• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان یادآور | ماهیار کاربر انجمن یک رمان

Mahyar.A_W

ناظر داستان کوتاه
تاریخ ثبت‌نام
9/12/20
ارسالی‌ها
1,549
پسندها
19,467
امتیازها
43,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 3619
ناظر: @Aby_M
تگ: مطلوب

نام رمان: یادآور
نویسنده: ماهیار
ژانر: #جنایی #تریلر


یادآور.png
خلاصه: نقابی از جنس مهر روی صورت زده؛ اما در پس این نقاب کسی است که باکی از کشتن ندارد. قصدش انتقام نیست! می‌خواهد بازی کند و بازیکن‌هایش را یک به یک از میان بردارد؛ هدفش از آغاز این بازی یادآوری است... یادآوری برای مرگ و کسی که نشان می‌دهد، مرگ را نباید فراموش کرد و وحشت مرگ را! آمده تا وحشت بیافکند و کنترل کننده بازی باشد.
سخنی از نویسنده: بابت مطالعه رمان از شما تشکر می‌کنم؛ امّا قبل از شروع باید چند چیز رو بگم. رمان فصل‌های زیاد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

FAEZEH.MIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
8/11/20
ارسالی‌ها
821
پسندها
13,819
امتیازها
31,973
مدال‌ها
24
{به نام داعیه‌ سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mahyar.A_W

ناظر داستان کوتاه
تاریخ ثبت‌نام
9/12/20
ارسالی‌ها
1,549
پسندها
19,467
امتیازها
43,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
آمدم تا برایتان یادآوری کنم که مرگ، را نمی‌شود دور زد. هر چقدر که قدرتمند باشید و کودکان سر بریده را، برای ضیافت میهمانی‌هایتان، استفاده کنید؛ نمی‌توان از چنگال زیبای مرگ گریخت. زمانی که دستانش را دور گلویت حلقه می‌کند و تو از وحشت نمی‌توانی حتی چشمانت را از او بگیری؛ راه فراری نیست و من، مرگ را به تو نزدیک‌تر خواهم کرد. قصد من انتقام کودکی‌هایم نیست، تنها می‌خوام با زندگی شما بازی کنم؛ با زندگی کودکان تازه چشم به جهان گشود شما! بعد آن تنها نشانی که از من خواهد ماند... یادآور است.
 

Mahyar.A_W

ناظر داستان کوتاه
تاریخ ثبت‌نام
9/12/20
ارسالی‌ها
1,549
پسندها
19,467
امتیازها
43,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول: وحشت افکن، بانوی مرگ
روی صندلی چوبی و طرح‌دار کافه نشست، پاهایش را بر روی میز شیشه‌ای که به شکل دایره بود و پایه‌، از مرغوب‌ترین چوب این حوالی ساخته شده گذاشت؛ پایه میز به شکل تنه درختی که چوب‌هایش در هم پیچیده بود؛ در واقع تمام کافه به شکل جنگلی سرسبز دکور شده و حتی پارکت کف، چمن مصنوعی بود. نگاهش را با تمسخر در سراسر کافه چرخاند، لبانش را تر کرد و کمی از رژلب مشکی را بلعید، پوزخندی زد و خطاب به خدمه و مشتری‌های کافه به صندلی‌های چوبی بسته شده بودند، گفت:
- حس می‌کنم اومدم داخل جنگل شکار کنم!
مردهای سیاه‌پوش و هیکلی زیر دستش با این حرف خندیدند و اسلحه‌هایشان را پایین آوردند؛ تک خنده‌ای کرد و درحالی که موهای سفید بلندش را پشت گوشش می‌فرستاد گفت:
- صاحب کافه فرار کرده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahyar.A_W

ناظر داستان کوتاه
تاریخ ثبت‌نام
9/12/20
ارسالی‌ها
1,549
پسندها
19,467
امتیازها
43,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
این پاسخ ندادن‌ها را بر حسب ترس دیک گذاشت، ابروی باریک شده‌اش را بالا انداخت، دهانش را نزدیک گوش دیک برد و اغواگرانه زمزمه کرد:
- من، وحشت افکن هستم، بانوی مرگ! دارک رو می‌شناسی؟
خنده ریزی کرد و ادامه داد:
- زیادی تو کارای من دخالت می‌کنه، می‌خوام بنشونمش سر جاش. نگران نباش قرار نیست این‌جا کسی رو سر ببرم.
لبخندی زد و آرام‌تر از قبل گفت:
- البته اگه آقای جیک دارک نیاد، تضمین نمی‌کنم کسی زنده بمونه.
دیک، قدی بلندتر از اولیویا داشت و او مجبور بود که بر روی نوک پاهایش بیاستد، دیک چندان قد بلندی نداشت در واقع اولیویا کمی کوتاه بود و تا سینه دیک می‌رسید. عقب آمد و مشتاق منتظر ماند تا در برابر حرف‌هایش پاسخی بشنود؛ اما دیک تنها مسیر نگاهش را گرفت، اخمی میان ابروهای نازک اولیویا پدید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahyar.A_W

ناظر داستان کوتاه
تاریخ ثبت‌نام
9/12/20
ارسالی‌ها
1,549
پسندها
19,467
امتیازها
43,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
دیک با حرص دندان‌هایش را فشرد و گوشه لبش را بالا انداخت. مرد چهارشانه‌ای که اولیویا به او گفت با دارک تماس بگیرد، اسلحه‌اش را روی شانش انداخت، هیکل بزرگش را تکان داد و به سمت پیشخوان چوبی که، به شکل دایره در گوشه کافه قرار داشت رفت و مشغول کارش شد. اولیویا میزی کنار دیک انتخاب کرد و بر روی صندلی چوبی، که رنگ قهوه‌ای پررنگی داشت نشست، دستانش را زیر چانه‌اش زد و با لبخند گفت:
- هنک، ولش کن؛ آقای جکسون قراره که وظیفه‌اش رو انجام بده!
هنک، مردی درشت هیکل که رکابی مشکی پوشیده و روی بازوی چپش، اسکلت آتشین خالکوبی کرده بود، دستان دیک را رها کرد و او را به جلو هول داد. دیک قدمی به جلو رفت و با اخم، مچ دستان قرمز شده‌اش را مالش داد؛ همان لحظه اولیویا خنده ریزی کرد و گفت:
- خب جکسون،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahyar.A_W

ناظر داستان کوتاه
تاریخ ثبت‌نام
9/12/20
ارسالی‌ها
1,549
پسندها
19,467
امتیازها
43,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #7
درواقع آشپزخانه کافه، قسمت کوچکی بود که با اپن‌های چوبی از قسمت مشتری‌ها جدا می‌شد؛ داخل قسمت آشپزخانه، کابینت‌های ام دی اف به رنگ قهوه‌ای روی دیوار چوبی نصب شده و زیر کابینت‌ها، دستگاه قهوه ساز همراه ظرفشویی و اجاق کوچک گاز قرار داشت. ظرف‌های یک‌بار مصرف و فنجان‌های شیشه‌ای، به ردیف و برای سهولت کار روی یک‌دیگر چیده شده بودند. دیک پیچک‌های تزیینی را که از سقف آویزان شده بودند کنار زد، لیوان استوانه‌ای شکل شیشه‌ای را برداشت و به سمت یخچال کوچک مکعب شکل بستنی‌ها، که سمت راست آشپزخانه قرار داشت رفت؛ درب شیشه‌ای را باز کرد و اسکوپ فلزی متوسط را از داخل ظرف مخصوصش که بر روی میز ام دی آف بود برداشت و داخل بستنی وانیلی فرو برد، آن را کشید و بستنی مانند گلوله برف درون اسکوپ جمع شد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahyar.A_W

ناظر داستان کوتاه
تاریخ ثبت‌نام
9/12/20
ارسالی‌ها
1,549
پسندها
19,467
امتیازها
43,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #8
با این کارش، همه متعجب به او خیره شدند. شاید عجیب باشد که پیش‌خدمت ساده یک کافه، خطاب به قاتلی حرفه‌ای آن‌هم هنگامی که گروگان گرفته شده فریاد بزند؛ امّا این شاید و احتمال‌ها از نظر دیک ارزشی نداشت، نمی‌خواست که کسی کشته شده و در گوشه گوشه کافه، جنازه مردم بر روی یک‌دیگر به چشم بخورند. اولیویا زبان صورتی‌اش را آشکارا روی لبان رژ زده‌اش کشید، دستانش را بالا آورد و شروع کرد به کف زدن، در آن حال با خنده گفت:
- کارت تحسین برانگیز بود جکسون!
به دیک نزدیک شد، لبانش را جمع کرد و ادامه داد:
- امّا...تو فقط پیش‌خدمت یه کافه هستی، کاری از دستت برنمیاد.
در برابر طعنه‌هایش، دیک دستانش را مشت کرد؛ اگر می‌توانست همین‌جا درون صورتش می‌کوبید! ولی نمی‌خواست بار دیگر کسی بخاطر او چشم از دنیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahyar.A_W

ناظر داستان کوتاه
تاریخ ثبت‌نام
9/12/20
ارسالی‌ها
1,549
پسندها
19,467
امتیازها
43,073
مدال‌ها
19
  • نویسنده موضوع
  • #9
دارک با بُهت به دیک نگاه کرد، ثانیه‌ای که گذشت با خشم فریاد کشید:
- چی‌کار می‌کنی احمق؟
اولیویا با تعجب عقب رفت، دهانش نیمه باز بود و چشمان سیاه رنگش، با ناباوری دیک را نگاه می‌کرد. چشمان عسلی دارک متعجب بر روی صورت جدی دیک چرخید، اسلحه‌اش را کنار برد، کلافه غرید:
- گفتم چی‌کار می‌کنی؟
بالاخره دیک دهان باز کرد، سرش را کمی عقب برد، بی‌آنکه صدایش بلغزد پاسخ داد:
- میرم کنار!
چشم همه از تعجب گرد شد، اخم کم‌رنگی همراه با پوزخند در چهره اولیویا دیده می‌شد. دیک در حالی که دستانش را پایین می‌آورد گفت:
- تو یه کارآگاه بزرگی جناب دارک، کشتن یه قاتل نباید برات افتخار باشه.
آرام دستانش را پشتش برد؛ در میان کلماتش می‌شد تمسخر را حس کرد، لبخندی زد و ادامه داد:
- افتخار بزرگ‌تر برای وقتیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mahyar.A_W

ناظر داستان کوتاه
تاریخ ثبت‌نام
9/12/20
ارسالی‌ها
1,549
پسندها
19,467
امتیازها
43,073
مدال‌ها
19
قبل از این‌که دارک از کافه بیرون برود، مردی با کت شلوار اداری طوسی رنگ وارد شد، لبخند مضحکی به لب داشت و با دستش جلوی دارک را گرفت؛ خندان او را به گوشه‌ای کشید در همان حال آرام درون گوشش گفت:
- می‌تونیم چند دقیقه باهم صحبت کنیم آقای دارک؟
جیک بی‌حوصله دست مرد را از روی شانه‌اش پس زد، تنها کسی که می‌تواست این خوش‌حالی را از بین ببرد! کلافه خطاب به مرد مقابلش، که چشمان سبزش خندان بر روی دارک بود و موهای گندمی رنگش را کنار زده، گفت:
- تو همیشه خوش‌حالی منو خراب می‌کنی! الان بدترین وقت برای اومدنت بود.
مرد قهقهه‌ زنان روی صندلی چوبی نشست، دستانش را بر روی میز گذاشت و با همان خنده گفت:
- بشین مرد جوان، بیا کمی حرف بزنیم.
دارک دستانش را بر روی شیشه میز کوبید، صورتش را مقابل صورت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا