در حال تایپ رمان آخرین کسوف (جلد دوم پایان یک دورگه) | کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

موضوع جلد دوم به قدر کافی کنجکاوکننده و معمایی هست؟

  • خیـــلی^•^

  • تا حدودی:/

  • اصلاً:(

  • از کدوم شخصیت بدتون میاد؟

  • میرا

  • ایوان

  • لیام

  • لانا

  • الکسا

  • جرج

  • ریک

  • رایان

  • پادشاه


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

Lina

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
6/2/20
ارسالی‌ها
871
پسندها
8,921
امتیازها
25,273
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: ۳۴۱۱
ناظر: @211377

نام رمان: آخرین کسوف (جلد دوم پایان یک دورگه)
نویسندگان: Melina ، Nahid zare
آخرين کسوف.jpg
ژانر: #فانتزی ، #معمایی ، #عاشقانه ، #درام
خلاصه:
تاریکی مطلق، قسمتی از زندگیش بود. قسمتی که در همون همه چیزش رو از دست داد؛ عشق، امید، خانواده و... .
مِیرا، یک دورگه‌ی از دست رفته‌‌اس که میان مرگ و زندگی ایستاده.
دختری از دیار جادوگران اصیل و از تبار دراکولاها! دختری که حتی مرگش هم عادی نبود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Raha~A

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/24/19
ارسالی‌ها
726
پسندها
11,541
امتیازها
28,473
مدال‌ها
5
400083900371_76646.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Lina

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
6/2/20
ارسالی‌ها
871
پسندها
8,921
امتیازها
25,273
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
تاریکی، بعد از بستن چشمام... این تنها چیزی بود که می‌خواستم. آرامشی در تاریکی، معلق در خلأ، جایی که دیگه خبری از زندگی نبود... و من از همین راضی بودم. چیزی نمی‌خواستم چون حتی در اعماق تاریکیِ مطلق، آرامش وجود داره؛ اما...
اما یه نور کوچیک توی صحفه‌ی سراسر سیاه پیدا شد؛ نوری که بدون این‌که بخوام، من رو به درون خودش کشید.
فکر می‌کردم این پایان منه، پایان یک دورگه‌ی شکست خورده... اما این‌طور نبود!
***
انگار وزنه‌ای سنگین به چشمام وصل کرده بودن و باز کردن پلک‌هام خیلی سخت شده بود، اما بالاخره به هر زوری که بود، اون دو تیله‌ی سبزآبی رو از محبس‌ نجات دادم و چشم‌هام رو باز کردم. نفس‌های سردم به دربِ شیشه‌ای می‌خورد و بازدمش به صورتم برخورد می‌کرد. پلک آرومی زدم و به محفظه‌ای که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Lina

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
6/2/20
ارسالی‌ها
871
پسندها
8,921
امتیازها
25,273
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #4
لباس‌هایی که قبلاً این‌جا داشتم، هنوز سر جاش بودن. لباسم رو عوض کردم، همونی رو پوشیدم که اولین بار برای رفتن به قصر پوشیده بودم. یه شنل مشکی پیدا کردم و از خونه بیرون زدم.
هیچی عوض نشده بود. از شهر خارج شدم و به طرف شهر گرگینه‌ها رفتم؛ جایی که زندگی می‌کردم، پیش رایان و ریک، برادر و پدر دروغینم... البته الان دیگه مطمئنم رایان بچه داشته باشه. برام مهم نیست چون اون‌ها بهم خ**یا*نت کردن.
به محض رسیدن به شهر با صحنه‌ی عجیبی روبه‌رو شدم. الان از دروازه‌های شهر، خوناشام‌ها محافظت می‌کردن و شک ندارم که این کار ایوانه. هرطور شده باید وارد شهر بشم. جلوی دروازه چندتا خوناشام ایستاده بودن و کسایی که وارد می‌شدن رو بررسی می‌کردن. منم به سمت دروازه رفتم اما اون‌ها جلوم رد گرفتن. یکی از اون خوناشام‌ها که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Lina

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
6/2/20
ارسالی‌ها
871
پسندها
8,921
امتیازها
25,273
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #5
هیچی نگفت. اشک تو چشمام جمع شد و لبخند غمگینی روی لبم نقش بست. دلم شکست! طوری که صدای خورد شدنش رو شنیدم.
تو حال خودم بودم که ریک پیداش شد. اونم هیچ تغییری نکرده بود. بیشتر از ریک کینه داشتم و دلم نمی‌خواست حتی یه کلمه هم باهاش حرف بزنم، حتی عشقی که به من داشت، عشق خانواده‌ام هم ساختگی بود. اونم همون‌جا جلوی در، سر جاش میخکوب شد.
با لکنت ل**ب زد:
- مـ... مـ... یـ... ر... ر... ا... میرا؟!
با بی‌میلی گفتم:
- حتی دیگه نمی‌تونید اسمم رو به زبون بیارید.
بعد پوزخندی تلخ و صدادار زدم و ادامه دادم:
- جالبه! خانواده‌ای که اول بهت عشق می‌ورزن و بعد تو رو به یه رانده شده بدل می‌کنن... .
نگاهی پر از نفرت بهشون انداختم و غلیظ گفتم:
- ازتون متنفرم!
و بدون هیچ توجه‌ای بهشون از خونه خارج شدم. حتی دلشون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Lina

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
6/2/20
ارسالی‌ها
871
پسندها
8,921
امتیازها
25,273
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #6
اون شب اون‌قدر خاطرات رو برای خودم به تصویر کشیدم که همون‌جا خوابم برد.
با سوزشی روی دستم از خواب پریدم.
- اوه نه... لعنتی!
نور خورشید همه کوچه رو فرا گرفته بود. بلند شدم و توی همون گوشه که تنها سایه موجود بود، ایستادم و فریاد زدم:
- کمک! خواهش می‌کنم کمکم کنید!
اما کسی به ناله‌های عذاب‌آور من گوش نمی‌داد. کسی هم نبود، فقط تک و توکی از مردم گاهی از کنارم می‌گذشتند. کم‌کم خورشید بالاتر اومد و گونه و گردن و سر شونه‌هام رو سوزاند. جیغ‌هایی که از درد می‌کشیدم، سکوت این کوچه رو شکسته بود. حتی نگاه کردن به نور هم چشمام رو آزار می‌داد، برای همین چشمام رو بستم و آروم اشک ریختم. گلوم دیگه کاملاً خشک شده بود.
همون لحظه یه پتوی بزرگ روی من انداخته شد و یکی من رو محکم در آغوش گرفت. سعی کردم خودم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Lina

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
6/2/20
ارسالی‌ها
871
پسندها
8,921
امتیازها
25,273
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #7
و بعد رفت. بعد از رفتنش، بغضم شکست و صدای گریه‌ام سکوت اتاقی که ایوان من رو توش آورده بود، شکسته شد و هر هق‌هقی مثل تیری به قلبم ضربه می‌زد.
بعد از ساعت‌ها گریه، خودم رو جمع و جور کردم و به حرف‌های ایوان فکر کردم. واقعاً چرا نمی‌تونم اعتراف کنم؟! چرا هنوز نمی‌تونم به عشق واقعی اعتراف کنم؟! یعنی دلیلش فقط خیانتی هست که بهم کرده؟!
لبه تخت نشستم و به اتاق خیره شدم. تا حالا این‌جا نبودم. یه اتاق بزرگ با یه تخت بزرگ دونفره با پرده‌های سفید و نازک و توری، یه شومینه گوشه اتاق بود و دو درب دیگه غیر از درب ورودی و خروجی اتاق. یه میز و دو صندلی چوبی و یه قفسه از انواع کتاب‌ و یه پنجره بزرگ و سلطنتی و یه آینه بزرگ و قدی، اما این‌ها چه اهمیتی داره؟! اصلاً چرا باید به این چیزها توجه کنم؟!
در همون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Lina

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
6/2/20
ارسالی‌ها
871
پسندها
8,921
امتیازها
25,273
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #8
بعد از رفتنش، یکم خون خوردم و خودم رو سیراب کردم. موقع غروب پرده‌های اتاق رو کنار زدم و آروم از پشت پرده‌های کنار زده به خورشیدی که درون آتیش می‌سوخت نگاه کردم. چشمام رو آزار می‌داد ولی ارزشش رو داشت. دلم واسه روزایی که زیر نور خورشید بازی می‌کردم، تنگ شده.
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم. به طرف یکی از اون دو درب دیگه که تو اتاق بود رفتم. یکیش یه اتاق نسبتاً کوچیک بود که کلی لباس درون خودش جای داده بود. در رو بستم و به طرف اون یکی درب رفتم. وقتی در رو باز کردم همون جایی رو دیدم که فکر می‌کردم دیگه پایان من فرا رسیده.
بی‌خیال! اصلاً دلم نمی‌خواد دیگه بهش فکر کنم. وارد حموم شدم و وان رو پر از آب کردم. لباسم رو بیرون آوردم و یه گوشه‌ای از حموم رها کردم. داخل وان نشستم. خاطراتم یکی‌یکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Lina

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
6/2/20
ارسالی‌ها
871
پسندها
8,921
امتیازها
25,273
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #9
ایوان: این‌که بیست ساله توی اون تابوت شیشه‌ای هستی!
اوه خدای من! این دیگه واقعاً عجیبه! یعنی چی که من بیست سال توی اون تابوت بودم؟!
- اصلاً خودت می‌فهمی داری چی میگی؟! این غیر ممکنه. چطور من بیست سال توی اون تابوت بودم؟! یعنی نباید جسد من بپوسه؟
ایوان: آره، می‌دونم اما همچین اتفاقی نیوفتاد. به خاطر همین داخل یه تابوت شیشه‌ای نگهت داشتم، البته دور از نور خورشید! عجیب این‌جاست که حتی وقتی مرده بودی، بازم نور تو رو اذیت می‌کرد.
با حرص گفتم:
- ‌عالیه!
ایوان: میرا، می‌دونم دیگه بهم فرصت نمیدی، ولی لطفاً بذار اشتباهاتم رو جبران کنم.
نگاهی پر از التماس بهم انداخت و بعد بلند شد و به طرف در رفت و در همون حال به نیم‌رخ برگشت و گفت:
- میرم برات لباس بیارم.
ایوان رفت و بعد از چند دقیقه‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Lina

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
6/2/20
ارسالی‌ها
871
پسندها
8,921
امتیازها
25,273
مدال‌ها
4
با حالی گرفته و مضطرب به اتاق برگشتم. همش می‌ترسم بازم پام وسط یه ماجرا باشه، ماجرایی که اصلاً خوشایند نیست.
ایوان هم از اون طرف نگران من بود. من باید از این فرصت استفاده کنم. فقط امیدوارم که دارم کار درست رو انجام میدم.
ایوان: میرا می‌شه بگی دلیل این کارات چیه؟
- ایوان چیزی هست که ازم مخفی کردی؟
ایوان:‌ چی؟! منظورت چیه؟
- ایوان لطفاً اگه چیزی داری ازم مخفی می‌کنی، بهم بگو.
ایوان: من چیزی ازت مخفی نکردم. باور کن! می‌شه بپرسم چی شده؟
در حالی‌که نفسم هر لحظه بیشتر از قبل تنگ می‌شد، گفتم:
- دوباره داره یه اتفاقاتی می‌افته.
ایوان: چی؟! یعنی چی که دوباره داره یه اتفاقایی می‌افته؟!
- نمی‌دونم. همش... همش یه صحنه‌هایی جلوی چشام نقش می‌بنده... نمی‌دونم دقیقاً چه معنایی داره ولی احساس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا