کامل شده رمان عصر یخبندان| FATEME078 کاربر انجمن یک رمان

شخصیت محبوب عصر یخبندان؟

  • نیل

    رای 27 56.3%
  • حسام

    رای 1 2.1%
  • مه‌دخت

    رای 2 4.2%
  • کیارش

    رای 16 33.3%
  • طاها

    رای 2 4.2%

  • مجموع رای دهندگان
    48
وضعیت
موضوع بسته شده است.

Fateme078

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,011
امتیاز
37,073
محل سکونت
تهران
کد رمان : 1159
ناظر : Lady Green
ویراستار: بهار قربانی


"هو الحق"
نام رمان: عصر یخبندان
نام نویسنده: fateme078

ژانر: اجتماعی، عاشقانه، تراژدی
برترین رمان اجتماعی انجمن یک رمانBNY



خلاصه:
نیل دانشجوی رشته ادبیات است و در حال نوشتن رمانی به نام عصر یخبندان و در حمایت از قربانیان اسید پاشی. او که تا کنون زندگی روزمره‌ای همراه با مادرش داشته؛ با ازدواج دوباره ی مادرش وارد ماجراهایی می‌شود که خودش به تنهایی نمی‌تواند از پس آن‌ها بربیاید‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,984
امتیاز
55,573
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از ۱۵پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Fateme078

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,011
امتیاز
37,073
محل سکونت
تهران
مقدمه:
بالاخره روزی می‌رسد که یخ‌های این خانه‌ی منجمد، ذوب می‌شوند و گرمای آغوش تویی، مرا از یخ‌بندان درونم به گرمایی لبریز از آرامش هدایت می‌کند...! و من بهتر از هر انسانی می‌دانم که بعد از آنکه تمام شهر، طردم کردند، تویی می‌آیی که شبیه هیچ کس نیست!

" هو الحق"
تلخ! مانند تمام‌ سال‌های عمرم. مانند تمامِ روزها و شب‌هایی که تنها به‌صبح رساندم و جز منِ آواره کسی کنارم نبود. مانند تمامِ عمرم تنها بودم. غریبه بودم با دختر بازیگوش و گستاخ کودکی‌ و نوجوانی‌ام و زن پخته و عاشق اما مظلوم جوانی‌ام. غریب مانند نوشته‌هایم... غریب مانند برگه‌های دفتر یادداشتم که حالا خاک رویشان نشسته بود و درد می‌کشیدند!
آری! دفترم از فراموشکاری صاحبش و بی‌توجهی او درد می‌کشید، خسته بود از تنهایی دائمی‌اش درست مانند من... شاید، شاید بهترین توصیف را کیارش از حال همیشه من داشت: دخترک خسته از تمام خواب‌های رنگی‌ دربرابر زندگی خاکستری‌‌اش!
"ن. ر"
***
آفتابِ جان سوز و داغ دومین فصل سال چشمانم را وادار به بسته شدن می‌کند‌. کاش یکی پیدا شود و به این خورشید بگوید انقدر با نگاه پر ترحمت دل ما را نلرزان! خسته و بی‌رمق راه طولانی کوچه را طی می‌کنم.
نگاهم به نگاه دختر بچه‌ای گره می‌خورد که شبیه کودکی‌هایم است. کودکی‌هایم با همان پیراهن و شلوارک صورتی که بستنی قیفی در دستش در حال آب شدن است.
آن طرف‌تر کنار خانه‌ی شمسی خانم این‌ها، چند زن مسن و سالخورده، روی زیراندازی نشسته و مشغول حرف زدن و سبزی پاک کردن بودند‌. کاش من هم سن آن‌ها بودم و ز غوغای جهان فارغ! اصلا کاش به خوابی سی‌صد ساله فرو بروم!
کوله‌ام روی شانه، سنگینی می‌کند؛ از گرمای زیاد، تنم یخ می‌زند! از برخورد خورشید به صورتم، مغزم منجمد می‌شود! تمام زندگی من پارادوکس دارد. مقنعه‌ام روی سرم آرام و قرار ندارد و فر موهایم به دنبال سر پناه می‌گردد.
جمله‌اش دوباره در لاله‌ی گوشم سوهان می‌کشد"ببین نیل، تو دیگه بزرگ شدی و باید قبول کنی که مادرت نیاز به یه همراه داره. یه سال دیگه تو هم عروس میشی و مادرته که تنها می‌مونه! دوازده سال تو رو بدون پدر بزرگ کرد. جوونیش رو پای تو گذاشت، قدر شناس باش دختر!"
مغزم تیر می‌کشد، قلبم همچون پرنده‌ای خود را به قفس سینه می‌کوباند‌. لرزه بر تمام تنم می‌افتد. فوبیای محروم شدن از مهر مادر پیدا کرده‌ام!
با حالی زار و آشفته زنگ در را می‌فشارم.
در باز می‌شود. نگاه خسته‌ام به پله‌های عریض و طولانی‌ای می‌خورد که نفسم را به شماره می‌اندازد.
با تمام قدرت از آن‌ها بالا می‌روم. در خانه را نیمه باز گذاشته تا من داخل شوم. صدای با تلفن حرف زدنش در راهرو می‌پیچد.
-نیل راضی نیست آبجی خانوم! آره می‌دونم آدم خوبیه... قرار بود بعد از دانشگاه بره پیش خان جون... آره تازه رسیده.
کفشم را جلوی در از پا می‌کَنَم و کوله‌ام را روی زمین پرت می‌کنم.
صدایش می‌زنم، برمی‌گردد. تلفن را بی‌اختیار قطع می‌کند‌ و از آشپزخانه بیرون می‌آید.
-خسته نباشی عزیزم. تا تو آب به صورتت بزنی، غذات رو میارم.
لبخندی مصنوعی به صورتم می‌آید.
- خودت خوردی؟
- نه وایسادم با هم بخوریم.
عصبی می‌شوم. ساعت پنج بعد از ظهر است و به خاطر من غذا نخورده؛ هرچند که من هم برای با او ناهار خوردن، خانه‌ی خان جون را پیچاندم!
به سمت دستشویی می‌روم و سرم را زیر شیر آب می‌گیرم. خسته‌تر از آنم که مقنعه را از سرم بیرون بکشم تا خیس نشود.
بیرون می‌آیم و دکمه‌های مانتو را باز می‌کنم و روی مبل پرتش می‌کنم.
از فکر آنکه قرار است این جمع دو نفره خراب شود، سرم تیر می‌کشد. نکند شوهرش نگذارد من پیش مادر زندگی کنم؟ نکند پسر بزرگش مادرم را اذیت کند؟ نکند مادرم بشود مستخدم دختر کوچکش و نکند بشود هم‌خوابِ...
زیپ ذهنم را می‌کشم و به سمت میز ناهار خوری دو نفره‌مان پا تند می‌کنم.
غذا را روی میز گذاشته. روبه‌رویش می‌نشینم.
- قراره یه هفته از تهران برم!
تای ابرویش بالا می‌رود.
- کجا ‌به سلامتی؟
به چشم های خاکستری‌اش خیره می‌شوم، از شرم سرش را پایین می‌گیرد!
مادرِ ساده‌ی خجالتی من!
- به چشمام نگاه کن مامان. تو هم حق داری زندگی کنی! تو شخصیت داستان‌های من نیستی که بخوام برات تصمیم بگیرم... خودت مختاری چطوری زندگی کنی! سر ازدواج با بابا، پدرت برات تصمیم گرفت؛ الان هم اگر بخوای من تصمیم بگیرم که چی‌کار کنی، قدرت اختیارت رو برای همیشه از دست میدی! مامان جون گفت که مرد خوبیه، یه دختر شش ساله داره و یه پسر بیست و چهار- پنج ساله. می‌دونی یعنی چی؟ یعنی تموم شدن و مرگ و تباهی زندگی دو نفرمون! نمی‌خوام پشیمونت کنم ها. فقط سخته، خیلی‌م سخته مامانی! این چند سالی که من رو تنها بزرگ کردی به کنار، بزرگ کردن یه دختر شش ساله دیگه هم به کنار. با پسره می‌خوای چی‌کار کنی؟ مامان، بیست و چند سالشه! تو می‌تونی با یه پسر این سنی کنار بیای؟ اون چطوری با یه زن دیگه کنار بیاد؟


می‌خواهد بحث عوض شود. آرام و متین‌تر از این حرف‌هاست که در مورد ازدواج دوباره‌اش چیزی به من بگوید.
- برای چی می‌خواید یه هفته از تهران برید؟

مانند خودش، خودم را به کوچه علی چپ می‌زنم و قاشقم را پر از برنج می‌کنم. طعم زننده‌ای دارد! به سختی می‌جومش. این روزها همه چیز درکامم تلخ است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,011
امتیاز
37,073
محل سکونت
تهران
- برات فرق می‌کنه؟‌
قاشق را داخل ظرف می‌گذارد و به چشم‌های گستاخم نگاه می‌کند‌.
- آره فرق می‌کنه! خب نگفتی؟
قاشقم را پر کرده و دوباره داخل دهانم فرو می‌برم.
- مگه شما جواب من رو دادی که ازم انتظار جواب داشته باشی؟
رنگ رخساره‌اش را می‌بازد.
-نیل! مثل آدم جواب من رو بده.
- نیاز دارم برم جایی که توش بتونم به راحتی بنویسم و آرامش داشته باشم. احتمالا برم پیش مادر جون، شیراز!
یاد آن روزهایی می‌افتد که سر من بین او و خانواده پدری دعوا بود!
- نترس مامان چیزی از ازدواجت نمیگم!
آرام می‌گیرد. غذایش را در حالی می‌خورد که چشم‌هایش خیره به میز است و فکرش جایی دیگر.
- مامان تو تا حالا عاشق شدی؟
از سوال ناگهانی‌ام یکه می‌خورد. تای ابروی کم پشتش را بالا می‌دهد.
- آره عاشق بابات شدم و بعد هم ازدواج کردیم! مثل دختر و پسرای الان نبودیم که هر روز عاشق یکی بشیم و آخر هم با سن‌های بالا و با آدم‌های غریبه ازدواج کنیم.
- مامان! عاشق این یارو خواستگارت هم میشی؟
سرش دوباره پایین می‌افتاد. بی‌چشم و رویی را به بالا ترین حد رساندم.
- آره!
از کنار میز بلند می‌شوم. صندلی را به سمتی پرت می‌کنم و رهسپار اتاقم می‌شوم. خودم می‌گویم نمی‌خواهم در زندگی‌اش دخالت کنم و خودم با رفتار و حرف‌هایم آزارش می‌دهم!
در را پشت سرم می‌بندم. روی تخت دراز کشیده و دستی را روی پیشانی‌ام قرار می‌دهم.
بابایی، چشمت روشن!


***
- لالایی... کوچولو چرا نمی‌خوابی؟
موهای بلندم را نوازش‌وار با دست شانه می‌کند‌.
- بابا، دیشب یه آقاهه تو اتاق خواب با مامان حرف می‌زد. نمی‌دونم کی بود اما مامان همش بهش می‌گفت هیس!
چشم‌هایش را درشت و تایی میان ابروانش انداخت.
- چه شکلی بود؟‌
- شبیه تو! تو بودی بابا.
و شروع کردم به خندیدن.
- بابایی رو سر کار می‌ذاری فنچ؟
-وای...! بابایی فردا مگه سر کار نمیری؟ پاشو، پاشو بیا بخواب رو پام که می‌خوام برات قصه بگم!
چشم‌های پر فروغش را بین خروار موهای بلندم چرخاند و سرش را روی پایم گذاشت.
- یکی بود، یکی نبود...
بعد از به اتمام رسیدن داستان من در آوردی‌ام، نگاهش کردم. خواب بود.
پاهایم را که حالا از سنگینی‌اش درد گرفته بود بیرون کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
- مامان، مامانی خوابوندمش!
مادرم با قد بلند و اندام متناسب و چشم‌های خاکستری درشتش به سمتم آمد.
- چرا باهم دعوا کردید مامانی؟‌ مگه بابا چی کارت کرده بود که بهش گفتی عوضی، نامرد ِ خائن؟
چشم‌هایش را بست. ل**ب زد:
- شوخی کردم‌ باهاش!‌
- الکی نگو...! ببین زیر چشمت‌و! کبودش کرده...
با لبی که‌ گوش‌هاش هنوز رد خون بود به سختی لبخند زد.
- نه خیرم! من بابات رو دوست دارم.
- اون‌م تو رو دوست؟
ابروهایش را در هم کشید و چند بار روی دست تپلم را نوازش کرد.
- اگه دوستم نداشت که با هم ازدواج نمی‌کردیم!
قیافه متفکری به خود می‌گیرم.
- اووم! نه خیرم؛ همه هم رو دوست ندارن!
***
- آخ ساحل! تو باز دلت رو به کی باختی دختر؟
لبانش را غنچه می‌کند و چشمانش را گرداگرد حیاط می‌گرداند.
- اوناهاش! (دستانش را به سمت پسری با قد متوسط و موهای پر مشکی که پیراهن سفید و شلوار کتان قهوه ای دارد، می‌گیرد.) پیج اینستاش رو پیدا کردم، اما ردم کرد!
چشم‌هایم را ریز می‌کنم و دوباره پسر را برانداز می‌کنم.
- از چی این خوشت اومده؟ دماغ رو... استاد احمدی از این بهتره ها!‌
ضربه‌ای حواله شانه‌ام می‌کند.
- بی‌شعور، تو استاد احمدی هشتاد ساله رو با این جیگر مقایسه می‌کنی؟ یعنی خاک بر سر سلیقه‌ات!
- اکی ساحل. بی‌خیال...
چشم‌هایش را از پسر یک لحظه هم جدا نمی‌کند‌.
- اوم تو چه خبر؟ ولی به نظر من نیل تو راحت می‌تونی مخ همه‌ی این پسرا رو بزنی! بابا هم نداری که بخوای از ترس اون هرشب تو مهمونی‌ها شرکت نکنی! مامانت هم که قربونش برم انقدر ساده هست که اگه بهش بگی تا دوازده شب دانشگاهم باور می‌کنه!‌
پیشانی‌ام را پر چین می‌کنم. از این حرف‌ها حالم بد می‌شود. پدر نداشتن یعنی هر غلطی کردن؟

- دختری که خودش رو راحت دست این و اون بده، یه احمقه! چه آقا بالا سر داشته باشه چه نه. تو هم اگه خیلی دلت می‌خواد دست به دست این آدم‌های بی‌وجدان بشی مختاری! ولی این رو بدون وقتی شکمت بالا اومد مثل سگ ولت می‌کنند و میرن دنبال یکی دیگه تا شرت دامن پاکشون رو لکه‌دار نکنه! می‌گیری چی میگم؟‌
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,011
امتیاز
37,073
محل سکونت
تهران
با چهره‌ای آغشته از خشم بلند می‌شود و چشم غره‌ای حواله‌ام می‌کند.
-‌ مشکل از توئه نه پسرا خانوم! تو فکر می‌کنی همه‌شون دنبال یه چیزن. با بعضی‌هاشون خیلی بیشتر از دخترا میشه حس امنیت داشت! حالا تو می‌گیری که چی میگم.
بی‌خیال پاسخ‌گویی می‌‌شوم‌. اگر جواب بدهم تا صبح حرف های بی‌منطق می‌زند و از خودش و پسرها دفاع می‌کند.
نگاهم را در حیاط می‌چرخانم. لبخند نامحسوسی روی لبم می‌آید. دیدن او حالم را دگرگون می‌کند‌. خوبیه تابستان دانشگاه آمدن به همین بیکاری‌ها و کلاس‌های عمومی و دیدن مداوم اوست!
بلند می‌شوم و تنه‌ای به ساحل می‌زنم. صدای آخش را می‌شنوم؛ اما بی‌توجه به سمت این آدم خوش پوش می‌روم.
قدم با پاشنه‌ی بیست سانتی هم به قامتش نزدیک نمی‌شود‌. دوباره دخترهای زیادی را دورش جمع کرده. حس حسادت در تمام وجودم رخنه می‌کند‌. اصلا به من چه؟ مگر او نام مرا هم می‌داند؟! اصلا برایش مهم هست که من را کجا دیده؟ اصلا می‌داند در کلاس‌های ادبیات مدام او را زیر نظر دارم؟
زیر ل**ب می‌گویم"تف تو ذاتت ساحل" که مرا هم مانند خودت چشم چران کردی!
سرم را کمی بالاتر می‌گیرم و بعد از گذشتن از او و شنیدن خنده‌هایش کنار قهقهه‌ها و عشوه‌های دخترهایی که همه از من سر بودند، به سمت پله‌ها می‌روم.
چقدر آن پیراهن سورمه‌ای پررنگ به چشم‌هایش می‌آمد!
چقدر دوست داشتم برادری شکل او داشتم تا اجازه نمی‌دادم کسی نزدیکش شود!
-‌ رمضانی؟
سرم‌ را برمی‌گردانم. استاد کیهان چشم‌هایش را ریز کرده و به من نگاه می‌کند.
- درود استاد! حالتون چطوره؟
- شکر! داستانت رو چطوری تموم کردی؟
در حالی که سعی می‌کنم به اعصابم مسلط باشم و درست و سنجیده صحبت کنم، می‌گویم:
- تراژدی بود دیگه استاد. آخرش دختره به پسره نرسید!
ابروهایش در هم می‌رود. چند جوان از کنارش رد می‌شوند و سلام می‌کنند. با خوشرویی جوابشان را می‌دهد.
- این داستانت که چرت بود! نمره هم بهش نمیدم؛ برو یاد بگیر چطوری میشه پایان خوش نوشت که اعصاب خواننده رو بهم نریزه!
زیر ل**ب نامردی نثارش می‌کنم.
- چشم استاد.
- رمضانی!
- بفرمایید؟
- کلاس من تشکیل نمیشه برای چی موندی دانشگاه؟!
بدترین اتفاق است که استادت، پدر صمیمی‌ترین دوستت باشد و از همه ساعات کلاس‌هایت هم آگاه!
- اومدم ساحل رو ببینم فقط... الان دارم میرم خونه.

خوشبختانه یکی از دانشجوهایش وقتش را گرفت و من بی‌معطلی دانشگاه را ترک کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,011
امتیاز
37,073
محل سکونت
تهران
حال مزخرفی بود! دو دل بودم برای بازگشت به خانه یا گشت زدن داخل خیابان‌ها.
حال گرفته و این دو دلی وجودم را مانند موریانه می‌خورد و کاری از من ساخته نبود‌.
اتومبیلی کنارم متوقف شد. از شیشه دودی داخلش را نگاه کردم. شیشه را پایین کشید. صدای مرد داخل اتومبیل را که شنیدم، شستم خبردار شد ماجرا از چه قرار است. همان است که می‌خواهد خانواده‌ی دو نفره‌ی ما را پنج نفره کند!
بی‌اختیار و زیر ل**ب زمزمه کردم:
- مزاحم! چرا گورت رو از زندگی ما گم نمی‌کنی؟ ما بدون تو خوشبخت تریم!
وقتی به یاد تنهایی مادر افتادم، از گفته‌ام پشیمان شدم. مادر بدون او خوشبخت‌تر نیست!
- نیل! بیا سوار شو... کارت دارم. دخترم، میای سوار بشی یا من پیاده بشم؟
به سمتش برمی‌گردم. تا به حال مرا ندیده اما به این سرعت پیدایم کرده است!
- بله، شما؟
از چهره‌اش پیداست که دو برابر مادر سن دارد. نیمی از ابروهای پر پشتش را زیر عینک آفتابی‌ قایم کرده. ل**ب‌هایش مانند مادر باریک است. ترکیب موهایش دست خورده و رنگی‌ است‌. مشخص است برای جوان ماندن به آب و آتش زده اما باز هم از نگاه من، همان پیرمرد پنجاه و شش ساله است‌.
- تو فکر کن پدرتم!
کوله‌ام را از دست راستم، به دست چپ منتقل می‌کنم.
- خدابیامرزه رفتگانتون رو...! خیلی وقته عمرش رو داده به شما. البته اگه هم زنده بود الان نصف شما سن داشت آقای پدر!‌
مشخص است جا خورده، اما کم نمی‌آورد.
- خب تو فکر کن پدربزرگتم! نیل، من که می‌دونم تو من رو می‌شناسی. حتما از عکس‌هایی که حاج خانوم نشونت داده و صدام از تلفنی که با هم صحبت کردیم!
- چرا اینایی که‌ میگید همه محرم من میشن؟‌ من پدربزرگ‌م دارم آقا! هر روزم براشون فاتحه می‌خونم! تازه موهاشونم رنگ قهوه‌ای نکرده بودن تا روز مرگ!
از جویدن لبش می‌فهمم که دلش می‌خواهد موهایم را از زیر مقنعه بیرون بیاورد و محکم بِکِشَد!
- دخترم، هر چی تو بگی. فقط بیا سوار شو می‌خوام درمورد مادرت صحبت کنم.
ابروهایم در هم گره می‌خورند.
- بله؟
با دیدن حسام که مثل همیشه دورش پر از دخترهای رنگی‌رنگی‌ست و روی من و این ماشین زوم کرده، در ماشین را باز می‌کنم.
بگذار فکر کند کسی هم عاشق من است؛ او که داخل ماشین را ندیده تا ببیند یک پیرمرد نشسته!
- خب می‌شنوم آقایِ...؟
- فرهمند هستم، محسن فرهمند. اگه قسمت بشه شوهر مادرت هم میشم و البته پدر تو! از خان جونت شنیدم که چه یاغی‌ای هستی!
بی‌توجه به مزه پرانی‌اش کوله را روی پایم تکان می‌دهم.
- کجا دیدید مامانم رو؟
به بیرون نگاه می‌کنم. دخترها رفتند؛ اما حسام همچنان به منِ سوار بر این اتومبیل خیره مانده.
-‌ بهزیستی. من مسئول اون‌جام و مادرتون و حاج خانوم اومده بودن یه سری وسیله بازی بدن. البته از طرف مسجد محله‌تون جمع کرده بودند.
- یعنی مادر من‌م اسباب بازیه؟
جا خورد. کمی این پا آن پا کرد و مشتش را محکم به فرمان ماشین کوبید.
- منظورت چیه؟

- آخه یه لحظه فکر کردم مادرم‌م همراه اون اسباب بازی‌ها مفتی برداشتید!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,011
امتیاز
37,073
محل سکونت
تهران
- از حرف‌هایی که پشتت شنیدم، گستاخ‌تری! خودت رو بذار جای مادرت، اون‌وقت شاید بهتر با این قضیه کنار بیای!
تای ابرویم را به بالاترین حدش می‌رسانم.
- کنار بیام؟ من؟ عمراً! یعنی مامان هم کنار نمیاد چه برسه به من.
پوزخند گوشه‌ی لبش، حرفم را به تمسخر می‌گیرد.
- مطمئنی که مادرت به این وصلت راضی نیست؟!
نفسم را صدا دار بیرون می‌دهم.
- بله!
در ماشین را باز می‌کنم و محکم به هم می‌کوبم. نگاهم به نگاه حسام گره می‌خورد. سیگارش را کنار درب دانشگاه و جلوی حراست دود می‌کند!
به محض پیاده شدن من، روی زمین می‌اندازد و با کتونی‌اش له می‌کند.
صدایش، نگاهش، ل**ب‌های خوش فرمش، خنده‌هایش، چالِ گونه‌اش، موهای پر پشت مشکی‌اش و حتی ته ریشش، همه تداعی‌گر چهره‌ی پدرم بود! این شباهت را تنها من می‌دیدم؛ از همان اوایل ترم یک تا به حال. شاید هم شبیه نبودند و من از روی علاقه به هردو این‌گونه می‌پنداشتم.
درمقابلش مانند یتیم‌هایی بودم که برای ارضای حس محبت، آغوشش را می‌طلبند.
از دانشگاه دور می‌شدم و پشتم به او بود؛ اما نوع نگاهش در تمام طول راه جلوی چشمانم رژه می‌رفت‌. آخر یک روز به او می‌گویم که چقدر خاطرش برایم عزیز است؛ درست مثل پدرم دوستش دارم!
روی صندلی ایستگاه اتوبوس جا خوش می‌کنم.
نیم ساعت در انتظار اتوبوس ماندن و با اتوبوس پر روبه‌رو شدن بزرگ‌ترین دغدغه‌ی من بود!
خوشبختانه ساعت شلوغی نیست که اگر بود الان به جای صندلی باید روی زمین می‌نشستم.
گوشی را از جیب مانتوی مشکی‌ نخی‌ام بیرون می‌کشم. نام مادر بالای صفحه می‌افتد.
تلگرام را باز می‌کنم. با خواندن پیامش لبخندی روی لبم می‌نشیند.
" از دانشگاه بیا خونه خان جون اینا‌. خاله‌ات اینا هم هستن."
به محض توقف اتوبوس سوار می‌شوم. به سمت جایگاه همیشگی‌ام، همان صندلی‌های بهم پیوسته آخری و کنار پنجره سمت راستی می‌روم.
تا انقلاب چند دقیقه بیشتر راه نیست‌. هندزفری را داخل گوشم می‌کنم. صدای زن مقابل توجهم را جلب می‌کند.
- آره به جان تو. میگم دختره از این نابغه‌ها بود. از بجنورد اومده بود تهران. همین دانشگاه تهرانم قبول شده بود.
- پس انقدر طرف سرش تو درس و مشق بوده یهو سر رو آورده بیرون رو دیده دنیای بزرگ‌تری هم هست!
زن روبه‌رویی چادر مشکی‌اش را جلوتر می‌کشد.
- ببین خدا برای تو و دخترات نیاره این روزا رو. دختره به حرف هم خونه‌ایش گوش میده و باهاش میره پیش دوست پسر دختره. بعد اون‌جا معلوم نیست چه بلایی سر دختره میارن که بعد جنازه‌ی سوخته‌اش رو تحویل خانواده‌اش میدن!
با صدای راننده‌ی اتوبوس که بلند می‌گوید انقلاب، پیاده می‌شوم و مانند تمام انسان‌های بی‌احساس فراموش می‌کنم چه به روز دختر آمده و خودم را باهوش‌تر از آن می‌دانم که چنین بلایی سرم بیاید. از هر قشری میان این میدان ریخته. بازار راننده تاکسی‌ها پر رونق است و دلشان شاد تر از بقیه‌.
به سختی از میان آدم‌های بی‌شمار و صداهای گوش خراشی که هر کدام یک چیز می‌گفتند به سمت اتوبوس‌های سعادت آباد، می‌گذرم.
به یاد ترنم دختر ِ خاله پریچهر از دست فروش کتابی می‌خرم. این کتاب را هم سن و سال او که بودم می‌خواندم.
دل آدم را با خودش می‌بُرد از بس که زیبا بود.

در این میدان‌ها، کتاب را روی زمین می‌گذارند و غذا و طلا را آن بالاها قرار می‌دهند و شاید همین‌ها عامل عدم پیشرفت ما باشد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,011
امتیاز
37,073
محل سکونت
تهران
زنگ در را می‌فشارم. دستم را راه ارتباطی بین خودم و آیفون تصویری می‌کنم و با دست بهشان می‌فهمانم که منم!
به محض باز شدن در مقنعه را از سرم می‌کَنم و در را با پشت پا می‌بندم.
با همان موهای شانه نشده‎ی وز به سمت آسانسور می‌دوم.
دکمه‌های مانتویم را در همان حال باز می‌کنم. با دیدن آسانسور که طبقه‎ی چهار را با تکرار نشان می‌دهد، ل**ب‎هایم کج می‌شوند. حالا با این وضعیت قرمز این لعنتی هم آن‌جا گیر کرده!
از پله‎ها تا طبقه‎ی سوم را به سختی طی می‌کنم. قبل‌تر که آسانسور و این‎ها نبود به راحتی بیست طبقه را بالا می‌رفتیم و خسته نمی‌شدیم! تا وسیله راحتی پیدا می‌شود مردم از چیزهای قبلی ابراز ناراحتی می‌کنند.
با مشت در را می‌کوبانم. به محض گشوده شدنش توسط ترنم، کوله‌ام‌ را به سمتی و مانتویم‌ را سمتی دیگر پرت می‌کنم و به سمت دست‌شویی می‌روم.
بعد از خشک کردن صورتم، بیرون می‌آیم.
با دیدن منظره پیش رویم چشم‌هایم گرد می‌شوند! فرهمند و پسر و دخترش روی مبل نشسته و من را نظاره می‌کنند! من با این تاپ خرسی و مقنعه‌ای که هنوز روی شانه‌ام جا گرفته و این موهای داغون‌تر!
خاله پریچهر اخم‌هایش در هم است. ترنم ریز می‌خندد.
- نیل، از کنار اینا طوری به سمت دستشویی خیز برداشتی که چشماشون شده بود اندازه ماه منیر، گرد! واقعا ندیدیشون؟!
لبخند مصنوعی روی ل**ب می‌نشانم.
- اون مانتوی من رو یطوری بده دستم انگار که هیچی نشده و برامون عادیه! بعد هم آدم توی اون شرایط تو رو هم نمی‌بینه چه برسه به اینا!
- رنگ و روت خوب باز شده‌ها.
مانتو را به دستم می‌دهد. سلام کوتاهی می‌کنم و به سمت تک اتاق خانه‌ی خان‌جون می‌روم.
در را سریع پشت سرم می‌بندم و نفسم را با صدا فوت می‌کنم.
- مگه بیرون مرد نشسته؟ پس چرا تو این ریختی‌ای؟
سرم‌ را داخل اتاق می‌چرخانم. طاها!
- تف تو شانس من، تو این جا چی می‌خوای؟
- آخ آخ نیست من تو رو تا حالا این شکلی ندیدم. بعدش هم خونه خان‌جون اینا فقط همین اتاقش نت درست کار می‌کنه و اینکه از این فک و فامیل جدید خوشم نمیاد!‌
از کشوی خان‌جون روسری‌ای بیرون می‌کشم.
- دو دقیقه اومدیم خودت‌و ببینم سرت رو از اون عامل بدبختی ملت بکش بیرون بابا!
به موهای پر و ژولیده‌اش دستی می‌کشد و با لبخند کش‌داری می‌گوید:
-‌ نیل، بیا ببین چی پیدا کردم.
به سمت تخت می‌روم. گوشی‌اش را جلوی صورتم می‌آورد.
- بگو ‌ای جانم! چه پسر خاله باهوشی دارم، زود تند بگو!
- طاها، این که همین یارو پسره هویج فرهمنده! از کجا پیداش کردی؟!
ابرویی بالا می‌اندازد و به مغز خودش اشاره می‌کند.
- دخترا رو ببین اوف! ببین چطوری مخ می‌زنه. حالا من ِ خوشگل و خوش تیپ باید با پیج دختر با این آقا چت کنم تا خاله‌ام بدبخت نشه!
موهایم را بالای سرم جمع می‌کنم.
- آره بابا تو خیلی از این هویج بهتری! راستی، کی اومدن اینا؟ پدر آینده من که دم دانشگاه بود دو ساعت پیش، کی رسید اینجا؟!
- یه ربع پیش اومدن. البته دختره و پسره با هم اومدن بعد باباهه اومد. موهاش چه خوش رنگه!‌
گوشه‌ی تخت می‌نشینم.
- رنگ کرده فکر کرده جوون شده! رنگش مثل کنکور دادن‌های توئه!‌
گوشی‌اش ‌را به سمتم پرت می‌کند. جا می‌خورم.
- اول اینکه باباش رو نمیگم خود پسره؛ دوم اینکه چهار سال کنکور دادم اونی که می‌خواستم رو قبول نشدم، دیگه ندادم! به هر چی می‌خوای توهین کن جز این چهار سال درس نخوندن من!‌
چادر خان‌جون را به جای مانتو دورم می‌پیچم.

- اصلا تو اگه درس می‌خوندی الان آکسفورد بودی پسرخاله!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,011
امتیاز
37,073
محل سکونت
تهران
- آفرین دختر باهوش! حالا برو پیش فک و فامیل جدیدت، برق رو هم‌ خاموش کن و پشت سرت در رو ببند.
- تو تاریکی چی‌کار می‌کنی طاها؟
- این رو فقط یه پسر می‌فهمه! خدانگهدار دختر خاله!‌
در را باز می‌کنم، قبل از آنکه کاملا بیرون بیایم، می‌گوید:
- یه متن برای شکست عشقی بگو؛ واسه اینستام می‌خوام‌.
برمی‌گردم داخل. چشم‌هایم را ریز می‌کنم.
- جان؟
- بابا یه شعر بده اصلا. خیر سرت رشته‌ات ادبیاته. متنش هم یه طوری باشه که کسی به‌ خودش نگیره.
- سیه‌چشمی، به کارِ عشق استاد
به من درس محبت یاد می‌داد!
مرا از یاد بُرد آخر، ولی من
به‌جز او، عالمی را بُردم از یاد!
- اوه شت! زیادی مخصوص دختراست ولی چون مال فریدونه، می‌ذارم. حالا می‌تونی بری پیش بابات.
در را محکم پشت سرم می‌بندم.
با دیدن فرهمند و پسرش کیارش، یاد طاها و فالو کردن کیارش می‌افتم؛ به سختی جلوی خنده‌ام را می‌گیرم و روی نزدیک‌ترین مبل و کنار ترنم جا خوش می‌کنم. تک سرفه‌ای می‌کنم و پا روی پا می‌اندازم.
- خب!‌ بریم سر اصل مطلب دیگه... اوم خاله پریچهر شما قصد ازدواج دوباره دارید؟!
شوهر خاله پریچهر مانند آتشفشان در حال فوران، با لحن پرخاشگرانه‌ای می‌گوید:
- پریچهر! جلوی دهن دختر خواهرت رو می‌گیری یا خودم‌ گل بگیرمش این لونه‌ی فتنه رو!
پوزخندی روی لبم شکل می‌گیرد. به من می‌گوید لانه‌ی فتنه. شوهر خاله الفساد!
- آقا حبیب مراقب حرف زدنت باش! هر کی ندونه من‌ که می‌دونم چند بار قصد ازدواج مجدد داشتی و چون خاله فهمیده نتونستی. حالا هم آقای فرهمند می‌خوان خاله پریچهر رو بگیرن چون هم از شما خوشگل‌ترن و هم پولدارتر!
دوباره آمپر می‌چسپاند.
- انقدر بد بار اومدی که از هر چیزی از اون دهنت خارج میشه مسخره و مضحکه! پدر بالا سر آدم نباشه همین می‌شه دیگه.
- آره شما خوبی! فعلا کلاه گیسِتون رو بگیرید باد نبره!
نهایت‌ احترام به یک آدم به اندازه شعور اوست. وقتی طرفت بی‌شعور است؛ چگونه می‌تواند انتظار احترام داشته باشد؟
خاله لبش را می‌جود.
- خب! مه‌لقا جان طبق صحبت‌هایی که شد؛ نظر تو چیه؟
خواستم چیزی بگویم و برای حفظ خانواده دو نفرمان تلاش کنم که کیارش از روی مبل بلند شد و رو به خان‌جون گفت:
- ببخشید... من میرم پایین، اگه همه چی تموم شد خبرم کنید!
نگاهم به پاکت سیگار زیر کیف پولش افتاد. آخ‌آخ این هم مانند پسرهای دانشگاه ما فکر می‌کند سیگار آرامش دهنده است! دلم می‌خواست بگویم:
« آقای فرهمند با این پسر بزرگ کردنت خلاص کردی ما رو»
اما همان نیمچه آبرو را هم حفظ کردم و سکوت اختیار.
مادرم ل**ب برچید. خان‌جون چادرش را جلوتر کشید تا همان چشم‌های ریزش هم بیرون چادر نماند!‌
خاله دوباره گفت:
- مه‌لقا جان، آقای فرهمند منتظر هستن.
نگاهم بین مادر و فرهمند در حال چرخش بود که دختر کوچکش وسط شکار...
- بابا من دستشویی دارم‌.
خاله دست کیانا را گرفت و به سمت دستشویی برد. جا داشت دوباره بگویم تربیت بچه‌هایش به درد خودش می‌خورد. من هم سن این بودم املت درست می‌کردم با گوجه اضافه!
ترنم دم گوشم گفت:
- اوف نیل...! پسره خیلی خوشگل‌تر از دختره‌ست! چشماش، چشماش لعنتی!
با کف دست گردنش را از پشت شال سبز رنگش نشانه رفتم و ضربه محکمی زدم.
-خاک بر سر پسر ندیده‎ات کنند‌ که این به این سفیدک میگی خوشگل! و به اون چشم‌های قهوه‌ای ساده میگی چشم‌هاش چشم‌هاش! انگار چشم آهویه!
در ظاهر شاد و سر حال نشان می‌دادم اما خدا می‌داند در دلم چه می‌گذشت. کاش مادرم برود، کاش نماند. کاش یکی از فامیل‌های فرهمند اینا بمیرد، اصلا کاش خودشان بمیرند، خانواده دو نفره ما نباید بیشتر شود، نباید!‌
- بعد از آشنایی چند روزه‌ی ما و شناخت نسبی من ازتون. مشکلی ندارم... فقط نیل هم باید با ما زندگی کنه و مثل دخترتون کیانا باهاش برخورد کنید. من هم قول میدم کن نذارم برای بچه‌هاتون.

در چه زمانی دیوانگی شکل می‌گیرد؟ وقتی تمام باورهایت به یکباره فرو می‌ریزد و آن می‌شود که تو نمی‌خواهی، دیوانه نمی‌شوی؟ نمی‌زنی به سیم آخر؟ انگار راه گلویم را تیغ ماهی گذاشته باشند. داشتم خفه می‌شدم و باز صدایم درنمی‌آمد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

نویسنده انجمن + مدیر بازنشسته
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,011
امتیاز
37,073
محل سکونت
تهران
-خب پس دهن خودتون رو شیرین کنید. مه لقا مادر خوشبختی تو و نیل آرزوی منه!
ناخن‌هایم را داخل گوشت دستم فرو می‌کنم.
- آره! چقد هم با این انتخاب مامان ما خوشبخت می‌شیم!
خاله و کیانا هم آمدند و شوهر انکر الاصواتش گفت:
- پری بانو خواهرتون هم از جمع بیوه‌ها فاصله گرفت و به جمع کفترهای عاشق پیوست!
دلم می‌خواهد کلاه گیسش را بردارم و آتش بزنم!
تحمل هوای گرفته و جو سنگین اتاق را نداشتم. دلم می‌خواست بزنم بیرون.
با همان چادر خان‌جون به سمت درب می‌روم و در را محکم پشت سرم می‌بندم.
به جای آسانسور از پله استفاده می‌کنم و پایین می‌روم. کیارش به اتومبیل یکی از همسایه‌ها تکیه زده بود و سیگار می‌کشید.
با دیدن من سیگار را روی زمین رها کرد و با کفش له کرد.
- تموم شد؟
- اون‌م چه تموم شدنی!‌
به سمتم آمد. چشم‌های مرموزی داشت؛ از نظر من ریز و بد نقش!
- یعنی مادرتون قبول نکردن؟
پوزخندی زدم.
- شما دوست داشتید قبول کنند؟
- مسلما نه!
- پس تسلیت میگم داداش!
ابروهایش گره می‌خورد.
- این بابای ما هم سر پیری معرکه گرفته!
- چه خوب که می‌دونید آقا! آرامش زندگی ما رو هم به‌هم زدید!‌
لبخندش کش آمد.
- البته که برای من فرقی هم نداره. مادرت بیاد خونه‌ی ما، نه اون مزاحمه منه و نه من مزاحم اون. چون خونه‌ی دیگه‌ای دارم! اگه کیانا هم مزاحمتونه اونم ببرم؟!
- نخیر آقا... نکنه فکر کردی من حاضرم با بابات همخونه شم؟!
با صدای بلند می‌خندد. شاید از نظر ترنم این پسر بسیار خوش بر و رو به نظر بیاید اما از نظر من زشت‌ترین و منفورترین آدم است! اصلا هیچ مردی قشنگ نیست جز پدرم و شبیه‌ترین فرد بهش، حسام!
- پس ولگرد خیابون‌ها می‌شید؟
- کارتن خواب میشم و معتاد و عملی! بعد شما هر روز صبح یه هزاری می‌ندازی جلوم!
- بابا می‌فرستت کمپ تا ترک کنی کوچولو... در ضمن پوشیدن روسری و مانتو و چادر دیگه برای تو واجب نیست. ما که همه چی‌ات رو دیدیم!
چقدر دلم برای نیلِ گردن کلفت قدیم تنگ شده! همان موقع‌هایی که به راحتی طرفش را می‌زد چون پدرش قوی بود و همه از او حساب می‌بردند! اگر همان نیلِ ده سال پیش بودم، حتما پاسخش را با سیلی می‌دادم و نه سکوت! چون پشتم گرم کسی بود که از همه بیشتر دوستم داشت.
تنه‌ای به من زد و سمت آسانسور رفت. چقدر حرف مفتی‌ست که می‌گویند جواب ابلهان خاموشی‌ست! پاسخ ابله را که ندهی برایت غول شاخدار می‌شود!
***
سر کلاس ساعت هشت صبح، مغزم در حال طغیان بود‌. نه چیزی می‌فهمیدم نه حتی استاد را می‌دیدم. یکی از پسرهای شرور کلاس رو به استاد گفت:
- استاد سوالی برام پیش اومد اگه عطار فامیلی‌ش نبوده و شغلش بوده، پس نظامی چی‌ش بوده؟ سرباز فراری بوده نکنه بعد بهش گفتن نظامی!
ساحل ضربه‌ای به شانه‌ام زد.
- نیل، علی هم پسر خوبیه ها. خیلی هم باحال و شیطونه‌. به درد تو می‌خوره!
آرام و شمرده شمرده می‌گویم:
- ببند اون دهن ت‌و وقتی می‌بینی حالم خوب نیست.
- استاد میشه من جواب ایشون رو بدم؟‌
استاد تبسمی کرد و گفت:
- خانومی که ته کلاس نشستی بله می‌تونی پاسخ این حضرت رو بدی!
- ببخشید که دخالت می‌کنم‌ها‌ اما اگه شما با فامیلی‌تون که نژادچتری هست برید و شاعر بشید میگن چون عطار شغلش بوده پس این یکی چتر بازی می‌کرده خونه مردم و شغلش رو روی فامیلی‌ش گذاشتن؟
به سمتم برگشت.

- آره دیگه شاید پدر پدر پدرم چتر باز بوده! یا مثلا مامان شما وقتی روزه بوده شما رو به دنیا آورده چون رمضانی هستید و از اهالی ماه رمضون!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا