ویژه رمان حد طوفان | ف.سین کاربر انجمن یک رمان

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
397
لایک ها
3,395
امتیاز
16,763
#1
كد رمان: 1169
ناظر: jasmine



نام رمان: حد طوفان
نام نويسنده: ف.سين كاربر انجمن يك رمان
ژانر: تراژدي، اجتماعي، عاشقانه
سطح: ويژه
خلاصه:

حد طوفان، داستان دختر ِ شكست خورده اي را روايت مي كند كه آواره ي غربت و تنهايي ها شده و در طوفاني كه باعث و باني ِ آغاز آن خودش است، به دنبال خانه اي براي دست يافتن به آرامش مي گردد. راه بس طولاني و دشوار است و او در اين راه، مجدداً اشتباهاتي را مرتكب مي شود كه همه چيز را از نو، به ويرانه مي كشد و او مجبور است خود، از اين ويرانه ها، سر پناهي بسازد كه از شر طوفان در امان باشد اما بي خبر از آنكه اگر راه را ادامه دهد و به نيمه هاي طوفان نزديك شود، برعكس برون طوفان، آرامشي تمام نشدني را خواهد يافت.

•نكته: حد ِ طوفان، جايي درست در ميانه هاي طوفان است كه بر عكس ِ برون طوفان، آرام و بي سر و صداست!

پي نوشت: حال ِ دل كه خوب نباشه، خودت رو به آب و آتش هم كه بزني، نوشته هات باز هم بي حس جلوه مي شه! اين روزها، نوشته هاي من، فقط براي بهتر كردن ِ حالمه ولي به نظرم بهتره خونده نشه! بهتره فقط خودم بدونم چي مينويسم و واقعاً خوشحال ميشم اگه مطالعه نكنيد( :

صفحه نقد رمان:
نقد رمان حد طوفان


جــا داره يكـ تشكر ويژه هم كنيم از نگارِ عزيز
براي جلد خيلي اذيت شدند
"بسي سپاس♥ "

نگار 1373 @نگار 1373
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,642
لایک ها
21,994
امتیاز
43,073
سن
22
محل سکونت
تهران
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
397
لایک ها
3,395
امتیاز
16,763
#3
مقدمه:

سکوتْ آن همدم همیشگی
باز مرا گرفت از غم همیشگی...
خیره ي آن نگاه همیشگی
باز مرا دوخت به نقطه ی همیشگی...
تپشِ آن قلب همیشگی
باز گرفت در هوای همیشگی...
آرامشْ، آن حس پس از طوفان
باز مرا گرفت در لحظه ی همیشگی...
قلم و کاغذ، این دو یار همیشگی
باز آمدند به جای همیشگی...
اشکِ این رویای بارانی
باز جاری می شود از رودخانه ی همیشگی...

شاعـر: آزاده اميري
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
397
لایک ها
3,395
امتیاز
16,763
#4
صدا هاي ناواضح، مجدداً در گوش هايش پيچيد:
-بابا به خاطر سهل انگاري هاي تو مرد. اگه رفتي، ازت خواهش مي كنم ديگه برنگرد. تو حال همه رو خراب تر مي كني.
سرش را به دو طرف تكان داد و به خود آمد. با فكر كردن به اين موضوعات و گذشته، چيزي تغيير نمي كرد.
-آرام ميشه برگردي؟
زهرخند تلخي زد كه روي كلامش هم بي تأثير نبود:
-جالبه، يادت رفته ولي يادم نرفته! آخرين بار، ازم خواستي كه برم، ازم خواستي ديگه برنگردم. از خونه پرتم نكردي بيرون اما...
آرمان عصبي، حرف او را قطع كرد و غريد:
-اره، من بودم كه ازت خواستم. انكار نمي كنم اون موقع، حتي از رفتنت هم خوشحال شدم.
موهاي سياهش را به پشتِ گوش هدايت كرد و تلخ خنديد. در همان حال لـب زد:
-ديدي؟ برگشتنِ من، به نفع هيچ احد و ناسي نيست. من برنمي گردم آرمان. من جايي برنمي گردم كه آدمهاش، بي مدرك و بي دليل قضاوت مي كنن.
آرمان كلافه گفت:
-ولي مي دوني كه بي مدرك هم مجازات نشدي، مي دوني كه بي تقصير نبودي!
چشمانش پر از اشك شدند اما او حق اشك ريختن را نداشت. گريه براي او، حرام شده بود.
بر خلاف حال دروني اش و آن بغض شكل گرفته ي گلويش، گفت:
-از يك آدم عاشق، چه توقعي داري؟ از عاشقي كه كور و كر شده و چيزي رو نه مي بينه و نه مي شنوه، چه توقعي داري؟ يك دختر نوزده ساله، چه مي دونه خوب و بد كدومه؟ كاش طردم نمي كرديد، كاش پشتم مي مونديد و حالا...
تُنِ صدايش را بالا برد و ادامه داد:
-بعد از هشت سال تمام دوري، تازه يادت اومده كه خواهرت، هم خونِت، جايي دور از شما ها و كشورش زندگي مي كنه؟ اين همه سال كجا بودي؟ اين همه سال، جز اينكه زنگ بزني و بپرسي چيزي لازم نداري، چي پرسيدي؟ آرزوي اينكه يك بار بپرسي خوبي، به دلم موند. بعد از اين شش سال، با چه رويي ازم مي خواي كه برگردم؟
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
397
لایک ها
3,395
امتیاز
16,763
#5
همان لبخند تلخ، مجدداً روي لـب هايش جا خوش كرد و او بي حس زمزمه كرد:
-شما ها پشتم نمونديد، شما ها من رو دوست نداشتيد. تمام اين هشت سال، با اين فكر و خيالات و گذشته ي دردناكي كه خودم ساختم، زندگي كردم. من تو گذشته موندم و زمان حالي نداشتم، براي همين حتي نشد كه درس نصفه و نيمه م رو هم به اتمام برسونم، اوايل فقط براي فراموش كردن درس خوندم آرمان اما اين اواخر، نشد...نشد. من هيچ پيشرفتي نكردم، شك نكن كه ايران هم هيچ پيشرفتي نمي كنم. ايران جاي آدم هايي مثل من نيست. كنار شما ها هم جايي براي من نيست چون از همون اول هم جايي نداشتم و...ندارم، براي همين ديگه برنمي گردم. اين دلايل كافي نيست؟
آرمان كلافه از اين وضعيت، بي هيچ مقدمه چيني اي و بي توجه به حال گرفته ي او و افسردگي اي كه سالها به جانش افتاده بود، داد زد:
-نه، اين دلايل كافي نيست آرام...نـيـسـت! دليل من دليل قانع كننده تريه. آرام مامان حالش خوب نيست. اين رو مي خواستي بشنوي؟!
بلند خنديد اما نتوانست خنده اش را كنترل كند. تنهايي در يك آپارتمان كوچك زندگي كردن، اين نتايج را هم به دنبال دارد. تنهايي از يك انسان سالم، ديوانه مي سازد.
با صدايي كه هنوز رگه هاي خنده، در آن موج مي زد پرسيد:
-شوخي مي كني ديگه؟
به يك باره جدي شد و آن لبخند، از روي لـب هايش كنار رفت. ادامه داد:
-اگه شوخي مي كني، اصلاً شوخي جالبي نيست.
آرمان نيز بي هيچ شوخي اي پاسخ داد:
-شوخي اي در كار نيست آرام.
نمي توانست انكار كند كه نگران نشده است؛ با اين حال، باز هم به خود اميد واهي داد و بي حوصله گفت:
-بهم گفته بودي مامان يكم بي حوصله و افسرده شده! گفتي با گذشت زمان، درست مي شه، منم الان همين رو مي گم.
آرمان خسته از اين بحث كه پاياني نداشت گفت:
-آرام، فكر مي كني مامان، اون مامان قبله؟ كاش مي يومدي و وضع و حالش رو مي ديدي، بعد به حال گذشتش غبطه مي خوردي. برگرد، شايد تو بتوني كاري براش انجام بدي. تو عزيزدُردونه ش بودي، تو...
حرف آرمان را قطع كرد و عصبي گفت:
-بودم ولي نيستم. مامان هم تفكرات تو رو داره، همونقدر كه ازم متنفري، متنفره!
آهسته لـب زد:
-من نمي تونم هيچ كمكي بهش بكنم. من به هيچ دردي نمي خورم.
-شايد اين حرف، زيادي بهت اميد بده ولي...ببين آرام، يك برادر، هيچ وقت نمي تونه از خواهرش متنفر باشه...
لبخند محوي كنج لبش جا خوش كرد. آرمان ادامه داد:
-فقط بخشيدن برخي اشتباهات، كار سختيه، مي دوني چرا؟
روي كاناپه ي سبز رنگ نشست و پرسيد:
-چرا؟
آرمان پاسخ داد:
-چون اون اشتباه، نه تنها به خود فرد، بلكه به همه آسيب مي رسونه. مثل اينه كه تو يك آتش بزرگ رو راه بندازي تا خودت رو بُكشي اما آتش اونقدر بزرگ مي شه و وسعت مي گيره كه اطرافيانت رو هم نابود مي كنه. تو همه رو با خودت كشوندي تو اين آتش، همه رو خاكستر كردي.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
397
لایک ها
3,395
امتیاز
16,763
#6
بالأخره اين طلسمي كه سال ها روي او تأثير گذاشته بود، شكسته شد. قطره اشكي از گوشه چشمش سُر خورد و گونه اش را تر كرد.
سريعاً قطره اشك را پس زد و وانمود كرد كه اتفاقي نيوفتاده. سرش را به زير انداخت و به پاركت هاي قهوه اي زُل زد؛ در همان حال، گفت:
-باشه، مي دونم! مي دونم اين اشتباه، جبران شدني نيست، پس دست از سرم بردار. بدون من، خوشبخت تريد.
-خوشبختي، براي خانواده ي ما، يك آرزوي محال و غير ممكنه. چه بدون تو، چه با تو، وضع ما تغييري نمي كنه.
سرش را تكاني داد و شانه بالا انداخت.
-پس بود و نبود من هم براتون فرقي نداره...
آرمان اين بار بي هيچ كنترلي بر تُنِ صدايش، داد زد:
-نمي خوام دور از ايران و بين يه مشت آدمي باشي كه معلوم نيست هر كدوم چي كاره هستن و هدفشون چيه! نمـي خـوام، مي فهمي؟
پوزخندي به اين فكر و خيالات زد و همان طور خونسرد گفت:
-عـه؟ الان نگران مني مثلاً؟ تو اين چند سال چرا كاري نكردي؟
-چون هيچ كس حالش خوب نبود.
-الان چي؟ الان حالتون خوبه مـثلاً؟ آرمان، اول مامان رو بهونه كردي، بعد اينجا موندنم رو و حالا بهتره بري سر اصل مطلب!
آرمان اين بار بي پرده، سخنانش را بازگو كرد:
-خوب من رو شناختي...نصف سهام كارخونه به نام توئه، كارخونه وضعيت خوبي نداره و حتما بايد اين سهام به اسم من شه تا بتونم كاري براش انجام بدم و لازمه تا بياي چند تا برگه رو امضا بزني و...
حرف آرمان را قطع كرد و تلخ لـب زد:
-مي دونستم، مي دونستم دلت برام تنگ نشده، مي دونستم كسي منتظرم نيست، مي دونستم پشتِ اين حرف هات، چيز ديگه اي پنهان شده! اگه از همون اول مي گفتي، شك نكن قبول مي كردم.
پس از مكثي نه چندان طولاني، ادامه داد:
-برمي گردم ايران!
و بي هيچ حرف اضافه ي ديگري، تماس را به پايان رساند. سرش را در بين دستانش گرفت و روي كاناپه همچون جنيني بي سر پناه مچاله شد.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
397
لایک ها
3,395
امتیاز
16,763
#7
‎***
به دور و برش نگاهي انداخت. همه چيز برايش ناآشنا بود و رنگ و بوي گذشته را نداشت.
آسمان خاكستري تهران، دلش را مي زد. دوباره همه چيز را از نظر گذراند، خاطره ها يك به يك مرور مي شدند و نفس كشيدن را برايش سخت تر مي كردند. سرش را به دو طرف تكان داد و دسته ي چمدان مشكي اش را فشرد و آن را به دنبال خود كشيد. لرزش موبايلش را حس كرد. گوشه اي ايستاد و موبايل را از جيب مانتوي لجني اش بيرون كشيد و تماس را وصل كرد.
-بله سدنا؟
-خوبي آرام؟
پوزخند زد. اين ديگر چه سؤالي بود؟ حتي يادش نمي آمد به چه چيزي مي گويند خوب بودن؟ حالِ خوب؟
سدنا كه متوجه شده بود آرام از پاسخ به اين سؤال، كلافه شده است، سؤالي ديگر پرسيد:
-رسيدي؟
-رسيدم.
هميشه همين بود. دوست نداشت زياد حرف بزند، سؤالات را كوتاه پاسخ مي داد.
-مواظب خودت باش.
لـب هايش به سمت بالا كش آمدند و آخر سر، لبخند كج و كوله اي زد و زمزمه كرد:
-تو هم. فعلاً خداحافظ.
موبايل را مجدداً در جيبش جا داد و به راه افتاد.
نگاهي به دور و بر كرد و از آسفالت گذشت. سوار تاكسي شد و پس از ذكر تنها آدرسي كه به خاطر داشت، سرش را به شيشه ي پنجره ي تاكسي تكيه داد و چشمانش را بست.
او آرام فروغ بود، دختر احمد فروغ و پرستو صالحي! چشمان به رنگ شبش يادگاري پدرش بودند و صد البته كه بخشي از زيبايي هايش را هم از مادرش به ارث برده بود.
*
جلوي درب سبز رنگ و زنگ زده ايستاد.
مردد بود در بزند يا نه ؟
بالاخره دل را به دريا زد و با دستش محكم به در كوبيد.
يعني مي شد باز هم مادرش در را باز كند و گونه اش را ببوسد و خوش آمد بگويد؟
بايد به خيال باطلش پوزخندي مي زد و مي گفت:
-"زهي"
پيرزني با صورت سرخ و تپل و چادر سفيد رنگ گلدار، در را باز كرد.
پيرزن در نگاهش اشنا نبود.
-جانم دخترم؟ با كي كار داري؟
لبش را با زبان تر كرد و پرسيد:
-ببخشيد منزل خانواده ي فروغ؟
پيرزن لبخندي زد و گفت:
-دخترم خانواده فروغ، خيلي وقته، اين خونه رو به من و دخترم واگذار كردند.
در ذهن، خودش را سرزنش كرد. آنقدر بي اهميت و بي ارزش بود كه مسئله به اين مهمي را از او پنهان كرده بودند.
حال در اين محله ي غريب در نگاه اما بسيار آشنا، تنهايي چه مي كرد؟
زير لـب باشه اي گفت و تشكر كرد.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
397
لایک ها
3,395
امتیاز
16,763
#8
ديگر راه چاره اي نداشت. تنها راهش هم تماس گرفتن با آرمان بود. مجدداً موبايل را بيرون كشيد اما دوست نداشت لـب باز كند و كلمه اي با آرمان سخن گويد.
شروع به تايپ اس ام اسي كرد كه رسيدنش را خبر دهد:
-رسيدم، آدرس خونه رو برام بفرست.
و به همين سادگي، يك جمله ي عاري از هر حسي را تايپ و سپس فرستاد.
زياد طول نكشيد كه آرمان جواب داد، انگار آرمان هم دوست نداشت صحبت كند.
-دقيقاً كجايي؟ مي آم دنبالت.
كلافه تايپ كرد:
-لازم نيست.
چندي نگذشته بود كه آرمان تماس گرفت. مجبوراً پاسخ داد.
-آرام اين بچه بازي ها چيه؟ كجايي بيام دنبالت؟
در حالي كه قدم مي زد و چمدانش را هم به دنبال خود مي كشيد، خيلي كوتاه گفت:
-برات مي فرستم.
سپس قطع كرد. حوصله نداشت تا مجدد قشقرقي ديگر به پا كند. واقعاً از مقاومت خسته شده بود و بيش از حد نياز به استراحت داشت.
آدرس را فرستاد و منتظر شد تا آرمان از راه برسد.
نيم ساعتي گذشت كه با ديدن آرمان در آن پژو پارس سفيد رنگ، دلش هوايي شد و احساس كرد كه بيش از حد دلتنگ است.
صورت كشيده و خوش فرم آرمان، با آن ريش و سيبيل اصلاح نشده كه فقط كمي بلند شده بود، چهره اش را مردانه تر جلوه مي داد.
آرمان بلافاصله از ماشين پياده شد. نمي دانست چگونه اين دلتنگي را برطرف كند، شايد دلش يك آغوش مي خواست. خودش هم نمي دانست.
آرمان با چشماني بي فروغ، دستش را به جلو دراز كرد. انگار خواسته ي آغوش، كمي به دور از منطق بود. انتظار نداشت كه پس از اين همه بدبختي و فلاكت، آرمان در آغوشش كشد؟
دستش را ميان دستان مردانه ي آرمان جا داد و لبخند تلخي زد.
-خوش اومدي.
سري به نشانه ي تشكر تكان داد. آرمان تند دستش را بيرون كشيد و به سمت چمدان رفت.
-سوار شو. چمدونت رو مي آرم.
زير لـب "باشه"اي گفت و سوار شد.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
397
لایک ها
3,395
امتیاز
16,763
#9
آرمان پس از گذاشتن چمدان در صندوق عقب، به همراه آرام سوار ماشين شد.
سكوتي تلخ بر فضا حاكم بود.
او كه انگار كمي كلافه شده بود، خودش براي شكستن اين سكوت پيش قدم شد و رو به آرمان پرسيد:
-كي خونه رو عوض كرديد؟
آرمان نيم نگاهي به او انداخت و محبوراً جواب داد:
-وقتي از ايران رفتي، تصميم گرفتم خونه رو بفروشم. مامان حالش خيلي بد بود، نخواستم با موندن تو اون خونه بيش از اين اذيت شه.
به بيرون چشم دوخت و با بغض لـب زد:
-يادگار بابامون رو فروختي؟ اينقدر ساده بود؟
آرمان با شنيدن اين جمله اش، زهرخندي زد.
-چه توقعي داري آرام؟ تو اون شرايط چيكار ميكردم؟
پاسخي نداشت تا بخواهد جواب سوالات آرمان را بدهد، فقط سكوت كرد.
-آرام ميدوني چيه؟
با صدايي كه به زور از حنجره اش بيرون مي آمد گفت:
-چيه؟
-يك مرد واقعي، قانوناً تو زندگي نبايد از چيزي بترسه اما من مي ترسم از، از دست دادن! براي اولين بار تو زندگيم ميترسم، ميترسم بلايي سر مامان بياد. مي دوني باعث اين ترس كيه؟ مي دوني...
حرف آرمان را قطع كرد و آهسته پاسخ داد:
-مي دونم.
آرمان با لحني تأسف بار و ناراحت گفت:
-كاش آرام! كاش زمان به عقب برمي گشت، شايد تصميم درستي ميگرفتي.
صدايش اوج گرفت:
-مگه جرم من چي بود آرمان؟عاشق شدن؟مگه تو عاشق نشدي؟
-همه عاشق ميشن اما انسان خودش انتخاب ميكنه كه عاشق چه كسي بشه.
در حالي كه سعي داشت اشك نريزد گفت:
-اشتباه ميكني آرمان، اين تصميم رو قلبمون ميگيره نه خودمون!
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
397
لایک ها
3,395
امتیاز
16,763
#10
آهي كه آرمان كشيد، از صد حرف نگفته هم بدتر بود.
پس از مدتي نه چندان طولاني، ماشين توقف كرد.
خواست پياده شود كه آرمان سريعا نامش را صدا زد و همين باعث شد كه از حركت بايستد.
منتظر به آرمان چشم دوخت.
-انتظار هر عكس العملي رو از جانب مامان داشته باش.
نفسش را با فوت بيرون داد و سر تكان داد.
-مي دونم، منم انتظار ندارم ناز و نوازشم كنه، حتي فكرش هم مسخرست!
از او خطايي سر زده بود كه به هيچ وجه، قابل بخشش نبود.
از ماشين پياده شد و پشت سر آرمان راه خانه را در پيش گرفت.
آرمان با كليد در ضد سرقت قهوه اي رنگ را باز كرد و داد زد:
-نسترن؟ بيا مهمون داريم.
دسته كيفش را محكم فشار داد تا كمي از استرسش بكاهد.
طولي نكشيد كه نسترن در چهارچوب در نمايان شد.
-سلا...
نسترن كه با ديدن او ماتش برده بود، حتي نتوانست حرفش را كامل كند.
-آرام؟
چشمانش را به نشانه ي تأييد، روي هم گذاشت. بلافاصله در آغوش گرم نسترن فرو رفت. شايد نسترن تنها كسي بود كه از آمدنش خوشحال شد.
 
آخرین ویرایش
بالا