی چیدم و دیس لوبیا پلو را وسط سفره گذاشتم داشتم. برای آوردن پارچ آب به آشپزخانه برمی‌گشتم که علی از دستشویی خارج شد و همان‌طور که داشت دست‌های خیسش را به زیر شلواری گشاد آبی رنگش می‌مالید نگاه غیض آلودش را به من دوخت و گفت:
-چه عجب بالاخره تشریف آوردید؟ هیچ معلومه تو کدوم گوری هستی؟
سرم را پایین انداختم و جواب دادم:
-کلاس داشتم داداش، به مامان گفته بودم.
لگدی نثار حمید که هنوز جلوی تلویزیون بود کرد و همان طور که چهار زانو سر سفره می‌نشست به او که گیج از ضربه ناگهانی‌اش بود گفت:
-مگه نمی‌بینی سفره انداختن؟ خبر مرگت پاشو بیا سرسفره ددیگه.
همین که خواستم پارچ آب را زمین بگذارم نگاه پر از خشمم را به سراپایم دوخت و چپ چپي نگاهم کرد که نفسم بند آمد. ابروهایش را بالا برد و به موهای خیسم اشاره کرد و گفت:
-اونوقت موهاتم سر کلاس این‌جوری خیس شده پدر سگ؟
با تته پته جواب دادم:
-بارون می‌اومد، زیر بارون موندم.
دست سمت دیس لوبیا پلو برد و همان طور که بشقابش را پر می‌کرد و جواب داد:
-خفه شو بابا! ما خودمون ذغال فروشیم اونوقت این عنتر می‌خواد من رو سیاه کنه!
با خشم نگاهی به مادرم کرد و ادامه داد:
-اینم از دختر داریت! وقتی بهت میگم باید شوهرش بدی واسه من قصه هزار و یک شب تعریف می‌کنی و میگی ولش کن بذار درس بخونه! د خب ولش کردم که اینجوری ول شده!
مادرم چشم غره‌ای به من رفت و هردو ساکت شدیم. حمید تکه نانش را کف بشقابش کشید و آخرین لقمه را به دهان برد و با همان دهان پر از علی پرسید:
-حالا مگه کی می‌خوان بیان که تو اینجوری گیر دادی به همه؟
قلبم تیر کشید. نگاهم را به دهان علی دوختم.
-آخر هفته!
با اضطراب و پریشانی و ترسی که همیشه از علی داشتم و در صدایم موج می‌زد پرسیدم:
-کی آخر هفته میاد؟
بدون اینکه نگاهم کند جواب داد:
-حمیدرضا.
مادرم سعی میکرد خودش را به خوردن غذا مشغول کند و از بحث ما فاصله بگیرد. از شنیدن اسم حمیدرضا غذا به گلویم پرید و سرفه کنان پرسیدم:
-پسر غلام شیره‌ای؟ مگه نرفته بود ژاپن کار کنه؟
علی چهره در هم کشید و جواب داد:
-خفه شو! همچین میگه پسر غلام شیره‌ای انگار خودش دختر احتشام السلطنه‌ست!
کمی آب خوردم و نفسم که سرجایش آمد گفتم:
-حالا هر کی که هست، برگشتنش از ژاپن چه ربطی به ما داره؟
علی از سر سفره کنار رفت و همان طور که به رختخواب‌ها تکیه می‌داد پاهایش را که روی هم انداخته بود و دراز کرد با خونسردی جواب داد:
-من گفتم حمیدرضا از ژاپن میاد؟
نگاه نگرانم را به نگاهش دوختم:
-تو گفتی آخر هفته میاد!
با همان خونسردی نگاه خالی از احساسش را به نگاه نگرانم پیوند زد و گفت:
-خودش رو نگفتم، بابا ننه‌ش میان خونه ما برای خواستگاری جناب‌عالی!
حس کردم ظرفی پر از سرب داغ به قلبم ریختند. سوزش را به وضوح حس کردم. فریاد زدم:
-غلط کردن! مگه خونه ما طویله‌ست که هرکسی سرش رو بندازه پایین بیاد اینجا؟ هنوز بابام زنده‌ست بی صاحاب نشدم که جناب‌عالی برای من خواستگاری بیاری!
از جا بلند شد و با عصبانیت به طرفم حمله ور شد و فریاد زد:
-گنده‌تر از دهنت حرف نزن عوضی! خیال می‌کنی خبر ندارم با اون امید نصرتی بی ناموس چه گوهی می‌خورید؟
دستم را به سینه‌اش کوبیدم و به عقب هلش دادم. نام امید را که به زبان آورد انگار دیوانه شدم. با سر به صورتم کوبید و خون از بینی‌ام جاری شد. حمید از جا پرید و دست‌های او را که همچنان مشغول فحش دادنم بود گرفت و سعی کرد از آنجا دورش کند. مادرم هم موهای مرا دور دستش پیچیده بود و کشان کشان روی زمین می‌کشیدم تا از در بیرونم کند و موضوع فیصله پیدا کند علی خودش را از دست‌های حمید بیرون کشید و دوباره به سمتم حمله‌ور شد و همان طور که مرا زیر بار مشت و لگد گرفته بود فریاد می‌زد:
-زبون در آوردی برای من؟ می‌کشمت! توی باغچه چالت می‌کنم ولی جنازه‌ات هم روی دوش اون بی ناموس نمی‌ذارم. آخر هفته آخرین روزت توی این خونه‌ست کثافت، لجن!
وقتی در انباری ته حیاط هلم دادند و در را به رویم قفل کردند سر و صورتم پر از خون بود اما هیچ زخمی را به جز زخم قلبم حس نمی‌کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
396
امتیاز
12,063
فصل سوم
خون بيني‌ام را باكف دست پاك كردم و روي زمین نشستم و به ديوار سرد و سيماني انباري تكيه دادم. چشمانم پر از اشك بود و تصوير سيماي معصوم و دوست داشتني اميد يك لحظه از خاطرم نمي‌رفت. نمي‌دانم علي از كجا پي به رابطه ميان و من و او برده بود كه اين چنين وحشيانه به جانم افتاده بود. اصلا من كجا و پسر غلام شيره‌اي مواد فروش معروف محله كجا؟ علي با آن‌ها چه سر و سري داشت كه آنقدر براي شوهر دادن من به آن زالو عجله مي‌كرد؟ يكي دو سال پيش پدرش به خاطر پخش مواد مخدر دستگير شد و همان موقع حميدرضا تنها پسرش براي كار به ژاپن رفت و خودش هم كمي بعد با كلي زد و بند و پول هنگفتی كه خرج كرد از زندان آزاد شد! حالا برادرم چطور راضي شده بود تا من با چنين آدمي ازدواج كنم؟
جناق سينه‌ام در اثر لگدهايی كه نوش جان كرده بودم چنان تير كشيد كه آه از نهادم برآورد. دست زير سرم گذاشتم و روي زمين خاكي دراز كشيدم. موهاي خيسم روي زمين کشيده شدند. قطره‌هاي اشكم يكي يكي از گوشه بيني‌ام راه مي‌گرفتند و روي زمين مي‌ريختند. طعم گس خون در دهانم با شوري اشک در هم آميخته شده بود. ساعتي بعد از سر و صدا و داد و فريادي كه شنيده مي‌شد فهميدم پدرم از سر كار برگشته. صداي باز شدن قفل در انباري با صداي فرياد پدر هم‌زمان در گوشم پيچيد.
-توله سگ بي همه چيز، مگه بچه من حيوونه كه انداختيش توي انباري؟ هروقت خرجش رو دادي اونوقت گردن كلفتي براش!
با ديدن من كه نقش زمين بودم و خون بيني و دهانم كه روي موزاييك‌هاي كف انباري خشك شده بود دو دستي بر سرش زد و شروع به ناله و نفرين کردن علي کرد.
-اي خاك بر سرم شد! بچه‌ام از دستم رفت، خدا لعنتت كنه علي! الهي دستت بشكنه خدا نشناس!
با صداي فرياد او زري و مادرم سمت انباري دويدند. زري زير شانه‌هايم را گرفت و آرام از جا بلندم كردم. مادرم از عصبانيت دندان به هم مي‌ساييد و زير ل**ب غر غركنان گفت:
-آخه ذليل مرده تو كه اخلاق گند علي رو مي‌دوني چرا دهن به دهنش مي‌ذاري؟ ببين به چه روزي افتادي؟
پدرم با دست او را پس زد و هيكل نحيف و لاغرم را روي شانه‌هايش انداخت و چشم غره‌اي به مادرم رفت و گفت:
-فكر مي‌كني اين شازده پسرهات چه تاجي به سرت مي‌زنن كه اينجوري سنگشون رو به سينه مي‌زني؟
صورت خونين و كبودم را همان جا زير شير حياط شست و مرا همراهش به خانه برد. حميد گوشه اتاق نشسته بود و علي دست به سينه به چهار چوب در ورودي اتاق تكيه داده بود. وقتي از كنارش رد شديم چپ چپي نگاهم كردم و زير ل**ب طوري كه همه بشنويم گفت:
-كاش مي‌مُردي همه رو راحت مي‌كردي!
پدرم با اخم نگاهش كرد و با تندي در جوابش گفت:
-روي شمر و يزيد رو اين پسره سفيد كرده، خوبه نون حروم بهتون ندادم تو اينجوري هار شدي!
پوزخندي تحويل داد و از خانه بيرون رفت. حميد كه انگار با رفتن علي آسوده شده بود سمت ما دويد و به پدرم كمك كرد تا مرا در رختخوابي كه مادرم پهن كرده بود بخوابانند. پدرم رو به مادر كرد و گفت:
-يه كم شير براش گرم كن بيار بخوره، فردا هم برو مدرسه به مدير بگو ليلا مريضه يه چند روزي مدرسه نمياد.
مادرم سري تكان داد. با صدايي كه انگار از ته چاه در مي آمد با زحمت گفتم:
-لازم نكرده، فردا ميرم مدرسه! حالم خوبه.
حميد استغفرالله‌یي گفت:
-آخه دختر تو چرا همش دنبال شري؟
زري دستي به موهايم كشيد و گفت:
-آجي مي‌خواي زير چشمت يخ بذارم؟ خيلي كبود شده.
پتو را روي سرم كشيدم.
-ولم كنيد نمي‌خوام هيچ‌كس كاري برام انجام بده!
بابا پتو را از سرم كشيد و دلسوزانه نگاهم كرد و گفت:
-ليلا جان، خب براي همه دخترها خواستگار مياد، تو چرا با برادرت دهن به دهن شدي؟ مگه تا حالا اين همه خواستگار رد كردي ما چيزي گفتيم؟ حميدرضا هم مثل بقيه. برادرت كه با تو دشمني نداره، اگه چيزي ميگه خوشبختيت رو مي‌خواد ولي خب زبونش تلخه و اعصابش داغون!
كمرم را به سمت بالشت‌هايي كه به جاي تكيه‌گاه با لاي سرم بود كشيدم و با اندوهي كه در چشمانم موج مي‌زد جواب دادم:
-از كي تا حالا ازدواج با پسر غلام شيره‌اي مواد فروش پرآوازه‌ی محله شده خوشبختي؟ علي تا حالا جز خودش به فكر كي بوده كه من دوميش باشم؟ ببين باز چي توي اون كله پوكش مي‌گذره كه به اون در به در اينجوري وعده و وعيد داده!
بابا سري از روي تاسف تكان داد و گفت:
-چي بگم دختر جان، الخيرُ في ما وَقَع!
مامان با يك ليوان پر از شير داغ وارد شد و آن را به دستم داد و گفت:
-بيا بگير اينو بخور من مي‌خوام برم خونه زهره خانم روضه حضرت ابوالفضل داره، اگر علي اومد نگيري اينجا بشني باز مثل سگ و گربه بهم بپريد! پاشو برو اتاق خودت باهاش دهن به دهن نذار.
چادر سياهش را سر كرد هنوز كاملا از در خارج نشده بود كه بابا زير ل**ب گفت:
- خيال مي‌كنه با اين روضه رفتن‌ها يه راست ميره بهشت!
پنجره اتاقم باز بود و چشم‌هايم به ستاره‌هاي چشمك زن آسمان خيره مانده بود و در دستم گردنبند قلب مانندي را كه اميد سال قبل براي روز تولدم هديه داده بود، محكم مي‌فشردم و اشك مي‌ريختم. يادش آرامم نمي‌گذاشت. خدايا چرا غم و شادي اينقدر بهم نزديكند؟ درِ قلب دو طرفه گردنبند را باز كردم كه يك طرفش ساعت كوچكي قرار داشت و طرف ديگرش عكس من و اميد را در كنار هم كه روي شاخه‌اي از درخت‌هاي كوچه باغ نشسته بوديم نشان مي‌داد. به عكس و لبخندي كه روي ل**ب‌هايمان به شادي نشسته بود زل زدم و اين جمله را زير ل**ب با خودم زمزمه كردم:
-بي اميد نمي‌تونم زنده باشم!
****
آه سردي كشيدم. نزديك ظهر بود و بايد براي بازگرداندان بچه‌ها از مدرسه به دنبالشان مي‌رفتم. آهو هم‌چنان خيره به ل**ب‌هايم چشم دوخته بود. از جا كه بلند شدم پرسيد:
-پس بقيه‌اش چي؟ ديگه اميد رو نديدي؟
لبخند تلخي بر لبانم نشست و مانتو سبز رنگم را پوشيدم و كفش‌هايم را از جا كفشي آرايشگاه برداشتم و جواب دادم:
-ميرم دنبال بچه‌ها برمي‌گردم بقيه‌ش رو تعريف مي‌كنم. آرزو امروز نمياد بايد دنبال رامتين هم برم. مي‌برمش خونه و برمي‌گردم! يه مشتري فال قهوه دارم تا خودم رو برسونم حواست بهش باشه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا