متوسط داستان کوتاه آجودانیه | کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع RadiCal°m3
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 43
  • بازدیدها 2,178
  • Tagged users هیچ

RadiCal°m3

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
6/19/18
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,111
امتیازها
30,463
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد داستان کوتاه: 221
ناظر: @Zahra.rezai

به نام خالق قلم
نام داستان: آجودانیه
نام نویسندگان: RadiCal°m3 و *taki*
ژانر: #عاشقانه #تراژدی #جنایی #معمایی

t0md_آجودانیه_2.jpg

خلاصه:
من سی سالمه ولی انگار سیصد سالمه.
قبل از این‌که بگیرنم، همه چیز داشتم غیر از امید، و حالا همه چیزم امیده!

 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهدیه احمدی

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
تاریخ ثبت‌نام
6/23/18
ارسالی‌ها
2,586
پسندها
43,156
امتیازها
66,873
مدال‌ها
38
تایید داستان کوتاه.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ داستان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید
تاپیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

RadiCal°m3

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
6/19/18
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,111
امتیازها
30,463
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #3
"به نام خدا"
مقدمه:
توی زندگیم از سه چیز بدم می‌اومد:
تهمت ، دو رویی و دروغ.
حالا مجبورم هم دروغ بگم، هم دو رو باشم و هم مثل آب خوردن تهمت بزنم!

پ‌ن: نیمی از پارت‌های رمان رو من می‌ذارم و نیم دیگه رو *taki* !​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RadiCal°m3

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
6/19/18
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,111
امتیازها
30,463
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #4
تنگِ، تنگِ، تنگ!
تاریک و نمور و کثیف!
این‌ ویژگی‌های سلولیه که چهار سال توش زندگی کردم. تنهای تنها. هر روز که می‌گذره از روز قبل تنها‌تر می‌شم.
به پنجره‌ی بسته‌ی روی در سلولم خیره بودم؛
در باز شد:
- بیا بیرون بازجوی پروندت کارِت داره.
قاسمی بود!
اسمش رو نمی‌دونستم. هیچ‌وقت بهم نگفت. منم بهش می‌گفتم قاسمی. آخه توی همه‌ی فیلم‌ها اسم سربازِ، قاسمیه.
به سختی از جام بلند شدم و از سلول بیرون اومدم. به محض بیرون اومدن، قاسمی اسپری فلفل رو توی صورتم خالی کرد. چشمم سوخت، درست مثل همیشه! پنج دقیقه طول می‌کشید تا دوباره بتونم ببینم. توی همون فاصله قاسمی دستبندش رو در می‌آورد و دست‌هام رو از پشت می‌بست.
به سمت اتاق بازجویی رفتیم و وارد شدیم.
اتفاقاتی که قرار بود بیفته رو از بر بودم.
اتاقی تاریک با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RadiCal°m3

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
6/19/18
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,111
امتیازها
30,463
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #5
پوزخند زدم:
- نه.
از جاش بلند شد. دور میز راه رفت و پشت صندلیم ایستاد. سرش رو نزدیک گوشم آورد و داد زد:
- من باهات شوخی ندارم.
از شدّت عصبانیت سرم رو به میز کوبید.
ضربه‌اش محکم بود. ولّی در برابر ضربه‌های بازجوی قبلی هیچی نبود!
دوباره روی صندلیش نشست و به چشم‌هام خیره شد.
به ضبط صوت روی میز اشاره کرد و ادامه داد:
- این رو که روشن کردم تمام اتفاق‌هایی که باعث شده الان این‌جا باشی رو میگی.
یقه‌ام رو محکم گرفت و دوباره داد زد:
- حقیقت! اون چیزی که من می‌خوام فقط حقیقته.
خونسرد نگاهش کردم. چشم‌های سیاهش توی صورت سرخش محو بود و به چشم نمی‌اومد.
همون‌طور که نشسته بودم به سمتش کش اومدم. با چشم به لباسش اشاره کردم و ل**ب زدم:
- حامد محبوبی.
تکیه دادم و بلند بلند خندیدم.
با این کار تونسته بودم سه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RadiCal°m3

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
6/19/18
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,111
امتیازها
30,463
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #6
از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
قبل رفتنش زیر ل**ب زمزمه کرد:
- اگه بفهمم بی‌گناهی، تا آزادت نکنم از این‌جا نمیرم.
بعد رفتنش بازم قاسمی نیومد دنبالم!
راستش توی اتاق بازجویی بودن رو به سلول خودم ترجیح می‌دادم.
حداًقل این‌جا بزرگ‌تر بود و از همه مهم‌تر، چراغ داشت.
بعد از یک ساعت، باز حامد برگشت.
موهاش به‌‌ هم‌ ریخته بود و قیافه‌اش رو کلافه نشون می‌داد.
دستی به موهاش کشید و سعی کرد مرتّبش کنه. تو همون حالت گفت:
- باید ماجرات رو برام تعریف کنی تا بتونم کمکت کنم.
اخم کردم و گفتم:
- تو چرا بی‌خیال نمیشی کَنِه؟
با مشت محکم روی دستم کوبید.
حسابی دردم گرفت.
دستم رو توی دلم جمع کردم و آروم ناله کردم. این‌دفعه واقعاً دردناک بود.
- چته؟ بازجوهای قبلی مهربون‌تر بودن. نه به اون ادعای کمک کردنت نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RadiCal°m3

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
6/19/18
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,111
امتیازها
30,463
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #7
اگه از داستان لذت بردین لطفا گزینه‌ی اشتراک رو بزنین تا هر وقت پارت جدید گذاشتم براتون اطلاعیه بیاد، مرسی.

دستش یه کیف زنونه بود.
اومد توی اتاقم و در رو پشت سرش بست.
محتویات کیف رو خالی کرد روی میز.
رژ ل**ب و لوازم آرایش و کلی خرت و پرت با یه کیف پول، توش بود. مجید به کیف اشاره کرد.
کیف رو برداشتم. چشمم به کارت ملّیش افتاد؛
بهار اقایی متولد ۱۳۶۹.
توی کیف پر از صد دلاری بود، برداشتمش. شماره‌ی دخترِ توی کیف بود. عصبی شده بودم. از یه طرف نمی‌شد قید اون همه پول رو زد و از طرف دیگه هم مجید قانون گروه رو زیر پاش گذاشته بود. سیلی محکمی بهش زدم و بعد از یه درگیری لفظی، بهش گفتم از گروه من گمشو بیرون! سوار موتور شدم و راه افتادم. توی راه، شماره‌ی دخترِ رو گرفتم.
بعد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RadiCal°m3

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
6/19/18
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,111
امتیازها
30,463
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #8
رفتم و کیف رو بهش دادم.
همون لحظه‌ی اول که دیدمش عاشق شدم.
معتاد بود‌‌! توی کیفش‌ یه‌کم مخدر و کلی مورفین پیدا کرده بودم.
بعد از اون روز به بهانه‌ی رسوندن جنس، باهاش کلی قرار گذاشتم.
یه روز بهش گفتم عاشقشم.
بدون هیچ حرفی رفت!
یه هفته به هر دری زدم پیداش نکردم.
اوایل هفته‌ی بعدش بود که باز با ناامیدی بهش زنگ زدم. برداشت! گفت؛ وقت می‌خواسته تا فکر کنه. پیشنهادم رو قبول کرد.
بردمش کمپ و ترکش دادم. اون‌ هم برای من شرط گذاشت که دیگه سمت دزدی نرم. گروهم رو منحل کردم. هر روز بهش سر می‌زدم. بعد از این‌که ترک کرد، ازدواج کردیم.
خوشحال بودیم، عاشق هم بودیم.
امّا، امّا... .
بغض گلوم رو گرفت.
بازجو بلند شد و گفت:
- برای امروز دیگه کافیه!
صبر کرد تا قاسمی بیاد و من رو با خودش ببره.
موقع رفتن در گوشم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

RadiCal°m3

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
6/19/18
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,111
امتیازها
30,463
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #9
سعی کردم همین‌ جا زندگی کنم. ناامید بودم. می‌دونستم آزاد نمیشم.
شعرام رو با تَهِ قاشق می‌نویسم، از سعدی، حافظ، مخصوصاً مولوی.
خطم خوبه ولی وقتی با ته قاشق می‌نویسم میشه عین بچّگی‌هام. قاسمی پنجره‌ی سلول رو باز کرد و ظرف غذا رو گرفت سمتم.
بلند شدم و ظرف رو ازش گرفتم. تپل و کچل بود. خواست پنجره رو ببنده که با دست مانع شدم:
- نمی‌خوای اسمت رو به من بگی؟
دستم رو پس زد و پنجره رو بست.
جدیداً هر وقت استرس می‌گرفتم یا عصبی می‌شدم، می‌خندیدم.
با صدای بلند خندیدم و داد زدم:
- دِ آخه بدبخت، من اگه می‌خواستم بلایی سرت بیارم که توی همون سال اول کارت تموم بود! مثلاً اسمت رو نمیگی که چی بشه؟ هان؟ لعنتی!
با مشت به در آهنی سلول کوبید و با صدای خَش‌دار گفت:
- خفه!
به گوشه‌ی سلولم رفتم و به در خیره شدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RadiCal°m3

کاربر ویژه
تاریخ ثبت‌نام
6/19/18
ارسالی‌ها
172
پسندها
14,111
امتیازها
30,463
مدال‌ها
13
زنی قد بلند با مانتوی مشکی رنگ پشت شیشه نشسته بود. با دیدن من به گوشی کنار شیشه اشاره کرد.
گوشی رو برداشتم. توی چشمام زل زد و گفت:
- نمی‌شینی؟
نشستم و سوالی نگاهش کردم!
- ببین من اومدم این‌جا کمکت کنم. یه سری خبر دسته اول برات دارم ولی الان بهت نمی‌گم. اوّل باید خودت رو ثابت کنی. باید ثابت کنی که می‌تونی خودت رو کنترل کنی و عصبی نشی!
گوشی رو گذاشتم سر جاش و رفتم. با دست به شیشه کوبید.
برگشتم و با خشم گوشی رو برداشتم و داد زدم:
- پا شدی اومدی این‌جا ملاقات کسی که نمی‌شناسدت و حالا داری براش شرط هم می‌ذاری؟! حرفت رو میگی یا نه؟
نفس عمیقی کشید. ترس توی چهره‌اش دیده می‌شد:
- همون‌طور که حدس می‌زدم فعلاً برای شنیدن این خبر آماده نیستی! من میرم ولی زود بر می‌گردم! اون موقع شاید بهت گفتم برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
بالا