• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نوایند | ماهی کاربر انجمن یک رمان

آیا رمان را دوست دارید؟ کدام شخصیت را دوست دارید؟

  • قشنگ بود

    رای 8 42.1%
  • دوستش داشتم

    رای 4 21.1%
  • اِی بد نبود

    رای 1 5.3%
  • بیشتر تلاش کن

    رای 1 5.3%
  • اصلا دوستش نداشتم

    رای 0 0.0%
  • سوین

    رای 3 15.8%
  • آترین

    رای 4 21.1%
  • سورن

    رای 1 5.3%
  • نفس

    رای 1 5.3%
  • ملیکا

    رای 0 0.0%
  • دریا

    رای 0 0.0%
  • طاها

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    19

Mahi⭐

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
10/8/20
ارسالی‌ها
618
پسندها
9,037
امتیازها
24,973
مدال‌ها
12
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام آن خدایی که جوانه‌ی عشق را در دلمان کاشت
کد رمان: ۳۵۱۰
ناظر: @Mobarakeh

نام رمان: نوایند
نویسنده: N80 (نگین کُجوئیان)
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی #پلیسی

نوایند1.jpg

خلاصه: روزی از روزهای پاییزی، روز اول مهر که همه‌ی بچه‌ها با شور و اشتیاق به سمت مدرسه‌هاشون میرند، کسی توی یکی از همین مدرسه‌ها پا می‌ذاره که همه به اسم یه تازه وارد می‌شناسنش! تازه واردی که شاید زندگی کسی رو تغییر بده که انتظار همچین تغییری رو نداشت!
اما گاهی اتفاق‌هایی میوفته که توی اوج درد و خستگی، آدرنالین خون بالا بزنه و وارد ماجرایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*chista*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
4/26/20
ارسالی‌ها
243
پسندها
4,999
امتیازها
20,813
مدال‌ها
11


505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mahi⭐

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
10/8/20
ارسالی‌ها
618
پسندها
9,037
امتیازها
24,973
مدال‌ها
12
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: مشق عشق را چه زیبا برایم حجین کردی! وقتی در دوران غفلت به سر می‌بردم! هنگامی که کودکی می‌کردم و شیطنت‌های گاه‌ و بی‌گاه‌م، خیلی‌ها را آسی کرده بود! اما تو با صبوریت، مهربانیت، چشم‌هایت و از همه مهم‌تر، آن نگاه پر مهرت؛ عشق را یادم دادی! خانم بودن را یادم دادی!
و چه لحظات لذت بخشی‌ست که مرا در میان بازوان قدرتمندت بگیری و با لحن گیرایت در گوشم نجوا کنی:
- دوستت دارم خانومم!
***
- سویی پاشو! سوین پاشو! سوسک جونم پاشو!
«اَه» بلندی گفتم و با کف دستم به صورت مگس مزاحم که در گوشم وز وز می‌کرد، کوبیدم! «آخ» بلندی گفت و با صدای بلند گفت:
- خاک بر سر وحشیت کنن، الهی! چته؟
با کلافگی از جام بلند شدم و به نفس که نصف صورتش رو با دستش پشونده بود، نگاه کردم.
با صدای گرفته که به‌خاطر خواب‌آلودگیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahi⭐

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
10/8/20
ارسالی‌ها
618
پسندها
9,037
امتیازها
24,973
مدال‌ها
12
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #4
کیفم رو روی شونه‌م انداختم و از پله‌های مرمری خونه، پایین اومدم. صدای قاشق که به لیوان می‌خورد، توی خونه پخش می‌شد و باعث شد، لبخند روی لبم بشینه.
دست نفس رو کشیدم و آخرین پله رو هم پایین اومدیم. وارد آشپزخونه‌ی نسبتاً بزرگ خونه شدیم که با صدای بلند گفتم:
- سلام بر اهل و عیال!
همه با لبخند نگاه‌مون کردن و سلام دادن. سورن با لبخند بلند شد و لپم رو کشید. همون‌طور که از آشپزخونه خارج می‌شد، گفت:
- عصر می‌بینمت، زلزله!
بلند خندیدم و سر میز نشستیم. تند تند برای خودم و نفس لقمه‌ی نون و پنیر گرفتم و توی لقمه‌ی نفس، مربای شاه‌توت ریختم. می‌دونستم دوست داره!
مامان که عجله‌م رو دید، با تشر گفت:
- آروم دختر! مگه دنبالت کردن؟
لبخندی به روش زدم و لقمه‌ی نفس رو دستش دادم. از جام بلند شدم و گونه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahi⭐

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
10/8/20
ارسالی‌ها
618
پسندها
9,037
امتیازها
24,973
مدال‌ها
12
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #5
محدثه که روی سکوی سنگی حیاط نشسته بود، دستش رو بالا برد و تکون داد. به بچه‌ها محدثه رو نشون دادم که اون‌ها هم دستشون رو تکون دادن.
به سمت بچه‌های اکیپ رفتیم که همه‌شون روی سرمون ریختن و بازار ماچ و بوسه، به راه افتاد.
سارینا رو توی بغلم فشردم که دادش دراومد!
سارینا: چته روانی، خل؟ مگه می‌خوای آب ‌لیمو ازم تولید کنی؟
خندیدم و به پشتش کوبیدم. محدثه رو توی بغلم گرفتم که زیر گوش پچ زد:
- سویی، یه معلمی اومده شاه نداره! اصلاً ماه!
متعجب از بغلش بیرون اومدم و بهش نگاه کردم.
- مگه، دیدیش؟
با کف دستش به سرم کوبید و گفت:
- خاک بر سر! دیشب عکسش رو گذاشته بودن!
با دستم سرم رو ماساژ دادم و چپ چپ نگاه‌ش کردم.
- دستت قلم بشه، الهی! مخیله‌م کج شد!
لبخندی بهم زد که یه ماچ محکم روی گونه‌م نشست. به تارا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mahi⭐

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
10/8/20
ارسالی‌ها
618
پسندها
9,037
امتیازها
24,973
مدال‌ها
12
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #6
از پله‌های تمیز و تازه طی کشیده بالا رفتیم. دستم رو به نرده‌ی آبی رنگ سمت راستم گرفتم و پشت بچه‌ها بالا رفتم. مقنعه‌م رو کمی تکوندم تا شاید اثر کنه و باد به گردنم بخوره و خنک بشم.
آخرین پله‌ رو پشت سر گذاشتیم و به طبقه‌ی سوم رسیدیم. کلاس دوازدهم انسانی سمت چپ‌، آخر راه‌روی بلند بود و همه با سر و صدا واردش می‌شدن. همراه با دختر‌ها وارد کلاس شدیم و روی ردیف اولین صندلی چوبی کلاس نشستیم. نفس کنارم نشست و کیفِ قهوه‌ایش رو کنارش گذاشت و زانوهاش رو روی جامیزی گذاشت که گفتم:
- پات رو بردار؛ نابود شد، اون زانو!
«بیخیالی» زمزمه کرد و زیپ کیفش رو باز کرد. رمانی از کیفش در اورد و روی میز گذاشت. صفحه‌ای که تا زده بود، رو باز کرد و شروع به خوندن کرد.
پوفی از سر بی‌کاری کشیدم و به در و دیوار کلاس خیره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mahi⭐

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
10/8/20
ارسالی‌ها
618
پسندها
9,037
امتیازها
24,973
مدال‌ها
12
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #7
نفس بلند شد و گلوش رو صاف کرد.
نفس: نفس شایان هستم.
سرمد «خوش‌بختمی» گفت و نفس دوباره سر جاش نشست. از جام بلند شدم و با یه لبخند نیم‌بند گفتم:
- سوین آقایی.
ابروهای کشیده و مشکیش رو بالا انداخت و در حالی که توی چشم‌هاش که از سیاهی زیاد، سرمه‌ای دیده می‌شد، تعجب موج می‌زد، گفت:
- سوین! اسم جالبی داری! معنیش چیه؟
نفس با انگشت اشاره‌ش توی پهلوم فرو برد که نفسم رفت! اَی! نفسِت بره، نفس!
دستم رو نامحسوس روی پهلوم کشیدم و سعی کردم، قیافه‌م رو کج و کُله نکنم، گفتم:
- سوین به معنی، عشق و محبت و علاقه‌ی شدیده!
چشم‌هاش برقی زد و لبخند روی لب گوشتیش نشست. سرش رو تکون داد و دستش رو از روی میز برداشت.
سرمد: بفرمائید!
روی صندلی نشستم و یه نیشگون محکم از بازوی نفس گرفتم که توی گلو جیغ کشید. با دستش روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahi⭐

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
10/8/20
ارسالی‌ها
618
پسندها
9,037
امتیازها
24,973
مدال‌ها
12
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #8
با چشم‌های گرد شده، مسیر رفته‌ش رو دنبال کردم.
الان چی شد؟ اون لبخند و چشم‌هایی که کلی حرف توش بود، چه معنی‌ای رو داشت؟ انگار رنگ نگاه‌ش، یه جوره... .
آب دهنم رو قورت دادم که یه چیزی محکم از پشت به کمرم خورد که آب دهنم پرید توی گلوم، به سرفه افتادم. سرفه‌هام وحشتناک بود، که محدثه دست به کمر جلوم ایستاد و روم خم شد و شیطون نگاه‌م کرد.
محدثه: به‌به! سویی خره هم که داره میره قاطی، مرغ‌ها!
خم شدم و بطریم رو از داخل کیفم بیرون کشیدم و درش رو باز کردم. همون‌طور که سرفه می‌کردم، یه قلپ ازش خوردم و درش رو بستم.
با غضب به محدثه نگاه کردم و بطری رو به سرش کوبیدم.
- چه‌قدر شکر می‌خوری، تو آخه؟! قند خونت میره بالا، می‌مونی رو دستمون‌ ها!
چپ‌چپ نگاه‌م کرد و سرش رو مالید.
محدثه: آها! اون من بودم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahi⭐

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
10/8/20
ارسالی‌ها
618
پسندها
9,037
امتیازها
24,973
مدال‌ها
12
سن
17
  • نویسنده موضوع
  • #9
برای بار هزارم، با ترس آب دهنم رو قورت دادم و به بالا و پایین پله‌ها نگاه کردم که کسی ندیده باشه! امروز به اندازه‌ی کافی، گند خورد به روز اول مدرسه‌م!
تند از پله‌ها پایین اومدم و کنار جعبه‌ی خراکی‌ها که چندتا نوشته روش بود و نیمی‌ش فرو رفته بود و کمی درش باز شده بود، ایستادم و با کمی این پا اون پا کردن، کنارش نشستم و درش رو باز کردم.
چشم‌هام شد قد دوتا سکه‌ی دویست تومنی! پس برای همین این‌قدر سنگین بود! توش پر بود از بطری‌های شیشه‌ای آبمیوه که ماشاالله، پنج، شش‌تاشون شکسته بودن! با حرص به بطری‌ها نگاه کردم و گفتم:
- آخه من بطری پلاستیکی می‌گیرم دستم، دیسک کمرم قلمبه میشه! بعد انتظار دارن این همه شیشه رو ببرم بالا! آخه بگو من رو چه به بلند کردن این همه شیشه؟ ای بابا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahi⭐

ویراستار انجمن
تاریخ ثبت‌نام
10/8/20
ارسالی‌ها
618
پسندها
9,037
امتیازها
24,973
مدال‌ها
12
سن
17
وارد آبدارخونه شدم و با دقت به اطراف نگاه کردم. یه آبدارخونه‌ی کوچیک که سمت راست سینک ظرفشویی و کنارش گاز گذاشته شده بود. سمت چپ آبدارخونه، میز کوچیک مربعی شکلی گذاشته شده بود و سفره‌‌ی گل‌گلی روش انداخته بودن.
به جارو و خاک‌انداز که ته آبدارخونه بود، نگاه کردم و اومدم یه قدم بردارم که... .
- چیزی می‌خوای باباجان!
یه متر پریدم هوا و با ترس به عقب برگشتم! حاج باقر پشتم ایستاده بود و داشت نگاه‌م می‌کرد. لبخند پر استرسی زدم و با انگشتم به جارو و خاک‌انداز اشاره کردم.
با تته پته گفتم:
- آ... آ... آره، آره! بچه‌ها توی راهرو بودن، بهم خوردن و جعبه از دستم افتاد و... ش... ش... شکست ج... جارو... جارو رو می‌خواستم!
و شرمنده نگاهش کردم که لبخندی زد و همون‌طور که به سمت جارو می‌رفت گفت:
- خدا خیرت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا