• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان آخرین اَشوزُشت | مبینا قریشی کاربر انجمن یک رمان

Mobina.G_H

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/16/21
ارسالی‌ها
269
پسندها
3,677
امتیازها
16,513
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
°•هو القلم•°
کد رمان: ۳۶۶۵
ناظر: @Suzan.R
تگ: برگزیده

نام رمان: آخرین اَشوزُشت
آغاز: ۹۹/۱۰/۳۰
به قلم: مبینا قریشی
نثر: ادبی
ژانر: #فانتزی #عاشقانه

اشوزوشت4.jpg
خلاصه:
زنگ خطر به صدا در می‌آید و ناقوس ترس، لرزه بر اندام‌ها می‌اندازد!
«مراقب باشید؛ اَشوزُشت در کمین است!»
و در آن هنگام که راز‌ها از خواب خرگوشی خود بیدار می‌شوند، انسانیت در تابوت‌های دست‌ساز می‌آرامد، بی‌اعتمادی سر به فلک می‌کشد و عشق در میان تار و پود محبت، مدفون می‌شود؛ او در میان انبوهی از کلمات رقصان، مستغرق می‌گردد!
نویسنده‌ای که با لغزاندن خودنویسی بر روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

*chista*

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
4/26/20
ارسالی‌ها
276
پسندها
5,316
امتیازها
20,913
مدال‌ها
11
583616_29780326cdeca21cd17851009391f06b.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mobina.G_H

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/16/21
ارسالی‌ها
269
پسندها
3,677
امتیازها
16,513
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
با تشکر از «شیوا پناه» عزیزم که در همه‌ حال همراهم هست و در هر موضوعی من رو راهنمایی می‌کنه...
شیوای لعبت‌گوی انجمن؛ خیلی ممنونم از این‌که در کنارم هستی و امیدوارم روزی بتونم زحماتت رو جبران کنم و ببخش از این‌که گاه و بی‌گاه برات مزاحمت ایجاد کردم...
@SHIVA PANAH


توجه: من یک دور کامل اسم شخصیت رمانم رو عوض کردم و خارجی گذاشتم؛ ولیکن بعدها پشیمون شدم و به ایرانی برشون گردوندم؛ ولی برخی جاها از چشمم دور مونده، پس اگر که اسم‌هایی از قبیل کارمن، رزالین و شارلوت دیدید، بدونید که به این موضوع مربوطه! ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mobina.G_H

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/16/21
ارسالی‌ها
269
پسندها
3,677
امتیازها
16,513
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
- فصل اول: آشنایی -
«شعر‌هایم نم کشیده‌اند...
حرف‌هایم اعتصاب کرده و کلمات در اعماق چشمانم، در تابوت‌هایی دست‌ساز آرمیده‌اند!
چگونه حال و هوایم را پس از آشنایی با تو توصیف کنم؟!
آیا به زبان چشم‌ها یا که به زبان سکوت، مسلط هستی؟
آه که چقدر«سکوت» زبان بی‌رحمی‌ست؛ تنها عاشقان می‌توانند آن‌ را یاد بگیرند!
هیس...گوش کن...
شاید تو هم بتوانی فریادهای سکوتم را ‌بشنوی!» ¹
***
- سلام؛ عمه کجایی؟!
صدایش را از پذیرایی شنیدم.
- من این‌جا هستم.
بافتم را در آوردم و آن را روی ساعد دستم قرار دادم. با پوزخندی که روی لبم نقش بسته بود، نگاهم را از لوسترهای آویزان از سقف و گوی‌های الماس مانندش گرفتم و به چشمان سرد ‌سهراب‌خان که روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mobina.G_H

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/16/21
ارسالی‌ها
269
پسندها
3,677
امتیازها
16,513
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
سر چرخاندم که نگاهم با موجودات عجیب برخورد. به سر تا پای آن دو نگریستم. این‌ها دیگر چه موجوداتی بودند؟! با تصمیمی ناگهانی دستم را به دسته‌ی سپیدفام مبل گرفتم و از جایم بلند شدم. آهسته‌آهسته با قدم‌های لرزان به سمت‌شان رفتم. دست‌هایم زانوهایم سستم را در بر گرفت و فشاری نه چندان زیاد را به آن‌ها وارد کرد. و باز هم برای صدمین بار سؤال‌های بی‌پاسخ، ذهنم را محاصره کرد. چه شده؟! من چرا در اتاقم نیستم؟! این‌جا چه می‌کنم؟!
سؤال‌های گستاخ‌گونه دیگر تاب و توانی برایم نگذاشتند و با وجود خودداری‌ای که داشتم، یکی از آن‌ها از زندان ذهنم آزاد گشت و به وسیله‌ی زبانم، بیرون پرید.
- این‌جا کجاست؟!
چشمان بسیار بزرگ که رنگش مانند رنگین کمان هفت رنگ بود، پوستی آبی و قدی کوتاه که حدوداً شاید یک متری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mobina.G_H

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/16/21
ارسالی‌ها
269
پسندها
3,677
امتیازها
16,513
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
موهای طلایی‌اش را که روی صورتش ریخته بودند، کنار زد و دوباره سرش را تکان داد؛ امّا یک‌دفعه چشمانش را گرد کرد و با تعجب گفت:
- دل‌آشوب؟ شما همان کسی هستید که آینه وعده‌ی آمدنش را به ما داده! شما منجی ما خواهید بود.
و بعد با ذوق خنده‌ی کودکانه‌ای کرد. با این‌که چیزی از حرف‌های عجیب غریبش دست گیرم نشد؛ امّا دوست داشتم در آغوش بگیرمش و ‌آن‌قدر فشارش بدهم که بترکد! این دختر، چقدر شیرین و بلبل‌زبان بود!
سرم را کج کردم، حس غریبی داشتم؛ ولی حس ترس، زیاد در من رخنه نکرده بود! چهره‌هایشان آن‌قدر مهربان و زیبا بود که هراس زیادی را در من ایجاد نمی‌کرد!
- اسم تو چیه؟
- نام من فلوراست.
با شنیدن صدایی سرم را چرخاندم از جایم بلند شدم و به آینه‌ای که حرف می‌زد؛ خیره شدم!
آینه: نزدیک بیایید بانوی من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mobina.G_H

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/16/21
ارسالی‌ها
269
پسندها
3,677
امتیازها
16,513
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
آینه با صدای گرفته و لرزانش ادامه داد:
- برای نجات ما آمده بود درست مثل شما؛ امّا با این تفاوت که او برای نجات ما از دست شما انسان‌ها برگزیده شده بود و شما برای نجات ما از دست او برگزیده شدید.
با چشمانی متحیر به فلورا که با غمی عیان با تکان دادن سرش، حرف‌های این آینه‌ی خاک‌خورده را تأیید می‌کرد، نگریستم و دوباره گوش به این داستان غریب سپاردم.
- او بعد از این‌که از دنیای زمان برگشت تبدیل به هیولا شده بود، دیگر نه از آن چهره‌ی دلفریب خبری بود و نه از آن پاکی! او شیفته‌ی قدرت شده بود و برای قدرت دست به هر کاری میزد، مرا شکست و زندگی همه را بر هم ریخت!
گیج‌آلود، موهای مواج و فرفری‌ام را خاراندم.
- من دقیقاً نفهمیدم، در گذشتش چی دید که به این وضع افتاد؟
فلورا با صدای گرفته و متأثری گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mobina.G_H

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/16/21
ارسالی‌ها
269
پسندها
3,677
امتیازها
16,513
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
با صدای گریه‌ای سوزناک چشمانم را باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم. باز هم درون همان اتاق صورتی بودم گمان می‌کردم همه‌ی این‌ها خواب و خیال است؛ امّا اشتباه می‌کردم.
بیدار شدن در این اتاق، تنها یک چیز را نشان می‌داد؛ این‌که به راستی خودنویس ماه‌پیشانی بنجل که نه، بلکه سحر‌آمیز بود! هنوز هم نمی‌خواستم باور کنم؛ ولیکن چاره‌ای نداشتم.
صدای گریه هر لحظه بیشتر می‌شد! دلهره‌وار بر نرمی تخت نشستم و بی‌آنکه کفش‌هایم را به پا کنم، از این اتاق همه چیز صورتی بیرون رفتم. در این راه‌روی عریض به دنبال صدا مانند دیوانگان گشتم. آن‌قدر گام‌های برهنه‌ام را به جلو برداشتم که به اتاق فلورا رسیدم. آرام‌آرام به طرفش قدم برداشتم و کنارش زانو زدم و او را به طرف خود برگرداندم. شوکه به چشمانش خیره شدم.
جنگل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mobina.G_H

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/16/21
ارسالی‌ها
269
پسندها
3,677
امتیازها
16,513
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
آن‌قدر ذهنم مشغول بود که متوجه‌ی دور و اطرافم نشدم. نمی‌دانستم که آیا منِ دست و پا چلفتی و خرابکار می‌توانم این مردم را نجات دهم یا نه؟ دلم می‌خواست چشمان‌شان را که از خوشحالی می‌درخشیدند؛ فراموش کنم؛ ولی از طرف دیگر دوست داشتم قهرمان آن‌ها باشم!
دوست داشتم بعد‌ها قصه‌ی مرا با ذوق و شوق برای بچه‌ها و نوه‌هایشان تعریف کنند! هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم موضوعی که اغلب با بی‌اهمیتی از آن می‌گذشتم؛ باعث آزار و اذیت مردمی شود که فرسخ‌ها از ما فاصله دارند. به کلبه‌ای کوچک و قدیمی رسیدیم. برکه در زد و گفت:
- بانو تلما... من هستم فلورا!
صدای پیر و خسته‌ای به گوشم رسید.
- بیایید داخل.
سونا در را هل داد و در با صدای جیرجیری باز شد. داخل که رفتیم نگاهم به پیرزن گوژپشت، کوتاه قد و سفید‌پوش افتاد! گمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mobina.G_H

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/16/21
ارسالی‌ها
269
پسندها
3,677
امتیازها
16,513
مدال‌ها
12
***
آرام یک گوشه نشسته بودم و به حرکات عجیب آدم‌فضایی‌ها خیره شده بودم.
فلور می‌گفت که این حرکات، ادای احترام به مرحوم بانو تلماست؛ امّا من جز رقص عربی چیز دیگری نمی‌دیدم! هی از این طرف می‌پریدند به آن طرف؛ کم‌کم احساس سرگیجه بهم دست داد، دوست داشتم سرم را به جایی بکوبم و از دست این قوم دیوانه خلاص شوم.
چشمانم را بستم. گفت و گوی بین من و سونا، کلمه‌ به کلمه در گوش‌هایم پیچید و در تاریکی چشمانم تایپ شد.
«- سونا یه سوال، بانو تلما چرا این‌طوری شد؟
سونا کمی دماغش را که از فرط گریه سرخ شده بود، بالا کشید.
- عمر ما تا زمانی هست که منابع زمین پابرجا باشند؛ اگر این منابع از بین بروند ما هم از بین می‌رویم... ولی اگر ما از بین برویم منابع زمین از بین نمی‌روند و به جای ما نگهبانان دیگری پیدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا