برترین اجتماعی رمان عصر یخبندان| FATEME078 کاربر انجمن یک رمان

شخصیت محبوب عصر یخبندان؟

  • نیل

    رای 24 55.8%
  • حسام

    رای 1 2.3%
  • مه‌دخت

    رای 2 4.7%
  • کیارش

    رای 14 32.6%
  • طاها

    رای 2 4.7%

  • مجموع رای دهندگان
    43

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
874
لایک ها
12,630
امتیاز
31,973
محل سکونت
تهران
نرگس را با چشم های گرد برانداز می‌کنم. دستش که روی شانه کیارش می‌نشیند انگار تمام سلول های عصبی و حسود مغزم به کار می‌افتند و رگ های اعصابم را پاره می‌کنند.
- میشه تنها حرف بزنیم کیارش؟
لبخندش محو می‌شود.
- نرگس رو می‌رسونم خونه‌شون بعد تنها حرف می‌زنیم!
نرگس بو*س*ه ای به پیشانی‌ام می‌زند!
- نه کیارش زنگ میزنم بابا بیاد دنبالم... بهتره نیل رو تنها نذاری!
- نیاز نیست! همون طوری که به پدرت گفتم خودم برمی‌گردونمت!
بعد با نرگس در برابر تعجب و شگفتی من از اتاق بیرون می‌روند.
دلم می‌خواهد فریاد بزنم. دست هایم را مشت می‌کنم و به تخت می‌کوبم.
" دیوانه‌ام از از دستِ خودم سیر شدم."
بدبختی های نازل شده کم بود، دختر خاله مادرِ تازه از فرنگ برگشته اش را باید کجای دلم می‌گذاشتم!
به سختی و هر مشقتی که بود از تخت پایین می‌آیم. انگار ده جلد کتاب روی سرم گذاشته اند و نیروی حرکتم را به کلی متوقف کرده اند‌.
به دنبال گوشی‌ام خانه را با برانداز می‌کنم، پیدا نمی‌شود.
صدای قار و قور شکمم مانع از ادامه ی گشتن می‌شود.
در یخچال را باز می‌کنم. غذای دیشب را برمی‌دارم و روی گاز می‌گذارم.
در کابینت پایین گاز را باز می‌کنم که دستمالی داخل سطل بندازم که دو بسته پیتزا داخلش نظرم را جلب می‌کند!
دست و پایم یخ می‌کند. کیارش گفت ساعت یک آمده، اگر آن ساعت آمده باشد پیتزا از کجا خریده؟ اگر یکی برای من گرفته یکی برای خودش پس چرا هر دو را خورده؟!
سایه شک در وجودم رخنه می‌کند. این بار نوبت من است که او را بازخواست کنم!
بالاخره از پایین راحتی جلوی تلویزیون گوشی را پیدا می‌کنم.
در گروه خانوادگی ترنم عکسی از طاها در کنار همان دستگاه های زجر آور گذاشته بود و از حال رو به بهبودش خبر می‌داد.
زیر ل**ب "خدایا شکرت" می‌گویم.
عکس های پروفایل طاها را یکی پس از دیگری تماشا می‌کنم. در هشتاد و پنج درصد عکس ها سرش داخل گوشی ست و انگار حواسش نیست! آخرین عکس ها لبخند همیشگی‌اش جای خود را به پوزخند داده بود و چشم هایش دل هر آدمی را می‌لرزاند! می‌خواهم از تلگرام خارج شوم که پیام کیارش را می‌بینم‌. قبل از باز کردن ویس ارسالی‌اش، دوباره تک عکس پروفایلش با کلاهِ گاوچرانی و در حالی که ته ریش گذاشته و چشمک زده و نور آفتاب چشم دیگرش را رنگی نشان می‌دهد و موهای پر پشتش از کناره های کلاه رو به بالاست به تماشا می‌نشینم!
و بیو "نمی دانم چه می‌خواهم بگویم، غمی در استخوانم می گدازد"
ویسش را باز می‌کنم. ارسالی در ساعت هفت و سی و پنج دقیقه.
- عیدت مبارک... با وجود اینکه باهات قهرم... اما می‌خواستم الان پیشت باشم، اما کار پیش اومد. به مامانت هم عید رو تبریک بگو‌. گندم رو هم ببوس!"
لحنش با تمسخر همراه است حداقل برای من!
با صدایی لرزان دستم را روی رکورد می‌گذارم.
- عید تو هم مبارک! تو هم به نرگس و خانواده‌اش تبریک بگو. قول میدم به گندم نگم تحویل سال رو کنار مامانش و خودش نبودی!
توجهم به در جلب می‌شود. کیارش کفش هایش را جفت داخل جاکفشی می‌گذارد. با صدای بلند چیزی که روی گوشیش آمده می‌خواند‌.
-اِ یه پیام از مادر گندم! یعنی چی می‌تونه گفته باشه؟
ویس را پلی می‌کند. به وضوع پوزخند شکل گرفته روی لبش را می‌بینم‌
-آخ آخ بذار برگردم عید رو به نرگس و خانواده تبریک بگم!
چند بار بو می‌کشد و سپس راهش را کج می‌کند و سمت آشپزخانه می‌رود.
- سوزوندی که! این شام ما بود، حالا باید تا صبح از گشنگی بمیریم!
دروغ می‌گوید!
- پس اون دو تا پیتزا رو من خورده بودم؟! آشغالش رو می‌تونی ببینی!
از پشت اپن نگاهم می‌کند.
- دیوونه شدی! اون برای دیشب خودمون بود!
به دو لیوان روی میز اشاره می‌زنم.‌
-این دو تا هم برای دیشبه؟!
اخم هایش در هم می‌رود.
احمق! رفتم دختره رو آوردم شب عیدی که خانوم مجبور نشه از این بیمارستان به اون بیمارستان شه! بعد میگه چرا بهش چایی دادی!
پایین لبم را چسب زخم زده بودند؛ با تمام زورم چسب را می‌کنم.
- مشکل من با تو به همین جا ختم نمیشه! تو روز تعطیلی از صبح تا شب با کی قرار داشتی؟ اصلا عصر جمعه ها کجا میری؟ ببین الان دیگه وقت خوش گذرونی های دوران مجردیت نیست!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
874
لایک ها
12,630
امتیاز
31,973
محل سکونت
تهران
تای ابرویش بالا می‌رود. جلو تر می‌آید‌، عقب عقب می‌روم و روی مبل تک نفره می‌نشینم. دست هایش را دو طرف دسته ها قرار می‌دهد.
- می‌دونی مشکل تو چیه؟! نه نمی‌دونی... بذار روشنت کنم! تو پدر تو فراموش کردی؛ اما من مادرم رو نه! عصر جمعه ها به اون سر می‌زنم... حالا فرقی هم نمی‌کنه کار داشته باشم یا نه، در هر شرایطی بهش سر می‌زنم! نمی‌ذارم مثل دوران زنده بودنش هیچ کی بهش نرسه! نمی‌ذارم مثل جوونیش از بی‌کسی تو اون دنیا هم ضجر بکشه! تو هیچ وقت نمی‌تونی جای من باشی، تو هنوز مفهوم زندگی رو نفهمیدی! یادت که نرفته چند تا از چک های این خونه هنوز پاس نشده! و حالا امروز، بدون اینکه به بابا بگم رفتم و چند تا از گرون قیمت ترین ماشین های نمایشگاه رو فروختم بدون اینکه چیزی به حسابش بریزم! چک ها رو به نام خودم گرفتم! حالا که اون می‌خواد با زندگی من بازی کنه چرا من نکنم؟! تا آخر شب درگیر کارهای اونجا بودم...
راه تنفسی ام به علت نزدیکی زیادش بسته شده، دستانش را بر می‌دارد و عقب می‌رود.
- سوال دیگه؟!
سرم را به دو طرف تکان می‌دهم.
- دیگه سوالی ندارم!
نفسش را بیرون می‌دهد و دکمه های پیراهنش را باز می‌کند‌. می‌خواهد به سمت اتاق برود که صدایش می‌زنم‌:
- کیارش!
بدون آنکه سرش را برگرداند، پشت به من می‌ایستد.
- ببخشید... به خدا دست خودم نیست یهو حرفایی از دهنم درمیاد که نباید... یه وقت هایی حس می‌کنم دلیل دعوا های بابا و مامانمم من بودم. یه وقت هایی جلوی بابا پشت مامان حرف می‌زدم و یه وقتایی بلعکس! تمام زندگی من روی زبونی چرخید که نباید!
بغضم می‌ترکد. اشک هایم روی گونه سر می‌خورند. پیراهنش را روی مبل پرت می‌کند و به گلوله های اشک صورتم چشم می‌دوزد.
آرام به سمتم قدم برمی‌دارد. روی پاشنه پا بلند می‌شوم. می‌خواهد آغوشش را به رویم باز کند؛ به روی منِ همیشه مقصر. ده ثانیه هم هم‌آغوشی ما طول نمی‌کشد! تا می‌آیم کنارش آرام شوم دستش را به قفسه سینه ام می‌کوبد. می‌خواهم از خودم دفاع کنم که صورتش جلو می‌آید و قطره اشک نشسته روی صورتم را نرم می‌بوسد. تهی می‌شوم از احساس ضعف و ناتوانی! تهی می‌شوم از خستگی و درد؛ تهی می‌شوم از هر چه غیر کیارش در این دنیا هست!
- تو نباید گریه کنی؛ هیچ وقت نیل! از گریه‌ات می‌ترسم... از گریه زن می‌ترسم! از اینکه مقصر خیس شدن صورتش من باشم، می‌ترسم!
او می‌گوید گریه نکن اما من بغض خفته وجودم را رها کرده‌ام و حالا حالا ها بند آمدنی نیست!
- بیا از این شهر بریم... حداقل برای دو روز! تنهایی... بدون هیچ آدمی... هیچ کس که بخواد آرامش‌مون رو بهم بزنه! باشه کیارش؟
لبخند می‌زند و در کنج آغوشش می‌میرم و دوباره زنده می‌شوم‌. دوباره اوست که می‌بخشد و فرصت دیگری برای ادامه ی زندگی مان می‌دهد.
***
- چشمم رو باز کنم؟
صدای آهنگ را بالا می‌برد.
- نخیر... هنوز به بهشت نرسیدیم!
زیر چشمی به فضای رو به رویم که تنها جاده است، نگاه می‌کنم.
- آخه یهو خوابم می‌بره ها!
کمی فکر می‌کند و سپس خم می‌شود و صندلی ام را به عقب هدایت می‌کند.
- آخ کیارش له شدم!
حواسش را دوباره جمع رانندگی می‌کند.
- حالا راحت بخواب!
غر غر کنان چشم باز می‌کنم.
- باز کردم چشمام رو! حالا اگه تونستی ببندشون!
نچ نچی می‌کند و خم می‌شود و از پشت پتوی سفید نازکی را جلو می‌آورد و روی پایم می‌اندازد. به مسخره می‌گوید:
- عهد شکن! تو قول داده بودی تا آخرش چشمات بسته باشه!
- اما سرورم من نمی‌توانم زور را تاب...
نمی‌گذارد حرفم تمام شود.
- دیگه لوس نشو! هر وقت که رسیدیم لواسون اون موقع می‌تونی سرورم سرورم کنی! حالا اینکه ندیمه آدم براش غذا می‌پزه ولی تو نه خودش یه معمای حل نشده‌اس!
به بیرون و هوای تازه ای که با صورتم برخورد می‌کند‌، چشم می‌دوزم‌.
- خب این دو روز رو برات غذا می‌پزم!
- خسته نشی یه وقت! این دو روز رو آوردمت اینجا صفا کنی نه اینکه ازت بیگاری بکشم! مامانت گفت باید برات جوج درست کنم، کباب و اوم... حالا بقیه‌اش رو یادم نیست! زنگ می‌زنم می‌پرسم ازش!


زیر ل**ب با آهنگ هم‌خوانی می‌کنم و باد ملایم مسیر را به حلقم فرو می‌دهم.
- میگم کیارش این خونه مال باباته یا خودت؟
- چه فرقی می‌کنه؟ خیلی وقته داریمش... از بچگیم یادمه این بوده تا حالا! زمان دانشگاه با بچه ها میومدیم اینجا...


می‌خواهم بگویم هم‌کلاسی های دخترت را هم می‌آوردی که بی‌خیال می‌شوم‌.
- خب پس حسابی خوش می‌گذشته بهت!
صاف به چشم هایم میخکوب می‌شود.
- نه! یادم نمیاد قبل از آشنایی با تو بهم خوش گذشته باشه! ‌
تلخ می‌خندم.
- پس هیچ وقت بهت خوش نگذشته و نمی‌گذره!
- دنیایی هم بگن من با تو خوشبخت نیستم، من میگم تا آخر دنیا رو هم اگه کنارم باشی و اخم کنی و غر بزنی بازم خوش می‌گذره "با تو!"
از هر کلمه‌ای که از زبانش بیرون می‌آید بالا می‌‌روم، آنقدر بالا که خودم را در مسیر ابر ها می‌بینم.
 
آخرین ویرایش

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
874
لایک ها
12,630
امتیاز
31,973
محل سکونت
تهران
Dilan @Dilan خب از اونجایی که تولد دیلان استقلالیه؛ این پست رو همراه با کیارش بهش تقدیم می‌کنم:D
به ویلا می‌رسیم. سرم را از سانروف بیرون می‌آورم و هوای پاک و لطیف آنجا را آزادانه نفس می‌کشم. درب نارنجی رنگ ویلا را با ریموت باز می‌کند‌. کنار در درخت کاری شده بود و با نرده های سفید از فضای داخلی ویلا فاصله گرفته بود.
با ماشین داخل بهشتِ کیارش می‌شویم.
همان وسط پارک می‌کند. در سمت من را خودش باز می‌کند‌. برای لحظه‌ای احساس ملکه بودن می‌کنم! پیاده می‌شوم و پتو را دورم می‌پیچم‌.
- کاش مامان هم میومد.
به سمت صندوق عقب می‌رود و چمدان قهوه‌ای بزرگ را بیرون می‌کشد.
- خودت گفتی دو نفره!
چشم می‌چرخانم. استخر بزرگی آن طرف تر قرار داشت. با دیدنش چشم هایم برق می‌زنند.
- وای خدا... دلم می‌خواد همین الان بپرم توش!
کیارش نگاهی به سراپایم می‌کند و پتو را از دستم می‌گیرد.
- جدی جدی می‌خوای بری توش؟
سرم‌ را به نشانه آره تکان می‌دهم که چمدان و پتو را رها می‌کند و با یک دست بلندم می‌کند و به سمت استخر می‌برد.
- اِ اِ کیارش غلط کردم... دیوونه نشی بهشت رو کنی جهنم! من شنا بلد نیستم فقط خواستم یه چی گفته باشم.

تا سطح آبی رنگ خالی از آب زیر پایم را می‌بینم، جیغ می‌کشم.
- این آب نداره کیارش! نندازی من رو!
صدای خنده‌اش بالا می‌رود.
- حالا که اصرار می‌کنی میگم پرش کنن!... مش ممد، گلی خانوم!
زن و مرد پیری از کلبه‌ای چوبی مجاور ساختمان اصلی به سمت مان می‌دوند. پیرمرد لاغر اندام با لباس سورمه‌ای بهم پیوسته اش کیارش را بغل می‌کند و زن هیکلی با چادر گل گلی که دور کمرش بسته خیره به کیارش، فکش قفل کرده!
- سلام آقا جان... اطلاع نداده بودید میاید که آقا!
زن به تاکید حرف شوهرش رو به کیارش می‌گوید:
- راست میگه مشدی... آقا همیشه به شادی! این خانوم رو معرفی نمی‌کنید؟
کیارش خنده‌اش را قورت می‌دهد و من را روی زمین می‌گذارد.
از درد به خود می‌پیچم و ضربه‌ای به بازویش می‌زنم که از چشم زن و مرد دور نمی‌ماند!
- گلی خانوم، نیل همسر منه! آوردمش اینجا یه بادی به سرش بخوره بس که تو تهران به جای باد، دود خورد! حالا تا ما میریم داخل یه فکری به حال این استخر کنید!‌ پر از جک و جونور شده!
گلی سری تکان می‌دهد و دوباره مرا نگاه می‌کند.
- چه بی‌خبر آقا... الهی من قربونت شما بشم خانوم... فکر نمی‌کردم آقا کیارش به این زودی ها ازدواج کنه!
نیش خند می‌زنم.
- و داره بابا میشه!
دهان هردوشان باز می‌ماند و در برابر بهتشان کیارش دستم را می‌گیرد و به سمت پله ها می‌کشد.
- مش ممد اون چمدون رو بیار بالا...
- چشم آقا.
از پله های‌مارپیچ بالا می‌رویم و به در شیشه ای می‌رسیم‌. با کلید در را باز می‌کند.
-کیارش، اینجا خودِ بهشته!
زمین با سرامیک های مثلثی شکل مشکی پوشانده شده و دیوار ها کاغذ دیواری راه راه سفید - مشکی داشتند.
- من که تو رو جای بد نمیارم!
به سمت مبل هایی می‌رویم که گرد وسط خانه و جلوی تلویزیون چیده شده بودند‌‌.
بالا را نشانم می‌دهد.
- تا مش ممد چمدون رو بیاره همین جا بشین بعد با هم میریم بالا.
بالا همان پله های مارپیج را دارد، با این تفاوت که فرش قرمز رنگی بالا تا پایین پله را احاطه کرده.
- تو خواب ها هم همچین خونه ای رو نمی‌دیدم چه برسه واقعیت!
با لبخند نگاهم می‌کند.
- حالا بالا رو ندیدی! اینجا یه تیکه از بهشته نیل، به خصوص اگه با کسی بیای که عاشقشی!
دلم قنج می‌رود.
- خب تو که من رو آوردی تو این بهشت، منم می‌خوام یه چیزی بهت بگم... اوم رمانم تموم شد. عصر یخبندان رو کامل کردم!
دکمه های پیراهن آبی نفتی‌اش را باز می‌کند.
- به به! خانوم مبارکه. تایپش با من، بشینی پای لپ تاپ کمرت درد می‌گیره!
شالم را برمی‌دارم و کش موهایم را باز می‌کنم.
- تو که بیشترش رو خوندی یه نظری چیزی بده!
حالت متفکری به خودش می‌گیرد.
- ببین نیل تو توی عصر یخبندان دنبالِ انتقامی! می‌خوای به هر نحوی شده قانون خدا رو زیر سوال ببری! تو میگی هیچ کس نباید ببخشه ولی اگه یه خرده فکر کنی می‌بینی شهری که آدماش می‌بخشن خیلی قشنگ تر از شهریه که همه توش ناقصن! یکی چشم نداره، یکی صورتش رو از دست داده، یکی... نمی‌دونم. تو داری از نظر خودت می‌نویسی، به نظرت مرد ها فقط مقصرن، زن هیچ تقصیری نداره! درحالی که نویسنده باید عادل باشه مثل یه قاضی، مثل داور فوتبال! هم مرد داستانش باشه، هم زن داستانش!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
874
لایک ها
12,630
امتیاز
31,973
محل سکونت
تهران
با غیض نگاهش می‌کنم.
- همیشه در حقِ ما ظلم میشه بدون اینکه کسی از حقوق‌مون دفاع کنه! من از هم جنسم دفاع نکنم کی دفاع کنه؟!
سرش را به طرفین‌ تکان می‌دهد.
-بی‌خیال بحث نیل... گندمِ بابا خوبه؟
نگاهی به شکمم که هنوز هیچ تغییری نکرده می‌اندازم.

- وجودش رو هنوز احساس نمی‌کنم، انگار اینم حبابه!
می‌خندد. با آقا آقا گفتن مش ممد به سمت درب می‌رود.
- دمِ شما گرم. خودم بالا می‌برمش تا همین جاش رو زحمت کشیدید.
از آن جا که کاناپه پشت به در بود، تنها صدایشان را می‌شنوم.
- آقا جسارت نباشه ولی خانوم واقعا همسرتونه؟ آخه شما دفعه آخری که اومدید گفتید بکشنتونم زن نمی‌گیرید... تازه ما قاب عکس های رویا خانوم رو جمع نکردیم!
چند بار سرفه می‌کند‌. گوش هایم تیز تر می‌شود و به سمت‌شان برمی‌گردم.
- هیس! قاب عکس های اون اینجا چی کار می‌کنه؟!
- پدرتون دو سه ماه پیش تماس گرفت گفت که قاب عکس هاشون رو دوباره بزنیم به دیوار!
کیارش موهایش را چنگ می‌زند.
- خب حالا برو.
در شیشه ای را می‌بندد و با لبخند مصنوعی به سمتم می‌آید.
- تو دو دقیقه بشین؛ من میرم چمدون رو بذارم اتاق بعد صدات می‌زنم‌.
سری تکان می‌دهم؛ تا به سمت پله ها می‌رود بدون آنکه بفهمد پشت سرش راه می‌افتم.
بالا آنطور که فکر می‌کردم نبود؛ تنها یک راهرو بود که به دو اتاق در موازات هم ختم می‌شد.
کیارش در اتاق سمت راستی را می‌بندد. به سمت درب می‌روم و ناگهانی در را باز می‌کنم. برمی‌گردد و صاف به چشم هایم خیره می‌شود.
- گفتم صبر کن!
سر تکان می‌دهم و به اتاق سرک می‌کشم. تخت دو نفره‌ای گوشه اتاق بود و فرش شش متری وسط را پوشانده بود. همانطور که مش ممد گفت به دیوار ها نگاه می‌کنم. کیارش چشم هایش را بسته و با یک پا به کمد دیواری تکیه داده.
جلو تر می‌روم. عکس اول رویای نوزده- بیست ساله با چشم های درشت مشکی‌ و ابرو های پر پشتش لبخندی دلنشین زده و دست کیارش بیست و یک - بیست و دو ساله روی شانه‌اش حلقه شده. عکس بعدی رویا روی کول کیارش است و دست هایش را با انگشتری فیروزه ای روی چشم های کیارش گذاشته! عکس بعدی هر دو روی تاپ نشسته اند و کیارش محو تماشای رویاست!
بند دلم پاره می‌شود؛ زانوانم خم می‌شوند و گوشه ی تخت می‌نشینم.
- خوشگله... عکسی از اون یکی که باعث شدی خودکشی کنه نداری؟ این حتما بعد از اون وارد زندگیت شده! بعدم ده تا دختر دیگه تا که رسیدی به من!
- رویا خوشگل بود، خیلی خوشگل؛ اما من دوسش نداشتم! دختر دوست بابا بود. به قول خودش می‌خواست من و با بابام آشتی بده! اوایل از اینکه مثل کنه چسبیده عصبی بودم اما بعد دیدم برای پر کردن تنهایی باید بهش پناه ببرم! اونم مثل من تنهاست، تک فرزنده! با اصرار های بابا همه چی داشت برای ازدواج مون آماده می‌شد که رویا رفت از ایران، از منم خواست که باهاش برم ولی نرفتم! اما بابا دست بردار نبود، حتی الانم نیست! وقتی من با رویا نرفتم اون ور دوستی شون بهم خورد. رویا تنها دختری بود که اومد اینجا... البته با خانواده‌اش! نامزد هم حساب می‌شدیم‌. صداش قشنگ بود برام آواز می‌خوند! از اینکه اون گفته عکس ها رو زدن به دیوار روحمم خبر نداشت‌! برای همین بود که‌ نمی‌خواست من و تو ازدواج کنیم... مادرتم حتما می‌دونسته! از خود رویا خبری نیست اما بابای من برای شراکت دوباره با پدر رویا هر کاری می‌کنه! و نیل... ما بهم قول دادیم به گذشته هم کاری نداشته باشیم و تو حال زندگی کنیم!
- ولی کیارش! تو باید به من می‌گفتی نه اینکه پنهون کنی! الان تمام زندگی من به هیچ وصله! تو پایبند نیستی کیارش.

- یه چیزایی، یه حرفایی بهتره هیچ وقت گفته نشه تا اینکه گفته بشه و زندگی رو بهم بزنه! من دوستت دارم نیل، از همون روز اولی که دیدمت... پسر هجده ساله نیستم که بگم آه در یک نگاه عاشقش شدم! نه... اما تو برای من، در این لحظه، در این زمان، در این دومین روز فرودینی با همه فرق داری!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
874
لایک ها
12,630
امتیاز
31,973
محل سکونت
تهران
لبخند کم عمقی روی لبم نقش می‌بندد‌.‌
- من به تو ایمان دارم! حق با توئه گذشته باید خاک بشه تو همون گذشته!
چشمکی می‌زند و عکس ها را از دیوار پایین می‌آورد.
***
نزدیک استخری که حالا پر آب شده، روی نیمکت چوبی می‌نشینم. کلاه سوییشرت خاکستریم را روی موهایم می‌کشم. تلفن همراهم را از این گوش به آن گوش می‌کنم.
- خاله جان، الان بیداره؟ می‌تونم باهاش صحبت کنم؟!
- صبر کن از پرستار بپرسم.
چند ثانیه در سکوت می‌گذرد که صدای نفس نفس طاها به گوشم می‌خورد. با لحن آرام و ضعیفی پاسخ می‌دهد.
- سلام بی‌معرفت...
- طاها! آخه من قربونت برم چرا این کار رو با خودت کردی؟ ارزشش رو داشت؟
- می‌بینی که داشته! حالا تو چرا نیومدی بیمارستان؟
- خیلی یهویی از تهران رفتیم. پس فردا که مرخص شدی میایم خونه‌تون...
می‌توانم از پشت تلفن لبخند روی لبش را تجسم کنم.
- مریم رو دیدی؟ برگشته ها! اما چشماش نمی‌خنده... به مامان گفته بودم به خانواده‌اش چیزی نگن اما انگار گفتن‌... عقدش رو بهم زده به‌خاطر من!
دلم می‌سوزد برای طاها، برای مریم! ترنم گفته بود که خانواده مریم عقد را بهم نزدن و مریم نامزد دارد! اما به طاها دروغ گفتند تا زمانی که حالش کاملا مساعد شود.
- باباش شرط گذاشته که باید برم سراغ کار درست حسابی، خونه بخرم، ماشین و اوف یه چیزایی که تا ده سال دیگه هم نمی‌تونم به دست بیارم! اما به مریم قول دادم مرخص که شدم برم دنبال کار... خانوم پرستار، با شمام... این لعنتی دهن من ‌رو صاف کرده بیا بِکَنش! خب داشتم می‌گفتم دیگه برای چیزی که مال خودمه می‌جنگم نیل... نمی‌ذارم کسی ازم بگیرتش... خانوم مگه داری سوزن رو از جنازه می‌کنی، زنده‌ما...
صدای اعتراض پرستار می‌آید و سپس تلفن قطع می‌شود.
می‌خواهم از نیمکت بلند شوم که گلی خانوم با سینی‌ای حاوی استکانی شربت جلویم می‌آید.
- بنشینید خانوم... هوا خوبه دل تون میاد برید داخل و از این هوا استفاده نکنید؟
شربت را از دستش می‌گیرم و تشکر می‌کنم.
- گلی خانوم... شما چند ساله اینجا زندگی می‌کنید؟
- از وقتی اینجا بوده، ما هم بودیم. از اون اوایل که زندگی توش جریان داشت و سه ماهه تابستون آقا اینا اینجا بودن تا الان که هر دو- سه سال یکی میاد! از وقتی خانوم مرده زندگی هم اینجا مرده تا امروز صبح که من و مش ممد با دیدن خنده های آقا کیارش دوباره زندگی رو دیدیم! انگار دوباره اینجا متولد شده!

حلقه‌ام را بالا پایین می‌کنم.
- کیارش خیلی مادرش رو دوست داشته و داره! همیشه به مادرش حسودیم میشه که یک نفر تا این حد دوستش داشته!
زیر ل**ب فاتحه می‌خواند.
- منم به شما حسودیم میشه خانوم! که شما رو هم تا اون حد دوست داره!

می‌خندم. ابروهایم را بالا می‌دهم.
- حالا باید ببینیم بچه‌اش دنیا بیاد به من حسودی می‌کنه یا مادربزرگش!
گلی خانوم گونه‌ای استخوانی و سرخ داشت و بینی‌اش کوفته بود. موهایش را حنا گذاشته بود و چند تارش از روسری گل گلی سورمه‌ایش بیرون زده بود. ابرو هایش تقریبا ریخته بودند و چشم های روشنش در نور آفتاب خودنمایی می‌کردند.
صدای کیارش هر دومان را متوجه خودش می‌کند.
- به به خلوت کردید! گلی خانوم همه جا رو دنبالت گشتم بیا یه ده تا سیخ به من بده شام امشب تون با من.
گلی خانوم از جا بلند می‌شود و خندان چشمی می‌گوید و سلانه سلانه با کمری خم و پایی شل به سمت کلبه می‌رود.
- زن خوبیه ها، اما زیادی کنجکاوه و درخدمت بابا!
- بنده خدا رو چی ‌کار داری کیارش...
از روی نیمکت بلند می‌شوم و نزدیک استخر می‌روم.
کیارش به سمتم می‌دود.
- خب خب یک دو سه... حالا که این پُر شده بپر!
- کیارش دیوونه نشی من رو بندازی این تو!
شانه بالا می‌اندازد و با نیشخند نگاهم می‌کند.
- میل خودته!
از ترس می‌دوم و به آن طرف استخر می‌روم و برای چهره مصمم و حالت دست به سینه‌اش زبان درمی‌آورم.
- حالا اگه تونستی من رو بگیر!
دربرابر زبان من لبخند مایکل اسکافیلدی می‌زند و همان طور که انگار نقشه‌ای در سر دارد نگاهم می‌کند!
- کیارش من میام پیشت اما جونِ گندم نندازم!
با اخم سر تکان می‌دهد‌.
- از جون بچه ی من مایه نذار!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
874
لایک ها
12,630
امتیاز
31,973
محل سکونت
تهران
با هر مکافاتی که بود سر جای اولم برمی‌گردم و با احتیاط نزدیکش می‌روم که دستش خلاف انتظارم روی شانه‌ام می‌نشیند.
- اگه زندگی من مثل یه ژاکت باشه که تو سرما بپوشم و یخ نزنم، باید به دست یه مادربزرگ و با عشق دوخته شده باشه! اون عشقی که من رو از سرما نجات میده، تویی!

در حال هضم کردن تشبیه‌ش بودم که ناگهان به سمت آب هلم می‌دهد. جیغ می‌زنم اما کمی بیشتر که در آب می‌مانم خنک می‌شوم و لبریز از حس خوب کودکی در وانِ حمام!
بالای آب به حال و روزم می‌خندد. پایم به کف استخر می‌رسید و همین باعث می‌شد شنا بلدن نبودنم جبران شود!
- خیلی نامردی! من جون گندم رو قسم دادم...
- منم گفتم جون بچه من رو واسه این مسخره بازیا قسم نخور! حالا دست تو بده من بیا بالا...
دستش را به سمتم دراز می‌کند، به جای آنکه به کمکش بالا بیایم دستش را به سمت آب می‌کشم. سر تا پایمان خیس می‌شود.
***
با موهای حوله پیچ شده روی صندلی راک می‌نشینم و تکان می‌خورم. کیارش با دو لیوان چای به سمتم می‌آید و یکی را به دستم می‌دهد.
- تو روحت هنوز آب تو گوشمه!
به حالت مسخره ای که به خودش گرفته و انگشت اشاره‌ای که تا حلقه دوم داخل گوشش برده بلند بلند می‌خندم.
- نکنه با آب تو گوشت چایی رو درست کردی؟!
- نخیر با آب موهای تو درست کردم! حالا پاشو این صندلی مال منه!
از قندان کنار میز قندی برمی‌دارم و بی‌توجه به کیارش داخل دهانم می‌گذارم.
- تو داری حق من رو می‌خوری! ولی بخور...
روی راحتی سه نفره نسکافه‌ای رنگ چسبیده به دیوار می‌نشیند‌.
- حق من و تو نداره که کیارش! فکر کن گندم نشسته!
ادایم را درمی‌آورد و در آخر چشم غره می‌رود.‌
با سرعت بیشتری صندلی را تکان می‌دهم.
- ساعت هشت شدا... گشنمه! این رو من نمیگم گندم میگه!

دستش را محکم به پیشانی‌اش می‌زند.
- گندم بابا قربونت بره دو دقیقه خفه شو بذار ببینم مامانت چرا از زبون تو حرف می‌زنه!
- دیوونه...
بلند می‌شود و دوباره سمت آشپزخانه می‌رود. با سینی سیخ‌ها و نون و جوجه های خرد شده بیرون می‌آید و بدون آنکه چیزی بگوید بیرون می‌رود.
تلفنم زنگ می‌خورد. شماره ناشناس!
- الو...
- سلام، من... من شاپرکم!
قفل می‌کنم از روی صندلی بلند می‌شوم‌.
- امرتون؟
- پا تو از کفش من بکش بیرون! بچه من و حسام تا یک ماه دیگه به دنیا میاد اما اون قید من و بچه‌اش رو زده مونده تو ایران خراب شده! ببین تو خودت شوهر داری... اگه بفهمی شوهرت با یکی دیگه ریخته رو هم چه حالی میشی؟ هان... بکش بیرون از زندگی ما! نذار بچه‌م مثل تو بی‌پدر بزرگ شه!

- پیش خودت چی فکر کردی؟ اگه خیلی دوستش داری برگرد و تو کشورت پیشش زندگی کن نه اینکه از دور مراقب باشی نکنه با یکی بریزه رو هم! اگه به اینکه الان داری میگی زندگی، باید بهت بگم که زندگی تو و حسام همون قبل از ازدواج تموم شد! من با شوهرم خوشبخت خانوم، نیاز به توجه دیگران ندارم! خداحافظ...
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
874
لایک ها
12,630
امتیاز
31,973
محل سکونت
تهران
نفسم را صدا دار بیرون می‌دهم و حوله روی موهایم را روی صندلی رها می‌کنم. کلاه سوییشرت سورمه‌ای را روی سرم می‌کشم و بیرون می‌روم.
دنبال کیارش می‌گردم که از بوی دودی که نزدیک کلبه مش ممد راه انداخته مسیر را تشخیص می‌دهم.
هوا تقریبا تاریک است و با چراغ های باغ کمی روشنایی به چشم می‌خورد.
کیارش در حالی که جوجه ها را باد می‌زند، نگاهم می‌کند.
- به به ببین کی اومده‌... بیا خانوم این چند تا که پخته رو بذار لای نون تا مش ممد و گلی خانوم میز رو از انباری بیارن بیرون‌.
متعجب نگاهش می‌کنم و جوجه ها را از سیخ بیرون می‌کشم‌.
- میز برای چی؟
- چون من میگم! راستی مجبوریم فردا شب برگردیم... تا وقت هست نفس بکش اینجا...
مش ممد و گلی میز ناهار خوری مربع شکلی را می‌آورند که کیارش به کمک شان می‌رود.
میز ناهار خوری با دو صندلی رو به‌روی هم چیده می‌شود و شمع هایی که روی میز قرار می‌گیرند.
- اِ چرا دو تا صندلی آوردید؟ کیارش دو تا دیگه هم بیار!
- اگه بخوان می‌تونن پیش ما باشن، مش ممد خودتون چی فکر می‌کنید؟
مش ممد سرش را پایین می‌اندازد و زیر چشمی نگاهی به ابروی بالا رفته گلی می‌اندازد.
- نه آقا مزاحم تون نمیشیم...
کیارش چند سیخ را همراه نون روی ظرف می‌گذارد و به دستش می‌دهد.
- خیلی زحمت کشیدید، ممنون.
داخل کلبه شان می‌شوند و کیارش روی صندلی می‌نشیند.
- اصلا کارت درست نبود کیارش! گناه داشتن خب یه بارم پیش ما شام می‌خوردن!

بی‌خیال لقمه‌ای می‌گیرد و داخل دهانش می‌گذارد.
- خب می‌گفتی..‌. بعد از اینکه من کلش رو تایپ کردم و فایل، می‌خوای به کی بدیش برای چاپ و اینا؟
سردرگم نگاهش می‌کنم.
-اِ راستش نمی‌دونم! اصلا فکرش رو نکرده بودم! آهان به استادمون، بابای سارا.
- خوبه... خوبه. نیل...
- جانِ دلم؟
- اولین باری که دیدمت گفتم ای بابا کی می‌خواد این دیوانه رو خونه باباش تحمل کنه! به خصوص خونه مادربزرگت... حال و روزت دیدنی بود. بعد از برگشتنت از شیراز به بودنت عادت کردم، وقتی دیدم وقتی باهات حرف می‌زنم حتی برات مهم نیست چی میگم و حتی به چشمام نگاه نمی‌کنی گفتم نه این دختر دیگه فرق داره! چیزی به نام احساس تو وجودش نیست؛ مثلِ تو! بعد فهمیدم اون یارو رو دوست داری! کسی رو که دوست دختر داره... برام مسخره بود عشقت! نمی‌دونم شاید ما مردا نمی‌تونیم ببینیم دختری غیر از ما یکی دیگه رو دوست داشته باشه. اون روز که گفتم نری مهمونی از عشق بود نه برادری! تو برای من با کیانا فرق داشتی! عاشقت بودم و می‌دیدم داری از عشق به یکی دیگه می‌میری! حالم از خودم بهم می‌خورد که دختری که واحد رو‌به‌رویی من می‌شینه و هر روز جلوی چشماشم، به جای من یکی دیگه‌ رو می‌بینه... شاید تو بگی ما خیلی راحت بهم رسیدیم اما هیچ وقت نمی‌تونی جای من باشی! جای منی که هر دفعه مجبوره رقیبش رو هرجایی ببینه؛ حتی بفهمه زنی که کنارشه فقط برای لج با یکی دیگه سر سفره‌اش نشسته!

صندلی‌اش را عقب می‌کشد و از جایش بلند می‌شود.
- کیارش!
بی‌خیالِ لقمه داخل دستم می‌شوم و پشت سرش راه می‌افتم.
- درسته... اولش برام یه آدم معمولی بودی... دلیل نگاهات رو نمی‌فهمیدم و برام مهم هم نبود! شاید به جاهایی ازت بدم می‌اومد... اما وقتی یهو رفتی، تازه فهمیدم چقدر تو این دنیا تنهام! من و تو وقتی زیر یه سقف رفتیم که درک درستی از هم نداشتیم! برای فرار از تنهایی بهم پناه آوردیم و آخر به اینجا رسیدیم. اینجا تو این ساعت می‌خوام داد بزنم و بگم من این پسر جذاب رو عاشقم! فقط و فقط این آقاهه رو دوست دارم.

این حرف ها را می‌زنم و روز هایی از جلوی چشمم گذر می‌کنند که کیارش را جلوی حسام می‌شکستم!
خیسی چشمم را که می‌بیند سرم را به قفسه سینه‌اش می‌چسباند. آرام ل**ب می‌زنم:
- دوسِت دارم!
- می‌دونی آدم چقدر جوون میشه وقتی تو بهش میگی دوست دارم؟ الان منِ بیست و شش ساله انگار تازه متولد شدم!
- کیارش... قول بده هیچ وقت از پیشم نری، قول؟!
کلاه را از سرم درمی‌آورد و موهایم را نوازش می‌کند.
- قولِ مردونه!
 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
874
لایک ها
12,630
امتیاز
31,973
محل سکونت
تهران
***
نور آفتاب از پنجره‌ای که پرده طلایی‌اش کنار زده شده بود به چشم هایم می‌خورد.
روی تخت غلتی می‌زنم و با حالت گیجی بین خواب و بیداری کنارم را نگاه می‌کنم. کیارش روی تخت نبود. با صدایی گرفته با همان حالت خوابیده صدایش می‌زنم که پاسخ نمی‌دهد. به سختی از تخت نرم و گرم بلند می‌شوم و از اتاق بیرون می‌زنم.
پله ها را دو تا یکی می‌گذرانم.
- کیارش!
داخل سالن هم نبود. به آشپزخانه می‌روم و از یخچال بطری شیر را بیرون می‌کشم‌.
صدای بلند خنده کیارش داخل باغ می‌پیچد.
چشم هایم را ریز می‌کنم و شالی به سر می‌کنم و دمپایی جلوی درب را می‌پوشم.
با باز شدن درب باد خنکی صورتم را نوازش می‌کند. چشم هایم را می‌مالم. آن طرف تر، کمی دور تر از استخر، سر کیارش را می‌بینم. به دو میله جلوی در ورودی طناب بسته و وسطش جایگاهی چوبی گذاشته، درست مانند تاب!
- آره جات خالیه! نیل هم سلام می‌رسونه... باشه کیانا... قربونت برم خداحافظ.
به تلفنش اشاره می‌زنم و سوال مسخره‌ای می‌پرسم:
- کیانا بود؟
سرش را به طرفین تکان می‌دهد.
- نه بدلش بود!
- بی‌مزه!
به سمت تاپ می‌روم و رویش می‌نشینم.
کیارش پشت سرم می‌آید و تابم می‌دهد. خاطرات کودکی‌ام زنده می‌شود. سال ها از آخرین باری که کسی مرا تاب داده می‌گذشت!
در قلمرو خاطرات به جای کیارش پدر قرار داشت و به جای نیل جوان، دختری هشت ساله با موهای مشکی فری که با وزش باد این طرف و آن طرف می‌شد.
- بابا من رو بفرست تو آسمون... می‌خوام خدا رو ببینم.
پدر درحالی که صدای خنده‌اش بالا رفته بود، محکم تر هلم داد. از ترس جیغ کشیدم:
- بابا آروم تر...
اما سرعتش را بالا تر برد.
- تا من هستم از ارتفاع نترس، خب؟
تمام وجودم جسارت شد اما با هل بعدی روی زمین افتادم تا بفهمم اعتماد به هرکس بدون اتکا به خودم سقوط به همراه دارد!

صدای فریاد کیارش روحم را از پرواز باز می‌دارد.
- نیل خوبی؟
به خودم می‌آیم، روی زمین افتادم و کیارش کنارم نشسته.
- چیزیت که نشد؟ نیل جوابم رو بده.
- خوبم...
دستم را می‌گیرد و بلندم می‌کند‌.
- ببخشید... فک نمی‌کردم بیافتی... ببینم زانوت زخم نشده باشه!‌
به شلوار پارچه‌ای که حالا روی زانویش خاکی بود نگاه می‌کنم.
به رویش لبخند می‌زنم و لنگ لنگان به کمک بازویش به سمت خانه می‌رویم.
-نه چیزی نیست... خوبم.
- تو یه ماده آبی رنگی که توی نقاشی استفاده میشه و انقدر لبخند مصنوعی روی ل**ب‌هاش تزریق می‌کنه که بهتر بود نقاش می‌شد!
- تو هم شهریار دلیری! کی‌آرش...
- نه بابا! بلدیا...

به خانه می‌رسیم؛ تلفنش زنگ می‌خورد و بالا می‌رود. نگاهم به بطری شیر می‌افتد که همچنان روی کابینت است. می‌خواهم درش را باز کنم که صدای کیارش می‌آید.
- اون شیر رو نخور تاریخ مصرفش گذشته بنداز دور!
انگار چشم برزخی داشت و پایین را هم می‌توانست ببیند!
دو فنجان چای می‌ریزم و روی میز می‌گذارم.
به گوشی نگاهی می‌اندازم که پیام ترنم بالا می‌آید.
" اگه طاها بفهمه بهش دروغ گفتیم نه به مریم رحم می‌کنه نه به نامزدش!"
مغزم کار نمی‌کند که پاسخی برایش بنویسم. بی‌خیالش می‌شوم. کیارش با ابروهای گره خورده از پله پایین می‌آید.
- آماده شو باید برگردیم.
- ولی قرار بود شب راه بیافتیم!
انگشتش را داخل موهایش فرو می‌برد.
- ازم شکایت کرده...
جا خورده بلند می‌شوم.
- بابات؟ برای همون ماشین ها؟ عجب آدمیه.
- پاشو پاشو‌ وسایل تو جمع کن. انقدر سوال نپرس! مرتیکه نکرد یه زنگ بزنه بگه!
- آروم باش حالا بیا این چایی رو بخور بعد میریم!
صدایش بالا می‌رود.
- کوفت بخورم! پاشو برو بالا لباسا رو جمع کن!

 

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
874
لایک ها
12,630
امتیاز
31,973
محل سکونت
تهران
وقتی شروع به نوشتن این رمان کردم گفتم آ خدا الان دوباره به توپ می‌بندنم که ژست روشن فکری برداشتی و هیچی حالیت نیست... اما الان خوشحالم که نموند تو دلم، که انجام دادم که نوشتم حتی اگه بعدا پشیمون شم از نوشتن یک‌رمان عاشقانه- اجتماعی! حسام های زندگی مون رو فراموش کنیم، هرچند که خیلی سخته: )
یا حق

لباس ها را جمع می‌کنم و داخل چمدان می‌چینم. می‌خواهم چمدان را از پله ها پایین بیاورم که دستش را روی دستم می‌گذارد.
- بدش به من!
دستم را کنار می‌کشم‌ و به نیم رخش خیره می‌شوم. بی‌حرف چمدان را پایین می‌کشد و یقه کت چرمش را مرتب می‌کند.
قبل از آنکه به پایین برسیم نگاهی به اتاق مادرش می‌اندازد و دوباره به راه می‌افتد.
جلو تر از او در را باز می‌کنم و بیرون می‌رویم.
مش ممد متعجب و با زیر شلواری از کلبه‌اش خارج می‌شود و راهمان را سد می‌کند‌.
- اون تاپ رو بکن، باید ماشین رو ببرم بیرون!
مش ممد انگار متوجه جمله کیارش نمی‌شود. کیارش عصبانی به من نگاه می‌کند و چمدان را جلویم می‌گذارد.
- برو این رو بذار صندوق تا خودم اون لعنتی رو بردارم‌.
سری تکان می‌دهم و چمدان را به سمت ماشین می‌کشم.
تکه چوب وسط را بی‌رحمانه می‌شکند و طناب ها را باز می‌کند.
داخل ماشین می‌نشینم. بدون خداحافظی سوار ماشین می‌شود و در را با ریموت باز می‌کند.
ماشین با سرعت خارج می‌شود.
- آروم تر!
جوابی نمی‌دهد. در پشت سرمان بسته می‌شود. دستم سمت ضبط می‌رود و آهنگی پلی می‌کنم.
پنجره‌ام را پایین می‌کشد. نگاهم را از نیم رخش برنمی‌دارم؛ انگار آخرین بار است که این‌گونه می‌بینمش!
- کیارش... میشه آروم تر بری؟ می‌ترسم تصادف کنیم.
سرعتش را کم می‌کند.
از سکوت داخل ماشین اعصابم بهم می‌ریزد.
- الان زود برگردی تهران چی میشه مثلا؟ بابات شکایتش رو پس می‌گیره؟
با مشت به فرمون ماشین می‌کوبد.
- نمی‌دونم... چیه می‌ترسی تو یه روز بمیریم؟ بدم نیست سه نفرمون باهم توی یه روز دارفانی رو وداع میگیم! سر قبرمونم می‌گن آخی چقد هم رو دوست داشتن...! درحالی که نمی‌دونند چی گذشته به ما! فقط می‌گن آخی! اون طوری زل نزن به من! حواسم پرت میشه واقعا میریم به درک!
- ببخشید پس چطوری نگاهت کنم؟
- اصلا نگاهم نکن! فکر کن داری یه فیلم می‌بینی که شخصیت اصلیش چشماش رو روی دریده شدن عشقش بسته! چشمات رو ببند نیل... دنیا پشت پلکای بسته خیلی قشنگ تره.
به بیرون خیره می‌شوم. تلفنش زنگ می‌خورد، صدایش بالا می‌رود.
- شما می‌ذاری آدم خوب باشه؟ دارم برمی‌گردم... اونم خوبه حالا فرمایش؟!... نه بابا، بیا و پس نگیر! پولش رو دادم برای خونه... خودت گفتی نصف اونجا مال منه، منم پولِ مالِ خودم رو برداشتم...! آقا دلم خواست!... آره آره پول نیاز داشتم... حق با شماس... من آرومم انقدر نگو تو جاده آروم باش! به خودم مربوطه با کی میرم و میام! خب حالا که چی؟ فکر نکن قضیه ساحل رو نفهمیدم ها! پدر من، رویا دیگه مرده! به درک... من زن دارم! عکس کی؟
صدایش تحلیل می‌رود.
- خودمم اون روز تو کافه بودم... آره بی‌غیرتم، مثل خودت!
تلفنش را قطع می‌کند. وسط راه متوقف می‌شود.
- پیاده شو!
چشم می‌چرخانم و به فضای بیرون نگاه می‌کنم.
- اینجا که همش جاده‌اس! کیارش چی شده؟!
- حل شد اون قضیه! کرمش این بود که ما برگردیم!
قفل ماشین را باز می‌کند و پیاده می‌شویم.
به موانعی که کنار جاده گذاشته شده تکیه می‌دهیم. گوشیش را برمی‌دارد تا عکس بگیرد. بی‌خیال پیام های پدرش که بالای گوشی بود، می‌شود.‌
- بخند.
لبخند دندان نمایی می‌زنم.
- من زشت شدم یکی دیگه!
اخم می‌کند.
- زشتتم خوشگله!
گوشیش را می‌گیرم تا عکس را واضح ببینم، در حالی که توجه کیارش به جایی دیگر است پیام پدرش را باز می‌کنم. عکس فرستاده! من و حسام، پشت میز و رو‌به روی هم! نگاهی به کیارش می‌اندازم و بدون آنکه متوجه شود عکس را حذف می‌کنم.
آب دهانم را قورت می‌دهم.
- حق با توئه زیادم زشت نشدم!
- چقدر خلوته اینجا... دلم می‌خواد داد بزنم...
دل به دریا می‌زنم و آن روز که حسام پیام داد را برایش تعریف می‌کنم.
در جواب پوزخند می‌زند و در سکوت سرش را به سمت‌ آسمان می‌گیرد.
- می‌دونم دلخوری اما به روم نمیاری... اما تو می‌تونی کسی رو که برای اولین بار بهش دل بستی رو فراموش کنی؟!


سرش را پایین می‌آورد و با نیش خند نگاهم می‌کند.

- تو می‌تونی با کسی که یک بار شکسته و بی‌بال و پرت کرده، دوست باشی؟!
ارتباط چشمی‌مان را از دست نمی‌دهیم‌.
- نه! من فقط می‌تونم با یه نفر دوست باشم... اونم تویی!
سرم را روی شانه‌اش می‌گذارم و هر دو به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شویم‌.
***


روی مبل جا به جا می‌شوم. با دیدنش بلند می‌شوم و با ذوق سمتش می‌روم.
- طاها!
رنگ و رویش هنوز زرد است. برای حفظ روحیه می‌خندد.
- حیف که نمی‌تونم بگم بیا بغل بابا یا حتی طاها! برو نامحرم از من دور شو... حتی دیدم تویی رفتم تو‌ اتاق لباس آستین دار پوشیدم که یهو منقلب نشی!
-خب خدا رو شکر سالمی... هرچند از نظر جسمی نه عقلی!


زبان درمی‌آورد و به کیارش که در حال پوست کندن خیار است، اشاره می‌کند.
- ببخشید اما اونی که از نظر عقلی مشکل داره این بنده خدا کیارشه که تو رو تحمل می‌کنه!
خاله استکان چای را روی میز می‌گذارد و خودش می‌نشیند.
- بشین پسر هنوز یه ساعت نشده که مرخص شدی!
طاها کنارم می‌زند و کنار کیارش می‌نشیند. کنار گوشش پچ پچ می‌کند که کیارش به خنده می‌افتد. دور از چشم طاها ظرف میوه را روی میز به سمتم هل می‌دهد و چشمکی می‌زند.
به خیار نمک می‌زنم و با صدای قرچ قرچ می‌جوم. طاها یکهو برمی‌گردد و به ظرف نگاه می‌کند.
- زهرِ مار! آقا کیارش داشتیم؟!
می‌خواهم جوابش را بدهم که شوهر خاله می‌آید. زیر شلواریش را تا شکم بالا می‌کشد.
- به به داماد تویی! از خواستگاری مه‌لقا دیگه ندیده بودمت...
کیارش با ابروی بالا رفته از جا بلند می‌شود.
- نه داماد شمایی! سلام...
شوهر خاله هر هر می‌خندد و به سرش دست می‌کشد.
- دامادیم دیگه همه دامادن! نه، خوب کسایی رو هم تور کردن مادر و دختر!
برای کیارش دست دراز می‌کند که کیارش بی‌قید سوییچ ماشین را از میز بر می‌دارد.
- خب خوشحال شدم دیدمتون خاله و خوبه که سلامتی طاها. خداحافظ ترنم خانوم!
دنبالش می‌روم.
- ببخشید، خداحافظ...
صدای خاله را می‌شنوم که می‌گوید" خاله ‌عیدیت!"
به سرعت از پله های پهن آپارتمان پایین می‌روم.
کیارش دم در و زیر باران ایستاده بود.
- مرتیکه حال بهم زن!
برمی‌گردد و نگاهم می‌کند.
- توی این یه مورد خاص تفاهم داریم! خاله‌ات چطوری با این کنار اومده؟
دستش را می‌گیرم و تا ماشین آرام آرام خیس می‌شویم و قدم برمی‌داریم!
- از ترس آبرو طلاق نمی‌گیره بعدم که طاها به دنیا میاد و بعد ترنم کلا به خاطر اوناست که مونده پای این زندگی! هرچند که زندگی بچه‌هاش رو هم خراب کرد با این ترس از بی‌آبرویی!
 
آخرین ویرایش

FATEME078

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
3/30/17
ارسال ها
874
لایک ها
12,630
امتیاز
31,973
محل سکونت
تهران
سوار ماشین می‌شویم.
- خب... حالا کجا بریم؟!
- خونه مامان!
سرش را به طرفین تکان می‌دهد و ماشین را روشن می‌کند.
- ولی کیارش اون مادرمه... تنها کسیه که برام مونده!
- هر وقت شوهرش نبود، میریم! برگه ها رو آوردی؟

متعجب نگاهش می‌کنم.
- برگه های رمانت رو دیگه! بهتره اول به استادت نشون بدی، بعد به فکر تایپ و اینا باشیم.
سری تکان می‌دهم و آدرس خانه پدری سارا را می‌دهم‌‌.
به خانه شان که می‌رسیم، ساعت از هشت شب گذشته.
- نیل، زشته من بیام تو! یه سر برو اینا رو بده بعد برگرد.
از ماشین پیاده می‌شوم و از پنجره نگاهش می‌کنم.
- نه بابا چه زشتی! الان نیای زشت تره که...
چشمکی می‌زند و می‌گوید برو.
برگه های بهم ریخته را مرتب می‌کنم و به سمت آپارتمان نو ساز استاد می‌روم. زنگ طبقه دوم را می‌زنم؛ خودش برمی‌دارد.
- سلام استاد، رمضانی هستم. میشه دو دقیقه بیاید پایین!
انگار آیفون را نیمه گذاشته.
- سارا سارا... نیل اومده، برو پایین ببین چی کار داره!
پوفی می‌کشم و ضربه‌ای به پیشانیم می‌زنم. تعارف کردن هم بلد نیست.
سارا دو دقیقه بعد با چادر سفیدی، در مشکی آهنی را باز می‌کند.
بغلش می‌کنم.
- عیدت مبارک...
- عید تو هم مبارک عشقم... اون جوجه چطوره؟ چرا نیومدی بالا؟
برمی‌گردم و ماشین را نشان می‌دهم.
- کیارش منتظرمه... اِ سارا این برگه ها رو بده به پدرت... بگو این دفعه با قبل فرق می‌کنه!
سارا برگه ها را از دستم می‌گیرد و نگاهی به اولین صفحه می‌اندازد.
- عصرِ یخبندان! حتما بهش میدم هرچند که می‌دونم نمی‌خونه!
- به خدا اگه نخونه میام دمِ خونه‌تون فحش میدم!
می‌خندد.
- من وادارش می‌کنم بخونه...
دوباره هم را درآغوش می‌کشیم و خداحافظی می‌کنیم.
سوار ماشین می‌شوم و بی‌حرف به سمت خانه می‌رویم.
***
زنگ خانه را می‌زنند، بی‌آنکه نگاهی به فرد پشت آیفون بیاندازم در را می‌زنم و به نیت آنکه کیارش است، در خانه را باز می‌گذارم و به اتاق خواب می‌روم.
مشغول شانه زدن موهایم می‌شوم‌. به محض باز شدن در بلند بلند می‌گویم:
- کیارش... من می‌خوام برم خونه‌ی مامان. به خدا خسته شدم از این دعوای تو و پدرت... کاش وسط این دعوا ها پای من و مادرم رو وسط نکشید.
برمی‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم، فرد پیش رویم کس دیگریست!
سریع از جا بلند می‌شوم و خیره نگاهش می‌کنم.
- سلام.
بالا ترین دکمه پیراهنش را باز می‌کند.
- چایی چیزی نداری بدی، دهنم خشک شده!
گیج به سمت آشپزخانه می‌دوم و برایش چای می‌ریزم.
وقتی از آشپز خانه بیرون می‌آیم، می‌بینمش که روی مبل نشسته. چای را جلویش می‌گذارم.
- ببخشید وسایل پذیرایی مون کمه!
به سرگردانیم می‌خندد و سپس از جیب کتش دسته چکی درمی‌آورد.
- کوچولو خوبه؟
زبانم انگار قفل کرده، تنها با سر تکان دادن خوب بودنش را تایید می‌کنم.
- عروس انقدر دست پاچه نباش... مثلا پدر شوهرت اومده خونه‌ت!
- آخه اصلا نگفته بودید که میاید! تازه کیارش هم نیست.

پوزخندی تحویلم می‌دهد و خودکار و چک سفیدی را جلویم روی میز می‌گذارد. گیج نگاهشان می‌کنم.
- اینا برای چیه؟
- تا دیر نشده و یه بچه دامن گیرت نشده، قید زندگی با کیارش رو بزن، بچه هم که هنوز سه ماهش نشده، میشه یه فکری به حالش کرد!
چشم هایم گرد می‌شود.
- چی دارید میگید آقای فره‌مند! از جدایی من و کیارش چه سودی به شما می‌رسه؟ من از کیارش جدا شم، مادرمم از شما جدا میشه!
موهایش را بالا می‌دهد و دوباره با صورت پر چروکش لبخند می‌زند.
- به فکر آینده‌ات باش دختر... بذار کیارشم خوشبخت شه!

بلند می‌شوم و صدایم را بالا می‌برم.
- برید بیرون از خونه‌ی من! کاش یه‌خرده هم به کیارش فکر می‌کردید!
مانند من از جا بلند می‌شود.
- وقتی با اون پسره دل می‌دادی قلوه می‌‌گرفتی فکر کیارش بودی؟! وقتی تو نباشی کیارش از ایران میره، هر دوتون هم رو فراموش می‌کنید!

دست و پایم می‌لرزند.
- برید بیرون لطفا... این چک تونم برای امثال ساحل! من اگه دنبال پول شما بودم، خودم زن تون می‌شدم نه اینکه حتی نذارم مادرم باهاتون ازدواج کنه! مادر من فقط برای رفع تنهاییش اومد تو زندگی‌تون... حالا هم به حرمت کیارش چیزی بهتون نمیگم. بیرون...!
 
بالا