نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان افیون‌های کبود | م. شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 173
  • بازدیدها 4,658
  • Tagged users هیچ

میم. شبان

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
261
پسندها
1,760
امتیازها
10,013
مدال‌ها
10
کد: 3548
ناظر: VALEH._.pd H.SHAHBAZI

تگ: برگزيده
نام رمان: افیون‌های کبود
نویسنده: م. شبان
ژانر: #عاشقانه، #اجتماعی، #درام


1roman.jpg

خلاصه:
میلاد بعد از پانزده سال به ایران برمی‌گردد تا سنگ‌هایش را با گذشته‌ی تلخ و تباهش وا بکند، اما دختری با ظاهر و رفتار عجیب دَرِ حقیقت را نشانش می‌دهد و ستون‌های دیدگاهش را نسبت به اعضای خانواده‌اش به لرزه می‌اندازد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Shabnam~d

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
ارسالی‌ها
651
پسندها
4,526
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15

IMG_20201111_032559_313.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ( تعیین سطحِ رمان‌ـان) بدهید:
☆ * تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها * ☆

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید!
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید!

تاپیک جامع درخواست جلد

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید!
♥♥تاپیک جامع دریافت جلد♥♥

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمانتان به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید!
**آموزش ویرایش**

نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.
تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید. **


با تشکر تیم مدیریت کتاب یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

میم. شبان

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
261
پسندها
1,760
امتیازها
10,013
مدال‌ها
10
مقدمه:
به روی خود نمی‌آورد اما گَهگاهی منگِ هاله‌‌‌ی تار و تاریک گذشته به دور بطنِ حالش می‌شد. می‌دانست دارد خود را گول می‌زند. شده بود مثل بتمن که در کودکی از خفاش‌ها می‌ترسید. آخرش قد کشید، با پای خود برگشت به غار و گذاشت خفاش‌ها به دورش برقصند. با پای خود وارد غار شده بود اما تنها تفاوتش با بروس وِین این بود که هنوز خبری از رقص خفاش‌ها نبود. داشت خود را گول میزد. می‌انداخت گردن سرنوشت که او را آهسته و با نقشه‌های زیرکانه به غار کشانده، هرچند از همه بهتر خبر داشت که چطور در این‌ سال‌ها دست تقدیر را شکانده بود و آن بی‌چاره دیگر قادر نبود برای نوشتن سرنوشتش قلم به دست بگیرد.
***
وقتی از پله‌های سرد و نقره‌ای هواپیما پایین می‌آمد و چمدان‌های چرخ دارش را در سالن فرودگاه دنبال خودش می‌کشید، می‌دانست نباید منتظر عده‌ای آدم لبخند به لب و تابلو به دست که نام او را رویش نوشته بودند باشد. نه اینکه فامیل و آشنا نداشته باشد، داشت فقط بود و نبودشان باهم توفیری نداشت! لااقل تا این‌جا که این‌طور بود. این موضوع خواه ناخواه اذیتش می‌کرد و ترجیح می‌داد ذهنش را مشغول این کند که چطور برج‌های مدرن و عمارت‌های سنگی منچستر را ول کرده بود و دوباره پایش را در این شهر نفرین شده گذاشته بود. هرچند پرواز طولانی و خسته کننده سرش را به درد آورده و ترجیح والاترش رسیدن به خانه‌ای بود که سال‌ها پیش از آن رانده شد. وقتی در شلوغی و همهمه‌ی مقابل فرودگاه با چشم دنبال تاکسی می‌گشت و فریاد «آزادی، آزادی!» راننده‌ها و لهجه جالب پیرمردی که داد می‌زد: «نارمک-نظام آباد سه نفر بیا بالا بابا!» را می‌شنید کم‌کم به این باور رسید که گوش‌هایش دارد به شنیدن زبان مادریش خو می‌گیرد! به هر مشقتی بود میان شلوغی و ازدحام جمعیت سوار تاکسی شد و شهر را با نگاه خسته اما تیزبینش زیر نظر گرفت. نوع نگاهش ساده نبود، با اشتها می‌دید، انگار که مردمک چشم‌هایش دهان داشت! صحنه‌های جذاب‌تر را گوشه بشقاب ذهنش می‌چید و هنوز کامل نجوییده بود که ولشان می‌کرد و بی‌طاقت صحنه‌های بعدی را می‌بلعید. صحنه‌هایی از خیابان‌های شلوغ و آنچنان سیاه که حتی نور رنگاوارنگ ساختمان‌ها و چراغ‌های بی‌شمار روشنشان نمی‌کرد. گاهی سوزن نگاهش روی پیرمردی که تا کمر در سطل زباله خم شده بود گیر می‌کرد. صحنه آن‌قدر برایش غریب و متأثر کننده بود که آخرش با حرکت ماشین گردن می‌چرخاند و صورتش را به شیشه می‌چسباند تا بیشتر ببیند، در نهایت تصویر پیرمرد به عقب کشیده می‌شد، به ضلع راست مثلت کوچک کنار پنجره ماشین برخورد می‌کرد و در آن حل می‌شد. برمی‌گشت و نگاهش به زن‌هایی می‌افتاد که لباس تنشان اگر نبود کمتر چشم را خیره می‌کرد و گاهی در میان طوفان پراید‌های نوک مدادی بدرنگ و سمند‌های نقره‌ای، ماشین‌های لوکس و گران قیمت خارجی مثل طلا در میان گِل چشم‌‌ها را خیره می‌کرد. سیاه‌چاله سیاه چشم‌هایش هرچه بیرون از تاکسی می‌گذشت را به درون خودش می‌کشید و خروجی‌اش میشد این که در یک نگاه کلی به نسبت پانزده سال پیش عوض شده بود. نه آن‌قدر که از این رو به آن رو شده باشد، اما تغییر کرده بود و این را با بند بند وجودش احساس می‌کرد. زادگاهش، شهری که زمانی صدای خنده‌های کودکانه‌‌ او در آسمانش منعکس می‌شد و حالا نه تنها اثری از آن کودک و خنده‌هایش باقی نمانده بود، بلکه حتی خنده‌های کودک درونش پژمرده بود. هرچند روزی که ایران را ترک می‌کرد آن‌قدر گیج و غرق در دریای غم‌هایش بود که چندان به پیرامون خود توجه نکند، حالا که برگشته بود حتی نشانی خانه را فراموش کرده بود و قوز بالای قوز، نام بعضی خیابان‌ها عوض شده بود، گوگل مپ که این‌طور نشان می‌داد! شانس آورد که راننده میان‌سال با تجربه بود و نقشه شهر را مثل خط‌های روی پیشانیش از حفظ بود. میانه راه اندیشید در این بین یک چیز هنوز عوض نشده؛ ترافیک لعنتی و صدای کشنده بوق ماشین‌ها! ساعت نه شب بود و از شلوغی و سر و صدا سردردش تشدید شده بود. کشف نشده‌های زیادی زیر تاریکی پنهان بودند و خوشبختانه برای کشف کردنشان به اندازه کافی زمان داشت.
ساعتی بعد، تاکسی مقابل خانه‌ ویلایی توقف کرد. راننده هر دو چمدان را از صندوق در آورد و میلاد به پاس خِبره بودنش چند تراول از کیف پولش درآورد و مقابلش گرفت. برق چشم‌های مرد حتی در تاریکی دیده می‌شد. پول‌ها را بوسید و روی پیشانیش گذاشت.
- خدا از بزرگی کمت نکنه جوون.
از حرف مرد خوشش نیامد. کسی که بزرگ‌تر بود خود مرد بود نه او. وقتی مرد رفت، او مانده بود و در سفید و بزرگ مقابلش. با نگاهی به پلاک خانه مطمئن شد مسیر را اشتباه نیامده. کلاه پانامای سیاهش را از سر برداشت و زنگ آیفون را فشار داد. چند لحظه بعد صدای ناآشنایی به گوشش رسید:
- بله؟
- باز کن.
صدای مرد این‌بار با مکث آمد:
- شما؟
- میلادم.
- عذر می‌خوام جناب، به جا نمی‌یارم.
به عادت همیشه نوک انگشتش را روی شکستگی ابروی چپش کشید و پاسخ داد:
- اسم تو چیه؟
- اسم من؟! من صابرم.
- خب آقای صابر، مگه اینجا منزل بهرام تیرداد نیست؟
مرد تأیید کرد.
- بله اینجا منزل آقای تیرداده.
تُن صدایش کمی بلندتر از حد معمول شد.
- پس باز کن این کوفتی رو!
- شرمنده جناب، من شما رو نمی‌شناسم. اجازه ندارم در رو باز کنم.
آهی کشید و لبه‌های کلاهش را محکم فشار داد. صابر داشت لجبازی می‌کرد!
‌- به آقای تیرداد بگو میلاد برگشته.
- آقای تیرداد الان حضور ندارند، رفتند جایی...گفتین اسمتون میلاده؟
فکش را روی هم سایید تا با فریاد فحشی نثار مرد پشت آیفون و آقای تیرداد نکند!
- تو چی‌کاره‌ای تو این خونه؟
- بله؟!
- میگم تو با بهرام تیرداد نسبتی داری؟ اصلاً اینجا چیکار می‌کنی که زنگ خونه رو جواب دادی؟
- والا من سرایدار و نگهبان خونه آقام.
-... .
- آقا؟ آقا کجا رفتین؟ هنوز پشت درین؟
چند متر آن‌‌طرف‌تر لبه جدول کنار خیابان نشسته بود و صدای صابر شبیه به ویز ویز مگس به گوشش می‌رسید. خسته بود. خوابش می‌آمد. دلش یک دوش طولانی، یک لیوان نسکافه داغ و بعد یک تخت‌خواب گرم و نرم و چند ساعت خواب راحت می‌خواست، اما در کمال تأسف هیچ‌کدام از این‌ها را نداشت. چند دقیقه بعد، صدای قدم‌هایی از پشت در آمد و در کوچک سمت چپ باز شد. مرد جوانی که حدس میزد همان صابر باشد بیرون آمد و با چشم دنبالش گشت. وقتی روی جدول‌ پیدایش کرد جا خورد و گفت:
- آقا شرمنده‌ا‌م بخدا. الان زنگ زدم آقا گفتن سه سوته خودشون رو می‌رسونن. به قرآن من تا به حال حتی اسم شما رو هم نشنیده بودم، آخه چه می‌دونستم شما... .
با ترس حرف می‌زد. پرحرفیش نه، اما ترس لانه کرده میان کلامش داشت میلاد را عصبی می‌کرد. حتی سبیل مدادی و کم پشتش روی سن و سال کمش سرپوش نمی‌گذاشت. این مرد جوان را چه به سرایداری؟ پرید میان کلامش تا بیش از این اعصابش را به بازی نگیرد.
- باشه، ولش کن. بابا الان کجاست؟
- همراه ساره خانوم و آقای خانی رفتن کرج؛ گفتن مهمونی یکی از همکارهاشون دعوتن. احتمالاً تا یکی دو ساعت دیگه اینجا باشن.
فکر کرد آقای خانی کیست دیگر؟ سری تکان داد و کلاهش را دوباره روی سر گذاشت. صابر این پا و آن پا کرد.
- چمدونتون... .
- نمی‌خواد!
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
261
پسندها
1,760
امتیازها
10,013
مدال‌ها
10
صابر کلافه و ٱشوب دستی به گردنش کشید و از جایش جُم نخورد. می‌خواست گندی که زده بود را پاک کند. می‌ترسید کاری که از حقوقش راضی که نه، اما قانع بود را از دست بدهد و همه چیز به این مرد و آن کلاه مسخره روی سرش بستگی داشت. مرد خانه بود و بار خرجی مادر مریض و خواهر دانشجو و دم بخت روی دوشش، این کار راهم از دست می‌داد بی‌چاره میشد. میلاد بی‌اعتنا به او چمدان‌ها را برداشت و صابر وقتی دید کاری از دستش ساخته نیست پشت سرش وارد حیاط شد.
- پس...با اجازه آقا.
این را گفت و شب بخیر ضعیفی ضمیمه‌اش کرد. به سمت ساختمان کوچک گوشه حياط رفت و احتمالاً شب را از ترس توبیخ بهرام نمی‌خوابید. میلاد در حال گذر از پیاده‌رو پوشیده از تابه سنگ زرد، نگاهی اجمالی به حیاط انداخت. اکثر چراغ‌ها خاموش بود و محوطه در تاریکی غرق، اما ساختمان مجلل رو به رویش تا حدودی قابل دید بود. بهرام سنگ تمام گذاشته بود. هیچ چیز این ساختمان ویلایی شبیه به خانه‌ای که تا یازده سالگی در آن زندگی کرد نبود. ایوان زیبایی داشت. چهار ستون سنگی سفید دو به دو در تقارن با یکدیگر و بینشان راه پله تعبیه شده بود. از پله‌ها بالا رفت و در را باز کرد. یک راهروی دو متری و بعد، تای ابروی شکسته‌اش از اندازه سالن بالا پرید. فکر کرد واقعاً لازم بود ان‌قدر بزرگ باشد؟ چشمی گرداند و یعد از دیدن تابلو‌فرش‌ها و چند مجسمه عتیقه که هیچ علاقه‌ای به وارسیشان نداشت، نگاهش به دختری افتاد که روی مبل گوشه سالن نشسته بود و ناخن‌هایش را سوهان می‌کشید. با شنیدن صدای در سرش را بلند کرد و به مرد غریبه نگاه کرد. نگاه کنجکاوش را چند سانتیمتر بالا برد و به کلاه میلاد که کمی توی ذوق می‌زد دوخت. این طرف نگاه میلاد روی موهای آبی نسبتاً کوتاه و عجیب دختر و به ویژه حلقه فلزی کوچک وصل به بینیش بود. فکر کرد: «این چه قیافه‌ایه؟» فقط مانده بود دو غده بالای پیشانی‌اش بکارد تا تبدیل به خود شیطان شود! لابلای صحبت‌های بی‌سرانجام بهرام نام دخترک نوجوانی به گوشش رسیده بود که میشد خواهر ناتنی‌اش. احتمالاً همو بود. کمی فکر کرد و به یاد آورد. نامش آیدا یا چیزی شبیه به این بود. چشم انتظار سلام از جانب دخترک ماند اما هرچه صبر کرد صدایی نیامد. از کسی که تا به حال ندیده بود انتظار یک استقبال گرم و پُرشور بیهوده بود اما لااقل یک سلام خشک و خالی یا چیزی شبیه به این را توقع داشت. آیدا اما میانه‌اش با غریبه‌ها افتضاح بود. بعد از گذشت چهار سال و تحمل مشقت‌هایی که از سر گذرانده بود، تازه کمی به خودش مسلط شده بود اما با این حال هیچ علاقه‌ای به ارتباط با بقیه نداشت. گاهی حتی با آشنا‌ها به مشکل می‌خورد و حالا از آمدن غریبه‌ای که از دیدن قاب عکس روی میز کار اتاق بهرام می‌دانست ستاره سهیلِ معروف خاندان و تک پسر بهرام است حس بدی گرفته بود. وقتی سرش را پایین انداخت و دوباره مشغول سوهان کشیدن شد، میلاد با ناباوری سری به تأسف تکان داد و بی‌حرف از راه پله‌ی چسبیده به دیوار بالا رفت. اولین برخورد با اعضای خانواده‌اش به عجیب‌ترین شکل ممکن اتفاق افتاده بود. در راهرو شانسی درِ اتاقی را باز کرد. اتاق خالی بود. بیرون آمد و در را بست. چند قدم جلوتر در دیگری را گشود. این یکی وضعیتش بهتر بود. حدس می‌زد اتاق مهمان باشد. به جز یک کمد، تخت و پاتختی سفید کنارش وسیله خاص دیگری در اتاق نبود. با این وجود بهتر از هیچ بود. چمدان‌ها را همان‌جا کنار در گذا‌شت و با چک کردن حمام دوش کوتاهی گرفت. بیست دقیقه بعد با لباس راحتی از پله‌ها پایین آمد و دوباره همان دختر را دید که هنوز «حدس» می‌زد که او آیدا، خواهر ناتنی‌اش است. چه می‌دانست. حتی ممکن بود یک دختر دیگر باشد! از بهرام هیچ بعید نبود در این سال‌ها یاد ایام جوانی را برای بار دوم زنده کرده و پای یک بدبخت دیگر را به این دنیایِ چرکِ بی‌بنیان باز کرده باشد، اما با توجه به سن دختر کمی محال به نظر می‌رسید. دختر درست مثل نیم ساعت قبل در همان حالت نشسته بود و هنوز ناخن‌هایش را سوهان می‌کشید. حتی سرش را نمی‌چرخاند تا صورت میلاد را ببیند، حرف زدنش پیشکش. پیش خود فکر کرد شاید لال است! حوصله‌اش از سکوت نا‌تمام خانه سر رفت و احساس گرسنگی کرد. غیر آن دو کسی در خانه نبود. نمی‌دانست آشپزخانه کجاست و اصلاً دوست نداشت از دخترک بی‌ادب سوال کند. غرورش اجازه نمی‌داد شروع کننده گفت و گو باشد، آن‌هم با آن موهای زشت و عجیبش! عجیب‌تر این بود که در این خانه درندشت اثری از مستخدم نبود. بلند شد و در خانه چرخ زد تا بالأخره آشپزخانه را یافت. از یخچال ساندویچ یخ‌زده‌ای درآورد و پشت میز نشست. سال‌ها زندگیش را در تنهایی گذرانده بود اما هیچوقت میانه خوبی با آشپزی نداشت. ساندویچ را همان‌طور سرد خورد و یک ربع بعد دوباره به پذیرایی برگشت. کم کم باید بهرام پیدایش می‌شد. روی مبل مقابل دختر نشست. این‌بار سرش در گوشی بود. چند لحظه‌ای به اندام نسبتاً لاغرش نگاه کرد و دختر سنگینی نگاهش را به روی خود نیاورد. نگاه سمج میلاد به قصد معذب کردن دختر آن‌قدر ادامه‌دار شد که دختر برای تلافی سوهان روی میز را برداشت، قسمت تیزش را روی شیشه‌ میز گذاشت و محکم کشید. از فشار سوهان خش سفیدی روی افتاد و پشت بندش صدای گوش‌خراشی بلند شد. سگرمه‌های میلاد درهم شد. دختر کارش را تکرار کرد و صدای ناهنجارش گوش‌های میلاد را اذیت کرد. طاقت نیاورد و گفت:
- بس کن.

انگار که اصلا صدایش نمی‌شنید کارش را تکرار کرد.
- با توام بچه، هی! میگم بس کن.
دختر انتهای سوهان را محکم‌تر از قبل کشید و این‌بار صدای ناهنجار به بلندترین حد خودش رسید. میلاد صبرش سرآمد. با یک حرکت از جا بلند شد و همزمان که می‌غرید با قدم‌های بلند به سمتش رفت.
- مگه کری تو؟ زبون آدمیزاد... .
همان لحظه صدای باز ‌شدن در آمد و بهرام همراه زن جوانی وارد خانه شدند. میلاد قبل از اینکه به سمت آن‌ها برگردد چشم غره وحشتناکش را به دختر شلیک کرد. دختر برخلاف قبل با چشمهای درشت مشکی‌اش خیره‌خیره نگاهش می‌کرد و هنوز حرفی نمی‌زد. میلاد از رفتار عجیبش تعجب کرد. درست مثل ظاهرش بیش از حد آنرمال بود. بی‌خیال شد و به پشت چرخید. به زور لبخندی روی لب نشاند و دستش را سمت بهرام و چهره مملو از ناباوریش دراز کرد.
- سلام بابا!
بهرام اما دستش را کشید و محکم و مردانه در آغوشش گرفت. با دلتنگی پسرش را بغل کرده بود اما میلاد هیچگاه از لمس جنس موافق حس خوبی نمی‌گرفت، غریب و آشنا هم نداشت.
- باورم نمیشه، چه بی‌خبر اومدی پسر. می‌دونی چقدر چشم انتظار بودم‌؟
بغض صدای پدر قابل تشخیص بود اما میلاد هیچ حسی به ابراز احساساتش نداشت. بی‌میل چند ثانیه‌ای را در آغوش به ظاهر پدرانه بهرام تحمل کرد و وقتی بیرون آمد کوتاه جواب داد:
- دیگه وقتش رسیده بود برگردم.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
261
پسندها
1,760
امتیازها
10,013
مدال‌ها
10
قبل از اینکه بهرام رنگ تنگدلی خودش را با چرتکه سخن به روی دیوار گوش‌های میلاد بیامیزد، چرخید و با سلامی کوتاه دستش را به سمت ساره منتظر دراز کرد. در نگاه اول زیبا و در بدترین حالت 35 ساله به نظر می‌رسید. مانتوی قرمز بلندی به تن داشت که زیاد به سن و سالش نمی‌خورد و شاید همان سرزنده و جوان نشانش می‌داد. مثل باقی اعضای این خانه از اوهم هیچ نمی‌دانست. پوزخندی زد و به بهرام نگاه کرد که پشت به او، شاید با ناراحتی به سمت اتاقش می‌رفت. هر جور فکر می‌کرد سه بار ازدواج آن‌هم در ابتدای دهه پنجم زندگی اشتهای زیادی می‌طلبید.
- سلام آقا میلاد. خوش برگشتید. قدم رنجه فرمودید! حتماً خیلی خسته‌ شدین نه؟ بفرمایید، بفرمایید بشینید لطفاً.
ابروهایش از زبان چرب و نرم زن بالا پرید. فکر کرد طبیعتا برای به چنگ آوردن مردی با موقعیت بهرام جدای از زیبایی باید ویژگی‌های دیگری‌هم داشت. با هدایت ساره به سمت مبل‌ها رفت و نشست.
‌- پرواز چطور بود؟
پای راستش را روی دیگری انداخت، انگشتان دو دست را در هم پیچید و جواب داد:
- خوب!
ساره جواب‌های مختصرش تعجب کرد. کمی زبانش کوتاه شد و بعد از چندی سکوت، با بازگشت بهرام که لباس راحتی به تن کرده بود دوباره به شور آمد.
- بهرام جان نگفته بودی پسرت رستم دستانیه برای خودش!
اشاره‌اش به هیکل روی فرم میلاد بود که سالها برای تراشیدنش عرق ریخته بود. میلاد بی‌توجه به اینکه موضوع بحث است نگاهش متوجه صندلی راک سفیدی شد که میان مابقی مبل‌ها برای خود ساز مخالف می‌زد. لحظه‌ای که وارد خانه شد ظاهر عجیب آن دختر اجازه توجه به مابقی عجایب را گرفته بود.
- چی فکر کردی خانم؟ ناسلامتی پسر منه‌ ها!
چنان لحنش پر غرور بود که میلاد مطمئن شد پدرش از رفتار سردش نرنجیده، با این حال بوی‌های خوبی به مشامش نرسید. البته بدش نمی‌آمد جلوی خاندان نه چندان پر جمعیتشان عرض اندام کند و خودش را نشان دهد اما نه زیر سایه پدری که هنوز به خاطر گذشته‌ها او را مقصر می‌دانست. آمده بود که بماند و برای آینده برنامه‌ها داشت. ساره با گفتن «حتما همین‌طوره.» لبخند زنان از جا بلند شد و به آشپزخانه رفت. کمی بعد با سینی پر از چای برگشت و گفت:
- از شانس شما چند روز پیش عاطفه خانوم برگشت شهرستان. احتمالاً فردا پس فردا برمی‌گرده. خلاصه اگه مشکلی تو پذیرایی هست ببخشید دیگه.
عاطفه خانوم احتمالا همان مستخدمی بود که جای خالیش حس میشد. پوزخندی روی لب‌هایش نشست. این ایرانی‌های تعارفی!
- پروازت خوب بود؟ از کدوم آژانس بلیط گرفتی؟
بهرام این را پرسید. جواب داد:
- آره، خوب بود. از ترکیه تا اینجا رو با ترکیش اومدم.
- که این‌طور...وسایلت رو کجا گذاشتی؟ سوغاتی نیاوردی؟
کمی زمان برد تا معنی سوغاتی را به یاد آورد. در جواب تک‌خندی زد و گفت:
- گذاشتم تو یکی از اتاق‌های طبقه بالا. در مورد سوغاتی‌هم، البته که آوردم! منتهی سوغاتی‌های من مادی نیستن، بُعد معنوی دارن.
بهرام متوجه منظور میلاد نشده بود. با این وجود زیاد پِی‌اش را نگرفت، سری تکان داد و لیوان چای را برداشت. حرف خاصی میان هیچ‌کدامشان نبود. اگر اینجا انگلیس بود بلند میشد و با یک شب بخیر ساده به اتاقش می‌رفت اما باید آن‌جا را فراموش می‌کرد. از این به بعد در ایران بود و رفتنش احتمالاً حمل بر بی‌ادبی میشد. شاید بهتر بود ده دقیقه دیگر تحمل می‌کرد. اهل چای نبود اما لیوانی برداشت و روی میز گذاشت. ساره پر حرفیش را بیش از پیش ثابت کرد و با همان لبخند همیشگیش گفت:
- با آیدا جانم که آشنا شدی. می‌دونم تاحالا همدیگه رو ندیدین ولی خواهرت تو نبودت همیشه بهانه‌ات رو می‌گرفت.
نگاه آیدا و میلاد همزمان روی ساره نشست. بعد از چند ثانیه نگاهشان چرخید و به هم زل زدند. از چشمهای بیش از حد سیاه دختر می‌توانست بخواند جمله آخر ساره کاملا بی‌معنیست! امکان نداشت این عفریته ندیده دلتنگ او شده باشد. باورکردنی نبود اما با حرف ساره تازه حالا مطمئن شد که دختر رو به رویش همان آیداییست که فکرش را می‌کرد. پوزخند زد.
- حتما همین‌طوره!
- ساره جون راست میگه. شبا از درد دوریت خیلی سخت خوابم می‌برد. الان که برگشتی دیگه عمرا خوابم ببره... .
خیره به چشمهای میلاد با تمسخری که فقط میلاد آن را حس می‌کرد جمله را تمام کرد:
- داداشی!
پس لال نبود! جنگی خاموش، به دور از تلفات اما پر از تهدید روی خط اتصال نگاهشان در جریان بود. در نهایت صدای تیز بهرام بود که اتصال را بُرید:
- امروز روز خسته کننده‌ای بود. میلاد هم قطعا خیلی خسته‌ست. بهتره امشب زودتر بخوابیم، شب همگی بخیر.
با شنیدن این حرف احساس کرد به بهرام مدیون شده! زیادی به موقع بود. چشمش به آیدا افتاد که انگار وسط نطق بهرام با بی‌ادبی برخاسته و داشت از پله‌ها بالا می‌رفت. فکر کرد دخترک کلاً با همه درگیر است! زودتر از ساره و بهرام شب بخیری گفت و اوهم از پله‌ها بالا رفت. اگر به خودش بود همان دقیقه‌ای که وارد خانه شد بیخیال استقبال و احوال پرسی و تمام رسم‌های برای او نخ‌ نما شده به اتاقش می‌رفت و می‌خوابید. با شنیدن صدایی روی آخرین پاگرد ایستاد و نگاه ماتش به در باز اتاق و وسایلش افتاد که یک به یک به وسط راهرو پرت می‌شدند. با برخورد جعبه ادکلن مخصوصش به دیوار که زیادی روی آن حساس بود پا تند کرد و چشمش به آیدای درون اتاق افتاد که چمدان پر از لباس میلاد را به سمت در می‌کشید. تمام تلاشش را به کار گرفت تا فحش ندهد. در نهایت با لحن زننده‌ای گفت:
- داری چه غلطی می‌کنی؟
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
261
پسندها
1,760
امتیازها
10,013
مدال‌ها
10
آیدا با عصبانیت چمدان را کنار پایش پرت کرد و گفت:
- به چه حقی اتاق من رو غصب کردی؟ این‌جا اتاق منه.

گیج به صورت آیدا نگاه کرد و فکر کرد غصب چه کوفتیست دیگر؟
- ?what
- اینجا اتاق منه. از اتاق من برو بیرون، زود!
بی‌توجه به گزافه‌گویی‌هایش تنه‌‌ای به بدنش زد و قدمی به داخل گذاشت. درحالی که اتاق را از نو بررسی می‌کرد گفت:
- یعنی چی اتاق توئه؟ اینجا که خالی بود.
صدای ساره را از پشت سرشان آمد:
- چه خبره اینجا؟ آیدا عزیزم چرا جیغ می‌زنی؟ بابات خسته‌ ست، از صبح چندتا جلسه داشته الان می‌خواد بخوابه.
آیدا به یک باره گفت:
- تو ساکت شو!
میلاد با تعجب به رفتار آیدا نگاه کرد. چرخید و به ساره که با اخم و ناراحتی به آیدا نگاه می‌کرد گفت:
- اینجا اتاق اینه؟
فاصله بین ابروهای باریک آیدا از «اینِ» بی‌ادبانه در جمله میلاد صفر شد. انگار به میز اشاره می‌کرد! ساره با نگاهی به چمدان‌ها گفت:
- آره، اتاق کناری خالیه. می‌تونی بری اونجا، اگه راضی نبودی فردا به عاطفه میگم هر اتاقی رو که خواستی برات مرتب کنه.
میلاد چمدان دیگرش را که از زیان دختر در امان مانده بود برداشت، چشم غره‌‌ دیگری نثار چهره‌ی حق به جانبش کرد و از اتاق بیرون آمد. بلافاصله صدای کوبیده شدن در پشت سرش بلند شد. فکش را بهم فشرد و به زور خودش را نگه داشت. نشست کف راهرو تا وسایلش را جمع کند. ساره مقابلش زانو زد و مشغول جمع کردن وسایلش شد.
- ببخشید دیگه، آیدا عصبی که میشه نمی‌فهمه داره چیکار می‌کنه.
برای جلوگیری از جست و جو و اکتشاف یک زن بزرگ‌تر و هنوز غریبه در وسایل خصوصی‌اش، ریش تراش را از دست ساره قاپید و گفت:
- درک می‌کنم. شما زحمت نکش. بقیه‌اش رو خودم جمع می‌کنم.
وسایلش را در چمدان جمع کرد و سمت اتاق برد. درک می‌کرد؟ البته که نه! دخترک مریض بود انگار. شاید هم واقعاً مریض بود. درحالی که موهای آبیش را در دل مسخره می‌کرد وارد اتاق جدیدش شد. آن‌قدری خسته بود که حتی جان نداشت اتاق را برانداز کند. چمدان‌ها را کناری گذاشت و روی تخت دراز کشید. با یاد اتاق قبلی فکر کرد اتاق کدام دختری انقدر ساده و سرد است؟ با آن دیوار‌های بی‌رنگ و روح که حتی یک قاب عکس از آن‌ها آویزان نبود بیشتر شبیه اتاق‌های تيمارستان بود تا یک دختر جوان. دخترک از همین روز اول ثابت کرده بود یک گستاخِ دیوانه است!
***
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
261
پسندها
1,760
امتیازها
10,013
مدال‌ها
10
- می‌خوام به مناسبت برگشتنت یه مهمونی بزرگ ترتیب بدم. حدود سی-چهل نفری دعوت می‌کنیم. من که میگم مراسم رو همین‌جا برگذار کنیم ولی ساره میگه یه باغ اجاره کنیم بهتره. میگه اینجوری دیگه لازم نیست سر کم و زیاد بودن غذا و تعداد مهمون‌ها استرس داشته باشیم. نظر خودت چیه؟
متفکر لب‌هایش را انحنا داد. فکر کرد چرا که نه؟ حداقل با فک و فامیل نه چندان شلوغ و پر جمعیتِ ناآشنایش دیداری تازه می‌کرد، شاید که آن‌ها‌هم از وجودش با خبر می‌شدند! بهرام با لحن محتاطی ادامه داد:
- از اقوام مادرتم هر چند نفر که خواستی دعوت می‌کنیم، باید همه بدونن پسرم برگشته!
قبل از اینکه جواب بهرام را بدهد، نگاهش را به ساره دوخت که تکه کیکی را که خودش با ذوق پخته بود مقابل آیدا گرفت اما آیدا انگار که اصلاً چیزی ندیده دستش را پس زد. با چرخش سر، چشم‌های ناراحت ساره را رد کرد و به چشم‌های بهرام دوخت. روی صندلی راک سفید نشسته بود و هم‌زمان که آرام عقب جلو می‌شد از سیگار برگش کام می‌گرفت. حالا می‌دانست هیچکس به جز بهرام اجازه ندارد روی آن بنشیند. قانون دیکتاتور گونه‌ای بود! خوب که دقت می‌کرد انصافاً پدرش شبیه دیکتاتور‌ها بود. اخلاقش که همیشه زورگویانه بود و هرچه اراده می‌کرد باید همان میشد. مثلاً اگر الان با مهمانی مخالفت می‌کرد بهرام هزار راه دیگر برای برگذاری مهمانی پیدا می‌کرد. ظاهری‌هم حیف ریش پروفسوری داشت وگرنه شبیه مارلون براندو در پدرخوانده میشد، به ویژه که نسبت به سن و سالش هیکل نسبتا خوبی داشت. با این رویه چگونه می‌خواست راهش را از او جدا کند خدا عالم بود. بی‌خیال کند و کاو در اخلاق پدرش شد. شاید برای اینکار زیادی دیر شده بود. فکر کرد از اقوام مادری چند نفر را به یاد دارد؟ جواب واضح بود؛ کم‌تر از انگشتان دست.
- موافقم. به نظرم فکر خوبیه. از باغ و تالار خوشم نمیاد، همین‌جا بهتره.
بهرام لبخندی زد و با رضایت گفت:
- پس امروز هماهنگی‌ها رو با سعید انجام میدم، مهمونی رو سه شنبه شب برگذار می‌کنیم. به صابر میگم زنگ بزنه چند نفر دیگه بیان کمک دست عاطفه.
- سعید؟
بهرام به چهره سوالی‌اش نگاه کرد و توضیح داد:
- حواسم نبود نمی‌شناسیش. سعید معاون شرکته، پسر خوبیه. زبر و زرنگه! حالا باهاش آشنا میشی.
مانده بود معاون شرکت چه ربطی به برگذاری مهمانی دارد؟ هیچ‌وقت در مورد مسائلی که مستقیماً مربوط به خودش نمیشد کنجکاو نبود اما این یکبار استثنا بود. خوبه‌ای گفت و گازی به کیک دست پخت ساره زد. بد نبود، مزه سیب می‌داد. لااقل حالا می‌دانست زن بابایش به جز چهره و هیکل خوب دست‌پخت قابل قبولی دارد! بهرام بعد از جواب کوتاه میلاد خیره نیم‌رخش شد. خیره پسری که مدت‌ها چهره‌اش را ندیده بود و حالا که خوش‌ آتیه و قبراق رو به رویش نشسته بود، می‌دید شرایطش نسبت به سال‌های نحس گذشته به مراتب بهتر شده، تا جایی که خودش با پای خود و بدون میانجی‌گری به ایران برمی‌گشت. انگار جدی جدی سر عقل آمده بود!
- برنامه‌ات برای آینده چیه؟
کیک جوییده شده میان گلویش گیر کرد. قرار نبود با این سرعت به این نقطه برسند. به هر ضرب و زوری که بود کیک را فرو داد و گفت:
- چطور؟
- هیچی، فقط می‌خوام بدونم از این به‌ بعد می‌خوای چی‌کار کنی؟
ساره بشقاب پر از کیک را به عاطفه که صبح آمده بود داد و برگشت. بی سر و صدا کنار بهرام نشست و گوش‌هایش را تیز کرد.
- یه فکرایی تو سرم هست ولی تصمیم قطعی نگرفتم. چرا می‌پرسی؟
- اگه کار خاصی مدنظرت نیست، می‌تونی بیای تو کارخونه ور دست خودم. لازم نیست نگران چیزی باشی، خودم هوات رو دارم. خیلی زود همه چیز رو یاد می‌گیری.
از کار بهرام چیز خاصی نمی‌دانست، آن‌قدری می‌دانست که ساز و کارش با خودروهاست اما هیچوقت علاقه‌ای به جزئیات کارش نداشت. مانده بود چه بگوید که صدای ساره از چاله درش آورد و به چاه انداختش.
- میگم میلاد جان، شما مدرک تحصیلیت چیه؟
در جواب نگاهش را به بهرام دوخت. «مگه بهش نگفتی؟» جمله‌ای بود که در چشم‌هایش موج میزد و بهرام به خوبی آن را می‌دید. نفس عمیقی کشید. البته که نگفته بود. محال بود بهرام از به اصطلاح خودش لکه ننگ پسرش برای کسی گفته باشد. دوباره به ساره نگاه کرد.
- دانشجوی پزشکی بودم، ترک تحصیل کردم.
ساره چهره‌ای متأسف به خودش گرفت و گفت:
- جدی؟ چه حیف. چرا ترک تحصیل آخه؟
به صورت درهم بهرام نگاه کرد.
- چون وسطاش فهمیدم علاقه‌ای به پزشکی ندارم.
- یعنی الان... .
چه اشکالی داشت اوهم مثل دخترک دیوانه مو آبی بی‌ادب میشد؟ بی‌حوصله پرید میان حرفش.
- بله، یعنی الان مدرک تحصیلم معادل فوق دیپلمه.
بعد به بهرام نگاه کرد. باید قبل از اینکه ریشه‌های این موضوع در زمین فرو می‌رفت آن را در جا می‌خشکاند.
- ممنون ولی خودم یه کار مدنظرم هست. اصلا واسه همین برگشتم.
این را گفت و بلند شد. برای جلوگیری از بحث اضافه بااجازه‌ای زمزمه کرد و مقابل نگاه خیره و پر حرف ساره و بهرام به طبقه بالا رفت. می‌دانست عاقبت این بحث با آدمی مثل او به جایی نمی‌رسد که دلخواه خودش باشد. بهرام توقع داشت حالا که او برگشته جانشینش شود. همان حرف‌هایی که همیشه در گوشش می‌خواند. این که همخون باید هوای همخون را داشته باشد و خانواده در صدر تمام اولویت‌هاست. اما این یک مورد را اشتباه می‌کرد. آخر خانواده‌ای نمانده بود! از آن خانواده گرم و کوچک سه نفره‌شان فقط یک بهرام باقی مانده بود که رابطه‌اش با او مثل یک کاغذ باطله سیاه و خط خطی بود، هیچوقت مثل اولش سفید نمی‌شد! امروز برگشته بود نه برای پول و نه ترمیم رابطه‌ با پدرش، بلکه برگشته بود تا اول گره خودش و گذشته‌ را باز کند. اما دروغ چرا؟ آماده نبود. حالا که اینجا بود می‌فهمید هنوز برای رویارویی با دلیل کابوس‌هایش آماده نیست. همان گفت و گوی کوچک در طبقه پایین باعث شد مسیرش عوض شود. اصلاً می‌رفت دنبال عملی کردن ایده‌اش و حل و فصل معضل گذشته را می‌گذاشت برای یک وقت دیگر. چه اشکالی داشت؟
***
کلاهش را روی سر گذاشت و همان‌طور که دکمه‌های سرآستینش را می‌بست از پله‌ها پایین آمد. آیدا سرش را از گوشی بيرون کشید و به میلاد دوخت. با آن کلاه شبیه به شعبده‌باز‌ها شده بود. پوزخند زد. شعبده‌باز! بیشتر می‌خورد دغل‌باز باشد. هرچه نبود از تخم و ترکه بهرام بود. نگاهش را کند و نوشت:
- سه شنبه خونمون مهمونیه نمی‌تونم بیام، بندازین یه وقت دیگه که منم باشم. نبینم بدون من پارتی گرفتین ها!
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
261
پسندها
1,760
امتیازها
10,013
مدال‌ها
10
چند ثانیه گذشت و صدای نوتیف آمد.
- چرا تر میزنی تو برنامه آیدا؟ پاشو بیا مسخره بازی درنیار.
نوشت:
- باور کن نمی‌تونم. بابام اگه بفهمه این دفعه ساده نمی‌گذره.
- چرا نمی‌تونی؟
- برادرم از انگلیس برگشته واسش مهمونی ترتیب دادن. اتفاقاً پدر و مادر سامانم دعوت شدن ولی خود سامان نمیاد.
پیام را ارسال کرد و گیف گریه فرستاد. مهسا چند اموجی شیطان بنفش فرستاد و پشت بندش نوشت:
- او لالا! حالا داداشت خوشتیپه یا نه؟ اگه هست که بیام خواستگاریش.
فکر کرد میلاد خوش‌قیافه است؟ قطعأ نه برای او!
- نه بابا، شبیه قورباغه ست! بهتره به فکر یکی دیگه باشی.
- اگه زشته به جاش پول که داره، نداره؟
کم‌کم داشت حوصله‌اش سر می‌رفت. هیچ‌گاه مهسا و حتی حدیث و عسل را به عنوان دوست واقعی قبول نداشت اما مجبور بود تا عملی کردن نقشه‌هایش نقش دوست‌ پایه و با جنبه آن‌ها را بازی کند. دوباره نوشت:
- از پول و پله‌هاش خبر ندارم. بهتره دنبال یکی دیگه باشی. حالا ول کن این حرفا رو...برنامه رو بذار یه وقت دیگه. سامانم حتما دعوت کنین که می‌دونی نباشه منم نمیام. باشه عشقم؟!
چند ثانیه‌ای طول کشید پیام مهسا برسد. به محض دریافت بازش کرد.
- موندم تو چجوری تو کلاس محل سگم به بقیه نمیدی ولی پشت پرده انقدر کشته مرده سامانی؟ اگه بدونه ان‌قدر واسش موس‌موس‌ می‌کنی دیگه اون آدم سابق نمیشه.
- اگه تو نگی کسی نمی‌فهمه. فعلاً باید برم کار دارم، بای!
بدون اینکه منتظر پیام دیگری باشد گوشی را قفل کرد و روی مبل انداخت. احتمالاً مهسا از خداحافظی بی‌مقدمه و ناگهانیش ناراحت میشد اما به درک! فکرش جای دیگری بود. اگر سامان می‌آمد خیلی خوب میشد. اگر سامان را به چنگ می‌آورد خیلی بهتر میشد! اگر این اگر‌ها به واقعیت می‌پیوست دیگر نه اعتباری برای بهرام می‌ماند و نه حتی پسری که بخواهد برایش مهمانی بگیرد! با فکر به نقشه‌‌ای که کشیده بود لبخند شیطانی روی لب‌هایش رویید.
***
تا ظهر آن‌قدر در طبقات اداره‌ بالا و پایین رفته بود که دیگر حالش از سفیدِ براق سرامیک‌های کف راهرو‌ها بهم می‌خورد. سرش درد گرفته بود و هوای گرم کلافه‌‌اش می‌کرد. به این نتیجه رسید فردا باید یک ماشین برای خودش دست و پا کند، حتی شده از زیر سنگ! در پارکینگ خانه چند ماشین با مدل‌های مختلف پارک شده بود اما ترجیح داده بود یک امروز را از پاهایش استفاده کند. حالا از تصمیمش پشیمان بود. بدتر از همه این بود بعد از ساعت‌ها دوندگی باید دست خالی به خانه بر‌می‌گشت. قصدش تأسیس شرکت بود اما به روند اداریش آشنا نبود. به قول بهرام کاغذ بازی زیاد داشت، آخرش با فهمیدن اینکه برای تأسیس به یک یا چند شریک برای بستن قراداد نیاز دارد دست از پا درازتر از آن‌جا بیرون آمد. فکر کرد آخر شریک از کجا پیدا می‌کرد؟! او حتی خانواده‌اش را درست نمی‌شناخت. هیچ دوستی نداشت و تنها خودش بود و سایه‌اش. در طول مسیر برگشت از شیشه پر از لکه تاکسی شهر را زیر نظر گرفت. دیدن صندوق صدقات آبی کنار خیابان‌ها شگفت زده‌اش می‌کرد، اینجا هنوز سر یک تصادف جزئی و یا حتی گرفتن جای پارک کار به دعوا و زد و خورد می‌کشید. نگاهش را به آسمان تیره از دود دوخت و فکر کرد اینجا خیلی چیز‌ها عوض نشده و احتمالاً هیچ‌گاه هم عوض نمی‌شدند. در مقابل، با گذشت این سال‌ها خودش کاملاً عوض شده بود. اصلاً خودش را از پایه کوبیده و یک میلاد جدید ساخته بود. آن بچه دماغوی لاغر و ضعیف و ملول گذشته را کشته و دفن کرده و مراسم عزایش راهم گرفته بود. حالا آمده بود حقش را پس بگیرد و به این سادگی‌ها کم نمی‌آورد. شریک را شده با هر دوز و کلکی بود پیدا می‌کرد.
ماشین مقابل خانه نگه داشت، پیاده شد و با پرداختن کرایه خدا بیامرزی برای پدر آمریکایی‌ها فرستاد که جی‌پی‌اس را اختراع کردند وگرنه به این زودی‌ها خانه را پیدا نمی‌کرد. این‌بار نگهبان جوان سریع و بدون حرف و حدیث در را باز کرد. برایش سری تکان داد و در حال رد شدن از حیاط نگاهش به استخر جمع و جور کنار حیاط افتاد. تای ابرویش بالا رفت. صبح استخر به این بزرگی را چطور ندیده بود؟ کنار استخر ایستاد و با دقت به سطح آب نگاه کرد. به نظر تمیز می‌آمد. به خانه رفت و با تعویض لباس مناسب دوباره کنار استخر ایستاد. حس غوطه‌ور بودن را دوست داشت. حین شنا کردن حس می‌کرد فضا نوردیست که در خلأ، به دور از پیچک‌هایی که خود انسان‌ها پایشان را آب می‌دادند، در بی‌نهایتِ مطلق رها و معلق است؛ آن موقع از همیشه آرام‌تر بود. پاهایش را کنار هم چفت کرد، دست‌ها را بالا برد و با تمام توان شیرجه زد. با حس سردی آب و فشار ملایمی که به پوستش وارد شد آرامش در رگ‌ و پی‌اش جاری شد. این‌ جزو معدود زمانی‌هایی بود که گذشته جرأت نزدیک شدن به او را نمی‌داد. یک ربع بعد بیرون آمد و حوله پیچ روی صندلی کنار استخری دراز کشید. موبایلش را از ساک بیرون کشید و به قصد گذران وقت اینستاگرام را باز کرد. وارد قسمت سرچ شد و مشغول دیدن عکس‌ و ویدئوهای رنگارنگ شد. چشمش به تیتر بزرگ و قرمز روی یک ویدئو افتاد و توجهش جلب شد. فیلم را باز کرد و تا انتها تماشا کرد. حتی وقتی در انگلیس بود گه‌گداری چشمش به جمال این گونه فیلم‌ها روشن می‌شد. کل محتوای فیلم تخریب وجهه ثروتمندان جامعه بود، ثروتمندانی که خودش هم جزو آنها محسوب می‌شد. مضمون فیلم افشای ویلا و آپارتمان‌های ثروتمندان یا طبق توصیفی که در زیر پست درج شده بود: «گردن کلفت‌های مایه دار!»‌ در گیلان و مازندران بود که به صورت غیرقانونی ساخته شده بودند. نمی‌دانست درد مردم چه بود که جای تلاش برای بالا کشیدن خود، فقط به پا گذاشتن روی صورت بقیه و پایین انداختنشان فکر می‌کردند. هرچند شاید حق داشتند، چه می‌دانست. او که سال‌ها بود در این جامعه نفس نمی‌کشید از آن‌چه در بطنش می‌گذشت بی‌خبر بود. از همان کودکی اخلاقش با بچه‌های فامیل کمی فرق داشت. مثلا یک‌بار که در باغچه بزرگ حیاط خانه پدربزرگ مادریش مشغول بازی با بچه‌های دیگر بود، چشمش به دو عنکبوت افتاد که زیر درخت گردو بهم چسبیده بودند و باهم می‌جنگیدند. یکی از عنکبوت‌ها بزرگ‌‌تر بود و عنکبوت دیگر جثه کوچکی داشت. بچه‌های دیگر ایستاده بودند و با ترس و چشم‌های گشاده شده به جدال جذابشان نگاه می‌کردند اما او شاخه‌ باریک و بلندی برداشت و سعی کرد عنکبوت‌ها را از هم جدا کند. شاید چون کمی دیر به خودش جنبید که عنکبوت ضعیف‌تر زیر حملات آن یکی تلف شد و بی‌حرکت به یک طرف افتاد. یادش بود تا چند روز عذاب وجدان گرفته بود که چرا زودتر بین آن‌ها فاصله نینداخته بود تا یک موجود به چشم او ریز و کوچک نمیرد. اخلاقش همین بود. همیشه مظلوم را به ظالم ترجیح می‌داد و همینجوری‌هم بزرگ شده بود. عادتش شده بود جای هواداری از آدم‌های هم‌صنف و هم طبقه خودش هواخواه کسانی باشد که صدایشان به هیچ جا نمی‌رسد. همین آدم‌هایی که زیر آن پست‌ها کامنت می‌گذاشتند و با خشم از این شرایط گله می‌کردند، فقط مشکلش این بود که داشتند همه را با یک چوب می‌زدند.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
261
پسندها
1,760
امتیازها
10,013
مدال‌ها
10
اگر یکی اختلاس کرده بود یا دیگری با رانت و رابطه فامیلی وام میلیاردی گرفته بود به او هیچ دخلی نداشت. او و خانواده‌اش هیچ نقشی در این اتفاقات نداشتند و آخرین چیزی که می‌خواست درگیر شدن در این مسائل بود، هرچند با وجود دوری از ایران به خوبی جو موجود را از طریق فضای مجازی درک کرده بود. بحث سر چهار درصد قشر مرفه و بی‌درد بود که از نظر نود و شش درصد دیگر هرچه داشتند دزدی بود و مال و منال آن‌ها را به جیب زده و خودشان مثل حضرت مریم پاک و منزه بودند! نفس عمیقی کشید و بیخیالی طی کرد. پست را رد کرد و مشغول دیدن ویدئوی بعدی بود که یک مرتبه چیزی با سرعت از کنارش رد شد و ثانیه‌ای بعد، قطره‌های آب بود که با شدت روی تن و بدنش می‌پاشید. از جا پرید. با سراسیمگی هنذفری را از گوش‌هایش در آورد و به استخر نگاه کرد. تنها دیدن موهای آبی شناور در آب کافی بود تا صاحبش را احراز هویت کند. آیدا در حالی که مایوی دو تکه مشکی رنگی به تن داشت مشغول شنای کرال پشت بود. با خشم دندان‌هایش را بهم سایید و نگاهش را از پارادوکس سیاه و سفید مقابلش دزدید. ناسلامتی خواهرش بود! هرچند ته دلش میل شدیدی به گرفتن از گردن ظریفش داشت. بعد از آن از آب بیرونش می‌کشید و تا جایی که می‌خورد کتکش می‌زد اما حیف دستش بسته بود. نفسش را رها کرد و دندان روی جگر گذاشت. روی صندلی دراز کشید و موبایل را برداشت. با دیدن قطره‌های آبی که از روی گوشی چکه می‌کرد و صفحه‌‌ای که از همیشه سیاه‌تر به نظر می‌رسید با تعجب دکمه‌ پاور را فشار داد اما اتفاقی نیفتاد. چندبار کارش را تکرار کرد اما گوشی روشن نمی‌شد که نمی‌شد. درحالی که درگیر روشن کردن موبایلش بود کمی آن‌طرف‌تر آیدا سرش را نامحسوس بالا گرفته بود و دزدکی به میلاد نگاه می‌کرد. اخم وحشتناکی روی صورتش بود و داشت گارد گوشی‌اش را در می‌آورد. لبخند رضایت‌مندی زد و به شنا کردن ادامه داد. همان لحظه‌ای که از پنجره اتاقش چشمش به میلاد افتاد فکری شیطانی به سرش زد. چه چیزی لذت بخش‌تر از اذیت کردن تکدانه پسر بهرام تیرداد؟! یک مرتبه گوشی میلاد درست در فاصله چند سانتی‌متری از سرش درون آب افتاد و صدای شلپ مانندی بلند شد.
- تا روز مهمونی فرصت داری یکی دیگه عین همین بخری، فقط تا روز مهمونی!
لحن میلاد خشک و بی‌انعطاف بود. نگاهش کرد. ساکش را برداشته بود و به سمت خانه می‌رفت. حتی از نیم‌رخ اخم‌هایش مشهود بود. با فهمیدن اینکه گوشی میلاد را به فنا داده یک مرتبه شروع کرد به خندیدن. قصدش دقیقا این اتفاق نبود اما ابداً از افتادنش ناراحت‌ نبود! صدای خنده‌هایش قدم‌های میلاد را آهسته و در نهایت متوفف کرد. داشت می‌خندید؟! باورش نمی‌شد. به آنی صورتش گُر گرفت. دست‌هایش را مشت کرد و از فشار زیاد انگشت‌هایش سفید شد. می‌ترسید نتواند خودش را کنترل کند. انگار تن دخترک برای گوشمالی می‌خارید. چند نفس عمیق کشید و در نهایت دوباره حرکت کرد. سر به سر یکی مثل آن دیوانه گذاشتن فقط وجه خودش را خراب می‌کرد. فقط منتظر بود پنج روز آینده یک موبایل دیگر درست مثل موبایل خودش روی میز اتاقش نباشد، آن موقع مشت اول را می‌کوبید!
***
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
سطح
9
 
ارسالی‌ها
261
پسندها
1,760
امتیازها
10,013
مدال‌ها
10
تک و تنها پشت میز صبحانه نشسته بود و در آرامش برای خودش لقمه می‌گرفت. دیشب به خوبی فهمید تار و پود خانواده‌‌شان چقدر از هم گسیخته است. بهرام به عنوان بزرگ خانواده تمام شب را در اتاقش مشغول بررسی پرونده‌های شرکتش بود و ساره یا مشغول تماشای سریال‌های آبکی تلویزیون بود و یا پای تلفن با دوست‌هایش صحبت می‌کرد. می‌ماند دخترک که نمی‌خواست سر به تنش باشد! حتی اگر به یکباره تمام جمعیت زمین ناپدید می‌شد و فقط او و آیدا باقی می‌ماندند ترجیح می‌داد مثل دیوانه‌ها با خودش حرف بزند تا اینکه هم‌صحبت آیدا شود. آخرش از فرط بیکاری زودتر از همیشه خوابید و امروز صبح خروس‌ خوان بیدار شده بود. فکرش مشغول بود. کارهایی برای انجام دادن داشت و مهم‌ترینش بر پا کردن شرکت خودش بود اما مانعی بزرگ یعنی نداشتن یک شریک مورد اعتماد راهش را سد می‌کرد. هیچکس اینجا قابل اعتماد نبود، چون کسی را نمی‌شناخت! با شنیدن سر و صدایی که از حیاط آمد شاخک‌هایش تکان خورد. گوش تیز کرد و متوجه شد صدا تن زنانه دارد. بهرام هنوز در اتاقش بود و ساره طبق عادت هر صبح به حمام رفته بود، در نتیجه می‌ماند فقط یک نفر. از خانه بیرون آمد از بالای ایوان نگاهش به آیدا افتاد که کنار پارکینگ ایستاده بود و با صابر بحث می‌کرد. از همان فاصله مشخص بود سعی دارد حرف خودش را به کرسی بنشاند اما صابر با حرکات سر در‌خواستش را رد می‌کرد. درحالی که هر دو گرم بحث بودند با کنجکاوی که پشت نقابی خونسرد مخفی کرده بود نزدیک شد و صدایشان را شنید:
- خانوم من اجازه ندارم به خدا. دستور اکید آقا بهرامه، گفتن شما گواهینامه ندارید پس ماشین بی ماشین. این دقیقا حرف خود آقا بود که گفتم.
آیدا با طلبکاری پاسخ داد:
- چند دقیقه دیگه کلاسم شروع میشه چرا نمی‌فهمی؟ این واحد رو پاس نکنم دهنم سرویسه!
پس این جوجه رنگی دانشجو بود. نیم رخش را واکاوی کرد. به چهره‌اش نمی‌خورد. زیادی بِیبی فیس و بچه بود.
- خانوم تو رو قرآن اصرار نکنید. هنوز دو هفته نگذشته که اون 206 قرمزه رو بردیم مکانیکی! از شانس شما ماشین‌ها هیچکدوم بنزین نداره به جز ماشین ساره خانوم و تویوتای آقا. حالا اگه بفهمه سوویچ رو دادم به شما بی برو برگرد اخراجم می‌کنه.
آیدا دست به سینه شد و وزنش را روی یک پایش انداخت. با لحن تهدید آمیزی گفت:
- پس نمیدی دیگه؟
- شرمنده‌ام خانوم. دست من نیست وگرنه من که با شما دشمنی ندارم.
آیدا در سکوتی پر حرف به صابر نگاه کرد. میلاد که فکر کرد جریان تمام شده، ناراضی از کشدار نشدن بحث خواست به خانه برگردد که آیدا به حرف آمد:
- الان دشمنی رو نشونت میدم!
نه صابر و نه میلاد متوجه منظورش نشدند تا جایی که آیدا یک مرتبه فریاد کشید:
- بی‌شرف پست. خجالت نمی‌کشی چشم چرونی میکنی؟ بگم بابام بیاد پدرتو دربیاره؟ آره؟
چشم‌های صابر و میلاد همزمان باهم گرد شد. آیدا اين‌بار صدایش را انداخت روی سر‌ش و رو به ساختمان فریاد کشید:
- بابا بهرام کجایی؟! بابا؟
تازه آن موقع چشمش به میلاد که درست پشت سرش ایستاده بود افتاد و جا خورد. خیره نگاه کرد. یعنی تمام ماجرا را دیده بود؟ در دل به بخت بدش لعنت فرستاد. این همه زمان، چرا حالا و در این موقعیت خجالت‌آور مثل عجل معلق پشت سرش ظاهر شده بود؟ با این وجود برای پشیمانی دیر شده بود. صابر با رنگی که هر لحظه بیشتر رو به سپیدی می‌رفت گفت:
- اِ آیدا خانوم این چه کاریه؟ آیدا خانوم تو رو خدا. آیدا خانوم یه لحظه داد نزن جون مادرت!
اما قبل از اینکه صابر کاری از پیش بَرَد بهرام درحالی که دکمه‌های پیراهنش را می‌بست با عجله پله‌ها را پایین آمد.
- باز چی شده؟ چرا داد و بیداد میکنی آیدا؟
آیدا در دوراهی ماند. مزاحمت میلاد داشت نقشه‌اش را خراب می‌کرد. خودش‌هم مانده بود می‌خواهد چکار کند. نگاه منتظر بقیه داشت طولانی میشد. آخرش دلش را به دریا زد و با طلبکاری گفت:
- از نگهبان مورد اعتمادتون بپرسید!
- چی رو بپرسم؟ چی شده صابر؟
- هیچ...هیچی به خدا. آقا قسم می‌... .
آیدا حرفش را قطع کرد.
- من دارم تو حیاط قدم می‌زنم چشم آقا رو من می‌چرخه!
میلاد تنها تماشا کرد و بهرام با حالت ترسناکی نزدیک صابر شد.
- تو چه غلطی کردی؟
صابر که داشت اشکش در می‌آمد با عجز نالید:
- آقا به خدا، به قرآن، اصلاً به جان مادرم من کاری نکردم. من به گور بابام بخندم بخوام به دختر شما نظر داشته باشم.
- یعنی من دارم دروغ میگم؟!
صابر با درماندگی به آیدا نگاه کرد. دیگر مانده بود چه بگوید که چشمش به میلاد افتاد و یک دفعه امیدی در دلش زنده شد. با هیجان گفت:
- راستی آقا میلادم اینجا بودن که. اصلا از ایشون بپرسین که من کاری نکردم. مگه نه آقا میلاد؟
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا