• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان طلوع سرد | حنانه بامیری نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Hannaneh Bamiri
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 42
  • بازدیدها 1,267
  • Tagged users هیچ

Hannaneh Bamiri

ویراستار انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/11/20
ارسالی‌ها
149
پسندها
646
امتیازها
3,803
مدال‌ها
8
سن
22
کد: 4322
ناظر: pooneh_b pooneh_b

نام رمان: طلوع سرد
نویسنده: حنانه بامیری
ژانر: #تراژدی #اجتماعی
خلاصه: سال‌های 1296 تا 1298 ایران در فقر و قحطی حاصل از جنگ جهانی اول دست و پا می‌زد. روستازاده‌ی اردبیلی با دیدن احتکار، گرانی، بیماری و مرگ عزمش را برای نجات مردمش جزم می‌کند...
 
آخرین ویرایش

Shabnam~d

کاربر نیمه فعال
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
17/6/19
ارسالی‌ها
660
پسندها
4,488
امتیازها
21,973
مدال‌ها
15
رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک جامع ژانرهای موجود در تالار کتاب

پس از ارسالِ 35 پست از رمان‌تان مجاز هستید در تاپیکِ زیر درخواست تگ( تعیین سطحِ رمان‌ـان) بدهید:
☆ * تاپیک جامع درخواست تگ برای رمان‌ها * ☆

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
" تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان "

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
" تاپیک جامع درخواست جلد "

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
" تاپیک جامع دریافت جلد "

برای آگاهی از نحوه‌ی ویرایش و علامت‌گذاری رمان‌تان، به تاپیک‌های آموزشی بخش ویرایش مراجعه کنید.
" آمـوزش ویـرایش "


نـکـته‌ی مهــم:
لطفا قبل از شروع به پارت‌گذاری، تاپیک آموزشی زیر را مطالعه کنید.
تاپیک جامع آموزش نکات ویرایشی

به این موضوع هم دقت کنید که حداکثر وقفه بین پست‌های رمان، ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد، به بخش رمان‌های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جداً خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن‌ها نیز بپرهیزید.


{ با تشکر، تیم مدیریت یک رمان }
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Hannaneh Bamiri

ویراستار انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/11/20
ارسالی‌ها
149
پسندها
646
امتیازها
3,803
مدال‌ها
8
سن
22
جنگل آشفته بود
کفتار در خواب و
سلطان با لاشخور تبانی کرد...!
مار دور تاک چنبره زد و به دنبال شکار گشت.
کلاغ خبرها را به گوش یوز فرستاد
و طوطی وارونه برداشتش کرد.
ماده گرگ در چاه گراز گرفتار شد
جفتش رفت تا جنگلی را از این آشفتگی برهاند.
او گرگ خاکستری بود، رفت تا جفتش در ذلّت نباشد.
او گرگ خاکستری بود، مرگ را بهتر از اسارت می‌دانست.
او رفت تا جنگل آرام باشد.
او گرگ خاکستری بود...

تقدیم به شهدای وطن
چادر سفید گلدارش را جمع کرد تا گل و لای مانده در خیابان لباس سفیدش را در رنگ کریهش مدفون نکند؛ مضطرب و منتظر بود؛ از زیر روبنده خیابان باران خورده را از نظر گذراند و قلبش را چنگ گرفت. نفس سنگینش را بیرون فرستاد و دست بر دستگیره‌‌ی سنگین مسجد نهاد.
نور خورشید که از میان در نیمه باز مسجد به داخل تابید، نگاه حاضران را به سمتش کشاند. سلام کرد و صدایی را که از ته چاه بر می‌خاست هیچ کس جز خودش نشنید. داخل شد و پاهایش لرزید.
کفش از پا خارج کرد و پله‌ی کوتاه را بالا آمد؛ مرد جوان سر بلند کرد و معشوقه‌ی دوست داشتنی زندگی‌اش را از نظر گذراند. با آن لباس سفید و جثه‌ی کوچک مانند فرشته‌های آسمانی شده بود. دخت نامحرم را نگاه کرد و گرمای عشق در زیر پوستش خزید.
به زودی تمام می‌شد؛ آن حجب و حیاهای مردانه، آن نگاه‌های مخفیانه و دزدیدن‌هایش از ترس حرف مردم، آن عشقی که در پستوی خانه‌ی آقا جان مخفی شده بود و هر بار که دخت در بیرونی گام بر می‌داشت و دامن می‌رقصاند، عشق خفته از دل مرد زبانه می‌کشید و شعله می‌زد. دیگر تمام می‌شد آن عشق مخفی شده؛ مرد می‌توانست بدون ترس از نگاه غیض آلود عباس و «استغفرالله»های خانم آغا و حرف مردم، به راحتی به محرمش نگاه کند و در دلش او را بستاید.
چادر را درون مشت ظریفش گرفت و جلوس کرد؛ گونه‌هایش از شرم گُر گرفته بودند؛ آب دهانش را فرو خورد و جمعیت حاضر را از نظر گذراند. نبودِ کسی که بتواند او را قوم و خویش صدا کند و پشتش باشد و عروس شدنش را کل بکشد همچون تازیانه بر صورتش کوفته می‌شد. بغضش را در هاله‌ای از دل سوختگی فرو برد و چشم بر هم کوفت تا اشک نریزد.
با تمام مخالفت‌ها و موافقت‌ها، با تمام سرزنش‌ها و ملامت‌ها، با تمام ننگ‌ها و عارها، با تمام تهمت‌ها و افتراها به جرم خطای ناکرده تمام می‌شد؛ تا چند دقیقه‌ی دیگر روستا زاده‌ی محبوبش حلالش می‌شد و می‌توانست یک دل سیر نگاهش کند و از افترای مردم نترسد. می‌توانست تصدقش برود و برایش دامن برقصاند و جلوه گری کند. می‌توانست دل ببرد و دلربایی کند.
مسجد کوچک بود اما برای آن دو غریب، به سان شهر دردنشت می‌مانست. بوی نا از میان نم دیوار بر مشام پیچید؛ قرآن بر لب رساند؛ گوشه‌ای از قطر ضخیمش را بوسه زد و چشم بست. قلبش وحشیانه در سینه می‌تپید؛ با هر نفس عمیق که می‌کشید، گویی قلبش از دهان خارج می‌شد و با هر بازدم باز می‌گشت.
 

Hannaneh Bamiri

ویراستار انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/11/20
ارسالی‌ها
149
پسندها
646
امتیازها
3,803
مدال‌ها
8
سن
22
سر بلند کرد و مردش را نگریست؛ جوان بود و رعنا؛ اندک ریش‌های تُنُکش را برای مراسم دامادی کوتاه کرده بود و در آن لحظه سفیدی صورتش در زیر آفتابی نیم‌سوز مسجد می‌درخشید.
قصد کرد و صفحه‌ای را گشود؛ آیه را بارها و بارها در ذهنش خواند و با هر بار دیدن آیه آرامش از دست رفته به قلبش باز می‌گشت. « أَلا بِذِكرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ»
به آینده‌شان اندیشید. آینده‌ی شیرینی که با او رقم می‌خورد. طفلش راه رفتن می‌آموخت و او در دل قربان صدقه‌اش می‌رفت. از این فکر خندید و سر پایین انداخت؛ شرم از میان روبنده عبور کرد و گونه‌هایش را مورد هجوم قرار داد.
روحانی پیر با دست‌های لرزانش شجره نامه‌ی دوشیزه را برداشت؛ عینک ته استکانی را بر چشم زد و و پس از ثانیه‌های طولانی بررسی، نهایت چیزی را در ابتدای همان قرآن خانوادگی مرد یادداشت و همزمان با ضبط هر کلمه، نجوایش ‌کرد.
- زوجه، ماه منیر خانم، بنت مرحوم مش رمضان طالقانی.
با هر بار بلند کردن دست و گذاشتن دوباره‌اش بر کاغذ قرآن، مرد نفس سنگینش را بیرون می‌فرستاد و انگشتان مردانه‌اش از فرط فشار رو به کبودی می‌رفت. روحانی بر قرآن بوسه زد؛ آن را درون سفره‌ی محقّر عروس و داماد نهاد و با صدای گرفته گفت:
- مبارکه ان‌شاءالله.
عباس میرزا صلوات فرستاد و برادر وسط، به تبعیت از او با صلوات مجلس وصلت را خاتمه بخشید. شربت خاتون دوری شیرینی را میان مردان حاضر در جمع پخش کرد و وهاب میرزا، روبنده‌ی ماه منیر را کنار زد و خواست تا حلال شده‌اش را نگاه کند؛ نگاه کند و در دل برایش ضعف کند. افسوس که حجب و حیای مردانه این اختیار را از او سلب کرد. نهایت پس از بالا بردن روبنده شرم کرد و سر پایین انداخت و سرخ شد.
خانم آغا کل کشید و نقل بر سر عروس مجلس ریخت؛ روحانی زیر لب ذکر گفت و دست بر دعا برد؛ ماه منیر به وهاب نگاهی انداخت و با نگاه نیز سرخ شد؛ سنی نداشت اما خانم خانه‌ی وهاب می‌شد. خانم آغا پیش آمد؛ بر پیشانی داغ ماه منیر بوسه کاشت و کنار گوشش زمزمه کرد:
- سفید بخت بشی دخترم.
کلمه‌ی دخترم غم فراموش شده‌اش را مجدّد بر خاطرش آورد و چشمانش به اشک نشست. مادرش نبود تا برایش مادری کند و مانند پروانه دورش بچرخد و برایش طلب دعای خیر کند. نبود و این نبودن نو عروس را بیش از پیش آزرده خاطر می‌ساخت.
لب گزید و لبخند بی‌جانی روی لب‌های سرخش نشاند؛ تشکر کرد و شتابان روی برگرداند تا خانم آغا قطره اشک‌هایش را نبیند.
 

Hannaneh Bamiri

ویراستار انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/11/20
ارسالی‌ها
149
پسندها
646
امتیازها
3,803
مدال‌ها
8
سن
22
ماه منیر روبنده بر صورت انداخت و از جای برخاست؛ از جای برخاست و پُرزهای فرش قرمز دست‌باف مسجد بر دامن سفیدش یادگاری بر جا گذاشت. این بود هدیه‌ی ناقابل خانه‌ی مبارک به او و مردش.
باران دیشب چاله‌های شهر را مالامال از آب گل آلود کرده بود و همین آب‌های به گل نشسته قدم برداشتن را برای ماه منیر دشوار می‌کرد. کفش با احتیاط بر زمین می‌گذاشت و با هر قدم چادر بالا می‌داد تا از زیبایی لباسش کاسته نشود.
عروسی کوچک اما دلپذیری بود؛ حداقل برای دخت چهارده ساله‌ی مش رمضان. گریز از چنگال ببری در پناه وهاب، بهترین چیزی بود که می‌خواست. عباس و برادر دیگر آن‌ها را تا خانه‌ی کوچکشان همراهی کردند.
تابستان نزدیک بود و کوچه‌باغ خانه‌ی دونفره‌شان مملو از عطر برگ درختان سردسیری. بخشندگی درخت آن‌ها را مورد عنایت قرار می‌داد و در میان حیاط خانه سایه می‌گستراند. میرزا مظفر دست بر شانه‌ی وهاب گذاشت.
- به پای هم پیر بشین.
وهاب تعظیم کنان دست بر سینه گذاشت و کمی خم شد.
- اسباب زحمت شدیم خان داداش.
ماه منیر طبق عادت مألوف چادر را درون مشت گرفت و تلاش کرد لحن هیجان‌زده‌اش را هنگام کلام کنترل کند اما موفق نشد.
- خدا از بزرگی کمتون نکنه میرزا مظفر.
میرزا خندید؛ از ته دل و به صورت دامادشان نگاهی انداخت. او نیز در دل شاد بود؛ برای سر و سامان گرفتن برادر کوچک و برای نجات دختر بی‌پناهی که التماس دعا داشت.
میرزا مظفر برادرانه لبخند زد و گرمای لبخندش به جان ماه منیر نفوذ کرد؛ میرزا جای خالی برادر را پر کرد و نگذاشت ماه منیر داغ تنهایی را احساس کند.
خانم آغا اسپند را دور سر ماه منیر و وهاب چرخاند و چشمان حسودشان را درون هنگام منقل کوچک ریخت و به آتش کشید.
- بترکه چشم حسود و بخیل.
هرم گرم نفسش را به منقل سوزان منتقل کرد و برایشان دعای خیر کرد. دعای خیری که با هر شعله‌ی دود منقل بلند می‌شد و به آسمان می‌گریخت.
 

Hannaneh Bamiri

ویراستار انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/11/20
ارسالی‌ها
149
پسندها
646
امتیازها
3,803
مدال‌ها
8
سن
22
***

تا حُجره‌ی کرمعلی خان مسیر دراز بود و ضرب آفتاب بیشتر از همیشه؛ خورشید از میان قله کوه‌های مشرق به مغرب سفر کرده بود و ضربش با قدرت هرچه تمام‌تر از میان چادر مشکی‌اش عبور می‌کرد و پوستش را می‌سوزاند.
سر به شیشه چسباند و از میان لکه‌های مانده بر شیشه تلاش کرد داخل را ببیند. سرش در حساب و کتاب بود و بی‌خبر از اوضاع و احوال بیرون.
ماه منیر دید و دلش لرزید؛ نه پای رفتن داشت، نه پای ماندن. دلش می‌خواست برود اما نمی‌توانست؛ دلش می‌خواست بماند، داخل شود و خان داداش را ببیند و شکوه کند از نیامدنش اما نمی‌توانست. در منجلاب خواستن و نتوانستن گرفتار شده بود و نمی‌دانست کدام را برگزیند. برود و پشت پا بزند بر افکار در هم تنیده‌ی ذهنش، پشت پا بزند بر نیامدن‌ها، بر نیش زبان‌ها و گله‌ها یا بماند و بر تمام افکار خبیثانه‌ی برادر و کسبه‌ی محل خط بطلان بکشد.
نهایت تصمیم گرفت و عزمش را جزم کرد برای ماندن و داخل شدن؛ گوشه‌ی شانه‌اش به در چوبی سفید اصابت کرد و همین نگاه کرمعلی را از چرتکه‌ی زیر دستش به بالا کشاند.
- سلام همشیره.
باز تردید از لابه‌لای اطمینان صوری ذهنش بیرون خزید و تمام وجودش را درگیر کرد؛ نباید می‌آمد، نباید شکوه می‌کرد که این شکوه‌ها تف سر بالایی بود که نهایت خرخره‌ی خودش را می‌فشرد. حالا که آمده بود دیگر نمی‌توانست عقب گرد کند و باز گردد.
صدایش را تغییر داد و سعی کرد خواهر نباشد؛ تنها همان مشتری‌هایی باشد که می‌آیند بهای اجناس را می‌پرسند و می‌روند؛ سعی کرد همان کسانی باشد که در تابلوی پشت برادر، با خط درشت و زشت منع کننده از کسب و کار خوانده می‌شدند؛ سعی کرد همان متوقف بی‌جا باشد.
- قالی می‌خوام؛ برای نو عروس.
چشم بست و در دل دید که ابروی زمخت کرمعلی در هم تنیده شد؛ سبیل قجری‌اش با رقص ابرو، چون چنگ در دست مطرب رقصید و القاب ناشایست نثارش کرد.
از زیر روبنده برادر را دید که قدمی به جلو بر‌داشت؛ به سمت تخته‌ی چوبی رفت و به فرش قرمز دست‌باف با آن گل‌های ریز سفید اشاره کرد.
- گمونم این طرح و رنگ به ذائقه‌تون خوش بیاد.
ماه منیر بغض کرد و بغضش را فرو برد؛ به سختی آب دهان را همراه همان بغض چنبره زده بر گلو، فرو خورد و صلابت را در کلامش حفظ کرد.
- چه‌قدر میشه؟
کرمعلی به قصد تعارف به قالی اشاره کرد.
- ناقابله.
قیمت را گفت و ماه منیر عقب کشید؛ حتّی به قصد مشتری تصنّعی هم پول در کیسه نداشت تا بدهد و قالی زیبا را صاحب شود.
- یه کم قیمتش بالاست؛ قالی می‌خوام که قیمتش به جیبم بخوره کرمعلی خان.
 

Hannaneh Bamiri

ویراستار انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/11/20
ارسالی‌ها
149
پسندها
646
امتیازها
3,803
مدال‌ها
8
سن
22
کرمعلی از فروش قالی زیبایی که در بدو ورود مشتری دندان طمع برایش تیز کرد و چنگال در بضاعت دخت ناشناس فرو کرد، ناامید شد؛ انبوه قالی‌های مورد نظرش را روی یک‌دیگر انداخت و به سمت تخته‌ای دیگر رفت.
- قیمت این قالی‌ها تقریباً با هم برابری می‌کنن؛ یحتمل توان خرید هیچ کدوم رو نداشته باشین.
از کنار ماه منیر بسان ماه عبور کرد و نفس ماه منیر در سینه حبس شد؛ از عطری که هر آن ممکن بود کرمعلی بشناسد؛ از بو، از قامت، از جنس مندرس چادر، از هر لحن صدایی که با هر کلمه زیر و بم می‌شد و ثبات نداشت. از تمامی این‌ها ترسید و برای لحظه‌ای قلبش از تپش ایستاد؛ از ترس مردی که مقابلش بود فرسنگ‌ها از دور بود.
ضخامت قالی به اندازه‌ی بند انگشتی در دستکش بود؛ کرمعلی زیلو را روی میز آهنی کارش پهن کرد و با هر بار اصابت دستش بر بدنه‌ی میز صدایش در فضای کوچک حجره پژواک می‌یافت، به سقف چوبین می‌خورد و مانند بومرنگ بر گوش کرمعلی و ماه منیر فرو می‌رفت.
- همین رو می‌خرم.
کرمعلی زیلو را لوله کرد.
- مبارکه.
پس از اتمام کارش زیلو را گوشه‌ی حجره گذاشت؛ دست بر کمر گرفت و قطره‌ی اشک ماه منیر آهسته روی گونه‌اش چکید.
- الساعه شاگردم رو ندا میدم تا شما رو تا منزل همراهی کنه.
مو به تن ماه منیر سیخ شد؛ تمام قربان صدقه‌هایی که در دل نثار برادر کرده بود به یکباره درون سینه‌اش فرو ریخت. نگاه وحشت‌زده‌اش را به چشمان کرمعلی دوخت و صدای بم شده‌اش به حالت طبیعی بازگشت.
- عجله‌ای نیست.
نگاه کرمعلی سر تا پای زن مخفی شده در چادر و روبنده چرخید و بی‌تفاوت بازگشت. انگار بویی به مشامش رسید؛ بوی مخفی برخاسته از صدای نازک ماه منیر؛ پا کج کرد و به سمت کوچه‌ی باریک رفت.
- بذارید شاگرد ما هم نونش حلال باشه؛ از خروس خون تا بوق شب مگس پروندن که نشد زحمت؛ مزد رو به زحمت میدن نه به علاّفی.
به سمت در چوبی رفت و تُک پایش که روی چهارچوب واقع شد نام شاگرد را در آسمان آفتابی فریاد زد:
- مختار؟ هــوی مختار؟
 

Hannaneh Bamiri

ویراستار انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/11/20
ارسالی‌ها
149
پسندها
646
امتیازها
3,803
مدال‌ها
8
سن
22
صدای مختار از انتهای کوچه در آسمان پیچید و باد تا حجره‌ی کرمعلی کشاندنش.
- دارم میام اوستا.
کرمعلی چرخید و رو به قالی‌های به الوان نشسته کرد. زیر لب چیزی گفت و ماه منیر گوش شنیدن نداشت. از ترس بر خود می‌لرزید، از ترس رسوایی. لعن‌ها و نفرین‌ها نثار خویش کرد. برای پا گذاشتن به این حجره و نرفتن و ماندن.
چه برای گلگی چه برای دلتنگی، آمدن جایز نبود و او با رفتارهای غیرمنطقی‌اش خود را تا مرز هلاکت می‌رساند و باز می‌گرداند. برادر نگاه در چشمان مخفی ماه منیر انداخت و ماه منیر تپش قلبش را با در مشت گرفتن گوشه‌ی چادرش جبران کرد.
بی‌ثمر بود؛ حتّی نفس‌های سنگینش برای کاهش اضطراب بی‌ثمر بود. احساس می‌کرد هیجان وحشیانه‌ی قلبش در سکوت سنگین حجره می‌پیچد و صدایش به سمع کرمعلی می‌رسد. از زیر چادر دست برد و قلبش را چنگ گرفت.
صدای گام‌های مختار نزدیک و نزدیک‌تر شد و ترس ماه منیر بیشتر و بیشتر. گیوه بر زمین می‌کشید و در حالی که از فرط دویدن نفس نفس می‌زد کرمعلی را مخاطب قرار داد:
- ببخشید اوستا.
پشت لبانش سبز نشده و مردانگی تنها در صدایش ظهور یافته بود. سر تاسش را خاراند و به قصد بلند کردن قالی انتخابی خانم به گوشه‌ی حجره رفت.
همین که از ترس قالب تهی نکرده بود باید خدایش را شکر می‌کرد؛ در همین ثانیه‌های کوتاه قلبش بارها نزد و مُرد و بازگشت. گوشه‌ی چادرش را چنگ گرفت، چون گربه‌ای که شکاری می‌گیرد؛ نیم نگاهی به در انداخت و تصمیمش را گرفت. گریز!
مختار خم شد و قالی را در دست گرفت؛ کمرش از سنگینی خم شد و برای لحظه‌ای تلوتلو خورد.
- خانم شما پیش برین من پشت سرتونم.
دیگر نشنید؛ حتی صدای ضربان قلبش را هم نشنید. برای آخرین بار چهره‌ی کرمعلی را از نظر گذراند و برادری را که مدت‌ها قرار نبود زیارتش کند نگریست. عقب‌عقب رفت و نهایت از میان در چهارطاق باز شده‌ی حجره گرخید. صدای پای شاگرد را در میان هوهوی باد شنید:
- وایسا مردم آزار؛ جرأت داری وایسا زنیکه.
دوید و دوید و صدای انعکاس پایش در گوشش نجوا شد؛ نفسش سوخت و باز دوید؛ دهانش تلخ شد و باز دوید؛ قلبش چند برابر در سینه تپید و باز دوید. چنان دوید که سایه‌ی نیم‌روزش هم ردش را نزند.
کرمعلی واقعه‌ی ورود زن تا خرید و بهانه‌تراشی‌هایش تا رسیدن شاگرد و گریز زن دنبال کرد و دنبال کرد و بوی زننده‌ی شک را از میان روبنده‌ی زن استشمام کرد.
پا تند کرد و از مغازه خارج شد؛ مختار را صدا زد و مختار نفس‌نفس زنان به سمت حجره بازگشت.
- تا آخر کوچه رفتم دنبالش اوستا؛ زنک عجب سرعتی داشت.
«زنک» را شنید و لب گزید و در دل خدا را ستایش کرد که کسی شخص زیر روبنده را نشناخت؛ حتماً آمده بود تا ببیند و برود اما در منجلاب تعارفات شاه عبدالعظیمی گیر کرد و یک قالی ماند و شاگردی که با رفتن به دم خانه آدرس محل سکونت را به سمع اوستا می‌رساند.
 

Hannaneh Bamiri

ویراستار انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/11/20
ارسالی‌ها
149
پسندها
646
امتیازها
3,803
مدال‌ها
8
سن
22
- مهم نیست؛ حتماً مشتری نبوده یا بی‌بضاعت بوده و توی تعارف مجبور شده قالی رو انتخاب کنه.
- اما پول قالی که پرداخت شد.
کرمعلی به کیسه‌ی سفید مکدّر چشم دوخت و حرفی برای گفتن نداشت؛ به ناچار پس گردنی نثار پشت گردن مختار کرد و غرید:
- این فضولی‌ها به تو نیومده بچه؛ برو قالی رو باز کن بذارش روی تخته.
مختار گردنش را نوازش کرد و محل فرود انگشتان کرمعلی را فشار داد تا سوزشش کم شود.
- چشم اوستا.
کرمعلی نیز داخل شد و به کیسه چشم دوخت؛ یادگاری دخت آخر مش رمضان را در چنگ گرفت و صدای برهم خوردن سکه‌ها در گوشش زنگ خورد.
- لعنت خدا بر دل سیاه شیطون.
امانتی را گوشه‌ای نهاد تا خواهر بازگردد و آن را با دعوا و تشر بازگرداند.
ماه منیر همچنان می‌دوید؛ با هر سایه که پشت سرش پدیدار می‌شد، توان رفته از پاهایش باز می‌گشت و جان می‌گرفت. مبادا برادر تعقیبش کند و بشناسدش. مبادا برادر «ننگ» بخواندش و همین دلخوشی کوچک را از او سلب کند.
قلوه سنگ زیر پایش را ندید و تعادلش را از دست داد و نقش بر زمین شد؛ کف دستش از اصابت با زمین سخت کوچه سوخت و درد زانویش تا مغز استخوان رسوخ کرد. دست بر زانو گرفت و پارگی چادر را با دستش لمس کرد.
اکنون که کسی نبود تا به اشک‌هایش ترحم بورزد یا نفرت بدوزد، نگاه به سنگ افتاده بر زمین انداخت و گریست؛ برای دلتنگی‌هایش که ناچار بود در زیر روبنده و در قالب یک مشتری دائمی یا بدتر از آن، در قالب یک مردم آزار مخفی کند و برادر را ناچار کند برایش قالی‌های زیبا و خوش آب و لعاب پهن کند. برای تمام تهمت‌ها و افترا‌هایی که به ریشش می‌بستند و برای رفتاری که سزاوارش نبود. برای آینده‌ای گریست که در پشت گذشته‌ی تلخ ننگین مخفی شده بود و تنها راه گریزش مرگ بود و مرگ و مرگ. آن هم نه هر مرگی، سنگساری که با هر پرتاب سنگش الله اکبر بر زبان بیاورند و ستم‌دیده‌ی بی‌نوا را قربانی خداوند کنند.
سر زانوانش می‌سوخت؛ به سختی از روی زمین برخاست و مشتش را که به قصد جمع کردن چادر جمع کرد، خراش‌های کف دستش سوختند و تیر کشیدند.
با گام‌های سست ادامه‌ی راه را طی کرد و تا رسیدن به منزل، بارها و بارها به عقب نگریست و هر سایه‌ای که بر سرش سنگینی می‌کرد را با وحشت از نظر گذراند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Hannaneh Bamiri

ویراستار انجمن
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
30/11/20
ارسالی‌ها
149
پسندها
646
امتیازها
3,803
مدال‌ها
8
سن
22
***

چپق را گوشه‌ی لب گذاشت و پس از فرو بردن دود، بخش عظیمی از آن را در اتاق کوچک ژاندارمری بیرون فرستاد. موهای مجعدش را در میان انگشتان مردانه‌اش به بازیچه گرفت و پس از لذت گذرای حاصل از دود، پایش را از روی میز جمع کرد. چکمه‌های براقش در زیر نور اتاق می‌درخشیدند.
نگاهی گذرا به برگه‌های زیر دستش انداخت و مهر خاتمه بر پرونده‌ی پیرمرد شاکی زد و پرونده را به سمتش پرتاب کرد. پیرمرد پرونده را در هوا قاپید و نگاه اندوهگینش را به مرد حکومتی دوخت.
- ملتفت نشدی؟ درخواست باطله.
بغض پیرمرد به صدایش نیز سرایت کرد:
- آخه چرا؟ قربان سرتان بشم شما حتی عریضه‌ی من رو مطالعه هم نکردین.
نگاه به خون نشسته‌اش را به پیرمردی دوخت که تنها از او خواسته بود نامه‌ی مهر و موم شده‌اش را برای نماینده بفرستد.
- به زبان عجوج و مأجوج حرف می‌زنم؟ گیریم با ارسال این عریضه موافقت کنم، به مقصد نرسیده، توسط نیروهای قزاق نابود می‌شه.
پیرمرد خواست دهان باز کند و به عرایض لایتناهی که شنونده نداشت ادامه دهد امّا صدای سربازی که مقابل در اتاق مرد حکومتی ایستاد و او را به بیرون فرا خواند، اجازه‌ی هر حرفی را از مرد پیر گرفت.
مرد حکومتی از اتاق خارج شد و مقابل سرباز نوجوان ایستاد؛ سرباز سلام نظامی داد و مرد حکومتی پس از آزاد باش، دست بر پشت گرفت و اندام نحیف پسر را از نظر گذراند.
- می‌شنوم سرباز.
نگاه سرباز به قصد احترام و عادت به سقف کشیده شد.
- بهادر خان سلامت باد؛ سرجوخه شما رو احضار کردن قربان.
به اتاق بازگشت و در حالی که کمربند مشکی‌اش را به اسلحه‌ی کمری متصل شده به آن محکم می‌کرد پیرمرد را مخاطب قرار داد:
- مجلس رو به توپ بستن؛ نیروهای قزاق به ظل‌السلطان شبیخون زدن؛ رییس مجلس گرخیده و دود شده و به هوا رفته.
کلاه را بر سر گذاشت و ادامه داد:
- توی این بلبشو امکان نداره به مراد دلت برسی شیخ.
- یعنی هیچ راهی نیست؟
به سمت پیرمرد گام برداشت؛ دستش را به میز تکیه داد و خم شد و نگاه شرورش را به چشمان به غم نشسته‌ی مرد پیر دوخت.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا