• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان جاده می‌رقصد | masihe.ch کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع masihe.ch
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 178
  • بازدیدها 5,520
  • Tagged users هیچ

masihe.ch

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/5/20
ارسالی‌ها
216
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان:3352
ناظر: @°r♡za°
تگ: مطلوب

نام رمان: جاده می‌رقصد
نویسنده: masihe.ch
ژانر: #اجتماعی
IMG_20210209_051225_610.jpg
خلاصه:
زندگی، هر دو را در تقاطع تقدیر به هم می‌رساند و سرنوشت‌ها به هم گره می‌خورند. نیاز و سعید که ده سال به تنهایی بار این مبارزه را به دوش کشیده‌اند و برای همچین روزی تلاش کرده‌اند، حالا همراه می‌شوند با اتفاقی ساده که نجات جان نیاز است توسط سعید و دوستانش. این همراه شدن برای انتقامی سخت، شروع ماجراهای جدیدی‌ست برای آنها. گره‌های کور ده ساله این ماجرا یک به یک باز می‌شوند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Arezoo.Tavakoli

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
5/14/18
ارسالی‌ها
2,424
پسندها
35,081
امتیازها
64,873
مدال‌ها
34
400016600391_195721.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

masihe.ch

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/5/20
ارسالی‌ها
216
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
تلاشش را می‌کند تا انتقام تمام گرفته‌هایش را بگیرد. او بازی خورده است در شرط‌بندی زندگی. تنها راه برنده شدن در این بازی، مثل آنها حرکت با پوکرهای پوچ است. او نیز تاس در دست می‌گیرد. در دل شانس را صدا می‌کند، می‌شنود و جفت شش می‌آید. می‌تازد بر تمام غم‌هایش و حالا آخر بازیست و تمام مهره‌هایش در خانه امنش آرمیده‌اند. می‌بَرَد، چه تلخ‌ است، این بُرد. بدون هیچ تماشاچی که برای بردنش خوشحال باشند.

به نام خداوند مهربان
روی زمین باران‌خورده دراز می‌کشم و دستانم را چلیپای سر می‌کنم. تکه چوب کنار لب را در دهانِ بسته‌ام به بازی می‌گیرم. با چشمانی بسته شنوند، صدا‌های اطرافم می‌شوم. چه آرامشی‌ست این سکوت و آهنگ طبیعت، جیک‌جیک پرندگان، کوبش دارکوب بر تنه درختان بلوط و گردش باد بین شاخه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

masihe.ch

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/5/20
ارسالی‌ها
216
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #4
پوفی می‌کنم از این شرط‌بندی‌های آبکی‌شان؛ که برای من یکی نه نان دارد و نه آب. از روی زمینی که نموری‌اش روی لباس‌هایم جا انداخته، بلند می‌شوم پشت بر آن‌هایی که حالا بازار کُری‌شان گرم شده و با زبان‌هایشان قصد برنده شدن دارند، می‌کنم و روانه رودخانه‌ای که صد‌متر هم فاصله ندارد، می‌شوم.
نور خورشید روی آب رودخانه چشمانم را می‌زند، ناخودآگاه تنگشان می‌کنم و دورشان را چروکی می‌نهم‌. دستان خاکی‌ام را درون آب به بازی می‌گیرم و کاسه‌ای می‌کنم‌، آب جمع شده را به صورت زبرشده از ته‌‌ریش‌های یک روزه‌ام می‌پاشم. با دستی که به شانه‌ام می‌نشیند، سر کج می‌کنم و شروین را کنارم می‌بینم. چون من چمباتمه‌زده ل**ب رودخانه می‌نشیند. با ابروان قهوه‌ایش به دستانم اشاره دارد.
- تمیز بشور بریم جوجه سیخ بزنیم!
من که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

masihe.ch

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/5/20
ارسالی‌ها
216
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #5
- داستانش درازه! ...یه روزه ره ده ساله نرو داداش من.
شانه بالا می‌اندازم و ل**ب و لوچه آویزانم را در دهان مخفی می‌کنم، که این خلاء ده ساله فکر و ذکر این چند روزه‌ام شده.
سیخ خالی را دست می‌گیرم، بال‌های زعفرانی را به سیخ می‌کشم و هر از گاهی نگاهی به هوتن نشسته بر تخته‌سنگ کنار کلبه می‌اندازم، پا روی پا انداخته کتاب قطوری در دست گرفته و هر از گاهی گازی به سیب درون دستش می‌زند و ورقی جابه‌جا می‌کند. پوفی می‌کنم و به شروین که چون من مشغول به سیخ زدن کتف‌های جوجه نگون‌بخت است، می‌اندازم.
- کلاً دوست نداره از زندگی لذت ببره!
با سر به هوتن اشاره می‌کنم و پوزخند به لب‌های صورتی‌ باریکش می‌نشیند.
- همه که مثل این دوتا اسکل نیستن! برای خودشون از یه مورچه هم سرگرمی درست می‌کنن.
امیر و علیِ خندان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

masihe.ch

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/5/20
ارسالی‌ها
216
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #6
- وقتی چند بار خونت زنگ زدم جواب ندادی، داشتم از نگرانی سکته می‌کردم. جرأت هم نداشتم به مامان سیمین حرفی بزنم. خودش حالش خوب نبود، تازه فهمیده بودیم سرطان کل بدنش رو گرفته...بهت نیاز داشتم، اما تو...«صورت قرمز شده از فشار خاطرات تلخش را دستی می‌کشد» بعد از یک ماه که هر روز کارم بعد از بیدار شدن از خواب زنگ زدن به تو بود، یکی جواب تلفن خونت رو داد. با انگلیسی دست و پا شکستش فهمیدم تو از اون‌جا رفتی!
نگاهم کرد، به منی که تمام مدت نگاهم گیر در کج شده کلبه است، آن هم از صدقه سری لگدهای امیر برای باز شدنش و تنها به اشاره‌ای بر زمین می‌افتاد. چه سنخیت عجیبی با زندگی لبِ تیغی من دارد.
- بعد از اومدن بابات چی شد؟ وقتی موضوع رو فهمید چیکار کرد؟
نفسم را بیرون دادم و سینه تنگ شده از فشار درد‌هایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

masihe.ch

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/5/20
ارسالی‌ها
216
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #7
بعد از چند ساعت نشستن، بالأخره قلمرو خود را ترک کرده. سر به چپ و راست تکان می‌دهد و مثل همیشه استفاده از تمام اعضا بدنش می‌کند، غیر از زبان نیم مثقالی.
- هیچی نشده دکتر جان شما به مطالعتون برسید.
چانه کوچکم با چال بینش را دستی می‌کشم و از کلافگی مسحی روی سر، (نه خیر)ای روانه دل نگرانم می‌کنم.
- گم نشده باشن؟!
شروین که چون من نگران است، (نه)ای زیر ل**ب می‌آورد. داد زنان اسم‌شان را صدا می‌کند و پاهایش را برای گشتن اطراف، دنبال خود می‌کشاند. بعد از مدتی گشتن در اطراف و پاره کردن حنجره‌مان، دوباره به سمت کلبه راه کج می‌کنیم، به امید برگشتن‌شان. با دیدن هوتن که پنجه به موهای لخت نسبتا بلندش می‌کشد و قدم روجلوی کلبه است، امیدمان ناامید می‌شود. غری میزنم تا دل ناآرامم آرام شود.
- فقط لنگ دراز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

masihe.ch

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/5/20
ارسالی‌ها
216
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #8
با دستان لرزان برگ‌های جمع شده درون چاله را کنار می‌زنم. با دیدن آن حجم خون قدمی به عقب برمی‌دارم. صورتش قابل شناسایی نیست. گونه‌های ورم‌کرده‌اش مانعی برای دیدن چشمانش شده، دست و پایی کبود، لباس‌های خون‌آلود و پاره، جثه ریزش که تناقضی عجیب با صورت ورم کرده‌اش داشت، کابوسی بود برایم. به چشمان وحشت‌زده علی و دستان رعشه افتاده‌اش که نور چراغ را به حرکت درآورده، نگاه می‌کنم. صورت سفید شده‌اش کم از گچ دیوار ندارد.
هوتن دستی به شانه‌ام می‌زند و مرا دوباره قدمی به عقب می‌فرستد و در کنار شروین جا می‌گیرد تا او نیز صحنه دلخراشی که ما دیده‌ایم ببیند. اولین سوالش می شود مجهول ذهنیم.
- زندست؟
امیر که تازه به ما رسیده و با آستین کوتاه‌اش عرق مخلوط با خون پیشانی می‌گیرد، بالا سر هوتن می‌رود.
- فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

masihe.ch

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/5/20
ارسالی‌ها
216
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #9
پوزخندی می‌زند به چشمان ترسیده‌اش. دستان خونین خود را چفت کمر می‌کند، می‌چرخد و دوباره نظاره‌گر جسم خونینی می‌شود که تمام توجه‌اش در عالم بی‌هوشی و اشاره دست دراز شده‌اش به من ویران‌شده بر زمین است، تا برایش راه ‌حلی بیابد.
- نه آنتن داریم که درخواست کمک کنیم... نه می‌تونیم اونو با این وضع پایین ببریم.
نفس خسته از تکرار خاطرات تلخ و بی‌نفس شدن دوباره‌ام را به بیرون می‌دهم، دستان ستون شده‌ام به لرزه می‌افتند. نگاه از جسم بی‌جان آن زن می‌گیرم و با چشمان بی‌فروغم دست به دامان شروین می‌شوم. هوتن که چشم از زن نگون‌بخت برنمی‌دارد و دنبال نشانه‌ای برای مجهولات ذهنی‌اش می‌گردد
.یکی از ما باید بره کمک بیاره، با وایسادن و نگاه کردن بهش چیزی درست نمی‌شه -
هم زمان برمی‌گردد و دیدی به اطراف می‌زند تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

masihe.ch

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
10/5/20
ارسالی‌ها
216
پسندها
2,737
امتیازها
13,713
مدال‌ها
11
شروین با صورت اخم‌آلودش به من نگاه می‌کند. به ثانیه نکشیده، جای اخم‌هایش را به خنده می‌دهد.
- نمیری؟
با بی‌حالی به او نگاه می‌کنم و با خود می‌گویم چه دکتر احمقی‌ست، از مرده می‌خواهد نمیرد! با وجود او آیا شانس آورده‎ام یا بدبیاری؟ نمی‎‌دانم!
سیلی به صورتم می‌زند و رو به هوتن می‌کند.
- ببرش کلبه بهش آب قند بده...فشارش افتاده.
دستان یخ کرده‌ام که با وجود دو لیوان آب قندی که راهی معده خالیم شده، هنوز دمای صفر درجه را دارد، زیر بغل می‌گذارم تا شاید علاج‌شان باشد. جزء شروین کسی داخل کلبه مخروبه‌ای که حکم اتاق عمل را دارد، نیست. همه بیرون روی تنه‌ درختان موریانه خورده، نشسته‌ایم. انتظاری کشنده، برای فهمیدن حال آن یک مشت گوشت و استخوان، که در گذشته نه چندان دور نام انسان را داشته.
دل پیچه امانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا