- ارسالیها
- 3,049
- پسندها
- 55,505
- امتیازها
- 69,173
- مدالها
- 41
- نویسنده موضوع
- #11
دوچرخه زرد رنگ خیلی راحت او را همراهی کرد.
- دیر شد!
موقعی که میخواست با ماری عزیز دیدار کند، همه چیز، جادویی بود!
سوار دوچرخه بود و آرام پدال میزد. در آن خیابان، پنجره خانه هیچکس نور نداشت. همه افراد ساکن آنجا در آن ساعتها کمکم میخوابیدند و تک به تک نور زرد هر پنجره مثل شمعی کوچک خاموش میشد.
نوجوانی هفده سالهای همچون نیتن در هیچکدام از خانههای دور و ور زندگی نمیکرد. کوچه آنها را یک مشت پیرمرد و پیرزن سالخورده تشکیل میدادند که مثل مرغ و خروسها دم خداحافظی خورشید، میخوابیدند و باقی ساعتهای پایانی روز را با خر و پف تمام میکردند. خیابانهای آن محله تشکیل شده بود از خانههای دقیقاً شبیه به هم.
صدای ریز جیرجیرکها از گوشهکنار خانههای متوالی و پرچینهای گلگاری شده، یک...
- دیر شد!
موقعی که میخواست با ماری عزیز دیدار کند، همه چیز، جادویی بود!
سوار دوچرخه بود و آرام پدال میزد. در آن خیابان، پنجره خانه هیچکس نور نداشت. همه افراد ساکن آنجا در آن ساعتها کمکم میخوابیدند و تک به تک نور زرد هر پنجره مثل شمعی کوچک خاموش میشد.
نوجوانی هفده سالهای همچون نیتن در هیچکدام از خانههای دور و ور زندگی نمیکرد. کوچه آنها را یک مشت پیرمرد و پیرزن سالخورده تشکیل میدادند که مثل مرغ و خروسها دم خداحافظی خورشید، میخوابیدند و باقی ساعتهای پایانی روز را با خر و پف تمام میکردند. خیابانهای آن محله تشکیل شده بود از خانههای دقیقاً شبیه به هم.
صدای ریز جیرجیرکها از گوشهکنار خانههای متوالی و پرچینهای گلگاری شده، یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش