• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه دوم جنایی رمان بی‌شعوران | فاطمه پناهی(Niyosha22) نویسنده انجمن یک رمان

Niyosha22

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
تاریخ ثبت‌نام
9/11/19
ارسالی‌ها
2,204
پسندها
11,015
امتیازها
35,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
"به نام خدا"
کد رمان:3306
ناظر: @زهرا مدبر

تگ: ویژه، رتبه دوم جنایی
نام رمان: بی‌شعوران
نام نویسنده: فاطمه پناهی(niyosha22)
ژانر: #جنایی #معمایی


1609846531550.png

خلاصه:
گویا همه چیز از یک قتل ساده شروع شد؛ اما ریشه‌ی آن به چیزی پیچیده‌تر پیچ خورده بود که در نهایت زنجیره‌ای کشنده را تشکیل داد. راز قتل‌های پی‌در‌پی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,140
پسندها
14,386
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Niyosha22

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
تاریخ ثبت‌نام
9/11/19
ارسالی‌ها
2,204
پسندها
11,015
امتیازها
35,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
سخن نویسنده: تشکر برای این‌که رمان بنده‌ رو برگزیدید، ممنون میشم اگر حین خوندن رمان ایرادی به چشم‌تون خورد و یا اگه نقدی دارید من رو ازش آگاه کنید، ضمناً متن مقدمه صرفاً فضاسازی از رمان و آشنایی شما با فضای رمان و نشون دادن ژانرها هست و فلش بک و یا فلش فوروارد نیست!
مقدمه:

وحشت‌زده به دیوار چسبید و با ناباوری زمزمه کرد:
- چطور... چطوری یهو عوض شدی؟ بی‌شعور شدی؟!
اسلحه را روی پیشانی او گذاشت و با صدایی سرد گفت:
- آدم‌ها یهو بی‌شعور نمی‌شن، فقط کم‌کم نشون می‌دند چقدر واقعاً بی‌شعورن!
دستش را روی ماشه گذاشت و کمی صدایش را بالا برد:
- اما من از اول دوستت نداشتم! تو من رو کم‌کم عاشق خودت کردی، من رو وابسته‌ی خودت کردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
تاریخ ثبت‌نام
9/11/19
ارسالی‌ها
2,204
پسندها
11,015
امتیازها
35,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
لب‌های خشک نه چندان برجسته‌اش لرزیدند و از میان‌شان صداهای نامفهومی شنیده شد. تمام فکرش را به کار گرفت تا سخنان مایکل را به یاد آورد. چشم در حدقه گرداند و هر چه به ذهنش رسید بر زبان آورد:
- من... من قبل از این‌که اون‌ها بیان از اون‌جا رفتم و... و برای همین نتونستم ببینم‌شون؛ اَ... اما انگار یه پسر جوون بود، یه... یه پسر جوون به اسم... تِ... تِیلور! آره آره!
سرش را برگرداند و چشم به مرد دوخت و فریاد زد:
- خودشه! یه‌پسر جوونی به اسم تِیلُور بود!
صدای پر از تردید مرد، باری دیگر سکوت را شکست:
- تیلور؟! از کجا این‌قدر مطمئنی؟ از کجا معلوم همچین آدمی وجود داشته باشه؟
از فشار ترس و وحشت، به سرفه افتاد، سرش را تکان داد تا موهای لخت سیاه از صورتش کنار روند. دم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
تاریخ ثبت‌نام
9/11/19
ارسالی‌ها
2,204
پسندها
11,015
امتیازها
35,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
با آرامش، درِ کمد دیواری قهوه‌ایش را گشود و شروع به بیرون ریختن لباس‌هایش کرد. در عین حال تلفن را بین شانه و سرش نگه داشت، زبانی به لبش (که همیشه خشک و ترک زده بود) چسباند و گفت:
- آخه اون اسلحه به چه دردشون می‌خوره؟!
صدای فریاد فرد پشت خط آن‌قدر زیاد بود که صورتش در هم رفت:
- احمق نباش تیلور! چرا متوجه نیستی؟ چرا من باید همه چیز رو بهت بگم؟ اون اسلحه حرفمون رو ثابت می‌کنه، شبیه یه جور مدرکه، می‌فهمی؟
به اسلحه که در پارچه‌ی سفید رنگ پیچیده شده بود نگریست و بی‌حوصله چشم‌های آبی‌اش را در حدقه گرداند:
- باشه باشه، پس مخفیش کنم؟
مطمئن شد اگر او در کنارش بود، تیلور را قطعاً می‌کشت! صدای فریاد خشمگینش بار دیگر بلند شد:
- آره دیگه! اگه نمی‌تونی بسپرمش به یکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
تاریخ ثبت‌نام
9/11/19
ارسالی‌ها
2,204
پسندها
11,015
امتیازها
35,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
این‌بار ریچارد هم ترجیح داد که سر اصل مطلب برود. لبش را گزید و شتاب‌زده پاسخ داد:
- مایکل لوییس رو می‌شناختی؟ همون‌که اسرار قاچاق و افراد مهم تو مشتش بود.
چشمان آبی تیلور به زمین سبز فوتبال خیره بودند؛ ولی تمام حواسش پی کلماتی بود که ریچارد بر زبان می‌آورد. سری تکان داد:
- آره، کی اون بی‌شعور رو نمی‌شناخت. پس کشتنش... .
پرش پلک ریچارد نشان می‌داد خیلی خیلی عصبی‌ست و اوضاع از آن‌چه که تیلور فکرش را می‌کرد هم بدتر شده! دست در موهای بورش کرد و سرش را خاراند، آهسته گفت:
- حالت خوب نیست ریچ... .
فریاد ریچارد سقف خانه‌ی کوچک تیلور را لرزاند:
- احمق احمق احمق! چطور این‌قدر خونسرد می‌تونی بگی خب پس کشتنش؟
ناخودآگاه لبخند کمرنگی بر لبانش نشست، چقدر بانمک عصبانی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
تاریخ ثبت‌نام
9/11/19
ارسالی‌ها
2,204
پسندها
11,015
امتیازها
35,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
عصبی از این‌که حرفش قطع شده است، به ریچارد چشم دوخت که دست زمختش را در جیب پالتوی کرمی رنگش برد و موبایل را بیرون آورد، با اسمی که روی صفحه می‌درخشید اخمانش در هم رفت.
- کیه؟
بی‌توجه به تیلور سرش را برگرداند و پاسخ داد:
- بله؟
تشخیص صدای پشت خط برای تیلور سخت بود، کلافه بازدم طولانی‌ای نصیب هوا کرد و ترجیح داد تا پایان مکالمه چیزی نگوید؛ اما اخم ریچارد که هر لحظه غلیظ‌تر ‌شد کنجکاوی او را بیشتر برانگیخت. صدای بم ریچارد باری دیگر بالا رفت:
- الان؟ همین الان؟!
تیلور باز هم نتوانست سخن فرد را تشخیص دهد، نگاهش را از تلویزیون برداشت و به ریچارد خیره ماند که مکالمه را پایان می‌داد:
- خیلی خب خیلی خب! تا چند دقیقه دیگه میایم اون‌جا. فعلاً!
به محض قطع شدن تلفن و بازگردانده شدنش در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
تاریخ ثبت‌نام
9/11/19
ارسالی‌ها
2,204
پسندها
11,015
امتیازها
35,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
آن را زیر کت چرم و سیاهش مخفی کرد و به موهای بور لختش حالت داد، البته آن موهای لخت به‌ سختی شکل می‌گرفتند. عینک آفتابی گران قیمتش را بر چشم گذاشت و از اتاق خارج شد‌. ریچاردِ عصبی و بی‌حوصله تکیه‌اش را از دیوار گچی برداشت و پوزخندی عصبی زد:
- چه عجب! شاهزاده سوار بر اسب سفید تشریف آوردند! اجازه داریم بریم شاهزاده؟
نیش تیلور تا آن‌طرف سرش باز شد. اعتماد به نفس کاذب و مضحکش درباره‌ی چهره‌ی نه چندان جذاب غربی‌ و بی‌روحی که داشت مخ ریچارد را سوهان می‌کشید. چشمان آبی‌رنگ بی‌روح تیلور با موهای بور روشن و پوست به رنگ گچش، بیشتر از او چهره‌ای روح مانند و ترسناک ساخته بود تا جذاب. به مُرده‌ای می‌ماند که تازه از گور درش آورده باشند، لب‌های برجسته‌ی بی‌رنگ و خشکش هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
تاریخ ثبت‌نام
9/11/19
ارسالی‌ها
2,204
پسندها
11,015
امتیازها
35,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
***
قدم‌هایش را با آرامش به طرف در ورودی کافه سوق داد، از پشت شیشه مشتریانی را دید که با خونسردی روی صندلی‌هایی با دیزاین شکلاتی‌رنگ و لاکچری کافه لم داده بودند و اصولاً قهوه و یا هر چیز دیگر می‌نوشیدند. بی‌آن که بدانند در بطن کافه چیست. کافه‌ی "fantastic" معروف تیموتی، مدلینگ خوشتیپ و معروف، به اندازه‌ی خود او شهرت داشت. کار کردن در آن‌جا رویایی دست نیافتنی به نظر می‌رسید، البته اگر تنها قرار بود که به مشتریان قهوه بدهی و با لبخند سفارشات آن‌ها را ثبت کنی. تیموتی بی‌خود و بی‌جهت این کافه را برای چهار فنجان قهوه راه ننداخته بود. جلسات، سفارشات، قراردادها و اخبار مهم از طریق این کافه پخش می‌شد. پوزخند کج و کوله‌ای بر لبان خشک و ترک زده‌ی تیلور نشست:
- از این‌جا متنفرم!
ریچارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Niyosha22

پرسنل مدیریت
مدیر تالار نقد
تاریخ ثبت‌نام
9/11/19
ارسالی‌ها
2,204
پسندها
11,015
امتیازها
35,173
مدال‌ها
23
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
صدای بم و پر اعتماد به نفسی از پشت سر تیلور شنیده شد:
- اما، مایکل اصلاً کنار پل رودخونه‌ای که قرار بوده اون محموله رو تحویل بگیره کشته نشده!
ضربان قلب تیلور بالا رفت، طوری قلبش می‌زد که لحظه‌ای حس کرد ریچارد و اِما می‌توانند صدای تپش آن را بشنوند. با این حال، ظاهرش را حفظ کرد، به پشت سرش نگریست. لبخندی جذابی بر لبان تیموتی دیده می‌شد، تیلور حاضر بود شرط ببندد که پیراهن سیاه خوش‌پوش بر تن تیموتی، به اندازه‌ی کل لباس‌های تیلور و یا حتی بیشتر قیمت دارد. پوست برنزه‌اش ترکیب خوبی با موهای حالت‌دار قهوه‌ای‌اش بود. دستش را روی شانه‌ی استخوانی تیلور گذاشت و با همان لبخند جذاب(که از نظر تیلور تهوع‌آور بود) گفت:
- خیلی وقته ندیدمت اسمیت! از جرج به مدت سه روز مرخصی گرفتی، چرا؟
آه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 14)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا