در حال تایپ رمان محکوم به سکوتی تلخ | Sara1670کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع Sara1670
  • تاریخ شروع
  • پاسخ ها 28
  • بازدیدها 816
  • Tagged users هیچ

چه نمره ایی به رمانم میدین؟؟


  • مجموع رای دهندگان
    7
  • نظرسنجی بسته .

Sara1670

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/4/20
ارسال ها
98
امتیاز واکنش
610
امتیاز
3,803
سن
16
محل سکونت
تهران
کد رمان:3444
ناظر: @Moon..17

نام رمان: محکوم به سکوتی تلخ
نام نویسنده:‌ sara1670
ژانر: #طنز ، #پلیسی ،#اجتماعی ، #درام ،#معمایی
#عاشقانه
خلاصه:
درباره‌ی دختریه که شیطونه؛ اما خوش‌خنده نیست. جدیه؛ اما بامزه‌اس، خشک و سرده؛ اما باحاله، از نظر همه خیلی ساکته؛ اما کسایی که اون رو می‌شناسن بهش میگن چقدر حرف می‌زنی تو!
یه نابغه‌اس؛ اما نمرات درسش رو همیشه سعی می‌کنه خیلی کم بگیره که تو کلاسشون نفر دوم باشه؛ نه نفر اول!
اسم دختر پیچیده‌ی داستانمون، ساراست؛ ۱۵ سالشه و در حال کسب تجربیات در زمینه‌های مختلف. تا اینکه یه شب که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

س.سرحدی

مدیر تالار کتاب
مدیر تالار کتاب
عضویت
8/12/19
ارسال ها
837
امتیاز واکنش
9,375
امتیاز
25,273
534862_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sara1670

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/4/20
ارسال ها
98
امتیاز واکنش
610
امتیاز
3,803
سن
16
محل سکونت
تهران
نه! نه! نه!
چشمام رو باز کردم و به اطرافم نگاه کردم؛ تو اتاقم رو تختم بودم و خیس عرق! لعنتی! بازم یه خواب پوچ و اعصاب خورد کن دیگه!
پوف! خداروشکر که خانوادم حداقل خواب‌شون سنگینه و از خواب بیدار نشدن. آخ سرم! لعنت به این خوابا که هر وقت این خواب ها رو می‌بینم، سر درد و تنگی نفس و اون تصاویر مبهم همگی به سمتم هجوم میارن.
آخ آخ، برم یه آب به دست و صورتم بزنم و یکم آب بخورم شاید خوب شدم.
از اتاقم اومدم بیرون. خونه‌مون ۱۵۰‌متری بود و خانواده‌ای از لحاظ مالی متوسط و روبه بالایی داشتیم. خونه‌مون جوری بود وقتی وارد خونه می‌شدی؛ پشت در جا کفشی و کنار جا کفشی درب سرویس‌بهداشتی بود و دقیقا روبه روی درب ورودی، یه اتاق حدود ۲۰ متر وجود داشت که اتاق منه.
سالن حدود ۹۰ متر بود که اگه از در وارد می شدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sara1670

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/4/20
ارسال ها
98
امتیاز واکنش
610
امتیاز
3,803
سن
16
محل سکونت
تهران
- سارا!...سارا!
ای بی‌سارا بشین الهی! بابا خوابم میاد بزارید بخوابم. چشمام تازه رو هم رفته بود که دیدم تخت داره می‌لرزه! بی‌خیال باو. از اثرات این خوابای مزخرفه! توهم زدم که یهو ابراهیم داد زد:
- زلزله، زلزله اومده!
با این حرفش سریع از خواب پریدم و رفتم سمت کمد و یه مانتو آبی برداشتم با یه شال قرمز که از رنگ و رو رفته بود و سریع کفشام رو برداشتم و پریدم تو راهرو و همون طور که کفشام رو می‌پوشیدم؛ سرم رو هم انداختم داخل و صدام رو انداختم پس‌کله‌ام:
- مامان! بابا! ابراهیم! بلند شید که زلزله اومده! بلند شی... .
سرم رو که بلند کردم، هر سه شون رو دیدم که دارن می‌خندن؛ گنگ نگاهشون کردم که تازه فهمیدم چی شده، داد زدم:
- ابراهیم...! می‌کشمت!
و کفشایی رو که پوشیده بودم رو در آوردم و یکیش رو به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sara1670

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/4/20
ارسال ها
98
امتیاز واکنش
610
امتیاز
3,803
سن
16
محل سکونت
تهران
ابراهیم: با شامپوی خودم
این حرفش برابر شد با گرد‌ شدن چشماش و نگاه طوفانیش به من.
- آبجی، شما تو شامپوی من تخم مرغ ریختی؟
- اره، چطور؟
- هیچی فقط بعدا تسویه میکنم باهات!
- باشه عزیزم، شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه، می‌بینیم آقا ابراهیم.
- باشه آبجی باهوشه!
***
سه ماهه که از اون روز می‌گذره و ابراهیم هنوز نتونسته تلافی کنه! امتحانات ترم شروع شده و امروز قراره که امتحان ادبیات رو بدیم و من الان دارم آماده می‌شم که برم سر جلسه‌ی امتحان.
خب اینم که این می‌شه! جواب اینم می‌شه الف، آم دیگه تموم شد؛ دستم و بردم بالا و آروم گفتم:
- تموم شد.
دبیرها جوری نگام می‌کردن! اخه کی می‌تونه در عرض ۲۰ دقیقه یه امتحان ۳۰ سوالی رو حل کنه؟
مهم نبود برام نگاهاشون؛ از کلاس برگزاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sara1670

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/4/20
ارسال ها
98
امتیاز واکنش
610
امتیاز
3,803
سن
16
محل سکونت
تهران
الان تو بازارم؛ وقت نوشتن آزمون‌ها حداکثر یک ساعت و نیمه و من تو ۲۰ دقیقه دادمش. مستقیم و با نهایت سرعت پیاده‌روی کردم تا شک نکنن که من جای دیگه‌ی بودم.
اول از همه رفتم تو دکه؛ چند تا سی‌دی خریدم و بعد رفتم گوشی فروشی و چند تا هندزفری هم خریدم! به الکتریکی و ابزار فروشی هم رفتم؛ میخ، سیم و... رو خریدم.
به ساعت مچی چرمی رو دستم نگاه انداختم؛ ساعت ۹ بود و من تا نیم ساعت وقت داشتم؛ بنابراین با خونسردی و قدم‌هایی آهسته به سمت خونه قدم برداشتم.
***
- خب اینم از این
چسب رو هم روی قطعه ریختم و به دستگاه‌هایی که درست کردم یه نگاه انداختم. شنود، دوربین و ردیاب درست کرده بودم با هندزفری‌ها!
قدم اول رو با موفقیت پشت سر گذاشتم؛ حالا نوبت قدم دومه! سراغ ل**ب‌تاپم رفتم و روشنش کردم؛ دانلود کردم:(شیوه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sara1670

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/4/20
ارسال ها
98
امتیاز واکنش
610
امتیاز
3,803
سن
16
محل سکونت
تهران
بعد از چند دقیقه، صدای بوق آرومی اومد که نشون دهنده‌ی این بود که دوربین یا شنود تو اتاق وجود داره. رفتم تو اتاقم و از طریق لبتاپم، دوربین‌ها و شنود‌های خونه رو هک کردم و اونها رو به مدت یک ساعت از کار انداختم!
سریع دست به کار شدم و تمام خونه رو با تجهیزات خودم پر کردم؛ سارا آماده باش که قراره خیلی چیزا رو بدونی. هه! فکر نمی‌کردم در عرض چند ساعت، قدم سوم رو هم با موفقیت پشت سر بزارم!
حالا نوبت قدم چهارمه؛ یعنی اصلی‌ترین و بلندترین قدم!
***
《خب اول می‌گم: مامان بابا کارتون دارم؛ وقت دارید؟ نه نه، این خیلی ضایع‌اس! اصلا می‌گم: بیاین یکم باهم حرف بزنیم!‌ اره این بهتره! 》
یک ساعته دارم دور خودم می‌چرخم و نمی‌دونم چجوری قدم چهارم رو بردارم! بیخیال؛ دلم و میزنم به دریا؛ هر چه بادا باد. از اتاقم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sara1670

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/4/20
ارسال ها
98
امتیاز واکنش
610
امتیاز
3,803
سن
16
محل سکونت
تهران
رفتم داخل؛ سوار آسانسور شدم و طبق گفته‌ی سازمان، دکمه‌ی طبقه‌ی ششم رو زدم.
تو آیینه نگاهی به خودم انداختم؛ چشمای قهوه‌ایی ‌که توش رگه‌های سیاه وجود داشت؛ مو‌های کوتاه قهوه‌ایی که مدل خامه‌ایی زده بودم؛ صورت بیضی و پوست گندمی، ابرو‌های پهن و کشیده‌ی مشکی؛ در کل میشه گفت جدی و جذاب بودم.
- طبقه‌ی ششم
با صدای زنی که طبقه رو اعلام کرد؛ به خودم اومدم و از آسانسور خارج شدم و به طرف واحد ۲۱ رفتم و در زدم؛ طولی نکشید که در توسط یه مرد و یه زن باز شد که فکر کنم همون مختار و ساناز بودن. وارد خونه شدم و به دختر روبه روم با بهت خیره شدم؛ خودش بود! کسی که ۶ ساله دارم دنبالش می‌گردم! سارا!
***
(سارا)
صدای تق تق در اومد و مامان و بابا با سرعت به طرف در یورش بردن! یه تای ابروم رو بالا انداختم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Sara1670

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/4/20
ارسال ها
98
امتیاز واکنش
610
امتیاز
3,803
سن
16
محل سکونت
تهران
یه پسر که ۱۳ سالش بود گفت:
- خب من می‌خوام با سارا بجنگم.
من: خب که چی؟ من نمی‌جنگم!
پسر انگشت اشاره‌اش رو آورد بالا و گفت:
- آها! پس حتما هیولای تاریکی خونه توانایی جنگیدن رو نداره که نمی‌جنگه؛ نه نینی کوچولو؟
دندون‌هام رو روی هم سابیدم و گفتم:
- خودت کوچولویی بردیا! حالا حالیت می‌کنم! بیا جلو ببینم می‌خوای چیکار کنی مثلا؟
با صدای پسر از اون دنیا، به زمان حال برگشتم و به خودم اومدم:
- پس هنوز هم کوچولویی!
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم:
- بهت ثابت می‌کنم که من کوچولو نیستم و خودت کوچولویی!
و با یه لگد اومدم غافلگیرش کنم که جاخالی داد:
- او پس اینجوریاست؟
ابروهام رو شیطون انداختم بالا و خود به خود لبخند کوچیکی زدم و اروم جوری که فقط خوش بشنوه گفتم:
- اره بردیا.
اونم متقابلا لبخند زد و گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sara1670

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/4/20
ارسال ها
98
امتیاز واکنش
610
امتیاز
3,803
سن
16
محل سکونت
تهران
بلند شدم و راه افتادم به سمت در خروجی؛ وقتی که خارج شدم، به سمت ماشینم رفتم؛ سوار شدم و استارت زدم؛ با روشن شدن ماشین، پوزخندی به ساده بودن رئیس زدم و گفتم:
- خیلی ساده‌‌ای رئیس؛ چون امروز خودت با قبول کردن پیشنهادم، استارت نابودی سازمان رو زدی!
و حرکت کردم به محل قرارگاه!
***
(سارا)

یک هفته‌ی می‌شه که از اون روزی که علیرضا اومده خونمون می‌گذره!
تو این یک هفته، مامان و بابا نذاشتن که برم باشگاه؛ همش می‌گفتن تا هفته‌ی بعد صبر کن و من تا الان صبر کردم و می‌خوام برم ببینم موضوع از چه قراره!
با این فکر، از روی تخت بلند شدم و به پذیرایی رفتم.
همه نشسته بودن؛ ابراهیم داشت فوتبالیست‌ها رو نگاه می‌کرد و هم زمان تخمه و پفیلا هم می‌خورد!
چشم ازش برداشتم و رو کردم سمت مامان و بابا و گفتم:
- خب؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا