• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تکه‌ای از ماه | سورینا هوشیاری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Moon shadow
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 120
  • بازدیدها 1,940
  • Tagged users هیچ

نظرتون راجع به رمانم چیه؟

  • عالییی

  • متوسط

  • بد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Moon shadow

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
26/8/20
ارسالی‌ها
135
پسندها
1,094
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 3226
ناظر رمان: @M A R Y

نام رمان:تکه ایی از ماه
نام نویسنده:Sorina_hy
ژانر: #علمی_تخیلی
هنوز تنش زمین را لمس نکرده بود که کسی او را گرفت و بر زمین گذاشت -رو به راهی بانوی من؟
به چشمان آبی و مشکیه او زل زد به راستی که مانند داستان هایش بود-اینجا امن نیست بهتره برگردی...
19 سال پیش شبی شوم در سرزمین آکتاوا اتفاق افتاد که مردم را از نبود یک نفر ترساند...

عکس شخصیت های رمان:

Screenshot_2020-10-28-22-35-54-1.png
 
آخرین ویرایش

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
2,568
پسندها
41,244
امتیازها
66,873
مدال‌ها
36
400016600391_195721.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Moon shadow

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
26/8/20
ارسالی‌ها
135
پسندها
1,094
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
*به نام خالق تمام خلقت*
یک تور ماه گیری ساخته ام
امشب می خواهم ماه را شکار کنم
آن را دور سرم چرخ خواهم داد
و قرص بزرگ ماه را خواهم گرفت
فردا نگاهی به آسمان بکن
اگر ماه در آن ندیدی
بدان که آخر سر شکارش کردم
انداختمش توی تور
اما اگر ماه هم چنان می درخشید
یک ذره پایین تر را نگاه کن
و مرا ببین که با ستاره ایی
در تور ماه گیری ام
در آسمان پرواز میکنم

سایه ایی کنار خود حس کرد،در آن شب پر هیاهو به دور از کاخ تنها در جنگل شاید باید به حرف رزیتا گوش میکرد و در کاخ مانند دختران دیگر می ماند.اما او یک دختر بچه چهار ساله پر جنب و جوش بود که هیچ کس سر از کارش در نمی آورد.
شاید بهتر بود برگردد و پشت سرش را نگاهی بیاندازد،بازه همان سایه در کنارش گذشت دیگر کنترلی بر روی قدم های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Moon shadow

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
26/8/20
ارسالی‌ها
135
پسندها
1,094
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
پس از تعویض لباس مناسب خود را مشغول خواندن کتاب همیشگی اش کرد.
خورشید غروب کرد و بعد از سروو شام در اتاق ماند مشعل ها یکی به یکی خاموش میشد و او کلافه تر نگاهی به بالکن که در سمت چپش بود انداخت نسیمی خنک به داخل وزید کنج سینه اش احساس سرما کرد همانجا که گردنبند ماه آویزان بود باز
همان نور که چند شب پیش او را به جنگل کشانده بود دیده میشد ولی این دفعه روشن تر دیده میشد تردید را کنار گذاشت و لباس مخصوص او که لباسی با چرم سیاه که از زیر سینه اش تا روی شکم چهار کمربند کار شده بود و شلواری چرم در حالی بند چکمه هایش را که تا روی زانو میرسید محکم میکرد دستکش هایش را که قدری از آرنجش پایین تر بود به دست کرد و پارچه ایی به دور دهان خود بست و کلاه لباسش را که تا روی دماغش پایین می آمد را به سر کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Moon shadow

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
26/8/20
ارسالی‌ها
135
پسندها
1,094
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
-جاش خیلی خالیه نه؟!
به سمت چپ خود نگاه کرد که همون پسره دراز کشیده و به آسمان نگاه می کرد نفسی عمیق کشید و گفت-دیگه عادت کردیم نه؟
به بقیه چشم دوخت هر کسی با ناراحتی به سمت دیگری نگاه کرد.
-چرا فقط من نبودشو حس میکنم؟!
ملورین-این طور نیست...
-چرا هست شما بهش عادت کردین در صورتی که من حتی نمیتونم به آسمون نگاه کنم.
ریچارد-چرا هنوز تو نوزده سال قبل گیر کردی؟!
به ریچارد نگاه کرد چشم از پسر گرفت و با لبخند به خوابی که صبح دیده بود او را به یاد چهار سالگی اش می انداخت فکر کرد خواست کلامی بگوید که باز هم برای دومین بار در کنج سینه اش احساس سرما کرد دست بر قلب خود گذاشت جمع شدن صورتش همانا و بلد شدن یک دفعه ی پسر کناری اش همانا به او نگاهی انداخت و سر جایش برخاست دست در جیب به جایی نا معلوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Moon shadow

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
26/8/20
ارسالی‌ها
135
پسندها
1,094
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #6
ملورین هنوز دچار شک بود زمزمه کرد:این طور نیست.
جکسون-پس اون جیغات برای چی بود بانو؟!
تردید را کنار گذاشت به عقب برگشت و به جکسون که دوست چندین ساله ی او بود از وقتی که بچه بود به یاد داشت جک هم بازی او بود و حالا یک مرد شده بود در شرف ازدواج.به محلی که آن جسد را دیده بود نگریست چیزی که میدید را باور نمیکرد دیگر نه از آن جسد خبری بود نه از سیاه شدن سنگ جک که متوجه وحشت او شده بود نیمه راه بلند شد و به سمت او آمد دو طرف بازوی او را گرفت.
جکسون-هی تو حالت خوبه؟!
به سختی نگاهش را از آنجا گرفت و با لبخندی مصنوعی گفت.
ملورین-هه هه آره چیزی نیست.
و باز به تکه ماه نگاه کرد و جکسون رد نگاه او را گرفت و به سنگ که حالا در آن چمن های سبز برق میزد خم شد تا گردنبند را بردارد ملورین نا خودآگاه به جایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Moon shadow

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
26/8/20
ارسالی‌ها
135
پسندها
1,094
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #7
-عذر میخوام بانو پدرتون در سالن تمرین منتظرتون هستن.
-باشه تو برو من الان میام.
-بله بانو.
نفسی عمیق کشید و درحالی که مو های خود را بالای سرش جمع میکرد وارد سالن تمرینات شد که پدرش را در حال صحبت با جکسون دید با بستن در توجه آنها به او جلب شد با اقتدار جلو رفت.
ملورین-من آمادم.
آلفرد-خوبه!امروز جکسون تو رو همراهی میکنه.
با سر تایید کرد و به سمت صلاح ها قدم برداشت شمشیرش را که در جایگاه خاصی قرار داشت به دست گرفت و به جکسون خیره شد جک هم متقابلا شمشیری که انتهایش زمردی قرمز داشت برداشت و جلویش گارد گرفت شمشیر خود را جلوی او به حالت تهدید بالا آورد که درخشش زمرد سیاه انتهای آن چشمش را زد.
جکسون-خب!شرط چیه بانو؟
شیطنت از چشمانش می بارید شانه ایی بالا انداخت و با بی خیالی.
ملورین-نمیدونم این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Moon shadow

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
26/8/20
ارسالی‌ها
135
پسندها
1,094
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #8
صدا های اطرافش مبهم بود چشمانش را کمی گشود که مقابلش پدر و مادرش را دید که گوشه ایی آرام با هم صحبت می کردند سرش به شدت درد میکرد چشمانش را بست.
آتنه-مگه حالشو نمی بینی فرد؟!
آلفرد-آتنه خوب میدونی ملورین تو چه وضعیتیه پس لطفا ساکت باش.
آتنه-یعنی چی که ساکت باشم یه دفعه میایی میگی که ملورین دارع تبدیل میشه بعد من ساکت باشم؟!
صدای نفر سومی به گوشش رسید:
ماندا-آتنه عزیزم ما همه منتظر این لحظه بودیم متوجه هستی که؟
آتنه-خیر متوجه نیستم، متوجه نیستم چون گفتین علائم ممکنه تو سن هجده سالگی رخ بده نه الان که بیستو سه سالشه!
آلفرد-آتنه خواهش میکنم ماهم متوجه این تاخیر هستیم ولی نمی تونیم جلوشو بگیریم.
کمی اخم کرد آنها راجع به چه چیزی صحبت میکردند چشمانش را باز کرد که مادرش درحالی که شقیقه های خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Moon shadow

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
26/8/20
ارسالی‌ها
135
پسندها
1,094
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #9
ملورین-لازم نیست، من خوبم.
پدرش در حالی که برای نشستن به او کمک می کرد گفت:
آلفرد-سرگیجه نداری؟
ملورین-خیلی کم...
بغض مادرش شکست رویش را از آنها گرفت.
ملورین-ولی چیز خاصی نیست خوب میشم.
بعد با نگاهی مشکوک به پدر و مادربزرگش نگریست.
ملورین-مگه اینکه غیر از این باشه، هوم؟!
امید وار بود با این حرفش چیزی راجع به صحبت های آنها متوجه شود؛
آتنه-هه هه نه دخترم مگه چی میخواد باشه.
بازم نا امید شد انگار باید خودش متوجه این تعقیرات می شد.
ماندا-آتنه بس کن!
با صدای در همه به سمت آن نگاه کردند
-خیلی عذر میخوام جناب پزشک تشریف آوردن.
آلفرد-بیا تو.
پزشک در حالی که کیفش را در دست جابه جا میکرد همراه سه خدمه وارد شد ملورین با چشمانی گرد به آنها نگاه کرد چه شده بود که پدرش این گونه مراعات حال او را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Moon shadow

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
26/8/20
ارسالی‌ها
135
پسندها
1,094
امتیازها
6,403
مدال‌ها
7
-چی؟ آخه ماه به چه درد من میخوره؟
ماریا-به درد تو؟!
-آه، داشتم خودمو جای نگهبان میزاشتم تا ببینم ماه به چه دردش میخوره آره!
بحث راجع به این قضیه بی فایده بود چیزی در ذهنش جرقه زد شاید آنها راجه به او میدانستند؛
ملورین-آآآ، یادمه مادربزرگم راجع به ملکه ی ماه صحبت میکرد!
به بچه ها نگاه کرد ولی آنها هم با حالتی گیج نگاهش میکردند.
-تو راجع به اون چی میدونی؟
بی شک این پسر اطلاعات زیادی داشت؛
ملورین-راستش چیز خاصی نمیدونم، گفتم شاید شما بدونین!
هنری-من که چیزی نشنیدم.
دیگر مطمئن بود این پسر عجیب خیلی چیز ها برای گفتن به ملورین دارد باید او را به گونه ایی به زبان می آورد، رو به پسر کرد و گفت؛
ملورین-میشه هر چیزی درموردش میدونی رو بگی؟خواهش!
از جواب دادن طفره میرفت مشخص بود چیز های زیادی میداند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا