• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان فولکلور | الیف شریفی نویسنده برتر انجمن یک رمان

Elif

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
1/4/17
ارسالی‌ها
2,128
پسندها
21,815
امتیازها
51,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
"به نامِ خالقِ عشق"
حکایت ما شدن من و تو
حکایت شب است و روز؛
دو محال وابسته
کد: ۳۵۰۷
ناظر: Khazaan Khazaan
تگ: ویژه


نام رمان: فولکلور
نویسنده: الیف شریفی
ژانر: #عاشقانه #درام
846374_2f95ad876173d5c0ba29ba9532aa0695.jpg...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Raha.Amini

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
24/10/19
ارسالی‌ها
1,215
پسندها
25,423
امتیازها
47,073
مدال‌ها
28
400083900371_76646.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Elif

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
1/4/17
ارسالی‌ها
2,128
پسندها
21,815
امتیازها
51,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:

- دیگه برام شدی مثل یه قصه‌ی فولکلوروار؛ زندگیت، خودت، عشقت!
باز زلف به پشت گوش فرستاد. از گوشه‌ی چشم می‌دیدش. خنده‌ی مستانه‌‌ی دل‌ربا و طنین خوش آوایش در گوشش پیچید:
- یعنی چی؟ کسل‌کننده شدم؟
لبخندی کج به گوشه‌ی لبش مهمان شد. انگشتانش را به آغوش هم کشید و زیر لب گفت:
- نه. دیگه فقط مال الآن نیستی. تو گذشتمی؛ همون‌قدر کلاسیک، زیبا و موندنی... همون‌قدرم دست نیافتنی و تکرار نشدنی.
دیگر صدایی برنیامد، کسی هم نخندید! کنار او خیلی وقت بود خالی مانده بود و حق با خودش بود گویی؛ فولکلورها برای گذشته‌اند. و او تکرار نمی‌شد. حتی در خیالش... .


فصل اول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Elif

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
1/4/17
ارسالی‌ها
2,128
پسندها
21,815
امتیازها
51,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
مخمل سرمه‌ای‌ رنگ جعبه، دستانش را به نوازشی دلنشین میهمان کرد. ربان سفیدش را که در دست گرفت، بار دگر صدای زنگ موبایلش طنین انداخت.
در را به آرامی بست و به‌ سختی از جعبه نسبتا بزرگش دل کند. موبایلش را از روی میز چنگ زد. باز هم خودش بود.
لبخند محوش را جمع کرد و نهایت تلاشش را در جدی ماندن به کار برد. پیش از آن‌ که به او رخصت حرفی بدهد، خودش آغازگر شد.
- ممنون بابت بسته‌ای که فرستادی.
این‌بار جای خود، او بود که سکوت را در پیش گرفت. نارنج که از سکوت اویی که چندی پیش خواهش می‌کرد تا صدای نارنج را باری دگر بشنفد، متعجب گفت:
- عارف؟ هستی؟
عارفش با خود کلنجار رفت تا آرام بماند. با لحنی جدی اما درنهایت لب باز کرد:
- من بسته‌ای نفرستادم نارنج!
نارنج لب گزید. دوباره نگاهش را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Elif

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
1/4/17
ارسالی‌ها
2,128
پسندها
21,815
امتیازها
51,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
حالا کلمات تک تک جای چشمانش، بر ذهن و دلش می‌نشستند:

«نامه شماره یک»

سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات
بیاض روی چو ماه تو خالق صباح


این روزها که کمتر برایتان می‌نویسم، مبادا به سرتان بزند که از یادتان غافل شده‌ایم بانو؛ هرگز! مگر جان از دلش غافل می‌شود؟
دلکم، باید بگویم این روزها که نیستی، حتی خورشید هم انگار با من از تو می‌گوید. هرچیزی، هرجایی انگار رنگ و بو و نشانی از تو دارد.
البته هاشا یک وقت گمان نبری صدای دهشناک رگبار مسلسل را با نغمه‌ی صدای تو مقایسه کرده باشم! نه، مگر می‌شود! اصلا عطر گل رازقی‌ای که از چادر گل‌گلی‌ات جا می‌ماند کجا و بوی باروت صبحگاهی کجا!
دارم درواقع برایت از ماه می‌گویم. شب که می‌شود و گاهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Elif

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
1/4/17
ارسالی‌ها
2,128
پسندها
21,815
امتیازها
51,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
نامه را به همان نرمی که بالا آورده بود، پایین برد. همه آن نوشته‌ها و کلمات تنها برایش کلماتی شیرین عاشقانه‌، شاید برای تبلیغ یک کتاب فروشی بودند اما با خواندن نام خانوادگی آخر نامه، به یکباره ورق برگشت. نام زندی مدام در گوشش زنگ می‌خورد. تمام این نامه‌ها چه ارتباطی با او، عارف و زندگی در شرف ویران شدنش داشتند؟ که در بحرانی‌ترین نقطه‌، نامه‌هایی از چندین سال پیش خانواده عارف به دستش برسد؟
به هیچ رقمه زیر بار این نمی‌رفت که ممکن است تمامش تصادف باشد. چه تصادفی؟! چرا حتی نامه‌ای در این جعبه‌ی مجهول نبود؟
نامه‌ی علی‌نامی که خوانده بود را روی مبل نهاد و با ولعی وصف نشدنی، چشمانش عدد دو را روی کاغذها می‌کاوید. شاید نامه ترنجکش، بتواند گره‌ی دیگری از سوالات و مجهولات ذهنش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Elif

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
1/4/17
ارسالی‌ها
2,128
پسندها
21,815
امتیازها
51,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
پاسخی که به‌ سببش نامه را خوانده بود اگرچه نیافت؛ لیک آرزو کرد دست‌کم آن زوج به وصال هم رسیده باشند. دو نامه‌ی گشوده را را با دیگر رقعه‌ها حواله‌ی جعبه‌ نموده و ته سیبش به درون سینک پرت گردید.
با دستان به هم گره خورده و ذهنی درهم، نگاه هراسانش قفل جعبه گشته بود. چو کودکی که راه‌حل هر مشکلش را نزد مادر خود می‌بیند، موبایلش را بار دیگر مهمان انگشتان کشیده‌اش کرد. نام ذخیره گشته‌ی مامان، نیشخندی به پهنای درد جاخوش کرده در دلش، به لبش نشانید. مامان؟ مامان!
هنوز نام مناسب دیگری برایش پیدا نکرده بود. اصلاً مگر کم‌تر از مادر لایقش بود زنی که از سیاهی موهایش و شیشه‌ی عمرش مایه گذاشت برای بزرگ کردن نوبره‌‌ای که خود نزاییده بود.
دستش از بر شماره‌ی او لغزید. نه؛ شنیدن صدای فرشته‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Elif

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
1/4/17
ارسالی‌ها
2,128
پسندها
21,815
امتیازها
51,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
غزاله دست چپی‌اش را که با آن حلقه‌ی فروزنده‌اش محال بود نامزد داشتنش از دیده‌ای دور بماند، بالا کشاند و تن نارنج را سوی اشاره‌اش گرداند؛ تحقیرآمیز، با لبانی کج‌گشته.
- مسلماً من بودم سلیقه‌م بهتر بود. نه چنان آش دهن‌سوزی هستی، نه خانواده‌دار! از اولشم تنها دلیلی که رضایت دادیم فامیلی خانوادت بود که اونم معلوم شد خانواده خودت نبودن. لابد حرومی سیاوش آقا بودی که انداختنت به اون خونو...
با ”بسه“ پرطنینی که لااراده از دهان نارنج بیرون گشته بود، حرف در دهان غزاله ماسید. نارنج از بهت غزاله بهره برد و خیال کوتاه کردن موضعش را در سر نداشت:
- تا وقتی من اینجام، این‌جا خونه‌ی منه! و حق نداری تو خونه‌ی من دهن کثیفت رو باز کنی و بیشتر از این ثابت کنی چقدر رقت‌انگیزی! هر مشکلی که من و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Elif

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
1/4/17
ارسالی‌ها
2,128
پسندها
21,815
امتیازها
51,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
دکمه‌های کت بهاری‌اش با یک دست، یک به یک گشود و دست دیگری را بر روی شکمش نهانید. زیرلب، نجواگونه به حرف آمد:
- الان وقت اومدن بود کوچولو؟
پلک‌هایش را بر هم فشرد و عزم ایستادن نمود. آدم ضعیف ماندن و زاری کردن نبود شاید. راه نارفته‌ی سمت سرویس را طی نموده و دهان و صورتش را لعبته‌ی آب نهاد. سوزش گلویش را پشت گوش آویخت و به یاری دیوار، بار دگر سوی نشیمن راه گرفت.
صدای زنگ خوردن موبایلش هم حتی او را به رجوع و برداشتن کیفش ترغیب ننمود. موبایلش به زنگ خوردن ادامه داد تا آن زمان که آن که پشت تلفن بود، غایتاً دست از تقلا کشید.
مقابل عسلی دوست‌داشتنی‌اش که ابداً رخصت نمی‌داد رویش، خالی از تنقلات بماند، جای گرفت. نور مشعشع آفتاب ظهر که از لابه‌لای همان پرده‌های نازکش به اندرون راه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Elif

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
1/4/17
ارسالی‌ها
2,128
پسندها
21,815
امتیازها
51,373
مدال‌ها
31
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
عارف سمت نارنج رو نمود. در باورش نمی‌گنجید این را از زنی شنفته بود که حرف جمله‌گی خانواده‌اش را زیر پایش نهاده تا به وصل او برسد. گویی دیگر از نارنجش اثری به جا نبود. این را آن‌گه به قطع دریافت که نارنج با تمام بی‌احساسی که در چشمانش جای گذارده بود، به چشمانش خیره گردیده و گفت:
- چرا اصلاً اومدی این‌جا؟
از جایش برخاست. پشت شلوارش را تکانید و کتش را مرتب نمود. احساساتش بس متناقض و فکش انگار منقبض گردیده بود. نظری حوالی آشفته بازاری که نارنج ساخته بود، گردانید و گفت:
- همسایه‌ها زنگ زدن. ترسیدن بلایی سرت اومده باشه.
کلیدهایش را به آشیانشان، جیبش برگرداند و ادامه نمود:
- باشه نارنج. برگه‌های طلاق رو امضا می‌کنم. توافقی جدا می‌شیم.
صدایش به دیده بی‌احساس می‌نمود؛ نگاهش لیکن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا