ویژه رمان حد طوفان | ف.سین کاربر انجمن یک رمان

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
563
امتیاز
21,973
كد رمان: 1169
ناظر: jasmine


نام رمان: حد طوفان
نام نويسنده: ف.سين
ژانر: تراژدي، اجتماعي، عاشقانه
سطح: ويژه
خلاصه:

حد طوفان، داستان دختر ِ شكست خورده اي را روايت مي كند كه آواره ي غربت و تنهايي ها شده و در طوفاني كه باعث و باني ِ آغاز آن خودش است، به دنبال خانه اي براي دست يافتن به آرامش مي گردد. راه، بس طوفاني و دشوار است و او در اين بين، مرتكب ِ اشتباهاتي مي شود كه همه چيز را از نو به ويرانه مي كشد و او مجبور است خود، از اين ويرانه ها سرپناهي بسازد كه از شر ِ طوفان در امان باشد اما بي خبر از آن كه اگر راه را ادامه دهد و به نيمه هاي طوفان نزديكـ شود، برعكس برون ِ طوفان، آرامشي تمام نشدني را خواهد يافت.


نكته:
حد ِ طوفان جايي درست، در ميانه هاي طوفان است كه برعكس ِ برون ِ طوفان، آرام و بي سر و صداست.

صفحه ي نقد:

نقد رمان حد طوفان
...
پي نوشت: ممنون از رضوان عزيز براي انتخاب نام و همچنين نگار محترم براي طراحي مجدد جلد.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,904
امتیاز
49,573
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
563
امتیاز
21,973
مقدمه:

دنيايت پر از ويراني ست، طوفان نيز همچنان مُصرانه ادامه مي دهد تا تو را از پا در آورد.
شجاعت رويارويي با خطرات را نداري، چرا كه به تو ياد نداده اند بايد قوي باشي، چرا كه هميشه تو را ترسانده اند و رسم ِ محكم ايستادن را به يادت نداده اند.
اين بار، دل را به دريا بزن،
محكم بايست و در مقابل طوفان، قد علم كن.
با مشكلات مواجه شو و از شكست، نترس.

جلوتر برو!
هميشه، بدترين ها انتظارت را نمي كشند.
شايد حد ِ طوفان، با شروع دوباره، حسي ناب و تازه و خوشبختي همراه باشد...
كسي چه مي داند!


•ف.سين
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
563
امتیاز
21,973
با پاهايش محكم روي زمين ضرب گرفته و لبش را مي جويد. هميشه در مواقعي كه عصبي مي شد، داد و فرياد نمي كرد، تنها خودخوري و خودش را سرزنش مي كرد.
صدا هاي ناواضح، مجدداً در گوش هايش پيچيد:
-بابا به خاطر سهل انگاري هاي تو مرد. اگه رفتي، خواهش مي كنم ديگه برنگرد. تو حال همه رو خراب تر مي كني.
سرش را به دو طرف تكان داد و به خود آمد. با فكر كردن به اين موضوعات و گذشته، چيزي تغيير نمي كرد.
-آرام ميشه برگردي؟
چشمانش را محكم روي هم فشرد. زهرخندي كه زد، بر كلامش هم بي تأثير نبود:
-جالبه، يادت رفته ولي يادم نرفته. آخرين بار، ازم خواستي كه برم، ازم خواستي ديگه برنگردم. از خونه پرتم نكردي بيرون اما...
آرمان عصبي، حرف او را قطع كرد و تند و تيز گفت:
-اره، من بودم كه ازت خواستم. انكار نمي كنم اون موقع، حتي از رفتنت هم خوشحال شدم.
موهاي سياهش را به پشت ِ گوش هدايت كرد و با قطره اشكي كه در چشمانش مي درخشيد، تلخ خنديد. در همان حال ل**ب زد:
-ديدي؟ برگشتن ِ من، به نفع هيچ احد و ناسي نيست. من برنمي گردم آرمان. من جايي برنمي گردم كه آدمهاش، بي مدرك و بي دليل قضاوت مي كنن.
آرمان كلافه از اين وضعيت و پافشاري ِ او گفت:
-ولي مي دوني كه بي مدرك هم مجازات نشدي، مي دوني كه بي تقصير نبودي!
بر خلاف حال دروني اش و آن بغض شكل گرفته ي گلويش، آهسته گفت:
-هنوز كه هنوزه، سرزنشم مي كني و براي هر مشكل ِ لعنتي اي، برمي گردي به گذشته. آرمان، تو از يك آدم عاشق چه توقعي داري؟ از عاشقي كه كور و كر شده و چيزي رو نه مي بينه و نه مي شنوه، چه توقعي داري؟ يك دختر نوزده ساله، چه مي دونه خوب و بد كدومه؟ كاش طردم نمي كرديد، كاش پشتم مي مونديد و حالا...
تُن ِ صدايش را بالا برد و ادامه داد:
-بعد از هشت سال تمام دوري، تازه يادت اومده كه خواهرت، هم خونِت، جايي دور از شما ها و كشورش زندگي مي كنه؟ اين همه سال كجا بودي؟ اين همه سال، جز اينكه زنگ بزني و بپرسي چيزي لازم نداري، چي پرسيدي؟ آرزوي اينكه يك بار بپرسي خوبي، به دلم موند. بعد از اين هشت سال، با چه رويي ازم مي خواي كه برگردم؟ اصلاً با چه دليل و منطقي برگردم، هوم؟!
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
563
امتیاز
21,973
همان لبخند تلخ، مجدداً بر ل**ب هايش جا خوش كرد و او بي حس زمزمه كرد:
-شما ها پشتم نمونديد، شما ها من رو دوست نداشتيد؛ تمام اين هشت سال، با اين فكر و خيالات و گذشته ي دردناكي كه خودم ساختم، زندگي كردم. من تو گذشته موندم و زمان حالي نداشتم، براي همين حتي نشد كه درس نصفه و نيمه م رو هم به اتمام برسونم. اوايل فقط براي فراموش كردن درس خوندم آرمان اما اين اواخر، نشد كه نشد. من هيچ پيشرفتي نكردم، شك نكن كه ايران هم هيچ پيشرفتي نمي كنم. ايران جاي آدم هايي مثل من نيست. كنار شما ها هم جايي براي من نيست چون از همون اول هم جايي نداشتم و شايد هنوز هم ندارم. اين دلايل كافي نيست؟
آرمان كلافه از اين وضعيت، بي هيچ مقدمه چيني اي و بي توجه به حال گرفته ي او و افسردگي اي كه سالها به جانش افتاده بود، داد زد:
-نه، اين دلايل كافي نيست آرام... نيست! دليل من دليل قانع كننده تريه. آرام مامان حالش خوب نيست، خيلي وقته كه اينطوره؛ نخواستم بهت بگم كه اونجا هم فكرت مشغول باشه اما مجبور كردي. همين رو مي خواستي بشنوي تا شايد برگردي؟!
بلند خنديد اما نتوانست خنده اش را كنترل كند. تنهايي در يك آپارتمان كوچك زندگي كردن، اين نتايج را هم به دنبال دارد. حتي آدمي هم كه سالم است، پس از سال ها تنها ماندن، از خود ديوانه مي سازد.
با صدايي كه هنوز رگه هاي خنده، در آن موج مي زد پرسيد:
-شوخي مي كني ديگه؟
به يك باره جدي شد و آن لبخند، از روي ل**ب هايش كنار رفت. ادامه داد:
-اگه شوخي مي كني، اصلاً شوخي جالبي نيست.
آرمان بي توجه به حال ِ خراب و افكاري كه به مغرش هجوم آورده بودند، با جديت ِ تمام پاسخ داد:
-شوخي اي در كار نيست آرام.
نمي توانست انكار كند كه نگران نشده است؛ با اين حال، باز هم به خود اميد واهي داد، به پاركت هاي قهوه اي سوخته چشم دوخت و بي حوصله گفت:
-بهم گفته بودي مامان يكم بي حوصله و افسرده شده. گفتي با گذشت زمان، درست مي شه، منم الان همين رو مي گم.
آرمان خسته از اين بحث كه پاياني نداشت گفت:
-آرام، فكر مي كني مامان، اون مامان قبله؟ كاش ميومدي و وضع و حالش رو مي ديدي، بعد به حال گذشتش غبطه مي خوردي. برگرد، شايد تو بتوني كاري براش انجام بدي. يادت رفته؟ تو عزيزدُردونه ش بودي، تو...
حرف آرمان را قطع كرد و عصبي گفت:
-بودم ولي ديگه نيستم. مامان هم تفكرات تو رو داره، همونقدر كه ازم متنفري، متنفره!
از جا برخاست و در حالي كه قاب ِ عكس پنج نفره شان را از روي ميز برمي داشت، آهسته ل**ب زد:
-من نمي تونم هيچ كمكي بهش بكنم. من به هيچ دردي نمي خورم.
آرمان با ترديد ل**ب گشود:
-شايد اين حرف، زيادي بهت اميد بده ولي... ببين آرام، يك برادر، هيچ وقت نمي تونه از خواهرش متنفر باشه، هيچ وقت.
مجدد روي كاناپه نشست و به عكس چشم دوخت. انگشتش را روي چهره ي آرمان كه پشت شيشه ي خاك گرفته ي قاب عكس، كمي ناواضح شده بود كشيد و لبخند محوي كنج لبش جا خوش كرد. آرمان ادامه داد:
-فقط بخشيدن برخي اشتباهات، كار سختيه، مي دوني چرا؟
دستش را پس كشيد و قاب را گوشه اي در كنار خودش گذاشت و گرفته گفت:
-چرا؟
آرمان پاسخ داد:
-چون اون اشتباه، نه تنها به خود فرد، بلكه به همه آسيب مي رسونه. مثل اينه كه تو يك آتش بزرگ رو راه بندازي تا خودت رو بُكشي اما آتش اونقدر بزرگ مي شه و وسعت مي گيره كه اطرافيانت رو هم نابود مي كنه. تو همه رو با خودت كشوندي تو اين آتش، همه رو خاكستر كردي.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
563
امتیاز
21,973
بالأخره اين طلسمي كه سال ها روي او تأثير گذاشته بود، شكسته شد. قطره اشكي از گوشه چشمش سُر خورد و گونه اش را تر كرد.
سريعاً قطره اشك را پس زد و وانمود كرد كه اتفاقي نيفتاده. بس بود هر چه قدر اشك ريخت، ضعف نشان داد و ديگران از اين نقطه ضعف، بر عليه او استفاده كردند. سرش را به زير انداخت، ليواني كه تا نصفه از آب پر شده بود را سر كشيد و كشيدن ِ نفسي عميق، گفت:
-باشه، هيچي نگو؛ خودم مي دونم... مي دونم اين اشتباه، جبران شدني نيست، پس دست از سرم بردار. بدون من، خوشبخت تريد.
-خوشبختي، براي خانواده ي ما، يك آرزوي محال و غير ممكنه. چه بدون تو، چه با تو، وضع ما تغييري نمي كنه.
سرش را تكاني داد و شانه بالا انداخت.
-پس بود و نبود من هم براتون فرقي نداره.
آرمان اين بار بي هيچ كنترلي بر تُنِ صدايش، داد زد:
-فرق داره، تو بر مي گردي جايي كه به دنيا اومدي، جايي كه چندين و چند سال زندگي كردي، برمي گردي جايي كه خاطره هاي خوبي برات رقم خورد...
حرف آرمان را قطع كرد:
-دست بردار. ادامه ي حرف هات، حتماً مي رسه به اين كه بر مي گردم به جايي كه زندگي ِ همه رو تباه كردم. فقط يك سؤال دارم!
آرمان بلافاصله پاسخ داد:
-بپرس.
از جا برخاست و در حالي كه قدم مي زد، پرسيد:
-چرا تو اين چند سال كاري نكردي؟ چرا الان به يادم افتادي؟
-چون هيچ كس حالش خوب نبود.
-الان چي؟ الان حالتون خوبه مثلاً؟ خودت هم خوب مي دوني كه پشتِ اين اصرار ها، دليلي هست. تو به من نياز داري، نه؟
آرمان اين بار بي پرده، سخنانش را بازگو كرد:
-يادته بابا مي گفت، با اينكه تنها دو سال اختلاف سني داريد، آرام خيلي خوب دركت مي كنه و تورو مثل كف دست مي شناسه؟ بابا راست مي گفت. هربار كه با من صحبت مي كني و مقدمه چيني مي كنم تا اصل ِ مطلب رو بگم، زودتر از من به حرف مياي و مي دوني يك مشكلي هست. آرام تو هميشه جلوتر از من بودي. اصلاً بگذريم، نمي خوام برگردم به گذشته و در حال، جاي خالي بابارو حس كنم. راستيتش اينه نصف سهام كارخونه به نام تو هست، كارخونه وضعيت خوبي نداره و حتماً بايد اين سهام به اسم من شه تا بتونم كاري براش انجام بدم و لازمه تا بياي چند تا برگه رو امضا بزني. همين!
پوزخندي زد. حرف آرمان را قطع كرد و سعي كرد خودش را آرام كند و در همان حال كه با خود كلنجار مي رفت، گفت:
-همين؟ اين همه حرف زدي كه به اين جا برسيم؟ مي دونستم، مي دونستم دلت برام تنگ نشده، مي دونستم كسي منتظرم نيست، مي دونستم پشت ِ اين حرف هات، چيز ديگه اي پنهان شده. اگه از همون اول مي گفتي، شك نكن قبول مي كردم.
پس از مكثي نه چندان طولاني، ادامه داد:
-برمي گردم ايران!
و بي هيچ حرف اضافه ي ديگري، تماس را به پايان رساند. سرش را در بين دستانش گرفت. كمي بعد، عكس را برداشت، آن را در آغوش كشيد و بر روي كاناپه، همچون جنيني بي سر پناه مچاله شد.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
563
امتیاز
21,973
‎***
به دور و برش نگاهي انداخت. همه چيز برايش ناآشنا بود و رنگ و بوي گذشته را نداشت. انگار در اين شش سال، همه چيز از زمين تا آسمان فرق كرده بود.
آسمان آبي تبريز را از نظر گذراند و هواي تازه را به ريه هايش فرستاد. به دور و بر نگاه كرد، خاطره ها يك يك مرور مي شدند و نفس كشيدن را برايش سخت تر مي كردند. سرش را به دو طرف تكان داد و دسته ي چمدان مشكي اش را فشرد و آن را به دنبال خود كشيد. لرزش موبايلش را حس كرد. گوشه اي ايستاد و موبايل را از جيب مانتوي سبزش بيرون آورد و تماس را وصل كرد.
-بله سدنا؟
-خوبي آرام؟
حتي يادش نمي آمد دقيقاً به چه چيز مي گويند حال ِ خوب! خوب مسلماً تنها بودن، حالَت را خوب نمي كند؛ مي كند؟
سدنا كه متوجه شده بود آرام از پاسخ به اين سؤال، كلافه شده است، سؤالي ديگر پرسيد:
-رسيدي؟
-رسيدم.
هميشه همين بود. دوست نداشت زياد حرف بزند، سؤالات را كوتاه پاسخ مي داد، كم حرف شده بود.
-مواظب خودت باش. من رو هم فراموش نكن.
ل**ب هايش به سمت بالا كش آمدند و آخر سر، لبخند كج و كوله اي زد و زمزمه كرد:
-تو هم. ممنون كه برام بليط گرفتي و كارهارو هماهنگ كردي. فعلاً خداحافظ.
موبايل را مجدداً در جيبش جا داد و به راه افتاد.
نگاهي به دور و بر كرد و از آسفالت گذشت. سوار تاكسي شد و پس از ذكر تنها آدرسي كه به خاطر داشت، سرش را به شيشه ي پنجره ي تاكسي تكيه داد و چشمانش را بست.
او آرام فروغ بود، دختر احمد فروغ و پرستو صالحي. چشمان به رنگ شبش يادگاري پدرش بودند و صد البته كه بخشي از زيبايي هايش را هم از مادرش كه اصالتاً لُر بود، به ارث برده بود.
جلوي درب سبز رنگ و زنگ زده ي خانه شان ايستاد. حالا رسيده بود، پس از هشت سال دوري، حالا به همه ي آنهايي كه تمام ِ اين هشت سال، در ذهنش پررنگ بودند، رسيده بود.
تنها مردد بود در بزند يا نه؟
صبر كردن را جايز نديد. بالاخره دل را به دريا زد و با دستش محكم به در كوبيد.
يعني مي شد باز هم مادرش در را باز كند و گونه اش را ببوسد و خوش آمد بگويد؟
بايد به خيال باطلش پوزخندي مي زد و مي گفت "زهي"
پيرزني با موهايي كه مشخص بود با حنا رنگ گرفته اند و زير آن چادر گلدار، تنها بخشي از آنها مشخص بود و با آن چهره ي سفيد و تپل در را باز كرد.
پيرزن در نگاهش آشنا نبود و همين مورد، موجب شد كه حسابي متعجب شود. ابداً اين پيرزن را نديده بود.
-جانم دخترم؟ با كي كار داري؟
به چشم هاي عسلي ِ پيرزن نگاه كرد اما سريعاً نگاهش را دزديد كه اينبار بر روي چروك هاي پوست دست پيرزن و انگشتر فيروزه اش افتاد.
لبش را با زبان تر كرد و دودل پرسيد:
-ببخشيد منزل خانواده ي فروغ؟
پيرزن لبخندي زد و خَشدار گفت:
-دخترم خانواده فروغ، خيلي وقته اين خونه رو به من و دخترم واگذار كردند. هركس بهت آدرس داده، اشتباه كرده.
در ذهن، خودش را سرزنش كرد. آنقدر بي اهميت و بي ارزش بود كه مسئله به اين مهمي را از او پنهان كرده بودند.
حال در اين محله ي غريب در نگاه اما بسيار آشنا، تنهايي چه مي كرد؟
زير ل**ب تشكري سرسري و سپس خداحافظي كرد. آنقدر ذهنش مشغول شده بود و آنقدر سؤال داشت كه حسابي سرش به درد آمده بود.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
563
امتیاز
21,973
ديگر هيچ راه چاره اي نداشت. خسته بود و نياز به استراحت داشت. تنها راهي كه پيش پايش بود، تماس گرفتن با آرمان بود.
موبايل را بيرون كشيد اما دوست نداشت حتي كلمه اي هم با آرمان سخن گويد. دروغ چرا؛ از آرمان دلخور بود يا شايد هم عصباني! آرمان حق نداشت خانه اي را كه آن همه خاطره در آن داشتند، بفروشد.
شروع به تايپ كرد تا رسيدنش را خبر دهد:
-رسيدم. ممنون ميشم آدرس خونه رو برام بفرستي.
محبت ِ بينشان در همين حد بود ديگر!
در واقع آن ها را يك خانواده مي ديدند اما اعضايي كه از هم فاصله دارند، خانواده محسوب نمي شوند.
زياد طول نكشيد كه آرمان پاسخ داد؛ انگار آرمان هم دوست نداشت صحبت كند.
-دقيقاً كجايي؟ ميام دنبالت. درست نيست تنها بياي.
كلافه از اين افكار پوچ آرمان و گير دادن هاي بي موردي كه با برگشتش شروع شده بود، تايپ كرد:
-لازم نيست.
چندي نگذشته بود كه آرمان تماس گرفت. مجبوراً پاسخ داد كه آرمان شروع كرد:
-آرام اين بچه بازي ها چيه؟ كجايي؟
در حالي كه قدم مي زد و چمدانش را هم به دنبال خود مي كشيد، خيلي كوتاه گفت:
-لطفاً داد نزن. برات مي فرستم.
سپس قطع كرد. حوصله نداشت تا مجدد قشقرقي ديگر به پا كند. واقعاً از مقاومت خسته شده بود و مي دانست آرمان اگر عصبي شود، همان حرمت باقي مانده ي بينشان را هم مي شكند. از طرفي، از آن كه كسي بخواهد به او دستور دهد يا صدايش را بلند كند، متنفر بود.
آدرس را فرستاد و منتظر شد تا آرمان از راه برسد.
نيم ساعتي گذشت كه با ديدن آرمان در آن پژو پارس سفيد رنگ، دلش هوايي شد و احساس كرد كه بيش از حد دلتنگ است. بالأخره هشت سال هم مدت كوتاهي نبود. آن تماس هاي تصويري كه امروزه همه با آن ها از حال يكديگر مطلع مي شوند، دلتنگي برطرف نمي كند.
صورت كشيده و خوش فرم آرمان، با آن ريش و سيبيل اصلاح نشده كه فقط كمي بلند شده بود، چهره اش را مردانه تر جلوه مي داد.
آرمان بلافاصله از ماشين پياده شد. نمي دانست چگونه اين دلتنگي را برطرف كند، شايد دلش يك آغوش مي خواست. خودش هم نمي دانست.
آرمان با چشماني بي فروغ، دستش را به جلو دراز كرد تا دست بدهد. انگار خواسته ي آغوش، كمي به دور از منطق بود. انتظار نداشت كه پس از اين همه بدبختي و فلاكت، آرمان در آغوشش كشد؟
دستش را ميان دستان مردانه ي آرمان جا داد، به موهاي كوتاه شده ي سياه آرمان و سپس به چشم هاي درشت مشكي اش خيره شد و لبخند تلخي زد.
-خوش اومدي.
سري به نشانه ي تشكر تكان داد كه آرمان تند دستش را بيرون كشيد و به سمت چمدان رفت.
-سوار شو. چمدونت رو ميارم.
بي حرف، در جلوي ماشين را باز كرد و سوار شد.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
563
امتیاز
21,973
پس از گذاشته شدن چمدان در صندوق عقب، آرمان سوار شده و هر دو به سمت خانه اي كه مادر، نسترن و آرمان در آن ساكن بودند و براي او جديد مي آمد، حركت كردند.
سكوتي تلخ بر فضا حاكم بود و هيچ يك قصد نداشتند اين سكوت را بشكنند. نه آرمان تمايلي داشت كه از محل زندگي هشت ساله ي او و خاطراتي كه براي خودش رقم زد بپرسد و نه او مي خواست در اين مورد حرفي بزند. مسخره ترين موضوعي كه مي توانستند راجع به آن صحبت كنند، همين موضوع بود.
او كه انگار كمي كلافه شده بود، خودش براي شكستن اين سكوت پيش قدم شد و رو به آرمان پرسيد:
-كي خونه رو عوض كرديد؟
آرمان نيم نگاهي به او انداخت و محبوراً جواب داد:
-وقتي از ايران رفتي، تصميم گرفتم خونه رو بفروشم. مامان حالش خيلي بد بود، نخواستم با موندن تو اون خونه بيش از اين اذيت شه.
به بيرون چشم دوخت و با بغض ل**ب زد:
-يادگار بابامون رو فروختي؟ اينقدر ساده بود؟ چطور تونستي؟ مي دوني تمام ِ خاطرات ِ خوبمون تو اون خونه رقم خورد؟
با بغض ادامه داد:
-من تو اون خونه، هر ظهر به انتظار بابا مي نشستم. من تو آشپزخونه ي اون خونه، هر صبح مامان رو مي ديدم. تمام چهار نفره هاي ما، تو همون خونه بود. دركـ مي كني من تو اون خونه با كمك شما ها، غير ممكن هارو ممكن كردم؟ واقعاً چطور تونستي؟
آرمان با شنيدن اين جمله اش، زهرخندي زد و گفت:
-چه توقعي داري آرام؟ تو اون شرايط چيكار مي كردم؟ يكم عقلت رو به كار بنداز. مي خواستي بذارم مامان اونقدر درگير اين خاطره هاي لعنتي بشه كه از بين بره؟ خاطره ها در لحظه حال آدم هارو خوب مي كنه اما فكر بعد از تداعي شدنش، آدم هارو مي كشه. من ترسيدم كه مامان رو از دست بديم.
پاسخي نداشت تا بخواهد جواب سوالات آرمان را بدهد، فقط سكوت كرد.
-آرام ميدوني چيه؟
با صدايي كه به زور از حنجره اش بيرون مي آمد گفت:
-چيه؟
-يك مرد واقعي، قانوناً تو زندگي نبايد از چيزي بترسه اما من اين بار مي ترسم. براي اولين بار تو زندگيم مي ترسم، مي ترسم بلايي سر مامان بياد. مي دوني باعث اين ترس كيه؟ مي دوني...
حرف آرمان را قطع كرد و آهسته پاسخ داد:
-مي دونم. يادآوري نكن، خواهش مي كنم. داري آزارم ميدي. بذار يك ساعت بگذره، بعد شروع كن.
آرمان با لحني تأسف بار و ناراحت گفت:
-كاش آرام... كاش زمان به عقب برمي گشتي، شايد تصميم درستي مي گرفتي.
صدايش اوج گرفت:
-جرم من چي بود آرمان؟ عاشق شدن؟ مگه تو عاشق نشدي؟
-همه عاشق ميشن اما انسان خودش انتخاب ميكنه كه عاشق چه كسي بشه.
در حالي كه سعي داشت اشك نريزد گفت:
-اشتباه ميكني آرمان، اين تصميم رو قلبمون ميگيره نه خودمون.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
563
امتیاز
21,973
آهي كه آرمان كشيد، از صد حرف نگفته هم بدتر بود. اينبار هر دو سكوت كردند و ديگر هيچ چيز نگفتند. حرف زدن او، موجب ِ شنيدن سرزنش هاي آرمان مي شد، سرزنش هايي كه هر بار با آرمان صحبت مي كرد، آنها را مي شنيد. اين كه تا به اين جا دوام آورده، معجزه بود.
پس از مدتي نه چندان طولاني، ماشين توقف كرد.
خواست پياده شود كه آرمان دستش را گرفت و نامش را صدا زد و همين باعث شد كه از حركت بايستد.
منتظر به آرمان چشم دوخت.
-انتظار هر عكس العملي رو از جانب مامان داشته باش.
نفسش را با فوت بيرون داد و سر تكان داد. در را باز كرد، روسري ِ سرخ رنگش را مرتب نمود و پاسخ آرمان را هم داد:
-مي دونم، منم انتظار ندارم ناز و نوازشم كنه، حتي فكرش هم مسخرست.
او مرتكب خطايي شده بود كه هرگز نمي توانست انكار كند. با اين خطا، همه كس او را از خودشان راندند و تركش كردند و غافل ماندند از اين دختري كه شديداً در آن مواقع، نياز به كمي محبت و اين كه بگويند تنها نيست، داشت.
از ماشين پياده شد و پشت سر آرمان راه خانه را در پيش گرفت.
آرمان با كليد در ضد سرقت قهوه اي رنگ را باز كرد و داد زد:
-نسترن؟ بيا مهمون داريم.
دسته كيفش را محكم فشار داد تا كمي از استرسش بكاهد.
طولي نكشيد كه نسترن با آن موهاي رنگ كرده ي قهوه اي روشن و پيرهن و شلوار ِ مرتب و خوش دوخت سرمه اي رنگ، در حالي كه شالش را بر سر مي انداخت، در چهارچوب در نمايان شد.
-سلام آرمان جان، خوش اومدي.
نسترن تازه نگاهش به او خورد و با چشماني گشاد شده، زير ل**ب گفت:
-آرام؟ خودتي؟
با چشمان ِ مشكي اش، به چشمان ِ سبز نسترن نگاه كرد و به نشانه ي تأييد، سري تكان داد. بلافاصله در آغوش گرم نسترن فرو رفت. شايد نسترن تنها كسي بود كه از آمدنش خوشحال شد.
 
آخرین ویرایش

بالا