• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان پشت لبخند، درد حکم می‌کند | راحله خالقی کاربر انجمن یک رمان

Rahele.khaleghi

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
7/22/20
ارسالی‌ها
439
پسندها
4,448
امتیازها
16,913
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #1
بسم رب الناس
نام رمان: پشت لبخند، درد حکم می‌کند
کد: ۳۴۶۶
ناظر: @Sarina Alipour
تگ: ویژه
نام نویسنده: راحله خالقی
ژانر رمان: #تراژدی #اجتماعی #عاشقانه #معمایی
خلاصه رمان:

رادمان‌ کیانمهر، وکیلِ جوان و توانمندی‌ست که غم در تار و پود وجودش نقش بسته. دست تقدیر او را به سمت دخترکی می‌کشاند که پرنده‌ای‌ست اسیر قفس دهشتناک دهر! ناامیدی در کالبد سبزش ریشه دوانده و در انتظار سیاهی مطلق، چوب خط می‌کشد.
رادمان، قدم در مسیری پر التهاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Raha.Amini

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
10/24/19
ارسالی‌ها
1,032
پسندها
17,880
امتیازها
37,073
مدال‌ها
27
400083900371_76646.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Rahele.khaleghi

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
7/22/20
ارسالی‌ها
439
پسندها
4,448
امتیازها
16,913
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #3
مقدمه: هیس! تیغ بُرّان نگاه‌هایتان را غلاف کنید. زبان در کام بگیرید. او قاتل نیست؛ دخترکِ مهربان این دیارِ ننگین، قاتل نیست! از نظر شما قتل تنها کشتنِ انسان محقون‌الدم دیگری است؟ شما چه می‌دانید از اویی که آرزوهایش را با خون دیگری سَر بریده است؟!
***
بانگی مرتفع و آمیخته به رعب و وحشت از دیوارهای غم گرفته‌ی زندان می‌گذرد و به گوش ساکنین متروکه‌ی دنیا می‌رسد. گویی در صور اسرافیل دمیده‌اند که همه را به سوی منبع صدا می‌کشاند. اطراف بند متهمین شلوغ است و زنان ساکن بندهای مختلف، چنان گرد هم جمع شده‌اند که گویی به تماشای سیرک نشسته‌اند. زنان قد کوتاه مدام گردن می‌کشند تا ثانیه‌ای را از کف ندهند! بند هشت از جمعیت در حال انفجار است و اکسیژن به سختی میان افراد رد و بدل می‌شود. در میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Rahele.khaleghi

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
7/22/20
ارسالی‌ها
439
پسندها
4,448
امتیازها
16,913
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #4
چشم‌های آبی نافذ و نگاهی به مراتب رعب‌انگیز با قدی بلند و سری تاس. کمرش را به صندلی چرم تکیه می‌دهد و دست‌هایش را روی میز شیشه‌ای عسلی می‌گذارد. چشم‌هایش را دور اتاق می‌چرخاند. دیوارهای تازه رنگ سفید خورده که ترک‌هایشان نشان از کهن‌سالی‌‌ دارد. می‌چرخد و پرده‌ی حریرِ آبی تیره را می‌کشد و آفتابِ رو به زوال عصرگاهی را از نظر می‌گذراند. سلطانی جوان، پرده را رها می‌کند و کلید برق را می‌زند. اتاق کوچک در تاریکی فرو می‌رود و این تاریکی به سلطانی حسِ بازجوهای ساواک را می‌دهد. نگاه تیزش، سر پایین افتاده‌ی دخترک و قیافه‌ی غلط‌انداز و شرورانه‌ی زن را هدف می‌گیرد. دخترک از ترس در خود مچاله شده و دستانش را در هم قلاب کرده زن اما، بی‌خیال روی مبلِ چرم لم داده است. بدون آن که نگاه سراسر خشم و تاسفش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Rahele.khaleghi

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
7/22/20
ارسالی‌ها
439
پسندها
4,448
امتیازها
16,913
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #5
دل‌آرا کلافه از این همه بی‌منطقی چشم‌های درشتش را در کاسه می‌گرداند و دم عمیقی می‌گیرد. دستش را درون روسری فرو می‌کند و چند تاری از موهای سیاهش را می‌کشد، عادتش است؛ آن‌گاه که کلافگی بر او سایه می‌اندازد، موهایش را می‌کشد! هوای اتاقِ برایش سنگین است، شاید کسی پا روی سینه‌اش نهاده و قصد کشتنش را دارد، همانگونه که او جانِ مهراد را گرفت. باز حوادث آن شب، روی پرده‌ی چشم‌هایش می‌روند و روحش را می‌خورند‌. اندک اندک دست و پایش سر می‌شوند و بی‌حسی تمام وجودش را در برمی‌گیرد. زلزله‌ای عظیم در بخشِ چانه‌ی استخوانی‌‌اش رخ می‌دهد. گویی در آن اتاق هست و نیست. جسمش حضور دارد و روحش از ظرف مکان و زمان خارج گشته و به آن شب و خانه‌شان پرواز کرده است. حوادث آن‌قدر دقیق و واقعی مقابل دیدگان نقره فامش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Rahele.khaleghi

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
7/22/20
ارسالی‌ها
439
پسندها
4,448
امتیازها
16,913
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #6
سپیدپوشان بهداری با ساکی از انواع و اقسام اقلام پزشکی به اتاق رئیس زندان می‌آیند. دخترک همچنان جیغ می‌کشد و حنجره خراش می‌دهد. با کمک جمیله‌ی مات مانده، آمپولِ آرام‌بخشی را در بازوی لاغر دخترک فرو می‌کنند، دل‌آرا تقلا می‌کند برای رهایی از دستان آنانی که در نظرش پزشک نه بلکه، سلاخ هستند. کم‌کم رمق از دست و پایش رخت می‌بندد و چشم‌های طوسی‌اش بسته می‌شوند. سلطانی کلافه‌ نفسش را بیرون می‌دهد و دل‌آرا را می‌نگرد که روی برانکارد می‌گذارند و به بهداری می‌برند. تشکر کوتاهی را بر زبان می‌راند و درب را پشت سرشان می‌بندد با طمانینه پشت میز عسلی‌اش می‌نشیند و خودکارِ آبی بیکش را در دست می‌چرخاند. نگاهش وصل بازی دست و خودکار است که دهان باز می‌کند و رو به جمیله‌‌ای که در خود فرو رفته و از خویش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Rahele.khaleghi

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
7/22/20
ارسالی‌ها
439
پسندها
4,448
امتیازها
16,913
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #7
روزها به سرعت از پی هم می‌گذرند، انگار عقربه‌ها پا رویِ گاز نهاده و به سرعت از هم پیشی می‌گیرند. هوا سردتر می‌شود و زمستان بیش از پیش رخ می‌نمایاند. بند خلوت و ساکت است. اکثریت زندانیان به غذاخوری رفته‌اند و سلول دل‌آرا خالی از جمعیت است‌. دل‌آرا، آرام‌تر از همیشه در خود فرو رفته است. درون وجودش بلوایی‌ست تماشایی! یک‌سر وجودش هر دم او را تحقیر می‌کند و خبط بزرگش را بر سرش می‌کوبد و طرف دیگر دلداری‌اش می‌دهد. با هزاران دلیل و توجیه قصد دارد طرف دیگر را قانع کند که مقصر نبوده است. شب‌ها کابوسِ تلخ مهراد رهایش نمی‌سازد و روزها شلوغی بند و کنکاش زنان!
در نگاهش برخی از زنان زندانی، همان جمع‌های سبزی‌پاک‌کن قدیم هستند. همان‌ها که با چادرهای گلدار رنگارنگ دور سینی‌های بزرگ می‌نشستند و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Rahele.khaleghi

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
7/22/20
ارسالی‌ها
439
پسندها
4,448
امتیازها
16,913
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #8
دل‌آرا روی تخت می‌نشیند و روی زانو‌هایش خم می‌شود، میان سرفه‌های شدیدش هوا را می‌بلعد. همانند انسان گرسنه‌‌ای که برای خوردن غذا ولع دارد او نیز برای به ریه کشیدن اکسیژن، حرص دارد. دست‌هایش را نوازش‌وار روی سینه و گلویش می‌کشد تا شاید دردشان التیام یابد. عزرائیل را رَد کرده است انگار!
زندانیان دورش جمع می‌شوند و می‌خواهند که نگهبانان را خبر کنند. دل‌آرا در حالی که هنوز سرفه‌هایش قطع نشده و صورتش به رنگ ارغوانی در آمده، دستشان را می‌کشد و اجازه نمی‌دهد. ذره‌ذره‌ی اکسیژن وارد بدنش می‌شود و سرفه‌هایش کوتاه‌تر و منقطع‌تر می‌‌گردند. چشم‌های خاکستری‌اش در خون‌ غلتیده و به اشک نشسته‌اند. جای دست‌ها دور گردن باریکش به خوبی به جا مانده و انگار که گردنبندی از جنس کبودی به گردنش آویخته است.
لیوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Rahele.khaleghi

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
7/22/20
ارسالی‌ها
439
پسندها
4,448
امتیازها
16,913
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #9
***
روی کاناپه‌‌ی مشکی و راحتی‌اش لَم می‌دهد. سرمست از پیروزی‌ اخیرش در پرونده‌ای مشکل، دستمال به دست مشغولِ زدودنِ غبارهای ذهنی‌اش می‌شود. یک پرونده‌ی دیگر را به سرانجام رسانده و حال وقتِ استراحتش است. برای خالی شدن ذهنش از هیاهوی همیشگی، کنترل را برمی‌دارد و تلویزیون مقابلش را روشن می‌کند و روی شبکه‌ی خبر می‌گذارد. سرش را به دسته‌ی نرم کاناپه تکیه می‌دهد و چشم فرو می‌بندد. رایحه‌ی خوش عود، آرامش را به کالبدش تزریق می‌کند. فایل‌های اضافیِ ذهنش را یک به یک به زباله‌دان فکری‌اش می‌فرستد تا خستگی روانی‌اش به پایان رسد. ناگهان خبری می‌شنود و از جا می‌پرد. کنترل را برمی‌دارد و صدای آن را زیاد می‌کند. ابرو‌های پُر و مردانه‌‌ی سیاهش بالا می‌پرند و لبخند مرموزی گوشه‌ی لب‌های صورتی‌اش جا خوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Rahele.khaleghi

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
تاریخ ثبت‌نام
7/22/20
ارسالی‌ها
439
پسندها
4,448
امتیازها
16,913
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #10
رادمان گوشی‌اش را روی میزِ می‌گذارد و به خاک نشسته‌ی روی شیشه‌‌ی میز پایه طلایی پوزخند می‌زند. نفسش را کلافه‌وار بیرون می‌فرستد. سرش را به پشتیِ مبل تکیه می‌دهد و پاهایِ بلندش را رویِ میزِ عسلی کنار موبایلش و روبروی کاناپه می‌گذارد و چشم‌هایِ کشیده‌ی شب رنگش را روی هم می‌نهد. نمی‌داند چرا برای خودش عذاب می‌خرد. آیا عقلی در سر دارد؟ کدام آدم عاقلی پا به درون جهنم سوزانِ روزگارش می‌‌گذارد؟ حرکت مورچه‌ای را روی چال چانه‌اش حس می‌کند و با دست آن را کنار می‌زند. هنوز نرفته دیو ستمگرِ خاطرات گلویش را گرفته و قصد خفه کردنش را دارد. طوفان سهمگین خاطرات به چشم‌هایش می‌رسد و شبنم سوزان اشک روی صورت کشیده و گندمی‌اش رد می‌اندازد. کِی از بند پوسیده‌ی گذشته رها می‌شود؟ کاش توانِ آتش زدنِ شوره‌زار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 2, کاربر: 0, مهمان: 2)

بالا