لطفا رده ی سنیتون رو واسه پسر حاجی مشخص کنید.(خیلی خیلی مهم)

  • کمتر از 15 سال

    رای 5 21.7%
  • 15 تا 20 سال

    رای 11 47.8%
  • 20 تا 30 سال

    رای 6 26.1%
  • بیشتر از 30 سال

    رای 1 4.3%

  • مجموع رای دهندگان
    23

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
267
امتیاز
16,513
کد رمان: 1167
ناظر: @USER=2502]•Rєунαηє•]



نام رمان: پسر حاجى

نويسنده: پريا قاسمى

ژانر: اجتماعي، عاشقانه، مذهبي
خلاصه:
محراب دردانه حاج باباجانش ميانِ خواسته ها و عقايدش دچار اشتباهى مى شود كه راهى جز رياكارى را انتخاب نمى كند. سمت و سوى ديگر داستان دخترى موفق با يك زندگى آرام بر پايه ى قوانينى نانوشته واردِ سياه چاله اى از مشكلات مى شود.

سلام به همه ى همراهان عزيزم
پسر حاجى برگشت اما خيلي متفاوت تر از پسرحاجىِ قبلي به طوريكه شما عزيزان بايد از پارت اول شروع به خوانش كنيد و رمان قبلي رو از ذهنتون خط بزنيد و با اين ويرايش جديد و هيجان انگيز همراهم باشيد.
پ.ن:
راستي بچه ها تو اين مدت كه فكر مى كنم نزديك دوسال هست؛ دوستان عزيزى چه تو دايركت و چه تو تلگرام براى پسر حاجى پيگير بودند كه من به اون عزيزان دسترسى ندارم و اگر شما به دوستاتون استارت دوباره پسر حاجى رو اطلاع بديد ممنونتون ميشم.
پ.ن٢:
در مرتبط به پارت گذاري لطفا سوال نپرسيد چون روند خاصي نداره و دقت كنيد كه پسر حاجى يك رمان كاملا آنلاين هست و هر زمان كه پستي تايپ بشه فورا در انجمن هم up مى كنم.
مرسي از بودنتون. بريم كه داشته باشيم جديدترين قصه ى پريا رو، قصه اى كه هر لحظه اش قراره حسابي غافلگيرتون كنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,290
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
267
امتیاز
16,513
پيگيرى موضوع يادتون نره:)
بدون تعصب بخونيد.


‏part1
به نام "اويي" كه به ريسمانش چنگ مى اندازيم.
وِلوم آهنگ را زياد كرد و همانگونه كه با چشماني برق زده آدامس نعنايي اش را مى جويد، نگاهش به دختر مو طلايي كنار پياده رو افتاد. سوتي زد و با يك تك بوق كنار پايش ترمز كرد.
با خونسردى شيشه ماشين را پايين كشيد و چشمان درخشانش را به لنز هاي آبي رنگ دوخت.
-در خدمت باشيم بانو؟
دختر پشت چشمي نازك كرد كه باعث شد مژه هاي كاشته شده اش توجه هر بيننده اي را جلب كند. در حالي كه تاره اي از طلايي هاي پريشانش را كنار مى زد به سمت پنجره خم شد و لبان سرخش را با ناز به حركت در اورد.
-اونوقت چرا؟
تك خنده اى مردانه زد و با ژست مغرورانه اش جدي سر تا پاي او را برنداز كرد كه چگونه با آن تيشرت مشكى جذب و مانتوى جلو باز تمام زنانه هايش را در معرض ديد گذاشته بود.
-نيتم خيره بانو.
دختر ابروان پهنش را بالا فرستاد و با لبخند دندان نمايي سوار ماشين شد و همانگونه كه به نيم رخ او خيره شده بود با همان لبخند با عشوه و صداي نازك كرده اش گفت:
-آدم هاي خيّري مثل تو كم پيدا ميشن... پرستو هستم و شما؟
به سمت او چرخيد و چشمكى تحويلش داد.
-منم شاهين؛ مواظب باش شكار نشى پرستوى طلايي.
پرستو قهقه اي با ناز به سر داد و ارام با كف دستش ضربه اي به شانه ى شاهين زد كه باعث شد شاهين هم مثل او به خنده بيوفتتد.
-حالا مقصد شكارچى ما كجا هست كه همينطور مستقيم داره ميرونه؟
شاهين بيخيال لبش را پايين كشيد و با لبخند مرموزي گفت:
-دِ نه ديگه الان قاعده عوض شده پرستو ها زدن تو كار شكار... خب خانم شكارچى اين طعمه حقير رو به آشيونتون مى بريد؟
پرستو شگفت زده از اين بازي كلمات شروع به خنديدن كرد. از شاهين خوشش آمده بود، بر خلاف ديگر پسرها نشُسته و هل زده خودش را به او نمى چسباند و همان اول كار به انحراف نزديك نمى شد.
كاملا به سمت او چرخيد و با همان لبخندِ دندان نمايش دستش را روى شانه هاي شاهين گذاشت و با ناز و تن آرامى گفت:
-آشيونه من واسه همچين شكارهاي بزرگى جا نداره؛ تو اگر لونه ات روبه راست بريم اونجا هوم؟
شاهين كم مانده بود از اين پيشنهاد قهقه اي غير قابل كنترل به سر دهد، اصلا فكرش را نمى كرد آن پرستوى طلايي در آن حد پيش برود آخر او فقط قصد داشت ناهار امروزش را با يك دختر زيبا بخورد، همين.
با خنده لبانش را باز كرد و خواست جواب پرستو را بدهد كه صداي ويبره موبايلش او را از جا پراند. با اخم موبايل را خارج كرد و با ديدن نام تماس گيرنده رنگش پريد.
دست برد و موزيك ماشين را خاموش كرد و هل زده رو به پرستو گفت:
-يه لحظه ساكت لطفا.
سپس آدامس را از دهانش خارج كرد و از پنجره بيرون فرستاد. صدايش را صاف كرد و پاسخ تماسش را داد:
-جانم حاج بابا؟
صداي آرام حاج بابا باعث شد نيم نگاهي به پرستوى كنجكاو بي اندازد.
-كجايي پسر؟
-بيرون چرا؟
صداي هورت چايي به گوشش رسيد و بعد از آن صداي حاج بابا جانش.
-كارت دارم باباجان، راهت رو كج كن سمت من؛ جلدي اومدى ها!
-خيره حاجى!
صداي آهسته حاج بابا به گوشش رسيد.
-خير پسر، خيره. منتظرم. فعلا ياعلي.
تماس را قطع كرد و دپرس سرعتش را كم كرد و آهسته كنار پياده رو متوقف كرد.
رويش را سمت پرستوى متعجب انداخت و جدى گفت:
-بايد برم جايي لطفا پياده شو.
پرستو كه انگار به غرورش بر خورده بود، اخم هايش را در هم كشيد و طلبكارانه گفت:
-پس نيت خيرت چى؟
شاهين با نيمچه لبخندى بيخيال گفت:
-نيت خير من رسوندن خانم ها تا سرِ جاده ى اصليه!
پرستو ناباورانه با حرص گفت:
-يعنى باور كنم با اين سوزوكى مسافر كشي؟
شاهين اخم هايش را در هم كرد. اصلا حوصله ى چانه زدن نداشت آن هم الان كه حسابي گرسنه بود و بى حوصله.
-فعلا كه مى بينى هستم؛ پياده ميشي يا نه؟
پرستو بغ كرده با حرص از ماشين پياده شد و با تمام توانش در ماشين را با ضرب بست كه صداي خشمگين شاهين را بلند كرد.
-هووش... دختره ى دهاتى.
شاهين گازش را گرفت و به سمت فروشگاه حاج بابايش راه كج كرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
267
امتیاز
16,513
part2

همانگونه كه يك دستش به فرمون ماشين بود با دست ديگرش آينه را روى چهره اش تنظيم كرد و با جديت فرق كجى روى موهاي لختش نشاند و محكم آنها را روى تخت سرش خواباند.
انگشتر عقيق، هديه حاج بابا جانش كه از مشهد برايش سوغات آورده بود را از داخل جيب شلوارش بيرون كشيد و در حالى كه نگاهش به جاده دوخته بود، آن را در انگشتش گذاشت.
نزديك هاي فروشگاه ماشين را گوشه اى پارك كرد و با هوف كلافه اى حاصل از گرسنگى نگاهش به يقه اش افتاد. فورا دو دكمه باز پيراهنش را بست و خم شد و از داشبورد ماشينش تسبيح سبز رنگى را بيرون كشيد و درون دستانش جا داد.
از ماشين پياده شد و چشمان تيزش را در محوطه ي بازار چرخاند و بعد از ديد زدن هاى حساب گرانه اش سرش را پايين انداخت و با قدم هاى ريز و آرام با لباني كه به ذكر نمادين خدا تكان مى خورد؛ به سمت فروشگاه بزرگ حاج بابايش راه كج كرد.
كفش هاى خاك خورده ى قهوه اى كه مى دانست مربوط به حاج قربان است، به او نزديك شد و صدايش را به گوش رساند.
_سلام عليكم آقا محراب گل،احوالِ شما؟
محراب سر جايش ايستاد و محجوبانه سرش را بالا برد و با لبخند شرمگينى گفت:
_سلام از ماست حاج قربان، شرمنده حواسم به ذكر بود متوجتون نشدم...ما هم شكر راضي هستيم به رضاي خدا، شما چى حاجى؟خانم بچه ها خوبن؟خودتون خوبيد الحمدالله؟
حاج قربان با تحسين به چشمان عسلي محراب چشم دوخت و با همان لحن شاد گفت:
_خداروشكر خداروشكر همه چى خوبه؛ نيستت پهلون!...كم پيدايي!
محراب تك خنده اى محجوبانه به چهره ى حاج قربان زد و در حالى كه در دلش دعا مى كرد زودتر از سر راهش كنار برود و اينقدر برايش زبون نريزد گفت:
_زير سايه ى شماييم؛ در خدمت حاج بابا هستم شما هم امرى بود به خودم بسپاريد.
هر چند حرف هايش همه تعارف بود اما بدجور به دل حاج قربان نشست كه باعث شد چشمان گردي كه آب مروراريد، آن ها را براق كرده بود؛براقتر شود.
_خداحفظت كنه واسه حاج محمود،انشالله هميشه همينطور رشيد و باخدا ببينمت...برو پهلون برو به كارت برس....على يارت.
خداحافظي با حاج قربان را بعد از كلى تعريف و تعارف به پايان رساند و به سمت فروشگاه حركت كرد.
جلوى فروشگاه ايستاد و عسلِ چشمانش را از در برقي تميز و شيك رو به رويش به تابلوى بالاى فروشگاه رساند.
چشمانش برقي زد و زير ل**ب نوشته ى فروشگاه را براي خودش زمزمه كرد.
_كالاى خانه و لوازم برقى محراب.
با همان شوقى كه هر بار اين تابلو را مى خواند و در دلش مى نشست،وارد فروشگاه شد.
بساط سلام و احوال پرسي كاركنان مجموعه با او بلند شده بود و همه تا كمر براي ارادت به محراب خم شده و عرض سلام و ادب مى كردند.
محراب هم با همان سر به زيرى و تسبيحي كه در دستانش تكان مى خورد با متانت جواب همه را مى داد.
اكثر كارمند هاى حاج بابا جانش از بچه بسيجي هاى مسجد محل بودند و يا آنهايي كه حاج آقا براتى نيازمند تلقى مى كرد و از حاج محمود مى خواست در صورت امكان در آن فروشگاه بزرگش جايي براي آنها سَوا كند.
شايد به همين خاطر بود كه محراب زمانى كه وارد فروشگاه مى شد حس مى كرد وارد محل اسكان فرماندارى حاج باباجانش شده است.
دستي به كف سرش كشيد تا از چسبيده بودن موهايش به كف سرش مطمئن شود. تقه اى به در زد و دسته را پايين كشيد.
با ديدن هيكل چهارشانه و چهره سبزه رو حاج بابا جانش كه مثل هميشه مشغول چايي ريختن بود؛ در دلش قربان صدقه او رفت. شايد همين علاقه و محبت به حاج بابايش بود كه باعث شده است شاهين بودنش را در محراب مخفي كند.
_سلام عليكم بر بهترين حاج باباي دنيا.
حاج بابا سرش را بالا گرفت و با لبخند محوى در حالى كه با ليوان چاى تازه دم كرده اش روى صندلي چرمى مى نشست گفت:
_عليك سلام پسر...كجا بودى؟
محراب با خونسردى كه چاشنى از گلايه داشت پاسخ داد:
_وقت ناهار حاجى راستش مى خواستم برم خونه با دستپخت طاهره خانم دلى از عزا در بيارم...حالا خيره!چيكارم داشتين؟
چشمان تيز حاج محمود مو به موى حركات پسرش را برسي كرد. قلپي از جايش را هورت كشيد و گفت:
-اون قندون رو برام بيار.
محراب قندان را از كنار پنجره برداشت و روى ميز حاج بابايش گذاشت و خواست كه كمر صاف كند كه با حرف حاج بابا همانگونه نيم خيز جلويش مات ماند.
_محراب بابا ديگه از اين عطر زنونه ها نزن، بوش خوب نيست.
خنده ى مضطربي كرد و گفت:
_استغفرالله حاجى.
اين ذكر عجيب همه ى حرف‌ها و ناگفته‌ها را در خودش پنهان كرد و به رسم روزگار در دو لپي دهان محراب چرخ خورد، تا سپر محراب در برابر حاج بابا جانش شود.
حاج محمود بى توجه به استغفرالهى كه محراب بيان كرده بود برگه اى را روى ميز گذاشت و گفت:
-امشب محدثه اينا ميان شام منزل ما؛ اين ليست رو حاج خانم انداخت تو بساط كار و زندگيمون... بيا برو ببين چي نوشته؛ هر چي لازمه بخر. کارت تجارتم هم كه پيشته؛ از همون استفاده كن.
لبخند كج و كوله اي زد.
_چشم حاج بابا، امر ديگه‌اي نداريد؟
_بيا يه چايي بخور پسر.
_نه قربان شما، برم سراغ ليست حاج خانم؛ الان همش استرس خريدا رو مي‌گيره تا زودتر واسه تك دومادش غذا درست كنه!
چهره حاج بابا به لبخندي محو زينت بخش شد.
_به‌سلامت پسر جان.
 
آخرین ویرایش

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
267
امتیاز
16,513
part3
***
دوان دوان پشت سرش راه گرفته بود و با هن هني كه مي دانست اين كمبود اكسيژن چقدر چهره اش را سرخ كرده است، بريده بريده گفت:
_خانم...باراني...خانم...باران...يه لحظه...خا..!
صداي خواهشانه ي مرد پشت سرش باعث شد سر جايش بايستد و يك بار براي هميشه آن رگ فلفلي اش را قلقلك دهد و شرِ حرف هاي تكراري و نچسب آن مرد را از تمام زندگي اش حذف كند.
لبانش را محكم روي هم فشرد و با اخم هايي كه با خشم صدايش همخواني داشت گفت:
_يه لحظه؟شما از من يه لحظه تايم مي خوايد؟مثل هميشه؟...ببينيد آقاي محترم حرف هاي شما هر روز داره تمام وقتم رو ميگيره، نمي فهمم اين "نه" گفتن من كجاش نا مفهومه كه هروز با يه ديالوگ و شكل جديد از من اين "يك لحظه" ها رو دوباره مي گيريد.
سپس صدايش را بالاتر برد و محكم نطق كرد.
_نه،نه،نه...آقا من به كي بگم نمي خوام با شما ازدواج كنم اصلن قصد ازدواج،بي اف و جاست فرند ندارم،ندارم،ندارم اين هزار بار...حالا شما باز بيا تو خيابون يه لحظه هاي من رو بگير ببينيد چطور مي زنم به سيم آخر.
با اتمام حرفش پر حرص نفسش را بيرون فرستاد و در دل دعا كرد كه تاكيد كلمه ى تكرارى"نه" بتواند آن مرد كله شق را سر عقل بياورد.هر چند كه او بود، يك لحظه ي الماسي را گرفته بود.
بدون خداحافظي چهره بت زده و سرخ الماسي را پشت سرش جا گذاشت و با فشردن بند كيف در دستان مشت شده اش، حرصش را محكم بر زمين كوبيد و از آن مگسِ الماسي نام دور شد.
مهر بود و شروع پاييزي كه براي اعدام برگ ها غبغبه اش را باد مي كرد.پاييز را دوست نداشت.نه پاييز و نه زمستان را. نه صداي خرد شدن برگ هاي نارنجي در زير پايش و نه صداي باران و خيس شدنِ باراني را مي توانست جزو علاقه هايش داشته باشد. اما حال او بود و مهري كه باعث شده بود شيشه ماشينش را پايين بكشد و از سرماي مصنوعي كولر، خداحافظي كند.
با لرزش موبايلش، كمي از سرعتش كم كرد و خوشحال از راحت بودن هندزفري هايش، پاسخ داد.
_جانم صادقي؟
صداي آرام و نازك خانم صادقي هميشه مطب را برايش متصور مي كرد.
_جانتون سلامت...خانم باراني بيماراي امروزتون شدن دوتا .
دنده ماشين را عوض كرد و پايش را بيشتر روي گاز فشرد.
_عزيزم تايمي كه بهشون دادي رو لطفن بگو.
_بله، يكيشون كه ساعت شيش مياد اون يكي رو گذاشتم هفت و نيم كه زمان استراحتتون زياد باشه، مشكلي نداره؟
_نه، خيلي هم خوب. به دكتر سلام برسون، خدانگه دار.
تماس را قطع كرد و با در آوردن هندزفري ها جهاني جديد را به روي گوش هايش باز كرد.
هوس چاي خوش رنگ و طعم آقا رحمان از سرش گذشت كه باعث شد به جاي خانه، راهش را به سمت رستوران كج كند.
همانگونه كه در دست چپش فرمون ماشين محكم چپيده بود، با دست ديگرش شماره برادرش را گرفت. در انتظار پاسخ و در نهايت قطع شدن تماس لبش را گزيد و مشكوفانه به جاده چشم دوخت.
به نيمه مثبتِ روحش نهيب زد كه برادرش مشغول درس خواندن است و نيمه منفي ديگر سردي و رفتار مشكوكانه چند وقت اخير برادرش را، فرياد مي زد.
ماشين را به عادت هميشگي با يك تك بوق پارك كرد و ازآن پياده شد. بعد از اطمينان از قفل بودن پژو ارث رسيده اش قدم هايش را مهمان راهرو كاشي شده رستوران كرد.
هنوز وارد نشده بود كه صداي مجيد، پيمانكاري كه پروژه رستوران را به او سپرده بود از بالا ديوار كناري او را نگه داشت.
_سلام خانم دكتر.
لبخندي زوركي تحويلش داد و پاسخ داد.
_سلام آقاي مهندس،خسته نباشيد.
مجيد كلاه ايمني اش را برداشت و روى دو زانو خم شد تا از آن بالا بهتر او را ببيند، سپس گفت:
_سلامت باشيد، نمي خوايد بيايد سر ساختمون كار رو ببينيد؟
كلافه از نگاهي كه مجبور بود سرش را تا عقب خم كند گفت:
_ان شالله يه وقت ديگه،فعلن با اجازتون.
بدون مهلت دادن به او وارد رستوران شد. مي دانست اگر بيشتر با مجيد صحبت كند، به حتم بحث را به سمت پول مي كشاند و در نهايت او بود كه بايد مثل چند وقت اخير وعده پول هايي كه هرگز نمي آيد را بدهد و به قولِ مادرش بشود دروغگويي كه نان آور مردم را با وعده هاي تو خالي دلخوش مي كرد.
_سلام بر آقا رحمان گل.
آقا رحمان پشت ميزي كه حساب و كتاب مشتري ها صورت مي گرفت نشسته بود كه با صداي او، شتاب زده از پشت ميز بلند شد و به نشان احترام دست روي سينه اش گذاشت و گفت:
_سلام از ماست خانم.خوش آمديد...بفرماييد،بفرماييد كه همين امروز دفترتون رو خودم گردگيري كردم.
لبخندي به رويش زد و به چشمان قهوه اي كه پوست هاي چروكيده احاطه اش كرده بودند چشم دوخت.
_دستت درد نكنه آقا رحمان. امروز بدجور هوس چايت رو كردم...بي زحمت يكي بيار دفترم.
_چشم خانم شما امر كن.
آقا رحمان با آنكه يك پايش مادر زادي كوتاه بود و ميشليد اما نه تسليم اين عيب مادرزادي شد و نه تسليم كهولت سن و سريع و فرز روزانه تمام رستوران را اداره مي كرد. هرچند اين چند وقت اخير به خاطر گسترش رستوران، آن رستوران بزرگ حال يكي از كوچك ترين ساختمان هاي آن خيابان به شمار مي رفت.
آقا رحمان با تمام سرعتش به سمت آشپزخانه دويد تا اوامر خانمش را اجرا كند.
نگاهش را از ميز و صندلي هاي رنگ و رو رفته ي قديمي گرفت و به سمت دفترش كه كنار آشپزخانه جاي داشت، قدم گذاشت.
خودش را روي صندلي چرمي كه تيكه و پاره بودنش نشان از قديمي بودنش مي داد، پرت كرد كه باعث شد صداي نازكِ جيرش بلند شود.
دستش را با حسرت به روي ميز كشاند و با آهي كه از انتهاي گلويش ناخواسته بيرون آمد، تازه فهميد؛ چقدر دلتنگ است.
نگاهش را به عكس روي ميز انداخت و با نيمچه اشكي كه در چشمانِ سياهش حلقه زده بود گفت:
_كجايي بابايي؟كجايي ستونِ خونه!
عكس را محكم به سينه اش چسباند. انگار كه تمام دلتنگي ها به سينه اش چسبيده است.
در آن اتاق كوچك موكت كاري شده كه يك ميز چوبي قديمي و يك صندلي زوار در رفته در گوشه اي از آن و در گوشه اي ديگر تلويزيون قديمي اي كه دانه به دانه دكمه هايش قرار داشت، او را به سمت حال و هواي پدرش مي برد. پدري كه از وقتي يادش مي آمد پشت همين ميز و روي همين صندلي زوار در رفته مي نشست و حساب كتاب هاي رستوران را برسي مي كرد.
آن وقت ها كه نوجواني بيش نبود و هر وقت هوس كوبيده داغ با سماق هاي خوش رنگ مي كرد فورا خودش را به رستوران مي رساند و هم دلي از عزا در مي آورد و هم با ديدن پدرش، رفع دلتنگي مي كرد.
قبول داشت كه آن دو سيخ كوبيده چرب و خوشمزه با آن نان سنگك داغ بهانه ي خوبي براي ديدن پدرش بود.
در آهسته باز شد و جوانكي با لباس سفيد آشپزخانه وارد اتاقش شد.
چشمانش بيش از اندازه درشت شد و با تعجب به آن جوانكِ پيش رويش چشم دوخت كه چگونه با سيني و چاي، لرزان لرزان به سمتش مي آمد.
نا بلدي از نگاهِ نگرانش سرازير شده بود.
چاي را روي ميزش گذاشت و به قصد فرار از ميز فاصله گرفت كه صداي جدي زنانه اي او را نگه داشت.
_وايسا ببينم،تو كي هستي؟
پسرك چشمان بادامي شكلش را به او دوخت كه باعث شد، ترس درون چشمانش براي او آشكار شود.
صداي مضطربش را از ميان لبان باريكش بيرون فرستاد.
_من..من عمادم.
 
آخرین ویرایش

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
267
امتیاز
16,513
دوستان عزیز خواننده حتما در نظرسنجی بالای صفحه شرکت کنید:)
part4

يكتاي ابروانش را بالا انداخت و نگاهش را از موهاي ژوليده و چشمان ورم كرده اش گرفت و به زمين دوخت و سري تكان داد و گفت:
_منظورم اينه كه تو اين رستوران چيكار مي كنى آقا عماد؟
_كار
نيمچه لبخندي كه بيشتر شبيه به پوزخند بود روي لبانش ظاهر شد، كه عماد را در هم فرو برد.
_بشين آقا عماد.
نامطمئن روي صندلي پلاستيكي آبي رنگ جاي گرفت.
_خب، از كي اينجا مشغول شدي؟
عماد سرش را پايين انداخته بود و با انگشتانش بازي مى كرد.
_سه روز.
_لطفا به من نگاه كن.
نگاه عماد كه به چشمانش دوخته شد، كمي از موضع خودش كوتاه آمد.
_اين لباسي كه تنته،مالِ منه...اين اتاقي كه الان دوتامون داخلش هستيم، اين رستوران مثلا كوچيك و ساختمون جفتي كه بناييش تا روي سقف اين رستوران كشيده شده،همش ماله منه.
تكيه اش را روي صندلي داد و با بيست درجه چرخش مداوم از چپ به راست و بالعكس، غرورش را نمايان كرد.
_بدون اجازه ي من خريد حتي يك گوني برنج ممنوعه، چه برسه به استخدامِ يك فرد جديد.
عماد طاقت نياورد و با نفسي حبس شده نگاهش را به زمين دوخت و دندان هايش را روي هم فشرد.نمي دانست اين حس حقارت از كجا يك هو سر و كله اش پيدا شده است.
او متوجه شده بود كه پسرك معذب شده است.لبش را گزيد و لحنش را تغيير داد.
_خب آقا عماد، بگو ببينم چند سالته؟
عماد اصلا دلش نمي خواست با آن زنِ مغرور هم كلام شود.دلش نمي خواست آنقدر آرام آنجا بنشيند و نطق كردن هاي نيش دار او را گوش دهد.
_نوزده سال.
لبخند به روي ل**ب هايش نشست هر چند كمتر از نوزده سال به چهره ي ظريف آن پسرك مي خورد اما عماد همسن برادرش بود.ناخودآگاه حس مثبت به وجودش سرازير شد.
_ممنون بابت چاي.لطفا به آقا رحمان بگو بياد كارش دارم.روز خوبي داشته باشي.
سريع از جايش بلند شد و بدون پاسخ دادن اتاق را ترك كرد.
با لبخند سرش را به دو طرف تكان داد و استكان چاي را بالا برد و بخارهاي كوتاهش را با نفس عميق به ريه هايش فرو فرستاد.
هنوز جرعه اول را ننوشيه بود كه آقا رحمان با رنگي پريده وارد شد.
_جانم خانم؟
چاي را روي ميز گذاشت و با اخم هاي نگران گفت:
_اقا رحمان جريان اين پسره عماد چيه؟مگه شما از اوضاع رستوران و حقوق بچه ها خبر نداريد؟ همين خود شما،الان چند ماه حقوقتون رو ندادم؟اين كارگر جديد رو چيكار كنم من؟
آقا رحمان لبخند مصنوعي اي تحويلش داد و رسا گفت:
_خب خانم قربونتون برم،شما كه نميدونيد ما فقير فقرا همين كه بدونيم سركاريم و يه روزي يه پولي مياد دستمون، از صدتا حقوق و روزي دلخوش ترمون مي كنه...به جان تك پسرم نمي خواستم بيارمش،اصلن چندبار هم دعواش كردم اما خب طفلي نيازمند بود، حتي گفت با ماهي صد تومن هم راضيِ فقط يه ته مونده غذايي بهش بدم و يه جا خواب...حاضرم قسم بخورم شما هم جا من بوديد،جگرتون كباب ميشد...ببينيد اين بچه به كجا رسيده كه به خوردن پس مونده هاي مردم قانع است.
بايد اعتراف مي كرد دلش به رحم آمده بود، اما هر جور كه حساب مي كرد يك كارگر جديد با دخل و خرجش جور در نمي آمد.
_آقا رحمان،حرف شما صحيح...اما آخه خودتون كه از اوضاع من خبر داريد، بخدا دارم يه قرون يه قرون پس انداز مي كنم تا بدهي هام صاف بشه، هزار تومن هم واسه من هزارتومنه قربونتون برم...همين مجيد رو ميبيني؛ يك روز نشد كه به من نگه پس پول كارگرام چيشد خانم باراني ...به خدا همين دو روز پيش وام گرفتم كه پولشون رو دادم، با اين حال هر سانتي كه رو ساختمون كار مي كنند به بدهي هاي من اضافه ميشه..مي ترسم آقا رحمان...مي ترسم اين طفل معصومي كه شما ميگيد پس فردا سينه سپر كنه بگه پونصد مي خوام،ندارم بخدا،آقا رحمان ندارم.
آقا رحمان با چهره اي غمگين به نگاه درمانده او نگاه كرد و با صداي گرفته اي گفت:
_مي فهمم خانم،مي فهمم...اما يك لحظه،فقط يك لحظه عماد رو بزاريد جاي نواب...اگر دلتون راضي شد از سگ كمترم بزارم يك ثانيه ديگه اينجا بمونه.
نفس در سينه اش حبس شد.آقا رحمان درست روي نقطه ضعفش دست گذاشته بود.
لبخندي به چهره ي ناراحت و اخم آلود آقا رحمان زد و ناچارا گفت:
_نفرماييد آقا،شما تاج سري...عماد هم مثل برادرم،مشكلي نيست مي تونه بمونه...خدا خودش روزي رسونه.
چهره آقا رحمان گشوده شد و با دهاني پر از شگفتي و خوشحالي گفت:
_الهي خدا عاقبت به خيرتون كنه كه اينقدر دل پاك و مهربونيد...خدا گره از كارتون باز كنه كه خودتون گره گشاييد.
_ممنونم آقا رحمان...دوپرس كوبيده بزنيد برام مي برم خونه.
_اي به چشم خانم.
درگيري هايش تمامي نداشت.بدتر از آن انگار بي نهايت را براي بدهي هاي او تنديس كرده بودند كه هر چه به اطرافش نگاه مي كرد طلبكار بود و طلبكار. الحق كه گسترش رستوران بدجور او را از پاي در آورده بود و بدهكارِ خاص و عامش كرده بود.
هر چند مي دانست بعد از اتمام و رونق مشتري هاي بيشتر، مي تواند يك عمر با خيال راحت در كنار خانواده اش زندگي كند، البته اگر اين روزها تا لبه ي گور او را نكشاند امكان آرامش براي او وجود ندارد.
كليدرا تاب داد و وارد خانه شد.در را آهسته بست و با لبخند گشوده اي بلند گفت:
_نواب داداشي بيا ببين چه كوبيده هايي واست اوردم، آبدار و سماق زده...با دوغ و پياز...نواب؟
در اتاق نواب را باز كرد كه با ديدن اتاق تاريك و خالي از حضور فرد، لبخند روي لبش ماسيد و ابروانش به تبع از چشمانش حالت نگراني به خودشان گرفتند.
به شدت در اتاق را بست و با خشم غذا را روي اُپن آشپزخانه گذاشت و خودش را روي كاناپه پرت كرد و با روشن كردن تلويزيون نگاهش را دور تا دورِ خانه انداخت.
خانه اي كه در سكوتى عجيب و وهم انگيز فرو رفته بود، سكوتى كه علتش را فقط و فقط نبودِ مهناز خانم و آن سفرِ زيارتى كه مسجد محل در دامنِ اين خانه انداخته بود مى دانست.
و البته نوابِ فرصت طلب كه بي خبر؛ تا هر وقت دلش مي خواهد بيرون از خانه را طي مي كند.
موبايلش را برداشت و تماس را با نواب بر قرار كرد. انتظار داشت اين بار هم پاسخ ندهد اما با بوق سوم صداي نواب در گوشش پيچيد.
_بله نارون؟
نفسي عميق كشيد و لبخند روي ل**ب هايش نشاند.انگار كه نواب رو به رويش است. سعي كرد لحنش آرام ترين تن ممكن را داشته باشد.
_كجايي آقا نواب؟يه خبر نميدي كل روز؟ نميگي اينجا يه آبجي ناروني هست كه چشم مهناز خانم رو دور ديده و هوسِ شيطنت هاي خواهر و برادري كرده؟
مي دانست هميشه با آرامش و مثبت حرف زدن، مي تواند موثر تر از آشكار كردنِ گله و شكايت ها باشد.
_شرمنده نارون...چيزه آخه همش داشتيم درس مى خونديم خسته شديم گفتيم الان بيايم يه بستني بخوريم،روحيمون وا بشه.
_خوب كردي عزيزم،فقط زودتر بيا كه گرسنه ام. مي خواهم با هم غذا بخوريم.
_چشم آبجي نارونِ خودم،زودي اونجام.
موبايل را روي ميز گذاشت و موشكوفانه به صفحه ي سياهش خيره شد.
نواب برايش بيماري شده بود كه نه مى توانست به او مشاوره بدهد و نه راجبش فكر كند.به همان اندازه مستاصل و درمانده.
 
آخرین ویرایش

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
267
امتیاز
16,513
غلط املايي ديدين حتما تو پروفم بگيد.

Part5
همه ى ما پشت نقاب هاى آهكى روز و شبمان را صبح مى كنيم تا گاهى با زندگى و گاهى با آدم هاي اين زندگى با خيالت راحت بجنگيم؛ بدون آنكه زخم هاى قديمى چهره يمان براي كسى آشكار باشد.دقيقا مثل همين لبخندى كه نارون سعي مى كرد به دور از تمام مشكلات و تنهايي و بديهى هايش؛ انرژى مثبت كائنات را در انحناى جذابش جاى بدهد، كارى را كه آن را اصل مشاوره براى خودش تلقي مى كرد.
با همان لبخند نگاهش را از چشمان قهوه اى دختر روبه رويش گرفت و با نگاهي كوتاه به ميزش دوباره نگاهش را در نگاه دختر چشم قهوه اى گره زد.
-فروزان جان من حدسياتي راجب گفته هاى تو دارم كه مى خوام مطمئن بشم، خب من ميدونم كه تو دانشجوى گرافيك هستي و براي اينكه زودتر درست رو تموم كنى، ترم تابستونه برداشتى درسته؟
فروزان با طمانيه سرى تكان داد و آهسته زير ل**ب حرف نارون را تصديق كرد.
-ولى خب من يه سوال دارم. تو خوابگاهي نيستى از طرفي هم به جز تو ؛ دوستات و همخونه اي هات كسي ترم تابستونه بر نداشته، يعنى داخل خونه دارى تنها زندگى مى كنى درسته؟
فروزان كمى او را نگاه كرد و دوباره مثل قبل با تكان دادن سر حرف نارون را تاييد كرد.
نارون گوشه لبش را پايين كشيد و با آرامش گفت:
-آيا شنيدن اين صدا ها و حضور كسي به وقت خوابت هم حس شده؟
فروزان با نگاهى كه انگار كشف تازه اى كرده باشد تند تند سرش را تكان داد و با صدايي كه حالا آن بى حالى و آرامى قبل را نداشت گفت:
-آره خانم دكتر هم موقع خوابيدن و هم موقع بيدار شدن...البته بيشتر موقع خوابيدن سايه اى كه حركت مى كنه يا دستى كه انگار مى خواد لمسم كنه رو مى بينم و حس مى كنم.
خودكار را در دستش تاب داد و بدون توجه به چهره اش كه آن لبخند از آن رفته است گفت:
-نظر تو چيه فروزان؟خودت راجب اين موضوع چى فكر مى كنى؟
فروزان كمى روى مبل چرمى جابه جا شد و صدايش را صاف كرد و در حالى كه سعي مى كرد جملات را در ذهنش مرتب كند گفت:
_آخه همه ى اينا هم نيست...راستش وقتي ميرم بيرون بعضي از آدم ها رو با قيافه بصيرتيشون مى بينم.
نارون به ميان جمله اش پريد:
_منظورت از بصيرتى چيه؟
-همون ذات واقيعيشون، چهره ى حيونى كه بر اساس اعمال و رفتارشون به وجود مياد...چطور بگم خانم دكتر، حس مى كنم من با جهان ديگه اى در حال ارتباطم و خدا هم داره به من پيغام هاش رو مى فرسته...يه وقت، خدايا توبه؛ فكر نكنيد ادعاى پيامبرى و يا چيزى دارم ها نه، ولى خب حس مى كنم من مثل همه نيستم.
نارون از درون لبش را محكم گاز گرفته بود كه نخندد و همانگونه روى كاغذ نكاتى را يادداشت مى كرد.
مى دانست به خاطر فشارى كه براى نخنديدن بر خودش تحميل كرده بود مثل يك لبو سرخِ سرخ شده است. صدايش را صاف كرد و با خود كنترلى عجيبش گفت:
-راجب اين موضوع چيزي نگفته بودى! داريم به نتايج مطلوب مى رسيم؛ چيزي هست كه به غير از اينا بخواى اضافه كنى؟
فروزان كه مشتاق نتيجه ى مطلوب نارون شده بود،اتوماتيك وار گفت:
-نه همون شنيدن صداها و حس حضور فرد و ديدن آدم ها به شكل هاى مختلف...آها راستى همه اش ترس و اضطراب جونور و حشرات رو دارم يه نخ كه بخوره به پام حس مى كنم سوسكى، مارى چيزيه واسه همين صدمتر مى پرم هوا، دست خودم نيست حتى شكل هاى قالي رو هم عين هزار پار و مورچه ها مى بينم...خيلي وقته به خاطر همين ترس و اضطراب با حشره كش مى خوابم.
نارون با نفسي عميق روى مبل چرمى ولو شد و با آشكار كردن دوباره ى همان لبخند مثبت صدايش را به گوش رساند.
-چى باعث شد كه بياى پيش روانشناس؟
-خب راستش به يكى از دوستانم جريان رو گفتم و اون هم بهم پيشنهاد داد كه بيام سراغ آقاى دكتر، ولى وقتي فهميدم كه نوبت اقاى دكتر تا دو ماه ديگه پره خانم صادقي گفتن شما روزهاى عكسِ آقاي دكتر هستيد واسه همين اومدم پيش شما.
نارون سرش را تكان داد و با نگاه كوتاهى به كاغذ و قلم آن دو را گوشه اي از ميز قرار داد و با دستانى قلاب كرده تير خلاص را رها كرد.
-ببين فروزان جان اول از همه بايد قدردان اين دوست آگاه و منطقيت باشي كه برخلاف بقيه تو رو سمت رمال و دعانويس و هزارتا خرافه ى ديگه نفرستاد...فروزان جان شما دچار تو هم و به اصطلاح اصليش پارانويا شديد.
چهره گنگ و مات زده فروزان را كه ديد فورا ادامه داد:
-بزار اينطور بهت بگم توهم بر دو اصل حسى و اطلاعاتيِ... حسى مثلاً فرد فکر می‌کنه که صدای حرف زدن فرد دیگری رو در تنهایی می‌شنوه یا حتى اون رو می‌بینه...توهم اطلاعاتى هم یک نوع توهم ادراکی هست که بخاطر باورها واعتقادات غلط وغیر واقعی نسبت به مساعل و دنیای اطرافمونه و مقدار زیادی از عمرمون رو در اون بسر میبریم...توهم‌های هنگام به خواب رفتن رو توهم هیپناگوژیک و توهم‌های هنگام برخاستن از خواب رو توهم هیپناپومپینگ ميگن؛ دقيقا چيزى كه شما گرفتارش هستيد...مى بينى فروزان؟ همه ى اينها دلايل علمى داره و يك بيماريه نه يك نيروى ماوراء و يا احساس كمال...همه ى اين چيزايي كه گرفتارش هستى اسمش توهمِ.مطمئنم اين كلمه رو بارها تو زندگيت شنيدى ولى هيچوقت به عمق و پهناش فكر نكردى و الان لازمه كه بيشتر باهاش آشنا بشى. البته در مرتبط با اضطراب حشراتى كه ميگي اون هم شاخه اى از توهمِ.
كمى مكث كرد تا آن حجم اطلاعات يهويي در ذهن فروزان تثبت شود.نفسي گرفت و با همان پرستيژ روانشناسانه اش گفت:
-عوامل زيادى هستن كه باعث ايجاد توهم در زندگى فرد ميشه حتى گاهى مى تونه ژنتيكى هم باشه البته درصدش كمه اما خوردن غذاهاي سرد و پوشيدن لباس هاى تيره كه بنده الان در تن شما مشاهده مى كنم. همچنين مصرف دخانيات و خوردن مدام آب يخ و حتى فيلم هاى ترسناك و يا عاشقانه همه و همه از زمينه سازى هاى توهمِ؛ اما فروزان يكى از بزرگترين علتش تنهاييه...اين تنهايي تو؛ راه رو واسه توهم آسفالت كرده،متوجه حرف هام هستى؟قبولشون دارى؟
فروزان تك خنده اى ناباورانه زد و با چشمان متعجبش كه مويرگ به مويرگ يك غم و ناراحتى عجيبي در آن بود سرش را پايين انداخت و با صداي گرفته و آرامى گفت:
-حالا من بايد چيكار كنم خانم بارانى؟
نارون با صدايي كه سعي مى كرد او را شاد و مثبت نشان دهد گفت:
-خيلي راحته عزيزم فقط اراده و تلاشِ خودت نقش اصلي رو بازى مى كنه بقيه چيزايي كه من ميگم حواشيه ماجراست...فروزان سلامتى خيلي خيلي مهمِ و بهتره براى حفظ سلامتيت از تنهايي فرار كنى هر طور كه خودت ميدونى.ترشى و غذاهاى سرد نخور. آهنگ هم گوش نده هوم؟از ورزش هم نگم برات كه معجزه مى كنه مخصوصا ورزش هاى گروهى. راستى خواب مفيد و كافي هم جزو ليست درمانيت بايد قرار بدي و به نظر من بيشتر با اون دوست آگاهى كه تو رو سمت علم و درمان فرستادن در ارتباط باش. سوالى باشه من در خدمتم.
منتظر به فروزان غرق در تفكر چشم دوخته بود كه تكان كوتاهى خورد و كيفش را چنگ زد و از جايش بلند شد.
-راستش دكتر من نياز به فكر و مرور حرفاتون دارم، اگر اشكالى نداره جلسه بعد خدمتتون مى رسم تا حرف هاى نهاييمون رو واسه اين توهم لعنتى بزنيم.بايد راجبش بيشتر تحقيق كنم.
نارون با احترام از جايش بلند شد.
-هرطور راحتى عزيزم...پس جلسه بعد مى بينمت.
فروزان كه رفت دو دستانش را از دو طرف باز كرد و كش و قوسي عميق به آنها داد و با خميازه اي بى موقع چشمان خسته اش را ماليد.
با هوس نسكافه چشمانش برق زد.حتى مى توانست بوى نسكافه را هم متصور شود كه چگونه حرارت و آن بوى كافئين دارش او را سر حال مى آورد.
به سمت در رفت و خواست در را باز كند كه خانم صادقي با يك سبد بزرگ رز قرمز با خنده اى معنا دار جلويش ظاهر شد.
 
آخرین ویرایش

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
267
امتیاز
16,513
part6
يكتاى ابروانش را بالا انداخت و متقابلا لبخند معنادارى زد و با لحن خاصش گفت:
-به به چشمم روشن،خانم صادقي هم آره؟
بعد از زدن حرفش خنده هاى ريزي به ل**ب نشاند اما با ديدن خانم صادقي كه گل را روى ميزش گذاشت و با همان لبخند معنادار ، چشم و ابرويي آمد و گفت:
-نه عزيزم اين واسه ى شماست، ما كه از اين شانس ها نداريم...خبريه؟كى شيرينيش رو بخوريم؟
لبخند به كل از چهره اش كنار رفت.متعجب به سمت گل ها خيز برداشت و بدون ذره اى توجه به رزهاى شاداب به دنبال كارت فرستنده گشت.كارت همرنگ گل ها بود براى همين ثانيه اى وقتش را گرفت.كارت را برداشت در حالي كه تمام تنش خشم را فرياد مى كشيد نوشته ى روى كارت را خواند.
"تقديم به وجود ارزشمند و والايي كه تمام الماس هاى دنيا از زيبايي و اصالتش سر خم مى كنند.
چنگيز الماسى"
خشمگين از حدسي كه درست از آب در آمده بود و مگسي كه به هيچ باره قصد عقب نشينى نداشت، كارت را در دستش مچاله كرد و در دل شاكر بود كه پشت به خانم صادقي قرار دارد.
خودش بهتر از هركسي مى دانست اين مگس مدعا به عاشقي براى چه دورش وزوز مى كند. دوست داشت به جاى آن همه تخريب حقيقت را در صورتش مى كوبيد و مى گفت كه از اين بازي مسخره دست بردارد. از اين نمايشِ درامتيكى كه با مثلا حس عشق در آن جولان مى دهد،بيرون بكشد. او بهتر از هر كسي مى دانست اين ادعاى عاشقي چقدر پوچ و تو خاليست.اما نمى خواست.
نمى خواست با زدن آن حرف ها خودش را كوچك كند و از كوه غرورش حتى به اشتباه ذره اى كم كند.
دو بار نفسي عميق كشيد و با لبخند زوركى رو به صادقي چرخيد و گل را بغل زد.
-اگر بگم ده بار بهش جواب منفى دادم باورت نميشه...شيرينى كجا بود من حتى مور مورم ميشه باهاش صحبت كنم اونوقت تو ميگى شيرينى؟اي بابا دلت خوشه ها.
همانگونه كه غر غر مى كرد صادقي را پشت سرش جا گذاشت و با دو از مطب بيرون زد.او در كنترل احساسات و چهره اش بيش از حد موفق بود.
گل را در اولين سطل زباله ى شهردارى با حرص پرت كرد و بدون عكس العمل ديگرى با خونسردي به سمت ماشينش به راه افتاد.
****
آنقدر روى تردميل دويده بود كه ديگر پاهايش را حس نمى كرد.بى حسِ بي حس بود.گلوى خشكش را با آب دهان به سختى تر كرد و همانگونه كه با حوله ى سبز رنگ دورِ گردنش به دنبال موبايلش مى گشت، ضربه اى به كمرش خورد و بعد از آن صداي محسن به گوشش رسيد.
-به داش شاهينِ خودمون!چطورى عشقى؟
به سمت محسن چرخيد كه با آن هيكل درشت و هركول مانندش روى او سايه انداخته بود.لبخندى زد و مشتى به بازو هاى درشت و عضلانى محسن كوبيد.
-فدا داش محسن خودم...چه خبرا؟
محسن لبخندي زد كه چهره اش را همانند هيكلش ترسناك كرد.دستش را بالا آورد و قوطي مشكى و سبز رنگ را جلوى چشم محراب قرار داد و با چشمكى سريع گفت:
-ببين چى اوردم واست؛طلا...سه سوته ميشى فقط عضله،راست كارِ خودتِ جونِ شاهين...عباس اينا خواستن بگيرنش گفتم نه اين واسه داش شاهين خودمِ.
محراب ابرويي بالا انداخت و نگاه گذرايش را از خالكوبى "مادر" كه دقيقا كلِ گلوى محسن را گرفته بود.دزديد.به جعبه ى درشت و شيكِ مكمل ها چشم دوخت و آن را در دست گرفت. با دقت در دستش تاب داد و نوشته هاى خارجى اش را از نظر گذراند.
نامطمئن به چشمان محسن چشم دوخت و گفت:
-اصله؟
محسن كه انگار بهش بر خورده باشد پوزخندى زد و پاسخ داد:
-هه،زكى...آخه تو كارِ داش محسنت فيك ديدى تاحالا؟اين هم حرفيه آخه تو ميزنى؟
محراب با همان چهره ى نامطمئن لبخندى زد و بى توجه به دلگيرىِ محسن گفت:
-حالا چقدر هست؟
-قابل روى تو رو نداره، واسه تو چهارصد،فقط به بچه ها قيمت رو نگى،حوصله ندارم نازشون رو بكشم.
محراب تك خنده اى زد و سرى تكان داد و قوطى را در كيفش انداخت.
-باشه،شب ميزنم به كارتت.
محسن با خوشحالى دوباره به كمر محراب كوبيد كه چشمان محراب درشت شد.
-چاكر داش شاهين خودم...عزت زياد.
محسن كه از او دور شد، دوباره با آرامش دنبال موبايلش گشت، وقتى او را تهِ ساك چرمش پيدا كرد، گوشه لبش را از حرص جمع كرد. موبايل را به دست گرفت و همانطور كه ساك را با يك دستش روى دوشش انداخته بود، شماره اى را گرفت.
كمى بعد صداي نازك و كشدارِ ستاره در گوشش اكو شد.
-جانم شاهين؟
در سوزوكى اش را باز كرد و سوار شد.
-كجايي ستاره؟
صداي گله مانند و بى حوصله ى ستاره را دوست نداشت.
-مى خواستي كجا باشم؟كافه پاتوقم ديگه...چيشده بعد از يك هفته بى خبرى يادت افتاده ستاره اى هم هست.
موبايل را روى گوشش جا به جا كرد و با صدايي كه سعي مى كرد جذاب و مخمور باشد، آرام گفت:
-تو كه نميدونى اين يه هفته رو بى تو چى كشيدم...خودت كه ميدونى چراغِ دلمى اين همه گِله چرا؟
ستاره تحت تاثير لحن پر از احساس محراب، صداي شادش را به گوش رساند.
-پس بيا كافه پاتوق كه دلم حسابي واست تنگيده!
محراب يكى از آن خنده هاى مردانه و جذابش را از تلفن رد كرد. ستاره را به خاطر همين احساسى بودنش دوست داشت.سريع از او دلخور ميشد و به همان سرعت با دو تا كلمه احساسي دلخورى اش رفع ميشد.
-اى به چشم،دارم ميام اونجا...خودت رو آماده كن كه آقا گرگه داره مياد سراغت.
صداي خنده ى پر از عشوه و ناز ستاره گوشش را نوازش كرد.
-منم كه عاشق آقا گرگه ام...منتظرتم.
 

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
267
امتیاز
16,513
اگه از رمان خوشتون اومد، لطفا لينكش رو پخش كنيد.

part7
با خوشحالى راهش را سمت كافه پاتوق كج كرد و همانگونه كه با آهنگ زمزمه مى كرد با انگشتانش روى فرمون ماشين ضرب گرفته بود.
بعد از اتمام دو آهنگ جلوى كافه توقف كرد و بعد از اطمينال از قفل بودن ماشين، وارد كافه شد.
مثل هميشه در اين موقع روز به غير از اكيپ دوستان ستاره كسى در كافه نبود. دستى در موهايش كشيد و يك دستش را در جيب فرو برد و با نگاهى كه سعي مى كرد جذاب و نافذ باشد، به سمت ستاره رفت.
-سلام خانم ها!
با صداى محراب سر هاى چهار دختر و دو پسر به سمت محراب چرخيد.ستاره با شوق به چشمان عسلي محراب چشم دوخت و با لبخندى بيش از حد بزرگ گفت:
-سلام عزيزم خوش اومدى.
لبخندى ريز و كوتاه زد و كنار ستاره روى مبل مخملى آبي رنگ جاى گرفت.نگاهش را در بين دوستان عجيب و متفاوت ستاره چرخاند و چشمانش را به جوراب هاى رنگى رنگى و شكل دار آنان دوخت و ابرويي بالا انداخت.
دوستان ستاره همه دانشجوى هنر بودند و اين در حالى بود كه خود ستاره دانشجوى طراحى و دوخت بود و همچنان نمى دانست چگونه با اين آدم هاى متفاوت آنقدر مچ شده است.
دستش را پشت تكيه ي ستاره گذاشت و نگاهش به موهيتوى خوشرنگ جلوى ستاره افتاد. تنها خودش مى دانست بعد از آن ورزش نفس گير اين موهيتو خنك چقدر دلچسب است.چشمان عسلي اش برقي زد و فورا سمت موهيتو خيز برداشت و او را يك نفس هورت كشيد كه صداي معترض نازك ستاره بلند شد.
-اعه شاهين؛ اون ماله منه!
ليوان را كه خالى كرد، روى ميز گذاشتش و با چشمكى رو به ستاره گفت:
-الان ديگه نيست.
ستاره با همان لبخندش كه لبان باريكش را باريكتر نشان مى داد، اخمى مصنوعى كرد و گونه ى محراب را كشيد و لوس گفت:
-نوش جونت عزيزم...خب؟بگو ببينم اين يك هفته كجا بودى آقا گرگه؟
محراب چهره غمگينى به خودش گرفت و عسل چشمانش را در چشمان گردِ ستاره دوخت.
-اين يه هفته همش منتظر بودم شب بشه و رو به ماه از فراق تو زوزه بكشم.
ستاره كمى او را نگاه كرد سپس با خنده گونه ى محراب را كشيد.
-ديگه لپ نذاشتى واسمون،بيا تيكت رو عوض كن به جاى لپ يه جاى ديگه رو انتخاب كن.
ستاره پشت چشمى نازك كرد و موهاى زيتونى رنگ شده اش را پشت گوش انداخت و زير ل**ب نازك گفت:
-لوس.
با خطاب شدن محراب توسط يكى از پسر هاى گروه كه پيراهن چهار خونه ى بلندى پوشيده بود و شلوار كوتاهش باعث مى شد كه جوراب طرح پيتزايش توى چشم بيايد، از ستاره رو گرفت و با او هم صحبت شد.
-آقا شاهين رشته ى ادبيات سخت نيست؟
حالا كه صحبت رشته اش شده بود بادي به غبغه انداخت و جدى گفت:
-هر رشته اى سختى هاى خودش رو داره، مخصوصا رشته هايي كه بدون علاقه واردش ميشيم.
بحث جمع هر چند دقيقه يكبار سمت يك موضوع تاب مى خورد. و محراب هم كماكان در اين بحث ها ناخنكى مى زد. دوستان ستاره را دوست داشت، حس مى كرد بودن با آنها ارزشمند است و چيز جديدي به او اضافه مى شود.چيزهايى كه فقط در اين بحث هاى مختلط و با نظريه هاى متفاوت مى توانست ياد بگيرد.
زنگ در خانه را زد كه در با صداي تيكى باز شد. حياط بزرگشان را رد كرد و خودش را داخل خانه انداخت.
-يالله بر اهالى خونه.
مادرش با يك ليوان آب يخ به استقبالش آمد و همانطور كه به قد و باى پسرش چشم دوخته بود اخم هايش را در هم كشيد.
-سلام گل پسرم،بخور..بخور مادر خنك شى.
ليوان را يك نفس سر كشيد و با شيطنت گفت:
-پژو ديدم سر كوچه...كسي اينجاست؟
مادرش پشت چشمى نازك كرد و صدايش را تا حد امكان پايين آورد و سرش را نزديك صورت محراب گرفت:
-آره،اين دختر عموى ورپريده ات اومده...حالا ما گفتيم كم پيدايي نه اينكه دو روز بعدش پاشه بياد اينجا.
محراب خنده ى آهسته اى كرد.حالا دليل اخم و تخم مادرش را فهميده بود.
-اى بابا چيكار اون بدبخت دارى، اومده خونه عموش يه سرى بزنه، از خانوميشه.
طاهره خانم با عصبانيت دنبال محراب راه افتاد و با همان تٌن آرام گفت:
-مى بينم كه دارى طرفداريش رو مى كنى،چشمم روشن محراب خان...براى اين دختره خيال پردازى نكنى ها...حيا كن، دو سال ازت بزرگتر.
محراب دكمه هاى پيراهنش را باز كرد و خنده اش را در هوا شليك كرد.
-باز شما شروع كردى مادر؟اخه ما تو نوجونى يه خطبى كرديم گفتيم دختر عمو رو مى خوايم، شما ديگه ول نمى كنى...بابا بخدا به خاطر تغيير هورمون ها يه حس زود گذر اومد و رفت،شما ديگه هى بگير تو دستت.
طاهر خانم لبانش را از حرص رو فشرد.
-باشه گل پسرم،باشه...ولى فكر اينكه تك پسرم با هر كس و ناكسى بخواد وصلت كنه رو از سرت بيرون كن.
پيراهنش را عوض كرد و با هوف كلافه اى گفت:
-اي بابا مادر من كى خواست زن بگيره...باز دوباره اين دختر عموى ما اومد شما هم شروع كرديد.
طاهره خانم بدون حرف اضافه ى ديگرى با غيض از اتاق بيرون زد. محراب سرى تكان داد و در حالى كه خودش را در آينه بر انداز كرد از اتاق بيرون رفت و به سمت سالن مهمان پا تند كرد.
با لبخندى كه سعى مى كرد او را قايم كند، دسته ى در سالن را كشيد و به آرامى وارد سالن مهمان شد.
-سلام عليكم دختر عمو،راه گم كردى؟
دختر عمويش از جايش بلند شد و بدون ذره اى لبخند با خونسردى تمام ابرويى بالا انداخت .
-عليك سلام پسرحاجى،احوال شما؟
محراب نگاهش را از قد بلند و هيكل تو پُر دختر عمويش گرفت و به چشمان عسلي اى كه انگار در بين اين خاندان ارث جاودانه بود دوخت:
-از احوال پرسياي شما عالىِ عالى.
دختر عمويش صدايش را آهسته كرد و بدون توجه به قدم هاى نزديك شده ى محراب گفت:
-چشمات رو بدوز ببينم،حالا ديگه به چشما دختر مردم زل مى زنى؟ مامانت ميدونه انقدر نگاه مى كنى؟
محراب ترسيده پشت سرش را نگاه كرد و انگشت اشاره اش را روى لبش به نشانه هيس گذاشت و عاجزانه گفت:
-تروخدا نارون كرم نريزى ها، ميبينى كه مامان همينطوريش هم حساسه...اعه تو چرا شربتت رو نمى خورى؟
نارون چشمانش را در حدقه چرخاند و حرصى گفت:
-من شربت دوست ندارم و مادرت هم اين رو خوب ميدونه...مهديه كجاست؟گفت كارم داره.به خاطر اون اومدم.
محراب دور و اطرافش را ديد كوتاهى انداخت و وقتى از صداي تق تق ظروف مطمئن شد با چشمانى كه رگه هاى شيطنت در آن موج ميزد به عسلىِ خمارِ نارون چشم دوخت.
-باور كنم به خاطر من نيومدى؟
نارون ابرويى بالا انداخت و خواست حرفى بزند كه صداي باز شدن در و بعد ورود طاهره خانم حرف را در دهانش نگه داشت.
طاهره خانم با جديت نگاهش را موشكوفانه به محراب كه سرش را پايين انداخته بود و زير ل**ب لبانش را تند تند تكان مى داد انداخت و نفس راحتى كشيد.
ظرف ميوه را جلوى نارون گذاشت، و بدون پرسيدن نظر او سيب و موزى را توى بشقاب و جلوى او قرار داد.
-ممنونم طاهره خانم...مهديه جان كى مياد؟
-نوش جان.رفته بسيج كه ببينه كارتش اومده يا نه، الان مى رسه، تو ميوه ات رو بخور عزيزم.

نارون لبخندى مصنوعى به روى ل**ب نشاند و با ديدن سر به زيرى و نجابت يكباره ى محراب سرى از تاسف تكان داد.
 
آخرین ویرایش

پريا قاسمى

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/30/17
ارسال ها
267
امتیاز
16,513
part8
با ورود مهديه جمع از ريشه ى سردش جدا شد و رنگ و بوى ديگرى گرفت. در همان حين با لرزيدن موبايل محراب در جيبش،تكانى خورد و با ببخشيدى آرام و سرى افتاده از سالن پديرايي خارج شد كه با ديدن نام "محسن" اخمى بر چهره اش نشاند.
با عجله سمت اتاقش دويد و در را بست.
-بله محسن؟
-داش رو به راهى؟
كلافه هوفى كشيد و خودش را روى تخت پرت كرد.
-آره، چى شده حالا؟
صداي خنده ى مستانه ى محسن توى ذوقش زد.
-داش امشب يه مهمونى راه انداختيم، پر از هلو و آب شنگولى، هستى؟
نگاهش را به سقف اتاقش دوخت.معلوم است كه حسابي خواستار چنين مهمانى هايي هست اما انگار محسن هنوز محراب را نشناخته است.محراب متوجه شده بود اين مسئله مهمانى بيش از حد تصورش مشكوك است هم از دعوت دقيقه نودى و هم بعد از خداحافظي با محسن.
محسن متوجه نشده بود،محراب سالهاست رسم گرگ بازي را ياد گرفته است.
پوزخندى زد و پاسخ داد:
-نه محسن خودم مهمان دارم...يه بارديگه.
تماس را قطع كرد و با عجله به سمت ساك ورزشي اش پا تند كرد.قوطى مكمل را بيرون كشيد و با رفتن به سايت اصلي مكمل و نديدن كدِ اصل بودن روى قوطي با حرص، قوطي را گوشه ى اتاق پرت كرد.حدسش دست بود محسن دغل باز مكمل فيك به او انداخته بود.
***
فردا شب مهناز خانم مى آمد و او هنوز كه هنوز ظرفها و لباس ها را نشسته بود. گرد و غبار در اين يك هفته روى زير تلويزيونى مشكى رنگ جا خوش كرده بود،اما همه ى اينها باعث نشد كه دوباره از جاى خالى نواب در خانه تعجب نكند و مشكوك نشود.
پسر سر به زير خانواده اين غيبت هاى جديدش بيش از حد در چشم نارون تيك مى خورد.هر چند خودش را دلدارى مى داد كه جوان است و با دور ديدن چشم مهناز خانم حتما حسابي جوانى مى كند.سرش را تكان داد، نبايد بگذاشت تفكرات منفى به او حمله كند.خودش را با شستن ظرف ها سرم گرم كرد.
كهنه اى برداشت تا زير تلويزيونى غرق گرد و غبار را پاك كند كه صداي موبايلش باعث شد دست از تميز كارى بكشد.
با ديدن نام مجيد اخم هايش در هم شد.مردد پاسخ داد.
-الو؟
-سلام خانم دكتر،حال شما خوبه؟راستش مزاحمتون شدم بگم كه نصف چك هاى كارگرها پاس نشده...مصالح هم كم داريم،نميدونم سفارش بدم يا نه؟
خشمگين لبش را فشرد.
-پاس نشده كه پاس نشده،تازگى ها من وام گرفتم آقا...نميشه كه هى دقيقه به دقيقه برم قرض كنم،ميشه واقعا؟شما مهندس اين پروژه هستيد خودتون تا چند وقت اين كارگر ها رو آروم كنيد تا پول بياد تو دستم.مصالح هم سفارش بديد...اين ساختمون مارو سريع تر ببنديد،ميدونى چند وقته رو اين پروژه هستيد؟
صداي طلبكار مجيد،عصبانيتش را بيشتر كرد.
-خانم بارانى مگه ميشه مفتى مفتى كار كرد،مردم پولشون رو مى خوان...من چيكار كنم؟
-بخوان.مگه من گفتم نميدم؟صبر داشته باشن، واسه دولت هم كار كنند سر ماه كه بهشون حقوق نميدن،اينجا كه ديگه آزاده...مصالح رو سفارش بديد و به كارگرها قولِ پاس شدنِ چك،نميشه كه ساختمون نيمه كاره.
صداي كلافه مجيد را ناديده گرفت و با حرص تماس را قطع كرد.خودش مى دانست چقدر بي منطق شده است اما او ياد گرفته بود در بازاركار و اجتماع بايد بى منطق و خودخواهانه جلو رفت وگرنه زير پاى بقيه لگد خواهد خورد.
كهنه هنوز در دستش بود. با حرص كهنه را رو به رويش پرتاب كرد كه به ساعت كنار مبل خورد.خودش را روى مبل انداخت و عصبي پايش را تكان داد.
با نگاهى مردد روى اسمِ نواب دست كشيد اما بعد منصرف شد و موبايل را هم مانند كهنه به كنارى پرتاب كرد.
صداي چرخش كليد باعث شد ابرويى بالا بى اندازد و بدون تغيير حالت همانگونه روى مبل بنشيند.
نواب وارد خانه شد و با ديدن نارونى كه پشت به او روى مبل نشسته است، سلامى آهسته كرد. با نگاهى ماتم زده نقش هاى قالى را گذراند و به سمت اتاقش راه افتاد.
-نواب؟
كلافه ايستاد و رويش را به سمت نارون كه همچنان پشت به او قرار داشت دوخت.
-بله؟
نارون كله اش را كج كرد و با صداي جدى گفت:
-امروز كجا بودى؟
-كتابخونه...بعدش هم رفتم خونه يكى از بچه ها.
نارون طاقت نياورد و از جايش بلند شد و چهره ى برزخى اش را براى نواب به نمايش گذاشت.ديگر نمى شد بگذر، اين پسر مثلا پخمه ى خانواده دروغگوى ماهرى شده بود. نگاهش را از موهاى شلخته و موج دار نواب به لباس هاى چروكش دوخت و با صدايي كه سعى مى كرد آهسته باشد گفت.
-امروز زنگ زدم كتابخونه،گفتم با نواب بارانى كار دارم،ميدونى چى گفتن؟
رنگ پريدن نواب را توى دست گرفت و تير خلاص را زد.
-گفتن ايشون دو روزه حاضرى نزدن...اين يعنى چى نواب؟از كى اين قدر دروغ بلد شدى؟
سكوت و ماتم نواب باعث شد فريادى را كه قصد خفه شدنش را داشت رها كند.
-چرا حرف نمى زنى نواب هان؟بهم بگو چت شده. بگو چرا از خونه فرارى هستى؟ بگو دارى با كى و چى مى پلكى كه حتى يادت رفته وقتى ميومدى خونه تا با من از كل روزت حرف نميزدى نمى خوابيدى، تو چت شده برادرم،چت شده؟
از فرياد آخر نارون، تكانى خورد و با هيجانى كه نمى دانست به يكباره از كجا به او تزريق شده است مثل خود نارون فرياد كشيد.
-بسه.بسه نارون...كى مى خواى از اين ادعاى عقل كلى بياى بيرون؟كى مى خورى باور كنى من نوزده سالمه و يك انسان آزادم و هر كارى كه بخوام مى تونم انجام بدم بدون اينكه نياز به قهرمان بازى هاى هميشه ى تو داشته باشم...مى خواى بدونى چم شده؟بهت ميگم.من.نواب بارانى...يادگرفته كه ديگه عين يه دختر تيتيش مامانى كه نفسي كه ميكشه رو گزارش نده،هر كارى كه مى خواد رو اجازه نگيره...اره من دروغ رو بلد شدم چون شماها چيزى مى پرسيد كه جواب نداره الى دروغ...نارون تمومش كن،اين قهرمان بازيت رو تموم كن،باور كن من خودم خسته ام از اينكه اينقدر كنترل شدم،زندانى شدم...خستم نارون.
با ضرب وارد اتاقش شد و نارونى كه خشم جايش را به ناراحتى و غم داده بود را جاى گذاشت.روى مبل ولو شد و به عمق حرف هاى نواب شيرجه زد و از حقيقتى كه در سرش مثل آونگ مى كوبيد، حالت تهوع پيدا كرد.
حق با نواب بود، نبايد مثل بچه ها با او رفتار مى كرد و هر ثانيه آمارش را مى گرفت. او هم آدم بود.آزاد بود.نواب بود.

حس مى كرد براى بار اول در يك بحث شكست خورده بحثى كه منتظر كشف رازهاى عجايب نواب بود اما زندگيشان را كشف كرد. بى توجه به اشكى كه در چشمانش لانه كرده بود، تلويزيون را برداشت و با همان چهره ى غمگين به تبليغ هاى تمام نشدنى تلويزيون چشم دوخت. او هنوز هم به نواب مشكوك بود.
 
آخرین ویرایش

بالا