ویژه رمان مستغرق | یکتا عنصری کاربر انجمن یک‌ رمان

"yekta∞musicbaz"

تدوینگرانجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/16/19
ارسالی‌ها
262
پسندها
5,870
امتیازها
21,013
مدال‌ها
13
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان:3280
ناظر:
@za_amiriyan
تگ: ویژه
عنوان: مستغرق
نویسنده: یکتا عنصری
ژانر: #تراژدی #اجتماعی
IMG_20201216_134454_861.jpg

خلاصه: ستون خانه‌اش از همان کودکی، آوار گشت و آرزوهایش، زیر خرابه‌های آن تباه شد. سال‌ها بعد، با قرحی که وجودش را تسخیر کرده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,068
پسندها
13,318
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
534862_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

"yekta∞musicbaz"

تدوینگرانجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/16/19
ارسالی‌ها
262
پسندها
5,870
امتیازها
21,013
مدال‌ها
13
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
اشکِ زن‌ها هویدا است، دردشان به سان خورشیدی سوزناک،
با جامِ اشک‌های داغ و نفس‌گیرشان فریاد می‌زنند؛
اینگونه صدایشان را می‌شنویم.
ولی درد برخی را درمان نیست!
آن‌ها را می‌گویم؛ همان‌هایی که شبنمِ لابه‌لای پلک‌هایشان را، پشت سدی راسخ، مکنون نگاه می‌دارند. سدی به نام «مردانگی»

آری همان‌ ها!
در تنازع بی‌وقفه زندگی، برای آرامش می‌جنگند!
خاک وجودشان کوه است، متکی نه... تکیه‌گاه هستد!
ناجی هستند اما، مرحمی برای جراحت ناسور قلب‌های خود ندارند!
 
آخرین ویرایش

"yekta∞musicbaz"

تدوینگرانجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/16/19
ارسالی‌ها
262
پسندها
5,870
امتیازها
21,013
مدال‌ها
13
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول* رو در رویی
چه جان‌ها که مابین جدال دیروز با فردا، حل شدند و مردند. درست مثل اویی که تازه در ابتدای مسیر بود؛ مسیری منتهی به دیروز!

زانوان لغزانش توانش را ربوده بودند و ناتوانی‌اش را در رأس این کوچه پس کوچه‌های خلوت زار می‌زدند. دلش می‌خواست با مشت محکمش خاطره‌ها را خرد و درهم بشکند. ولیکن... .
نگاه پر سوزش را از آسفالت نم‌خورده گرفت. قدم اولش در طول کوچه هم‌زمان شد با گزش لبش از شدت سوزش معده‌اش. ضعف کرده بود!‌
سرمای سحر با سردی دلش همذات پنداری می‌کرد و می‌لرزید. کف دستانِ یخ‌کرده‌اش را بر هم سابید و تنش لرزید و دلش لرزید و تا مغز استخوانش از یادآوری آن شکنجه‌ها، تیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

"yekta∞musicbaz"

تدوینگرانجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/16/19
ارسالی‌ها
262
پسندها
5,870
امتیازها
21,013
مدال‌ها
13
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #5

***
نگاهی به سینی برنزِ صبحانه‌ی رویِ میز انداخت. سر بالا آورد و از پنجره‌‌ی چهارخانه‌ی آشپزخانه، منظره‌ی بیرون را تماشا کرد. پنجره‌ای که به دنیایی از آرامشِ سبز باز می‌شد. درختانِ تنومندی که با رقص باد از رنگ‌های رباینده‌شان دل می‌کندند، جلوه‌ی زیبایی به خانه‌ی چوبیِ وسط آن بخشیده بودند. دمِ عمیقی گرفت و نفسش، از نسیم عطرآگینی که لا‌به‌لای درختان بید و کاج پیچیده بود لبریز شد. فشار دستانی که به ناگه، دور شانه‌هایش حلقه شد، تعادلش را برهم زد و ناخاسته به عقب کشیدَش. صدای جیغ پر ذوق دخترک، نشان از این می‌داد که باز هم خبر خوشی در راه است. خبری هرچند کوچک! دست‌های دخترک را که کم مانده بود، شانه‌هایش را از جا بکند، گرفت و گفت:
- یواش! چی شده که اول صبحی لِهم می‌کنی میشکام؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

"yekta∞musicbaz"

تدوینگرانجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/16/19
ارسالی‌ها
262
پسندها
5,870
امتیازها
21,013
مدال‌ها
13
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #6
سری تکان داد و به همراه سینی در دستش، میزِ گردِ وسطِ حال که بیشتر شبیه کُنده‌ی کوچکی بود، برای نشستن هدف قرار داد. اما صدایی که به گوشش رسید، مانع از خروجش شد. نجوای آرامی که در سکوت به وضوح شنیده می‌شد.
- ثهلان؟
روی پاشنه‌ی پا به عقب برگشت و جانمی در جواب میشکایش بر زبانش آورد. ایرماک، اخمی کرد که خط‌شکسته‌ی پیشانی‌اش را به خوبی عیان می‌کرد. همان‌طور که ناخن بر حفره‌های ریزِ حک شده بر یخچال می‌کشید، گفت:
- نون تموم شده؛ نگو که نخریدی!
ثهلان، گوش به شانه‌‌اش کشید و قدم‌زنان به نان‌های برشتهی روی میز گرد وسط حال اشاره کرد.
ایرماک لبخند را به جان لبانِ نارنجی‌ رنگش انداخت. از رویِ کابینتِ چوبی پایین آمد و درحالی که پیراهنِ کلوشش را مرتب می‌کرد گفت:
- خب پس زود باش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

"yekta∞musicbaz"

تدوینگرانجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/16/19
ارسالی‌ها
262
پسندها
5,870
امتیازها
21,013
مدال‌ها
13
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #7
***
امروز هم رستوران نیکویل، مملوء از جمعیتی بود که یا برای قرارِ کاری، یا برای تفریح و اغتذاء در آن‌جا جمع شده بودند. بدون توجه به تعداد زیادِ مشتری‌ها، به سمتِ اتاقکِ کوچکی که در انتهای رستوران قرار داشت و با پرده‌ای حصیری از محوطه جدا می‌شد رفت. شلوغی بیش از حد این رستوران، دیگر برای همه‌ی کارکنانش عادی شده بود. پیراهنِ سرمه‌ای رنگ و جلیقه‌ی مخصوصش به همراه پیش‌بند بلندِ قرمزی پوشید و دکمه‌هایش را تا انتها بست. لباسی که تمام کارکنانِ رستوران باید به تن می‌کردند و رسمی بودن بیش از حد آن، همیشه ثهلان را کلافه و آزرده می‌کرد. روبه‌روی آینه‌ی قدی ایستاد و دستی به جلوی موهای خشک و جوگندمی‌‌اش که با وزشِ خفیفِ باد، به حرکت در می‌آمد کشید و غرولند کرد:
- از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

"yekta∞musicbaz"

تدوینگرانجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/16/19
ارسالی‌ها
262
پسندها
5,870
امتیازها
21,013
مدال‌ها
13
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #8

با صدایی از پشتِ سرش، لنگ‌های کشیده‌اش را از روی هم برداشت و راست نشست. مدیرِ سال‌خورده‌ی رستوران که برخلاف ظاهرش، فردی منطقی و مهربان بود، به سمت ثهلان آمد و درحالی‌که دست‌هایش را در هوا می‌چرخاند گفت:
- پاشو، از رو صندلی پاشو ثهلان... پاشو برو!
با شنیدن این حرف، چشمان درشتش را به اندازه‌ی یک نعلبکی گرد کرد. با عجله و تلوتلو خوران از روی صندلی برخاست. درحالی‌که سعی می‌کرد اضطرابِ صدایش را کتمان کند، آب دهانش را پر سر و صدا قورت داد.
- آقا مسلم، چی... چی شده؟ چرا انقدر هول شدید؟!
چند لحظه‌ای سکوت بینِ تمامِ کارکنان حاکم شد. ثهلان که از استرس بی‌تشابه به قالب یخی که مقابل تابشِ مستقیمِ نور خورشید قرار گرفته باشد نبود و عرق از پشت گردنش راه گرفته بود، با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

"yekta∞musicbaz"

تدوینگرانجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/16/19
ارسالی‌ها
262
پسندها
5,870
امتیازها
21,013
مدال‌ها
13
سن
15
  • نویسنده موضوع
  • #9
آترین، بسته‌های غذا را یکی‌یکی از صندوق عقبِ بزرگِ پسکان قرمز رنگ ثهلان بیرون کشید و به سمت همان خانه‌ قدم برداشت. صدای خش‌خش کیسه‌هایش که روی آسفالت کشیده می‌شد، نشان از نزدیک شدنش می‌داد.
- یه لحظه وایستا منم بیام... . چقدر هم که این‌ها سنگینن!
ثهلان امّا منتظر رسیدنِ آترین نماند؛ او به شدت از انتظار متنفر بود! با صدای کلفتش فریاد کشید:
- من در می‌زنم، تو غذاها رو بیار.
آترین صدایش را روی سرش انداخت و جبهه گرفت:
- می‌میری دو دیقه وایستی؟ من موندم تو چرا انقدر عجولی؟
بی‌توجه به حرف‌های آترین، دستش را بالا آورد و با مشت‌هایِ شمرده، به درِ پر نقش و نگارِ ویلا ضربه زد. منتظر ماند! هرچند که اصلاً این کار را دوست نداشت. چند لحظه‌ای که منتظر ایستاده بود را با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

"yekta∞musicbaz"

تدوینگرانجمن
تاریخ ثبت‌نام
8/16/19
ارسالی‌ها
262
پسندها
5,870
امتیازها
21,013
مدال‌ها
13
سن
15
آترین از پشت سر، گوشه‌ی کتِ جینش را در دست گرفت.
- کجا میری پسر؟ چی شد یه دفعه؟
حرف‌هایی که آترین بر زبان آورد، یک سرِ سوزن‌ هم برایش مهم نبود. باید می‌رفت! باید از آن‌جا می‌رفت، فقط همین را می‌دانست و ذهنش همین را پردازش کرده بود... رفتن!
بدون توجه به بسته شدنِ درِ عمارت، از ورودی خانه خارج شد و به طرف ماشین فکَسنی‌‌اش پا تیز کرد.
آترین متعجب ماند. این‌گونه دگرگون گشتن در چند دقیقه، بی‌شک سوال‌ برانگیز بود. با ضرب از روی پله‌ها بلند شد و دوان‌دوان خود را به ثهلان رساند.
- دارم می‌گم چی شده؟ واستا... پس من چجوری بیام؟!
یاسین به گوش خر خواند! حال این مردِ آرامِ بی‌آزار، به سیم آخر زده و از خود بی‌خود شده بود. سوار بر پیکان چندین و چند ساله‌اش شد و دنده را کشید.
- تاکسی بگیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا