• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ترانه دوری | t.sh کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع t.sh
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 104
  • بازدیدها 1,733
  • Tagged users هیچ

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
777
پسندها
8,425
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان:3393
ناظر: @aisa.kh
نام رمان: ترانه دوری
نام نویسنده: t.sh
ژانر: #عاشقانه #تراژدی
ترانه دوری6.jpg
خلاصه:
کسی چه می‌داند که بزرگ شدن در خانه‌ای به نام پرورشگاه یعنی چه؟ کسی چه می‌داند درک نکردن مفاهیم خانواده و پدر و مادر یعنی چه؟ کسی چه می‌داند احتیاج به مادر و پدر داشتن یعنی چه؟ اما دخترک می‌دانست، پسرک هم می‌دانست اما یک جایی یک کدام باید روی احساسات و روابط حسنه پا بگذارند تا مفاهیم مجهول طرف مقابل معلوم شوند! دخترک باید پسرک را طرد می‌کرد و الا که روی همه احساسات و علاقه‌اش پا نمی‌گذاشت...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,166
پسندها
14,800
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
669784_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
777
پسندها
8,425
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
شاید باورت نشود اما همه چی به خاطر خودت بود!
شاید باورت نشود اما برایم سخت بود دروغ بگویم تا بتوانی بال بگیری و پرواز کنی!
شاید باورت نشود خودم را برای تو در قفس حبس کردم تا تو بپری!
من را ببخش که کارهایی کردم که ممکن است باورت نشود!
***
فصل اول:
کودکی‌هایمان را به یاد داری؟
آن‌موقع‌ها که جیغ و خنده‌هایمان گوش فلک را کر می‌کرد را یادت می‌آید؟
چه زود بزرگ شدیم! چه زود میان واژه بزرگی حبس شدیم!
بزرگی‌ای که فقط برای جسممان است اما روحمان برخلاف کودکی در زنجیر کوچکی اسیر است... .
کودکی راحت‌تر می‌بخشیدیم و فراموش می‌کردیم اما حالا برای بخشش و فراموشی باید زجرها به جان خریم؛ خصوصا برای بخشیدن و فراموش کردن هم... .
مریم:
توی مبل فرو رفتم و با کنترل مشغول جا‌به‌جایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
777
پسندها
8,425
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #4
تماس رو بدون اینکه ببینم کیه وصل کردم و کنار گوشم گذاشتم.
- هوم؟
- بَه باز دوباره من بهت یک کار پیشنهاد دادم و تو تا صبح بیدار موندی و فکر کردی؟ پاشو خانم شب زنده‌دار ساعت از یازده هم گذشته.
با شنیدن صدای آقای محمودی از جام پریدم. چندتا سرفه کردم و گفتم:
- سلام آقای محمودی ببخشید به اسم‌تون نگاه نکردم وگرنه اینطور جواب نمی‌دادم. شرمنده.
- خیلی‌خب باباجان لازم نیست انقدر عذرخواهی کنی. بگو نظرت چیه؟
آب دهنم و قورت دادم و به قاب عکسی که من و مسیح کنار هم ایستادیم خیره شدم و گفتم:
- خب... لطفا من رو معاف کنید.
لحظاتی سکوت برقرار شد که گفت:
- چرا باباجان؟ چی شده مگه؟
- چیزی نشده فقط می‌خوام مدتی استراحت کنم.
- جمشید نیستم اگر نفهمم که داری دروغ می‌گی! چه استراحتی؟ خبر دارم که شش ماهه نرفتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
777
پسندها
8,425
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #5
***
مسیح:
فنجون قهوه‌ام رو روی میز تحریرم گذاشتم و روی صندلی نشستم. گوشیم رو روشن کردم و توی اینستاگرام رفتم. اون رو روی میزم گذاشتم و روی جایی که چهره‌ام رو خوب نشون بده تنظیم کردم. گیتارم رو برداشتم و دستی توی موهام کشیدم تا مرتب‌ترشه. روی لایو زدم و طولی نکشید که کلی آدم شروع به کامنت گذاشتن کردند. لبخندی زدم و گفتم:
- سلام بچه‌ها. همونطور که قول دادم می‌خوام تِرَکی از آهنگی که به زودی پخش میشه رو براتون بخونم. آماده‌اید؟
گیتار رو روی پام گذاشتم و شروع کردم به خوندن:
- یادش بخیر بچگیام... تو کوچه ها دویدنام...
داشتم می‌خوندم و مثلا حواسم اینجا بود اما حقیقتا نبود! روحم رفته بود پیش یک آدم بی‌وفا؛ آدمی که خیلی زود ازم دل کند و گذاشت با آدم‌های غریبه برم یک جای غریبه. آدم‌هایی که الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
777
پسندها
8,425
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #6
***
مریم:
در خونه رو قفل کردم و کلید رو توی کیفم انداختم. دکمه آسانسور رو فشردم و منتظر شدم که خانم عباسی، صاحب‌خونه خونه‌ام هم از خونه‌اش خارج شد.
- سلام خانم عباسی خوب هستین؟
- سلام دخترم شُکر بد نیستم تو چی خوبی؟
لبخندی زدم و سری تکون دادم که در آسانسور باز شد. با هم وارد شدیم و من دکمه همکف رو زدم. چند ثانیه‌ای طول کشید که خانم عباسی کمی جلو اومد و کنجکاو بهم نگاه کرد:
- این موقع از روز کجا میری مادر؟ یک ساعت دیگه غروبه.
به حس کنجکاویش که از روی بدبینی نبود لبخند زدم و گفتم:
- دارم میرم قرارداد ببندم. زود هم برمی‌گردم. نگران نباشید.
دستش رو روی اون یکی دستی که کیفش بهش آویزون بود گذاشت و گفت:
- نه مادر نگران چرا؟ ماشاءالله دختر عاقلی هستی خطا نمیری. اما اینی که میری باهاش قرارداد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
777
پسندها
8,425
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #7
شهرزاد و شهناز، دو خواهر دوقلو جلو اومدند و شهرزاد که با خال گوشه لبش شناخته می‌شه من رو از مامانش جدا کرد و گفت:
- مریم چندبار بهت گفتم به محدوده علاقه‌مندی‌های من دست درازی نکن؟
دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم و گفتم:
- عزیزم تا اونجایی که من خبر دارم تو داری به محدوده علاقه‌مندی‌های من دست درازی می‌کنی!
متعجب گفت:
- من کی این کار رو کردم؟!
به مامانش اشاره کردم و گفتم:
- ایشون از اصلی‌های علاقه‌مندی‌های من هستند.
طلبکار دست به کمر زد و گفت:
- عه؟! بعد ببخشید ایشون مامان من هستند یا شما؟
شونه‌ای بالا انداختم و پشت میز نشستم:
- والا قبل از اینکه مامان شما دوتا بشه شهربانو جون من بوده.
شهرزاد که دیگه جوابی نداشت شالش رو مرتب کرد و گفت:
- خب حالا بعداً بحث می‌کنیم.
خندیدم و چشمم به شهناز افتاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
777
پسندها
8,425
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #8
گوشیم که خاموش شده بود رو به شارژ زدم و روشنش کردم. با اومدن یک پیام روش زدم که بخونم.‌ آقای محمودی بود:
- سلام دخترم یادم رفت بگم که فردا ساعت هشت بیا دفتر که بریم برای فیلمبرداری.
چشم‌هام گرد شد. یعنی فردا وقت فیلمبرداریه؟ دستام یخ زد. هنوز برای مواجه شدن با مسیح آماده نیستم.
لیوانی آب خوردم و بعد از تعویض لباس تصمیم گرفتم که بخوابم اما خواب بر من حرام شده بود! انقدر روی تختم غلت زدم که فکر کنم ملافه‌هاش پاره شده باشن! وقتی دیدم واقعا خوابم نمی‌بره روی تختم نشستم و رفتم توی اینستای مسیح؛ روی اولین پست زدم و کپشن زیرش رو خوندم:
- سلام رفقا! بالأخره بعد از کلی سختی آهنگی که دیروز توی لایو براتون خوندم منتشر شد اسمش "دلتنگ بچگی‌هامم" هست و همونطور که گفته بودم اون رو به کسی که بی‌وفا بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
777
پسندها
8,425
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #9
ساعت هشت و پنج دقیقه به دفتر رسیدم و با بچه‌ها به سمت استودیویی رفتیم که قرار بود اول اونجا مصاحبه کنیم. توی راه ماسک رو به صورتم زدم که یکی از بچه‌ها بهم گفت:
- مریم جان چرا ماسک می‌زنی؟
تمام تلاشم رو کردم که واقع پذیر حرف بزنم:
- خب راستش یک‌کم احساس سرماخوردگی دارم گفتم ماسک بزنم که یک وقت شماها ازم نگیرید.
سری تکون داد که آقای محمودی گفت:
- آها راستی بچه‌ها یادم رفت بهتون بگم لطفا توی این پروژه کسی مریم رو به اسم کوچیک صدا نزنه همه بگن خانم امیدی.
شایان که صدابردار گروه بود گفت:
- چرا؟
سرم رو گرم گوشیم نشون دادم تا از من سوالی پرسیده نشه. آقای محمودی گفت:
- دلیلش مهم نیست فقط لطفا فراموش نکنید.
همه بله‌ای گفتند که به مقصد رسیدیم. نفس عمیقی کشیدم تا از اضطرابی که تمام وجودم رو گرفته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

t.sh

کاربر فعال
تاریخ ثبت‌نام
9/3/18
ارسالی‌ها
777
پسندها
8,425
امتیازها
27,673
مدال‌ها
17
اومدم بهش بگم خب حالا انقدر نمی‌خواد تحلیلش کنی که آقای کارگردان با صدا کردنش مانع شد. یکسری حرف زد و بعد سراغ تک تک اعضاش رفت من هم وقتی دیدم حالا حالا ها مونده که کار شروع بشه گوشیم رو درآوردم به پیج اینستام سر زدم.
کلی کامنت که حاوی شکلک‌های قلب و گل بود گذاشته بودند همه رو بالا زدم تا ببینم کسی هم حرف زده یا نه؟ که دیدم تنها چیزی که هست همین شکلک‌هاست. صدای کارگردان نزدیک شد که رو به همون دختره گفت:
- خانم امیدی تو هم که خودت می‌دونی باید چی‌کار کنی دیگه؟
با شنیدن فامیلی دختره سریعاً سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم. چشم‌هام رو تنگ کردم و دقیق به چهره‌اش خیره شدم تا ببینم چهره واقعیش چیه؟ فامیلی مریم هم امیدی بود یعنی ممکنه اون همون باشه؟ اما خب آدم‌های زیادی هستند که فامیلیشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 12)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا