در حال تایپ رمان آن شب | گندم کاربر انجمن یک رمان

Gandom.S

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
11,950
امتیازها
29,873
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان:3537
ناظر: @SARA_H

نام اثر: آن شب
نام نویسنده: نفس.س
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی #درام
خلاصه:

باران تک دختر خانواده‌ی ثروتمندیست که رسیدن به خواسته‌هایش برایش دراولویت قرار دارد. اوآکنده از کبروغرور می‌تازد و پیشروی می‌کند غافل از اینکه روزگار برایش خواب‌های بدی دیده است. ناگهان ورق برمی‌گردد. او... دریکی از شب‌های زندگیش ناخواسته اشتباه بزرگی مرتکب می‌شود که انزجاروتنفر دیگران را برایش به ارمغان می‌آورد، تنها راه نجاتش روبه‌رو شدن باافرادیست که او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهدیه احمدی

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
6/23/18
ارسالی‌ها
2,455
پسندها
41,067
امتیازها
64,873
مدال‌ها
15
تایید رمان.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Gandom.S

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
11,950
امتیازها
29,873
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه: مدت مدیدی گذشت؛ تا دریابم زندگانی در میان مال و ثروت و خوشگذرانی‌هایم خلاصه نمی‌شود! روزی از راه رسید که هیچکدام به یاری‌ام نیامدند و با داشتنشان دیگر آرام نشدم! من در میان لجنزاری که خود ساخته بودم دست و پا زدم، اشک ریختم و صیحه کشیدم اما زندگی تغییر نکرد؛ و درست در همان دوران بود که دانستم فقط با داشتن یک موهبت الهی آرام می‌شوم... و نام آن هبه عشق بود، عشق!

به نام تک نگارنده قاموس کهن عشق

روز خوبی برای سودابه خانم نبود. بیچاره نمی‌دانست مناسبت چیست؛ اما هرچه که بود مدام ل**ب‌های گوشتی و درشتش را می‌گزید و زیر ل**ب ناسزاها می‌گفت، نه فقط به بانوی روبه‌رویش که به هرچه در ذهنش می‌آمد فحش می‌داد! گرچه تازگی نداشت و تقریباً هر چند روز یک‌بار این بساط آشفتگی و مجنون کننده را نه فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Gandom.S

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
11,950
امتیازها
29,873
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #4
او ایستاده بود و خودش را کنکاش می‌کرد، اما برای ثانیه‌ای متوقف شد. نگاهش را به سمت چپش و تراس بزرگ اتاقش چرخاند، پرده‌های نصب شده مقابل درب بزرگ و کشویی آن کنار کشیده شده و نمای بیرون خانه نمایان بود. دخترک می‌دید که چیزی به غروب آفتاب نمانده و این برای او یعنی هشدار.
با عجله به سوی تراس راه افتاد، درب را باز کرد و بیرون رفت. کنار نرده‌ها ایستاد و جای‌جای حیاط را رصد کرد. آنقدر بزرگ نبود که نتواند هدفش را پیدا کند. یک سوی ساحت جای پارک ماشین‌هایشان بود و سمت دیگر فضای سبز دلپذیر پوشیده شده از گل‌های رز رنگارنگ و یک آلاچیق کوچک میانش داشت و راه باریکی در میانه‌ی رحبه‌ی کوچکشان قرار داشت که مسیرش به درب ورودی خانه می‌رسید و سنگ‌فرش شده بود.
عباس آقا را دید، مرد مسنی که دستمال به دست بنز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Gandom.S

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
11,950
امتیازها
29,873
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #5
بیچاره سودابه که به سختی پله‌ها را می‌توانست ببیند. آرام‌آرام پایین می‌رفت که مبادا با مغز مبارک راهی سکوها شود و در سن سی و پنج سالگی‌اش دار فانی را وداع گوید؛ که البته تمامش به لطف دوشیزه‌ی وسواسی این ملک بود! خدا را هزاران بار به دلیل اختراع ماشینی شکر می‌کرد که زحمت شستن این حجم از رخت‌ها را از روی دوش زنی چون او برداشته است و تنها باید عزای اتوکشیدنشان را می‌گرفت که همین هم برایش غنیمتی آشکار بود.
باران می‌خواست عجله کند؛ اما نتیجه‌ی تعجیلش ایستادن مقابل آینه، آن هم ساعت‌های طولانی بود که هنوز هم راضی‌اش نکرده بود. تاپش را از تنش درآورد و به انبوه لباس‌های ولو شده روی تخت اضافه کرد. پس از چهار بار تعویضِ انواع مختلف رنگ‌ها و طرح‌ها هنوز انتخابش را نکرده بود. این بار بلوز دیگری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Gandom.S

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
11,950
امتیازها
29,873
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #6
با نگاه کردن به ساعت از اتاق بیرون رفت. عادتش بود که روی پله‌ها به سوی پایین تقریباً بدود و با صدای پاشنه‌ی ده سانتی شبیه به میخش تمام اهل خانه حضورش را بفهمند. تقریباً همه نگاهش می‌کردند؛ اما فقط برای ثانیه‌ای و سپس به کار خود مشغول می‌شدند. همه که شامل سه خانم بیشتر نمی‌شدند، یکی سودابه خانم بود که غرغرکنان در آشپزخانه مشغول انداختن رخت‌ها در لباسشویی بود، دیگر مهین خانم قدیمی‌ترین زنی که شاید بیش از ده سال در خانه‌ی آن‌ها غذا می‌پخت و دیگری جوان‌ترین و کم‌سابقه‌ترینشان، میمنت خانمِ سی ساله بود که مقابل میز غذاخوری هشت نفره‌ی نزدیک به آشپزخانه ایستاده بود و رویش را گردگیری می‌کرد.
باران به طبقه‌ی پایین که رسید، کافی بود مسیر را مستقیم برود تا به درب خروجی خانه برسد، سالن هم آنقدر طویل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Gandom.S

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
11,950
امتیازها
29,873
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #7
باران خندید؛ سرخوش و بی‌خیال! موی یکطرفه‌اش که تقریباً چشم چپش را پوشانده بود، را با «فوت» بالا پراند، همزمان مادرش را کنار زد و بیرون رفت.
- بعداً باهم می‌جنگیم بهار جون، فعلاً بذار برم.
بهار خانم برگشت، دنبال او پا به حیاط گذاشت، اما همانجا کنار در ایستاد، طبق عادت همیشگی فقط با یک جرقه صدای هر دو بالا می‌رفت و جیغ و فغانشان اهل خانه را جان به ل**ب می‌کرد.
- باران! برای بار هزارم بهت می‌گم، فکر ازدواج با این پسره رو از سرت بیرون کن!
او توجهی نکرد و خونسردانه به سوی جنسیس کوپه‌ای که از تمیزی برق می‌زد راه افتاد، عباس آقا که هنوز با دستمال روی شیشه‌های ماشین باران می‌کشید وقتی دید دخترک می‌آید قدمی از ماشین فاصله گرفت، نیم نگاهی به سرتاپای باران انداخت و بار دیگر «نچ‌نچ» کرد.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Gandom.S

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
11,950
امتیازها
29,873
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #8
پارسال درست همین دوران، روزی که فهمید مهراد در این تاریخ به دنیا آمده به خودش بد و بیراه‌ها گفت؛ که چرا قبل از این، متوجه موضوعی به این مهمی نشد و نتوانست برای او هدیه‌ای مناسب تهیه کند و آن‌طور که دلش می‌خواست تولد او را جشن بگیرد؛ اما حداقل امشب را اطمینان داشت که هیچ کس و یا هیچ چیز نمی‌تواند بهم بزند. شبی از قبل برنامه‌ریزی شده برای بارانی که می‌خواست علاقه‌اش را به همسر آینده‌اش نشان بدهد و پسرکی که از این هدف باران بی‌خبر است! در واقع قسمت دل‌خوش‌کنِ ماجرا هم بی‌خبری مهراد از برنامه‌های باران بود. همانطور که باهوشانه و بی عیب و نقص از صبح به روی خودش نیاورده بود امروز تولد اوست، همانطور هم می‌خواست طوری غافلگیرش کند که تا همیشه در ذهن او باقی بماند.
زمان زیادی نبود که رانندگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Gandom.S

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
11,950
امتیازها
29,873
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #9
باران مستقیم راه بالا را پیش گرفت، همزمان حضور مردجوان را پشت سرش حس می‌کرد. روی نرده‌های پله، گیاه پتوس به صورت مارپیچ تمامش را پوشانده بود؛ به طوری که به سختی میشد فلزهای زیرش را دید. طبقه‌ی بالا هم کوچک بود و با سه میز فضایش پُر شده بود، اما روی دیوار تصاویر هنرمندان و گل‌های رنگارنگ بود که آنجا را دلپذیر و خواستنی می‌کرد؛ همان محیط دنجی که باران می‌خواست. گوشه و کنار سالن با گل و بادکنک‌های سیاه و سفید تزئین شده بود، سر هر میز درون لیوان‌هایی سبیل‌هایی گذاشته بودند؛ از جنس مقوای مشکی که به سر چوب‌های باریک زده بودند و بی شک این تم محفلشان به حساب می‌آمد. میشد گفت همه چیز آن‌طور که خودش سفارش داده بود. اطرافش را که با دقت رصد کرد، سرش را به بالا و پایین تکان داد و به سوی مردی که منتظر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Gandom.S

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,050
پسندها
11,950
امتیازها
29,873
مدال‌ها
2
- خیالتون راحت باشه، همه چیز همونطوری که خواستیده، کیک، موسیقی‌ای که گفتین و خوراکی‌ها. ام... شما و مهموناتون کی میایین؟
باران پله‌ها را با طمأنینه طی کرد، همزمان که به سوی خروجی می‌رفت نیم نگاهی به او انداخت.
- تقریباً تا یک ساعت و نیم دیگه ما اینجا هستیم.
و در این لحظه در را باز کرد و بیرون رفت.
خوشحال بود؛ دیگر تبسمی بود که همراه رخ دلنشینش شده و از بین نمی‌رفت. یک‌بار دیگر با دوستان مشترک خود و مهراد تماس گرفت و از آن‌ها خواست حداقل تا یک ساعت دیگر در کافی شاپ باشند؛ گفت که زمانش رسیده و نباید دیر کنند. صحابه‌ای که دعوت کرده را از دوران دانشگاه می‌شناسد و از آن روزگار به بعد همه تقریباً با هم در خوشگذرانی‌هایشان شریک می‌شدند.
شب خوبی بود، غافلگیری پشت غافلگیری برایش تدارک دیده بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 2, کاربر: 0, مهمان: 2)

بالا