نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دژاووی ترس | رومینا وحیدپور کاربر انجمن یک رمان

D.S.R

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,146
پسندها
12,487
امتیازها
34,373
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 3333
ناظر: MehrnazParsa MehrnazParsa


نام رمان: دژاووی تــرس
نام نویسنده: رومینا وحیدپور
ژانر: #ترسناک
خلاصه: سکوت کن! در مقابل ترس‌هایت، دیده‌ها و شنیده‌هایت... . تو محکومی به سکوت، چون دیوانه خطابت می‌کنند. هیس! چیزی نگو، سکوت کن. این‌ها توهم‌هایت است. و مرگ نزدیک است، پس با چشمانی بسته پذیرایش باش. تو خواهی مرد زمانی که باور کنی کسی نه صدایت را می‌شنود نه می‌بینتت. تو خواهی مرد زمانی که حقیقت را فراموش کنی.

دژاووترس (1).jpg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهدیه احمدی

نویسنده انجمن
سطح
38
 
ارسالی‌ها
2,706
پسندها
51,730
امتیازها
66,873
مدال‌ها
40
تایید رمان.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

D.S.R

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,146
پسندها
12,487
امتیازها
34,373
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:

صدا، صدای توست.
و تو، آن موجودی که در گوشم زمزمه می‌کنی:
- هوای گرم! آتش وجودم، تقدیم تو.



راوی:

پسرک گوشه‌ی اتاق نشسته بود و اشک‌هایش از ترس روی گونه‌اش می‌ریخت‌.
ترس از کسی که روزی حامیه زندگیش بود اما الان... .
الان فقط شده بود بلای زندگی او و مادرش.
پدرش به جنون رسیده بود.
شیشه رو به سمت دیوار پرت کرد و خورده شیشه‌ها به طرف پسرک پرت شد.
صدای جیغ مادرش و ضربه‌های مداوم او به در کاری را از پیش نمی‌برد.
اومد جلوی پسرک و توی صورتش فریاد زد:
- تو کشتیش... توی عوضی!
پسرک بیش‌تر توی خودش جمع شد و آروم ناله کرد:
- بابا!
مگه چه کسی را کشته بود؟! او فقط یه نوجوان بود که آزارش حتی به یه مورچه هم تا به حال نرسیده بود.
فریادش توی کل خونه پیچید:
- خفه‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

D.S.R

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,146
پسندها
12,487
امتیازها
34,373
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
متین: چیکار کرده حالا؟
- گیر داده می‌خواد بره سرکار.
- خب به تو چه! بذار بره مگه جای تو رو تنگ می‌کنه؟
- بحث این حرفا نیست، این الان با این سنش می‌خواد خیر سرش بره سر چه کاری؟ من حرفم اینکه وقتی من خودم خرجش رو میدم مگه مرض داره بره خرحمالی مردم؟
- خب شاید مشکل داره با اینکه خرجش رو تو داری میدی.
تکیه دادم به نیمکت و وارد حرفشون شدم:
- به قول خودت کاری جز خرحمالی بهش نمیدن، خب دیگه حرص نخور دو روز میره خرحمالی مردم رو می‌کنه بعدش پا پس می‌کشه.
- شاید!
متین برگشت سمتم:
- تو کارای پایان نامه‌ات به کجا کشیده شد؟
- چمی‌دونم درگیرم بابا، این مهرانم که مخش تاب برداشته.
نیما اخم کرد و برگشت سمتم:
- باز تو به عقاید این گیر دادی؟
- برو بابا چیکار به عقایدش دارم؟! معلوم نیست پسره چشه همش یه فازی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

D.S.R

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,146
پسندها
12,487
امتیازها
34,373
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
نیما اخم کرد:
- اتفاقاً خیلی خیلی هم چرت و مزخرفه، من واقعاً موندم چرا دارید می‌خندید؟! واقعاً نیمه و کامل چه ربطی به هم دارن؟
متین بلندتر خندید و گفت:
- د همینه دیگه، اصلا اینکه اینا بهم مربوط باشن مهم نیست. مهم اینکه تو داری حرص می‌خوری مطمئن باش برای پسر عموتم همین مهمه.
با خنده سری به تایید حرفای متین تکون دادم.
نیما مسخره‌ای زیر لب گفت و روش رو اونوری کرد. آسانسور به طبقه‌ی مدنظر رسید و ما هم رفتیم تو خونه.
- حالا واسه‌ی چی اومدیم اینجا؟
به جاش نیما جوابم رو داد:
- هیچی دلیل خاصی نداشت. یه مدت هستیم شبم که قراره با بچه‌ها بریم بیرون.
چینی به بینیم دادم. بازم الناز؟
متین زد زیر خنده‌ و گفت:
- چیه باز رفتی تو فکر الناز؟
- به‌نظرت موردی جز اون می‌تونه اینجوری اعصابم رو خورد کنه؟
- حالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

D.S.R

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,146
پسندها
12,487
امتیازها
34,373
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
اخمام رو کردم تو هم.
- حالا می‌میری حموم نری؟
بدون اینکه بهشون نگاه کنم گفتم:
- شماها پلشتید به من چه؟
نیما نچ نچی کرد:
- دیروز حموم نبودی مگه؟
متین بلند شد و رفت سمت اتاق:
- نیما این رو ولش کن اینجوری باید تا صبح باهاش بحث کنی.
نیما هم رفت تو آشپزخونه.
- حالا کی با این عتیقه‌ها قرار داریم؟
نیما همون‌جوری که توی کابینت‌ها رو می‌گشت گفت:
- ساعت هشت.
یه نگاه به ساعت انداختم. تازه ساعت شیش و هفت دقیقه بود.
- الان من تا ساعت هشت چیکار کنم؟
نیما کلافه درای کابینت رو بست. اومد و کنترل رو برداشت و داد دست من.
- دیگه اینم من باید بگم؟ بشین کشتی کج ببین، فوتبال ببین... چه‌می‌دونم اصلاً بزن یه فیلم سینمایی ببین.
بعدم رفت دوباره تو آشپزخونه. متین اومد و کنترل رو از دست من گرفت و گفت:
- الان بهت این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

D.S.R

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,146
پسندها
12,487
امتیازها
34,373
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
خیره شدم به فرش کف اتاق. اینم درگیره با این ماهیارا!
بلند شدم و رفتم پیششون. همون لحظه متین بلند شد.
- پاشید کم‌کم بریم دیگه داره دیر میشه.
نیما رفت توی اتاقش تا لباسش رو بپوشه.
- آره تا برسیم یه نیم ساعتی تو راهیم.
بعد از اینکه کاراش تموم شد اومد و رفتیم به طرف اون رستورانه کذایی.
بیشتر از اون چیزی شد که نیما گفته بود. تقریباً چهل و پنج دقیقه طول کشید. عمراً اگه دیگه ماشینم رو بذارم خونه و با این خنگا اینجوری بیام بیرون. رستورانش تقریباً یه رستورانه سنتی بود که به دو طبقه تقسیم می‌شد و حالت باغ مانند داشت. نگاهم رو گردوندم و بچه‌ها رو که نشسته بودن رو دیدم.
- اونجان.
رفتیم طرفشون و با فرزاد دست دادم. با دخترا هم سلام کوتاهی کردیم و نشستیم. همه جوابم رو با خوشرویی دادن به غیر از اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

D.S.R

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,146
پسندها
12,487
امتیازها
34,373
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
نیما: یعنی چی؟!
ترانه متعجب نگاهی به فرزاد انداخت، خم شد و موبایل رو از روی پاش برداشت و رفت تو لیست آخرین تماساش و شماره‌ی مهران رو گرفت.
متین هی به فرزاد می‌گفت چی شده ولی انگار صداش رو نمی‌شنید.
ترانه: الو...سلام.
یه لحظه سکوت کرد و بعد بلند شد و رفت اون‌ور‌تر. فرزاد هنوز حرفی نزده بود.
الناز به مسیر رفتنِ ترانه نگاه کرد و گفت:
- یعنی چی‌شده؟ چرا اینجوری می‌کنن؟!
از دور ترانه رو دیدم که تکیه به دیوار داد و آروم نشست رو زمین و گوشی رو از بغله گوشش اورد پایین.
نیما فوری بلند شد و دویید طرفش و صداش کرد.
همه‌مون متعجب به اینا نگاه کردیم. چه شونه؟
نیما بلند شد و اومد سمت ما.
اونم شوکه بود. متین اخماش رو کرد تو هم، الناز خواست چیزی بگه که زودتر متین دست به کار شد و گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

D.S.R

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,146
پسندها
12,487
امتیازها
34,373
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
من و متین به هم دیگه نگاه کردیم. جو خیلی بدی به وجود اومده بود.
متین چشماش رو روی هم فشرد و همراه الناز رفتن به طرف اون زنه. دیگران سعی داشتن زنه رو آروم بکنن اما صداش که جیغ می‌زد پسرم! چه بلایی سر پسرم اومده‌ی اون کل بیمارستان رو پر کرده بود.
نیما تکیه داد به دیوار، سرش رو برد عقب و چشماش رو بست:
- بدبخت شدیم.
ترانه که تا الان خشکش زده بود دوباره زد زیر گریه؛ فرزاد داشت سعی می‌کرد آرومش کنه.
رفتم به طرف متین که یه مقدار دورتر از جمیعتی که دور اون زن جمع شده بود وایساده بود.
آروم جوری که خودمم شک داشتم صدام رو بشنوه گفتم:
- مرده؟
متین در حالی که ناراحتیش رو از قیافه‌اش می‌شد متوجه شد، به من نگاه کرد و آروم سرش رو به علامت تایید تکون داد.
***
کوله‌ام رو از روی تخت برداشتم و از خونه زدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

D.S.R

کاربر ویژه
سطح
19
 
ارسالی‌ها
1,146
پسندها
12,487
امتیازها
34,373
مدال‌ها
16
منم عصبی‌تر از اون گفتم:
- میگن که میگن! مگه تو مسخره‌ی اونایی که بخاطر ثابت کردنه چهارتا دونه حرف پاشی بری یه جایه دور افتاده؟!
- اولاً اینجای دور افتاده‌ای که تو میگی همچین دورم نیست، همون پایین شهره؛ بعدشم من می‌خوام این حرفا رو از پشت سر مهران بردارم.
نیشخندی زدم و گفتم:
- اون‌وقت دقیقاً می‌خوای چیکار بکنی؟
دست به سینه شد و گفت:
- کار خاصی نباید انجام داد فقط میرم اونجا و برمی‌گردم و به همه ثابت می‌کنم اینا همش خرافاته.
- هه حالا میشه بپرسم جنابعالی از کی انقدر مدعی حق دیگران شدی؟
اخماش رو کشید تو هم و گفت:
- اصلاً به تو چه هان؟! به تو هیچ ربطی نداره، تو اصلاً فکر کن می‌خوام برم خودم‌ رو بکشم به تو چه؟ توهم ور دست همین خنگای خرافاتی.
نیما فوری وارد بحثمون شد و گفت:
- هی بسته دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا