نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان حوالی مرز مخدوش | ستاره لطفی نویسنده انجمن یک رمان

MAKVAN

پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
سطح
29
 
ارسالی‌ها
5,001
پسندها
27,687
امتیازها
67,173
مدال‌ها
38
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
به نام او
کد: ۳۶۱۵
ناظر: Papar_kh Papar_kh

رمان: حوالی مرز مخدوش
نویسنده: ستاره لطفی
ژانر: #درام #عاشقانه
خلاصه:
«شاید همان تحولی که همیشه آن را از خدا می‌خواهی، اختتام یک ماجرا و آغازی برای رخدادی جالب‌تر باشد!»
رامش دختری که در نژنگ سادگی‌اش، تمام خود را از دست می‌دهد. با دسیسه‌چینیِ مشئومِ رفیق و آشنا، دخترک از مرز ایران خارج می‌شود و حیات او در حوالی آرکانِ قصه، رقم می‌خورد. گاهی باید ضربه خورد، باید جان و تنت خراشیده شود تا بالاخره به آرامش ابدی برسی. رامش، دختری تک و تنها که از همه ضربه می‌خورد، اما بالاخره در مابین تمامی اتفاقات شوم، آرامش خود را در آغوش یک شخصِ مرموز می‌یابد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

RAHA~A

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
33
 
ارسالی‌ها
1,609
پسندها
36,604
امتیازها
61,573
مدال‌ها
43
400083900371_76646.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

MAKVAN

پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
سطح
29
 
ارسالی‌ها
5,001
پسندها
27,687
امتیازها
67,173
مدال‌ها
38
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3

مقدمه:
دستش را پشت کمرش گذاشت و سالن طویل را طول و عرض کرد. لبخندی مرموز کنج لب‌های باریک رژ خورده‌اش، آشیانه ساخته بود. شرارت از چشم‌های قهوه‌ای‌رنگش می‌بارید و تیزیِ دیده‌اش، همچون زلزله لرز به جان می‌انداخت. لب‌های قرمز رنگش را با زبان تر کرد.
- یکی رو سراغ دارم برای جایگزینی اون دختری که خودکشی کرد!
عارف پوزخندی زد و سر تا پایش را از نظر گذراند.
- من یکی رو می‌خوام با همون شکل، رنگ پوست و...!
و با چشمان ریز شده، نگاه زن لاغراندام را درید. خنده بر روی لب‌هایش نشست و با لوندی به طرف عارف قدم برداشت. در یک سانتی‌اش ایستاد و نگاهش بر روی اجزای صورتش چرخید و در نهایت، بر روی چشمان شرور آبی‌اش مکث کرد. به آرامی لب زد:
- شاید اینی که من می‌گم، صدرصد بهتر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MAKVAN

پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
سطح
29
 
ارسالی‌ها
5,001
پسندها
27,687
امتیازها
67,173
مدال‌ها
38
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
به نام خدا

«فصل اول: ذره‌ای شناخت...!»

«همه‌ی آن‌ها آمدند تا من التیام‌بخش خود باشم!»
با سرعت از میان لباس‌های پخش شده بر روی زمین گذر کردم و صدایم را پس کله‌ام انداختم:
- سعـید بدو!
چشمم به گوشه‌ی پاتختی عسلی‌رنگ خورد. بالاخره پس از ده دقیقه پیدایش کردم!
نفسم را با حرص بیرون فرستادم و جلدی خم شدم. جوراب سفیدرنگ را در دستانم گرفتم و ابروهای درهم تنیده‌ام را بیشتر درهم فرو کردم.
- سه ساعته به خاطر تو من علاف شدم!
چشم‌ غره‌ای به جوراب سعید رفتم و بازهم جیغ کشیدم:
- سعید خدا بگم چیکارت کنه دیر شده.
هول‌کرده در حمام را باز کرد که محکم به دیوار گچی خورد. موهای مشکی‌اش خیس شده بود و قطرات آب از رویشان، چکه‌چکه سر می‌خوردند. آب دهانش را قورت داد و با نفس‌نفس، به چهارچوب در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MAKVAN

پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
سطح
29
 
ارسالی‌ها
5,001
پسندها
27,687
امتیازها
67,173
مدال‌ها
38
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
سلام سلام دوستان*-* لطفاً نظراتتون رو توی گفتمان با من به اشتراک بذارید*-*
گفتمان آزاد رمان


امان از دست این پسر همیشه سرحال! لبخند ریزی نقش‌ لب‌هایم کردم و پس از برداشتن کیف کوچک مربعی‌ شکلم، از اتاق خارج شدم. هیچ‌کس در خانه نبود، به گمان همه بیرون منتظر بودند. زیر لب نطق کردم:
- همش سعید کله شقه، هرچی می‌گم زود بخوابیم، زود بخوابیم... آقا توی گوشش نمی‌ره نصف شب برای من سریال عاشقونه می‌بینه!
و چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم. پا تند کردم و از خانه خارج شدم. پریسان و آرش کنار سمند سفید رنگ سعید ایستاده‌ بودند و گویی قصد شکارم را داشتند. کل دندان‌های ردیفم را بیرون انداختم و لبخند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MAKVAN

پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
سطح
29
 
ارسالی‌ها
5,001
پسندها
27,687
امتیازها
67,173
مدال‌ها
38
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
پریسان از جایش بلند شد و تا کمر از بین صندلی‌ها خود را رد کرد تا ضبط ماشین را روشن کند. در همان حال که صدای موزیک را بیشتر می‌کرد، خطاب به جمع گفت:
- بریم کجا حالا؟
و با یک جهش سر جایش نشست. سعید، صدای سرسام‌آور موزیک را کمتر کرد و از آیینه نیم‌نگاهی به ما انداخت.
- والا هرجا که می‌گین بریم، اما خودم بیشتر دوست دارم بریم توی طبیعت کباب بزنیم به رگ.
با شنیدن «بریم توی طبیعت کباب بزنیم به رگ» تکان شدیدی به تنم دادم و جیغ کوتاهی کشیدم که همه با تعجب به صورتم خیره ماندند. چشم غره‌ای به چشم‌های گرد شده‌شان رفتم و از بین دندان‌های کلید شده‌ام غریدم:
- هیچ یادتونه که گوشت‌ها رو نیاوردیم؟!
پریسان نیم‌نگاه غضبناکی به صورت متحیرم انداخت‌.
- وقتی جنابعالی مشغول بودی من همه رو توی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MAKVAN

پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
سطح
29
 
ارسالی‌ها
5,001
پسندها
27,687
امتیازها
67,173
مدال‌ها
38
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
سعید هیچ‌وقت نگذاشت تنهایی را احساس کنم. همیشه پابه‌پایم بود و در تمامی سختی‌ها، تکیه‌گاهم می‌شد. آنقدری که به او اعتماد داشتم، به هیچ فرد دیگری نداشتم. از آیینه‌ی بغل ماشین به چهره‌ی سرحالش دقیق شدم. چند تار از موهای لَختش، بر روی پیشانی‌اش ریخته‌ بودند و همراه با وزش باد، تکان می‌خوردند. چشم‌های قهوه‌ای‌رنگش برق می‌زدند و دل من بی‌قراری می‌کرد. ممکن بود یک روز آرامش از من گرفته شود و دیگر نتوانم انگشت‌هایم را میان امواج موهایش فرو کنم؟ با فکر اینکه سعید نباشد و منبع آرامشم وارونه شود، بغض کردم و پنجره ماشین را پایین کشیدم. دم عمیقی گرفتم و به افکارهای پوچم پوزخندی زهرآلود زدم. این روزها مغزم بیش از پیش مشوش شده و هر فکری، از هر گوشه‌کناری آواره‌ی مغزم می‌شد. بی‌خیال تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MAKVAN

پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
سطح
29
 
ارسالی‌ها
5,001
پسندها
27,687
امتیازها
67,173
مدال‌ها
38
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
با نوک انگشت ضربه کوچکی به بینی‌ام زد و خندید.
- آره رامش‌خانمم، مخصوصاً وقتی باد می‌وزه و بین موهات می‌پیچه... .
طره‌ای از موهای موج‌دارم که همراه نسیم می‌رقصید را در دستانش گرفت و آرام نوازش کرد.
- و بوی عطرش من رو آروم می‌کنه... .
با شوق به چشمانش خیره شدم و اختیار از کف دادم. دستانم را دور سرش گرفتم و پیشانی‌اش را بوسیدم که صدای پریسان از پشت سر به گوش رسید:
- اوه اوه، فضا رمانتیک شد... بابا جمع کنید بساط رو، روده‌م خودم رو خورد!
ریز خندیدیم. دستانش را دور شانه‌ام حلقه کرد و با شوخی گفت:
- اِ پریسان! خانمم رو اذیت نکن. حسودیت میشه آرش از این رمانتیک‌بازی‌ها بلد نیست؟!
صدای آرش از پشت ماشین بلند شد:
- اسم خودم رو شنیدم؟!
هردو مجدداً خندیدیم و به آرش تماشا کردیم که با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MAKVAN

پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
سطح
29
 
ارسالی‌ها
5,001
پسندها
27,687
امتیازها
67,173
مدال‌ها
38
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9

هنوز چند قدمی به عقب برنداشته بود که زنگ تلفنش به صدا در آمد. با دست به من اشاره کرد که می‌رود تلفنش را جواب بدهد. به آرامی سرم را تکان دادم و از پشت سر، نظاره‌گر حرکاتش شدم. تلفن را از جیب شلوار جین مشکی‌اش در آورد و پاسخ داد. در حینی که حرف می‌زد، به سمت رودخانه قدم برداشت و گاهاً دستش را محکم در موهایش فرو می‌کرد. رودخانه از میان درخت‌ها گذر می‌کرد و سنگ‌های بزرگ و کوچکی که مابین درختان قرار داشتند، مانع از دید آن حوالی می‌شدند. کم‌کم از دیده‌ام پنهان شد و پشت یکی از همان سنگ‌های کوه‌پیکر جای گرفت. بی‌خیال دید زدنش شدم و به آرش چشم دوختم که روی چمن‌ها نشسته بود. بازهم مشغول اذیت کردن مورچه‌های بیچاره بود و با یک شاخه چوب، لانه‌شان را از هم فرو می‌پاشید. می‌توانم حدس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MAKVAN

پرسنل مدیریت
مدیر تالار موسیقی
سطح
29
 
ارسالی‌ها
5,001
پسندها
27,687
امتیازها
67,173
مدال‌ها
38
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
نمی‌دانم برای چه، اما یک چیزی شبیه استرس بر تک‌تک رگ‌هایم جاری بود و نفس‌هایم می‌لرزیدند. لبم را به دندان کشیدم و با استرس قدم برداشتم. وقتی به آن نزدیکی رسیدم، سعید را ندیدم. آب دهانم را با مشقت فرو فرستادم و بازدمم را محکم بیرون دادم. صدای شرشر آب، در گوشم اکو می‌شد و مغزم در جمجمه‌ام سنگینی می‌کرد. خود هم دلیل یک‌دفعه‌ای این تحول را نمی‌دانستم؛ به گمان این روزها به استراحت بیشتری نیاز داشتم تا بتوانم حال خود را کنترل کنم. کف دستم را به موهایم کشیدم و چند طره‌ای که جلوی دیدگانم را گرفته بود، کنار زدم. صدای پچ‌پچ ریزی از پشت درخت سر به فلک کشیده‌ی چنار به گوش ‌‌می‌رسید. قدم‌هایم را آرام کردم و نرم‌نرمک به آن‌سو رفتم. هرچقدر که نزدیک‌تر می‌شدم، صداها واضح‌تر می‌شد. اطرافم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا