در حال تایپ رمان ترانه دوری | t.shکاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع t.sh
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 70
  • بازدیدها 1,094
  • Tagged users هیچ

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
749
پسندها
8,312
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان:3393
ناظر: @aisa.kh
نام رمان: ترانه دوری
نام نویسنده: t.sh
ژانر: #عاشقانه #تراژدی
خلاصه:
کسی چه می‌داند که بزرگ شدن در خانه‌ای به نام پرورشگاه یعنی چه؟ کسی چه می‌داند درک نکردن مفاهیم خانواده و پدر و مادر یعنی چه؟ کسی چه می‌داند احتیاج به مادر و پدر داشتن یعنی چه؟ اما دخترک می‌دانست، پسرک هم می‌دانست اما یک جایی یک کدام باید روی احساسات و روابط حسنه پا بگذارند تا مفاهیم مجهول طرف مقابل معلوم شوند! دخترک باید پسرک را طرد می‌کرد و الا که روی همه احساسات و علاقه‌اش پا نمی‌گذاشت...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,068
پسندها
13,318
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
669784_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
749
پسندها
8,312
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
شاید باورت نشود اما همه چی به خاطر خودت بود!
شاید باورت نشود اما برایم سخت بود دروغ بگویم تا بتوانی بال بگیری و پرواز کنی!
شاید باورت نشود خودم را برای تو در قفس حبس کردم تا تو بپری!
من را ببخش که کارهایی کردم که ممکن است باورت نشود!
***
فصل اول:
کودکی‌هایمان را به یاد داری؟
آن‌موقع‌ها که جیغ و خنده‌هایمان گوش فلک را کر می‌کرد را یادت می‌آید؟
چه زود بزرگ شدیم! چه زود میان واژه بزرگی حبس شدیم!
بزرگی‌ای که فقط برای جسممان است اما روحمان برخلاف کودکی در زنجیر کوچکی اسیر است... .
کودکی راحت‌تر می‌بخشیدیم و فراموش می‌کردیم اما حالا برای بخشش و فراموشی باید زجرها به جان خریم؛ خصوصا برای بخشیدن و فراموش کردن هم... .
مریم:
توی مبل فرو رفتم و با کنترل مشغول جا‌به‌جایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
749
پسندها
8,312
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #4
تماس رو بدون اینکه ببینم کیه وصل کردم و کنار گوشم گذاشتم.
- هوم؟
- بَه باز دوباره من بهت یک کار پیشنهاد دادم و تو تا صبح بیدار موندی و فکر کردی؟ پاشو خانم شب زنده‌دار ساعت از یازده هم گذشته.
با شنیدن صدای آقای محمودی از جام پریدم. چندتا سرفه کردم و گفتم:
- سلام آقای محمودی ببخشید به اسم‌تون نگاه نکردم وگرنه اینطور جواب نمی‌دادم. شرمنده.
- خیلی‌خب باباجان لازم نیست انقدر عذرخواهی کنی. بگو نظرت چیه؟
آب دهنم و قورت دادم و به قاب عکسی که من و مسیح کنار هم ایستادیم خیره شدم و گفتم:
- خب... لطفا من رو معاف کنید.
لحظاتی سکوت برقرار شد که گفت:
- چرا باباجان؟ چی شده مگه؟
- چیزی نشده فقط می‌خوام مدتی استراحت کنم.
- جمشید نیستم اگر نفهمم که داری دروغ می‌گی! چه استراحتی؟ خبر دارم که شش ماهه نرفتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
749
پسندها
8,312
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #5
***
مسیح:
فنجون قهوه‌ام رو روی میز تحریرم گذاشتم و روی صندلی نشستم. گوشیم رو روشن کردم و توی اینستاگرام رفتم. اون رو روی میزم گذاشتم و روی جایی که چهره‌ام رو خوب نشون بده تنظیم کردم. گیتارم رو برداشتم و دستی توی موهام کشیدم تا مرتب‌ترشه. روی لایو زدم و طولی نکشید که کلی آدم شروع به کامنت گذاشتن کردند. لبخندی زدم و گفتم:
- سلام بچه‌ها. همونطور که قول دادم می‌خوام تِرَکی از آهنگی که به زودی پخش میشه رو براتون بخونم. آماده‌اید؟
گیتار رو روی پام گذاشتم و شروع کردم به خوندن:
- یادش بخیر بچگیام... تو کوچه ها دویدنام...
داشتم می‌خوندم و مثلا حواسم اینجا بود اما حقیقتا نبود! روحم رفته بود پیش یک آدم بی‌وفا؛ آدمی که خیلی زود ازم دل کند و گذاشت با آدم‌های غریبه برم یک جای غریبه. آدم‌هایی که الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
749
پسندها
8,312
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
مریم:
در خونه رو قفل کردم و کلید رو توی کیفم انداختم. دکمه آسانسور رو فشردم و منتظر شدم که خانم عباسی، صاحب‌خونه خونه‌ام هم از خونه‌اش خارج شد.
- سلام خانم عباسی خوب هستین؟
- سلام دخترم شُکر بد نیستم تو چی خوبی؟
لبخندی زدم و سری تکون دادم که در آسانسور باز شد. با هم وارد شدیم و من دکمه همکف رو زدم.چند ثانیه‌ای طول کشید که خانم عباسی کمی جلو اومد و کنجکاو بهم نگاه کرد:
- این موقع از روز کجا میری مادر؟ یک ساعت دیگه غروبه.
به حس کنجکاویش که از روی بدبینی نبود لبخند زدم و گفتم:
- دارم میرم قرارداد ببندم. زود هم برمی‌گردم. نگران نباشید.
دستش رو روی اون یکی دستی که کیفش بهش آویزون بود گذاشت و گفت:
- نه مادر نگران چرا؟ ماشاءالله دختر عاقلی هستی خطا نمیری. اما اینی که میری باهاش قرارداد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
749
پسندها
8,312
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #7
بعد از خوردن شام و بگو بخند ساعت یازده راهی خونه شدیم. آقای محمودی به شهریار گفت:
- شهریار بابا مریم رو خونه‌اش برسون.
شهریار هم فرصت رو توی هوا قاپید و گفت:
- باشه حتما.
اما من اینجا فقط در حال حرص خوردن از این شانس بدم هستم! از بقیه خداحافظی کردیم و با شهریار سمت ماشین مدل بالاش رفتیم. از قصد عقب نشستم که شهریار سریع اعتراض کرد:
- عه مریم یعنی چی این کارت؟ بیا جلو بشین.
به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هام رو بستم که مثلا ساکت شو لطفا! اما خب درک این معنا در توانش نبود! ماشین رو روشن کرد و تا دم خونه یک ریز صحبت کرد. وقتی رسیدیم سریع خداحافظی کردم و کلید خونه رو توی قفل چرخوندم و وارد ساختمون شدم. خدایا اگر این بشر رو از من دور نگهداری ممنونت میشم!
کلید آسانسور رو که فشار دادم صدای مردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
749
پسندها
8,312
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #8
وسایلم رو توی کیفم ریختم و از خونه بیرون اومدم. دم در ایستادم تا ماشین اسنپ از راه برسه اما بعد از حدود پنج‌دقیقه که دم در منتظر ایستاده بودم؛ راننده لغو رو زد. کلافه به گوشی خیره شدم و درخواست دوباره رو زدم اما ماشینی پیدا نشد. کم‌کم داشت دیر می‌شد و اگر می‌خواستم با مترو برم کلی دیر می‌کردم. کلافه از اینکه نمی‌دونستم باید چه کنم به سمت خیابون اصلی حرکت کردم تا با ماشین شخصی برم.
توی راه بودم که ماشینی برام بوق زد. اخم هام رو توی هم کردم و نخواستم بهش محل بدم. کافیه یک نگاه بهشون بندازی اون وقت دیگه ولت نمی‌کنن! دقایقی ماشین بوق زد و من محل ندادم تا اینکه از گوشه چشم دیدم که بیخیال شد و ایستاد. من هم پاتند کردم. نزدیک های خیابون بودم که مردی جلوم ایستاد.آب دهنم رو قورت دادم و آروم سرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
749
پسندها
8,312
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #9
***
مسیح:
بالأخره کار گریمور و صدابردار تموم شد و تونستم نفس راحتی بکشم. بعد از اونها فردین جلو اومد و گفت:
- یعنی مسیح حیف که ملت اینجا ایستاده وگرنه با خاک یکسانت می‌کردم.
چشم‌هام گرد شد و متعجب گفتم:
- چرا؟!
کفری نگاهم کرد و گفت:
- یعنی نمی‌دونی چرا؟! برای چی اینقدر دیر اومدی؟ اونا دقیقا سروقت اومدن بعد من مجبور شدم بگم که اصل کاری دیرتر میاد. آخه مرد گنده خجالت نمی‌کشی اینقدر خواب می‌مونی؟
لبخندی به اون حرص‌های پیرزن‌گونه‌اش زدم و گفتم:
- خیلی‌خب حالا حرص نخور سعی می‌کنم که کمتر خواب بمونم. الآن به من بگو که کی قراره با من حرف بزنه.
پوفی کشید و به سمت دختری که رو به روی من نشسته بود اشاره کرد. آرایش چشم‌هاش غلیظ‌تر از اونی بود که بتونی حقیقت چشم‌هاش رو تشخیص بدی اما حسی بهم می‌گفت که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
749
پسندها
8,312
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
ناهار رو خورده و ظرف‌ها رو شسته بودم. تقریبا کاری برای انجام نداشتم و همینطور حسی هم برای ایجاد کار جدید نداشتم! نه حال دیدن فیلم داشتم نه حال خوندن کتابی جدید. بی‌هدف روی مبل لم دادم و دوباره ذهنم فرصتی برای اندیشیدن به مسیح پیدا کرد.
بزرگ شده بود، برای خودش مردی شده و دبدبه و کبکبه‌ای به هم زده بود. خوب تونسته بود پله‌های ترقی رو به سرعت طی کنه و به شهرت دست پیدا کنه. شهرتی که کافیه تو دچار لغزش بشی و برای همیشه تو رو به قعر خاطرات طرفدارانت بیندازه! اما شناخت کمی که از مسیح داشتم جایی برای نگرانی نمی‌گذاشت. او اهل لغزش و خطا نبود یعنی بود اما نه از اون دست خطاهایی که آدمی رو به جهنم راهنمایی کنه!
تلویزیون به حال خودش بود و برای اجنه برنامه به نمایش می‌گذاشت! گاهی صدای خنده مجری با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 13)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا