• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان سفاک | ستاره سیاه کاربر انجمن یک رمان

BLACK.STAR

طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/1/19
ارسالی‌ها
1,421
پسندها
12,133
امتیازها
34,373
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
*به نام خالق هستی*
کد رمان: ۴۲۵۰
ناظر: Maryam.Abbasi Maryam.Abbasi
سطح: برگزیده
عنوان: سفاک
نویسنده: ستاره سیاه
ژانر: #روانشناختی #اجتماعی #جنایی

۲۰-۲۸-۲۴-downloadfile.jpg
خلاصه: یک مرگ خاموش در دوران کودکی، به واسطه عقده و زجر دیگران از او یک آدم ظالم خلق می‌کند. پوسته‌ای زخیم می‌اندازد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

س.سرحدی

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
1,832
پسندها
25,704
امتیازها
49,573
مدال‌ها
18
716201_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

BLACK.STAR

طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/1/19
ارسالی‌ها
1,421
پسندها
12,133
امتیازها
34,373
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
دنیا سیاه است یا سفید؟ من واقعاً سفاکم یا دیگران از لطف خودشان سفاک مرا نامیده‌اند؟
زندگی واقعاً همان زندگیه معروف است یا مردگی در گوشه کنارهای دنیا غمبار بر هم ریخته و کسی نمی‌فهمد؟
درست است دنیای من از همان اول سیاه بود و بویی از سفید خوش رنگ و لعاب نداشت. من سفاک نبودم اما شدم، به جرم بقیه من همان سفاک کینه‌ای شدم. زندگی از همان اول تولد بر من پایان یافت و مردگی را آغاز کرد. زندگی را بقیه می‌کنند و ما مردگی را، چرا که آن‌‌ها واقعاً زندگی‌ می‌کنند و در آخرین لحظه مردگی. ولی من مردگی را تمام عمر کردم و زندگی را آخرین لحظه. به زبان من، مردگی در یک آن باشد شرف دارد بر زندگی که تمام عمر مردگی باشد؛ پس حق ده سفاک باشم و خون بریزم.
سفاک تنها به من بودن نیست،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

BLACK.STAR

طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/1/19
ارسالی‌ها
1,421
پسندها
12,133
امتیازها
34,373
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
قمه خوش دستِ سر تا سیاهش را روی برف‌های زمستان رها کرد. نوک کفشش را به جسدی که دست گل چند دقایق پیش چارلز را رسوا می‌کرد، طعنه زد. یک موج ریز بر تن سرد و رنگ پریده‌اش امواج شد و در همان حال خشک شد. سرش را چند بار تکان داد و خم بر کمر برداشت. دست‌های گرمش را خرمان‌خرمان بر زمین کشید، برف‌های زمین از جا کنده و با پنجه‌هایش شکل انگشتانش تا رسیدن به قمه هک کرد. قمه را با اندکی زحمت جست؛ خوب به دستش می‌نشست، بهتر از آنی که فکرش را می‌کرد. در همان حالت خمیده‌اش سرش را تکانی اندک می‌‌دهد.
- کی فکرش رو می‌کرد اون توله اینا رو این‌جا بکشونه...آخ که من برم اون‌جا، تکه بزرگش گوششِ.
حق داشت ناسزا بگوید؛ که می‌خواهد ناگهانی پنج تن، تکه پاره کند؟ آن هم بعد از عملی که در آن اتاق تیره و تار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

BLACK.STAR

طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/1/19
ارسالی‌ها
1,421
پسندها
12,133
امتیازها
34,373
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
سفاک را احمق فرض کرده بود یا خودش به احمقی بار زده؟ خون در رگ‌هایش به جوش آمد و چارلز شانس بیاورد که زنده از دستش فرار کند که فرار از سفاک کاریست نشدنی، مگر خودش عقب بکشد. پر غضب یک قدم فاصله را با پوتین‌های سیاهش پر کرد و برف‌های زیر پایش بی‌رحمانه له کرد که صدای ناله‌شان خوب به گوش هر دویشان رسید. یقه پیرهن شل و ول لیمویی چارلز را در مشتش گرفت و قمه را زیر گردن باریک‌تر از موی چارلز گذاشت.
- توی اون کله حیفه بگی مغز جا خوش کرده...آخه عوضی کی سر اول صبح، می‌ره دنبال عشق بازی که تو الان داری بهونه پول کردنش رو برام میاری... .
با صدایی مانند غاره ادامه داد:
- کله سحر آدم میاری که جسد رو پول کنم؟ من رو خر فرض نکن، می‌دونم چند روزی هست همش بیرونی و معلوم نیست کدوم گوری می‌ری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

BLACK.STAR

طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/1/19
ارسالی‌ها
1,421
پسندها
12,133
امتیازها
34,373
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
سفاک سرش را نزدیک صورت یخ‌کرده چارلز هدایت کرد و نفس داغش، گرمابخش پوست او کرد. آرام اما عجیب ترسناک گفت:
- این رو توی کلت فرو کن...هرکی هستی و هرچی هستی، دستت توی ریختن خون آلودست...چون پسر رئیس هستی فکر نکن بهت رحم می‌کنم...من از اون زنیکه سفاک‌ترم...این بار آخرت باشه که اعتماد به امثال اون عوضی می‌کنی و من رو توی هچل می‌ندازی...بدون، دفعه بعدی تو رو هم کنارشون می‌خوابونم، حواست رو خوب جمع کن. اعتماد کردن مثل یه سرآب که وقتی بهش می‌رسی می‌بینی داری از تشنگی له‌له می‌زنی اما اون سرآب قرار نیست نجاتت بده، پس سعی نکن با این احمق بازیات همه‌مون رو راهی طناب دار کنی.
با کلام آخرش فشاری بر دستش داد و محکم روی برف‌های پا خورده هلش داد. چارلز که با یک بادی ریشه‌اش از زمین جدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

BLACK.STAR

طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/1/19
ارسالی‌ها
1,421
پسندها
12,133
امتیازها
34,373
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #7
حواسش با بلند شدن مرد جمع شد و قمه را سر و ته کرد. مرد هیکل درشتش، تکان داد و دستش را روی زخمی که از پهلو تا آن پهلو توسط دخترک روبه‌رویش ایجاد شده، گذاشت. آخش در ابروهایش نشست و به زور خودش را سرپا کرد. تلخندی مرموز بر لب زد و گفت:
- پس اون کلبه لعنتی جای خون تو شیشه کردن آدماست...خب من هنوز زندم نمی‌خوای دل و رودم رو در بیاری و بذاری برای فروش چندین میلیونی؟
چه برای خود یاوه می‌بافت؟ کار سفاک همین است و دیگر از این واضح‌تر! چشم‌ میشی رنگش را روی قمه در دستش انداخت. به لبه تیغ دستی کشید و چشمش را به او دوخت. صدای جدی و خشکش ته سرش انداخت.
- خیلی اصرار داری...چیزی باعث شده انقدر دوست‌دار مرگ باشی؟ بگو منم بدم نمیاد بدونم.
مرد تک خنده‌ای کرد و لب‌های قرمز از خونش، پشت دستی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

BLACK.STAR

طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/1/19
ارسالی‌ها
1,421
پسندها
12,133
امتیازها
34,373
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #8
رنگ از صورتش فرار کرد و لگدی محکم به برف‌های زیرپایش که در اثر خون ریزی قرمز شده بودند، زد. تکه‌های برف در هوا پاشید و مقابل پای سفاک نشست کرد.
- الان ما رو کشتی...بعداً می‌خوای چطور فرار کنی؟ فکر کردی همین جوری ادامه داره؟
لب‌های نازک پوست‌کنده شده‌اش به دندان گرفت و پوست لبش را جووید.
- تا وقتی کسی نفهمه همین‌جوری ادامه داره...مطمئن باش.
چه چیز می‌بایست بفهمد که تمامش کند؟ جانش آن‌قدر خون ریزی کرده که دیگر هیچی حس نمی‌کند؛ حتی خون به مغزش نمی‌رسید که فکر کند. کرختی بندبند تنش ربوده بود و باید غزل خداحافظی را می‌خواند. برای بار آخر هم که شد، دهان باز کرد.
- چی باید بفهمیم... .

سفاک حرفش را نشنیده گرفت و پنبه در گوش‌هایش گذاشت که دیگر چیزی نشنود و پاسخ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

BLACK.STAR

طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/1/19
ارسالی‌ها
1,421
پسندها
12,133
امتیازها
34,373
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #9
برای بعد می‌توانست حفر بکند، فی‌الحال می‌بایست راهی کلبه شود. چشم میشی‌اش به کویری سفید پوش انداخت. برف آمده بود آن هم چه برفی، تا آفتاب طلوع کند از سیر تا پیازش همان خشک همیشگی می‌شود؛ همان بی‌آب و علفی که هیچ‌کس برای ماندن به خودش سختی نمی‌دهد. آفتاب زمستانش مغز آدم را در کله آب می‌کند وای به حال تابستانش. آسمان رو به روشنی می‌زد و گمان می‌برد در چند دقایقی دیگر آفتاب، آفتابی می‌شود.
بعد از یک نگاه عمیق به اطراف، رد جا پای چارلز را گرفت و به سمت کلبه نفس‌نفس زد. چارلز برای او کاری نداشت برای دیگران کفتار بود، ولش می‌کردی امان بر سالم بودنت نمی‌داد. به کلبه که رسید دستی بر سویشرت و شلوار لی زخمی سیاهش کشید. پوتین‌های سیاهش به زمین کوبید، هر چه رد برف روی آن‌ها بود از هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

BLACK.STAR

طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2/1/19
ارسالی‌ها
1,421
پسندها
12,133
امتیازها
34,373
مدال‌ها
19
با تک چشم چپش همه چیز گویا بود، آن‌قدر رنگ چشم‌ میشی‌اش سرد بود که هیچ چیز نمی‌توان دید و خواند، بزرگترین مشکل دخترک همین بود، از این بی‌تفاوتی که معلوم نیست چه قصدی دارد در ذهنش نقاشی می‌کند. سفاک گوشه لب‌ خونی دخترک با شستش پاک کرد و جلوی چشمش آورد.
- من آدم مهربونی‌م، بگی شاید یه کمکی بهت بکنم و راحت‌تر بکشمت.
مهربان! مگر سفاک مهربان می‌شود؟ تنها مهربانی برای او، خلاص کردن آدم از روی این کره خاکی است، به غیر از این دیگر هیچ نباید توقع داشت که پوچ است. اسمش چنین گواه مهربانی نمی‌دهد. دخترک اشک در چشم‌های سیاهش جمع شد و موهای سیاهش با یک تکان محکم به هیکلش، از چهره‌اش به پشت کمرش سپرد. با همان دستان بسته‌اش چند تار موی مزاحمش، کنار زد. جسور گفت:
- معلومه مهربونیت همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا