• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان واحد شمالی | ناوگینز کاربر انجمن یک رمان

رمان و سطح قلم رو چجور ارزیابی می‌کنید

  • متوسط، روند داستان رو خیلی دوست ندارم

    رای 0 0.0%
  • بد، موضوع خسته‌کننده هست

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    4

Nwginz

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/10/20
ارسالی‌ها
859
پسندها
1,309
امتیازها
9,573
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: ۳۳۶۹
ناظر: Roshanak_M Roshanak.G_M

رمان: واحد شمالی
نویسنده: نگین ز.
ژانر: #طنز #عاشقانه
خلاصه: آدم‌هایی متفاوت که هرکدام مشغله‌های خاص خود را دارند در نقطه‌ای از زندگی بهم برخورد می‌کنند و هر کدام برای رفع مشکل خود به آن یکی وصل می‌شود. در این میان دوستی زیبایی بین آن‌ها شکل می‌گیرد اما آیا آن‌ها می‌توانند دوستی خود را تا آخر حفظ کنند؟!
 
آخرین ویرایش

RAHA~A

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
24/10/19
ارسالی‌ها
1,468
پسندها
32,047
امتیازها
60,573
مدال‌ها
40

{ به نام داعیه سرمتن‌ها }

400083900371_76646.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nwginz

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/10/20
ارسالی‌ها
859
پسندها
1,309
امتیازها
9,573
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
زمانی که در میان مردم تنها هستم
آنها هوای من را تا آخر دارند
مثل قایق نجات در تاریکی
یا نجات دادن من از دست کوسه‌ها، می‌توانم خودم باشم و تنها نباشم
هرگز احساس تنهایی نمی‌کنم
چون می‌دانم در آخر دوستانم را پیدا کردم.

***​
با اومدن استاد به کلاس درس همه‌ی دانشجویان ساکت و به استاد خیره شدن. همه می‌دونستن این استاد از اون با جنبه‌های شوخ‌طبع نیست که آخر ترم هم با ملاحظه نمره بده. دیگه تقریباً همه‌ی دانشگاه استاد رحیمی معروف رو می‌شناختن. حتی اون‌هایی که هیچ کلاسی باهاش نداشتن. با همون جدیتی که همیشه توی صورتش بود به حاضرین کلاس نگاهی انداخت و با یه نگاه متوجه غیبت دوباره‌ی دو دانشجوی غیر موجهه کلاس شد. سری تکون داد و از روی لیست شروع به حضور و غیاب کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/10/20
ارسالی‌ها
859
پسندها
1,309
امتیازها
9,573
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #4
حقیقت راهش رو کج کرد و جلوی شکیبا ایستاد و شکیبا هم مجبور به ایستادن شد. حقیقت با همون لبخند کجش گفت:
- به‌ به خانم آناشید شکیبا. چند روزه آسته میری آسته میای فکر می‌کنی حواسم نیست؟
آناشید: من همیشه سرم تو کار خودمه. این تویی که هر چند وقت یه بار حوصله‌ت سر میره و مزاحم میشی.
- مزاحم که خیلی نمی‌شه اسمش رو گذاشت. من با این جمالات محاله مزاحم محسوب بشم
آناشید که دیگه داشت کلافه می‌شد با حالت عصبی گفت:
- همچنان واسه من یه مزاحمی.
حقیقت یه اوه بلند کشید و با پوزخند چشم به شکیبا دوخت. آناشید سرش رو به طرف دیگه چرخوند و از کنار حقیقت رد شد. با قدم‌های تند‌تر به سمت حیاط دانشگاه راه افتاد. نفس عمیقی کشید تا با فرو بردن هوای سرد پاییز بتونه خودش رو آروم کنه. به محض چرخوندن سرش با وثوق چشم تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/10/20
ارسالی‌ها
859
پسندها
1,309
امتیازها
9,573
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #5
و نگاهی به سر تا پای الوند انداخت. الوند با چشم‌های گشاد گفت:
- چیه چرا من رو این‌ جوری نگاه می‌کنی؟
آرتام با آرنج به دست الوند زد و جواب داد:
- اسکل منظورش اینه توأم قراره اخراج شی.
و با خیال راحت یه لبخند کج زد. یه دفعه انگار فهمید چی شده صاف ایستاد و رو به الوند گفت:
- یعنی چی؟ تو چرا؟ داداش تو حقت نیست به خاطر من از تحصیل باز بمونی. بعداً خرج زن و بچت رو کی بده؟
الوند: چی می‌گی؟
آرتام با چهره ناراحت و مغموم گفت:
- نگران نباش من یه فکری به حال خودم می‌کنم. لازم باشه میرم زباله‌گرد می‌شم. ولی تو حقت این نیست که روی زندگی رو این جوری ببینی.
الوند: توروخدا دو دقیقه چرت و پرت نگو ببینم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم.
بعد رو به آرزو گفت:
- تو نمی‌دونی باید چیکار کنیم؟
آرزو: والا اون رو دیگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/10/20
ارسالی‌ها
859
پسندها
1,309
امتیازها
9,573
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #6
الوند به خونه‌ی آرتام رفت تا با هم‌ فکری هم راهی برای این مشکل پیدا کنن.
آرتام: خب غذا رو چیکار کنیم؟
الوند: خب می‌پزیم.
در سکوتی عمیق چند ثانیه به هم نگاه کردن و بعد هر دو با صدای بلند خندیدن. آرتام به سمت تلفن رفت و حین برداشتن تلفن گفت:
- این شوخیت هیچ وقت قدیمی نمیشه. پیتزا؟
الوند: خوبه بگیر.
با شماره‌گیری فست‌فودی که همیشه از اون جا غذا سفارش می‌داد، سفارش خودش رو ثبت کرد و پیش الوند برگشت.
الوند: ما آخرش می‌میریم از بس این آشغال‌ها رو می‌خوریم.
آرتام: نگران نباش ما سگ جون‌تر از این حرف‌ها هستیم. بعدم من خانواده‌م شیراز زندگی می‌کنن که رو آوردم به زندگی انگلی تو چرا همراه من این‌جوری زندگی می‌کنی؟ مامانت دستپخت به اون خوبی داره.
- آره ولی حوصله زندگی تو اون خونه رو ندارم. خودت که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/10/20
ارسالی‌ها
859
پسندها
1,309
امتیازها
9,573
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #7
تمام دانشجوها به ردیف سر جلسه امتحان نشسته و مشغول پر کردن برگه‌ی امتحان میان‌ترم بودن. آناشید که حتی یادش نبود امتحانی در کار هست گوشه‌ی صندلی نشسته بود و به برگه‌ی خالی نگاه می‌کرد. در واقع براش اون‌ چنان مهم نبود برگه پر باشه یا خالی ولی می‌دونست که اگر این امتحان هم نمره قبولی نگیره احتمال زیاد این ترم هم مشروط می‌شه. همون طور که مشغول فکر کردن به دنیای بعد از مشروط شدن و سرزنش‌های مادر و پدرش بود با صدای کسی از پشت سرش، نگاهی به استاد راهنما که مراقب بود انداخت و وقتی مطمئن شد حواسش نیست برگشت و نگاهش با نگاه الوند یگانه گره خورد. سرش رو به معنی چیه تکون داد. الوند نگاهی به استاد کرد و برگه‌ای رو برای آناشید پرتاب کرد. آناشید از تعجب چشم‌هاش رو گرد کرد و به صورت غیر‌ ارادی برگه رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/10/20
ارسالی‌ها
859
پسندها
1,309
امتیازها
9,573
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #8
آناشید تنها گوشه‌ای تو حیاط نشسته‌ بود و سرش رو تو گوشی کرده بود و بی‌هدف اپلیکیشن‌ها رو باز و بسته می‌کرد.سپیده که مشغول دعوت کردن تقریباً کل دانشگاه به مهمونی بود، آناشید رو از دور دید و با صدای بلندی اون رو صدا زد. آناشید متعجب سرش رو چرخوند و سپیده رو دید. سپیده و دوستاش با قدم‌های بلند به سمتش حرکت کردن و در همین حین آناشید داشت با خودش فکر می‌کرد آخرین باری که با سپیده حرف زده کی بوده و هر چی فکر کرد چیزی به ذهنش نرسید. سپیده بعد از سلام و احوال پرسی مختصر آناشید رو به مهمونی دعوت کرد. آناشید که اهل مهمونی و برنامه‌های این شکلی نبود، تشکری کرد و جواب منفی خودش رو به سپیده گفت. سپیده که قصد کرده بود کل دانشگاه رو به مهمونی ببره به آناشید اصرار کرد و خواست که بیشتر فکر کنه.
سپیده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/10/20
ارسالی‌ها
859
پسندها
1,309
امتیازها
9,573
مدال‌ها
12
سن
21
  • نویسنده موضوع
  • #9
آرتام لباس‌های مهمونیش رو تن کرد و جلوی آیینه مشغول مرتب کردن موهاش شد. هرچند موهای قهوه‌ای رنگ خودش حالت داشت و نیازی به دستکاری زیادی نداشت. چند قدم از آینه فاصله گرفت تا خودش رو کاملاً برانداز کنه. چشم‌های قهوه‌ای رنگ و بینی صاف و لب‌های متوسط و باریکی که داشت، قیافش رو از نظر خیلی از دخترها جذاب کرده بود. در واقع می‌شد گفت از اون دسته قیافه‌هایی بود که وقتی برای بار اول می‌دیدی چند ثانیه کاملاً خیره می‌شدی تا بفهمی چی باعث جذابیتش شده! از اون دسته قیافه‌های معمولی اما جذاب بود که اخلاق شوخ طبعش و البته نحوه‌ی برخوردی که با دختر‌ها داشت باعث محبوبیتش در بین دانشگاه‌های مختلف شهر شده بود. آخرین دکمه‌ی بلوز مشکی رنگش رو هم بست و بعد از زدن عطر از آپارتمان بیرون رفت.
به محض رسیدن به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Nwginz

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
11/10/20
ارسالی‌ها
859
پسندها
1,309
امتیازها
9,573
مدال‌ها
12
سن
21
آناشید اخم ریزی کرد و سرش رو به معنی چیه برای آرتام تکون داد. آرتام که تازه فهمیده بود علت چهره آشنای دختر چی هست پوزخندی زد و با کنایه گفت:
- مگه آدم های قرون وسطا هم مهمونی می‌رن؟!
آناشید کاملاً به سمت آرتام برگشت و با پوزخندی شبیه مال خودش جواب داد:
- آره، اما بعید می‌دونم پرنسس‌های دیزنی رو اینجور جاها راه بدن. بهتره بری یه مهمونی کلاسیک‌تر.
آرتام نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:
- به هر حال هر قصه‌ای آدم بده هم می‌خواد. یادم باشه موقعی پرنسسم رو پیدا کردم از تو هم دعوت کنم به عنوان نقش منفی حضور داشته باشی.
آناشید لب‌هاش رو جمع کرد و با اخم کوچیکی روش رو برگردوند. آرتام هم توی دلش بیشعوری گفت و به سمت بقیه جمعیت حرکت کرد.
تقریباً یک ساعتی از حضور آرتام در مهمونی گذشته‌بود و حالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا