در حال تایپ رمان پدر خوانده نحس | مهلا جعفری کاربر انجمن یک رمان

اگه جای شاهرخ بودیدباعمادچیکارمی کردید؟


  • مجموع رای دهندگان
    7
  • نظرسنجی بسته .

مهلا جعفری

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
1/17/18
ارسال ها
382
امتیاز
14,063
کد رمان: 1205
ناظر رمان: سیده پریا حسینی


نام رمان: پدر خوانده نحس!
نویسنده: مهلاجعفری
ژانر: عاشقانه، اجتماعی



خلاصه:
دختری که بعد چند سال به زادگاه بر می‌گردد، قربانی و تاوان گناه گذشته پدرش می‌شود و اسیر دست مردی زاده غرور، نام جد بزرگش تکبر! و....بازگشت پدری از جنس آتش!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Elif

مدیر ارشد + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,573
امتیاز
48,073
محل سکونت
کُـردسـتـٰان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

مهلا جعفری

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
1/17/18
ارسال ها
382
امتیاز
14,063
جام نوشیدنی سرخ رنگت را برای تنها مرهم حال خوب امشبم بکوب.
امشب که درد عشق دارم،
امشب که صفای قلب دارم،
امشب که رازم بر ملا شد و از رسوایی ترسی ندارم،
من تنها باز مانده ی باتلاق گناهم.
پس ای مردم شهر، بگیرید! دشنه های خوب تیز شده تان را به سمتم بگیرید و مرا نحس بخوانید و بنوازید...
خوشحالی کنید که من دیگر من نیستم.!

واقعا پنج سال گذشت؟ یعنی دوباره برگشتیم تهران ؟چه قدر دیر جدایی از تهران و خاطره هاش هم تموم شد. یعنی دوباره بر می‌گردم پیش دوستای قدیمی؟
_ساحل؟ بیا دیگه، غذا سرد شد.
با صدای مامان، از فکر خارج شدم و رفتم آشپزخونه.
_اومدم. به به، مادر گل، چه غذایی! چه عجب، معدمون یک غذای خونگی دید.
_بشین بچه. بشین و زبون نریز. اون باباتم که یک سره طرف تو رو می‌گیره.
_بله دیگه، بابا جون خودمه. چه قدر دلم براش تنگ شده. فکر کنم یک ماهی هست که ندیدیمش، نه؟
_مامان جان، می‌دونی که شغلش اینطوره.
_اصلا چرا شریک بابا نمی‌ره؟ بیشتر بابا می‌ره.
_آخه بیشتر کار مال اونه، خب معلومه کار بیشتر از پدرته دیگه.
_حالا همون.
_راستی، پروازمون دو روز افتاده جلوتر. کارات رو برنامه ریزی کن. امروز می‌ریم خونه ی پدر بزرگ واسه ی خداحافظی.
_إ، چه خوب...

_یعنی از شیراز بودن انقدر خسته شدی؟
_نه، دلم خیلی هوای تهران رو کرده.خب، پس من برم وسیله هام رو جمع کنم.
_همه رو جمع کن. شاید دیگه بر نگردیم.
_إ، چرا؟
_پدرا گفت خودش کارای انتقال رو انجام می‌ده، ما دیگه بر نگردیم.
_باشه.
به خروجی آشپزخونه که رسیدم، با مکث برگشتم سمت مامان.
_مامان؟
_بله؟
_خونه ی عمو ایرجم می‌ریم؟
_نمی‌دونم والا، بعد از اون که گوشیامون رو هر آدرس و شماره ای که ازشون داشتیم توی سقوط اون ماشین لعنتی نابود شد، ما هم رابطمون قطع شد. الان حدود چهار سالی هست که ازشون بی‌خبریم. فکر نکنم به این راحتیا پیداشون کنیم.
_اکی، من برم.
راستش دل کندن از این اتاق با این که مدت زیادی نیست که اومدیم اینجا، ولی سخته، به خصوص حال و هوایی که داره. سمت چپ اتاقم یک پنجره ست. دیدن گنجشکایی که می‌اومدن رو درخت کاج جلوی خونه فرشته خانم می ایستادن و به پنج ثانیه نرسیده پرواز می‌کردن و می‌رفتن...فرشته خانم یک پسر داره که اسمش رامینه. پنجره ی اتاقش هم رو به روی منه. یادمه یک روز که مشغول تماشای گنجشکا بودم یک دفعه رامین اومد پشت پنجره ی اتاق خودش رو فکر کرد دارم اتاقش رو دید می‌زنم که فورا کشیدم کنار. بعد از پونزده مین، دیدم صدای اس ام اس گوشیم بلند شد که دیدم یک پیام از فرشته خانمه: سلام ساحل خانم، من رامینم. درست ندیدم با خط خودم پیام بدم. می‌دونم هدفتون دید زدن اتاق من نبود، اما فکر کنم همسایه ی طبق بالاییتون خانم آقای هاشمی، فکرایی کرد!
شونه ای بالا انداختم. به درک بابا. زنیکه فضول، یک سره مشغول خبر نگاریه!
با مرور خاطراتم، خنده ای اومد رو لبم. در کمدم رو باز کردم. همیشه عاشق لباس خریدن بودم و واسه ی همین، کمدم پر لباس بود. لباس صورتی که از ترکیه خریده بودم رو کشیدم بیرون. اون رو با لباسای بیرونیم رو گذاشتم بیرون واسه ی خونه بابابزرگ و بقیه رو جمع کردم.

......پرواز شماره....به مقصد تهران.....
_خب خاله جون، کار ندارین؟ ایشالله باز بهتون سر می‌زنیم. خیلی ممنون که اومدین فرودگاه.
اسم خالم یاسمین بود. یاصر، یلدا، یاسمین. دایی یاصرم، سه سال از مامانم و خاله یاسمین بزرگتره. مامانم زودتر ازدواج کرده، ولی داییم زودتر بچه دار شده! یکم عجله داشتن! پسر داییم یک ماه ازم کوچیکتره و دختر داییمم دو سال ازم بزرگتره. خاله یاسمینم دو تا دختر داره. یک پارچه خل و چل، تمنا و تارا بودن.
تمنا_به چی فکر می‌کنی...بپر بغل دختر خاله ی گلت. ایشالله خدا برات حفظش کنه.
_از دست تو که خلاص می‌شم دیوونه.
_خبر مرگت نیاد تو. الان باید واسه ی من زار بزنی. ایشالله اون خلبانه دستپاچه شه هواپیما تکون بخوره بترسی قش کنی.
تارا_خاک تو گوریزید با این حرف زدنت. بیا ساحل جان، بیا قربونت، مواظب خودت باش.
خلاصه، بعد از تحمل یک ساعت چرت و پرت گفتنای تمنا و تارا، رو صندلی هواپیما مستقرشدیم. اول حرکت هواپیما، تکونی جزئی خورد. با یاد حرف تمنا، یک لحظه خنده ام گرفت. دیوونه! چشمام رو بستم و تا رسیدن به مقصد، خوابیدم.
داخل فرودگاه تهران، بابا به استقبالمون اومد و بعد از کلی رفع دل تنگی، راه افتادیم سمت هتل.
بابا_یک چیزی بگم، باورتون نمی‌شه.
مامان_چی شده؟
_یلدا خانم، هنوز قهری؟

-نباشم؟ یک زنگ بهمون نزدی اونوقت..
-یلدا اذیت نکن گفتم که کارم طول کشید،خوبه برات توضیخ دادم، حالا بگم؟
-بفرمایید
-ایرج اینا رو پیداکردم
-ایرج؟ ایرج آقا خودمون؟
_آره، باورت می شه؟ دو ماهه باهاش ارتباط دارم گفتم بذار بیاین سوپرایزتون کنم، فردا هم ناهار اونجاییم
_إوا! صدرا؟ خیلی بده نمیگن تا برگشتن یادما افتادن؟ اصلا مگه اونا خونشونو عوض نکرده بودن؟ چجوری پیداشون کردی
حس کردم بابا یکم دستپاچه شد
_ماییم دیگه! نترس میدونن چه اتفاقی افتاده خیلی هم ایرج خوشحال شد همش می گفت قرار ناهار یادت نره، اصلا گفت تا خونه بگیریم بریم اونجا
_تو چی گفتی؟
_گفتم هتل اقامت گرفتیم،
با فکراینکه قراره دوباره عمو ایرج شونو ببینیم کلی استرس گرفتم، ارمیتا وارنیتا، دخترای عمو ایرج، چهار سال پیش که ارمیتا نامزد کرد اما ما ترکیه بودیم و نتونستیم بریم، سر بابا هم واقعا شلوغ بود،با آرنیتا هم ارتباط داشتم تا قبل اینکه ماشینمون بره تو دره ولی از اون بعد همونم قطع شد، پس، پس شاهرخ چی؟ یعنی ازدواج کرده؟ الان بیست و نه سالش شده دقیقا دو روز بعد رفتن ماتولدش بود.
اون روز رو خیلی خسته شدم همش درگیر هتل و جابه جایی وسایل بودم تا صبح روز بعد ساعت هشت از خواب بیدارشدم که دیدم مامان بالاسرمه
_چه عجب تنبل خانم پا شدی ، پاشو صبحونه گفتم برات بیارن بالا
سری تکون دادمو بعد از شستن دست و صورتم و خوردن صبحونه مشغول حاضر شدن شدم، مانتوی کرمی شلوار کرمی، باکفش و شال یاسی ملایم. یک ارایش ملایمم کردمو از اتاق خارج شدیم، وقتی از خیابونها می گذشتیم همه چی رو با ذوق برانداز می کردم حالا انگار بیست ساله نیومدم، اماخب زادگاهم بود و منم دل تنگ....بابا یکی از بهترین منطقه ها جلوی خونه ی لوکسی پارک کرد این خونشون از قبلی هم بهتر بود، عمو ایرج آدم مادیاتی بود بر خلاف شهرزاد جون(همسرش)که آدم بی شیله پیله ای بود، گل طبیعی خوشگلی رو خریده بودیمو برداشتم و باهم پشت درایستادیم یک در بزرگ و شیک سفید بود که روش نقشای شلوغ کنده کاری شده بود، بابا زنگو فشرد که صدای دختری اومد حتما ارنیتا بود
_ماییم آرنیتا جون صدرام
آرنیتا جیغی از سر ذوق کشید و خطاب به افراد داخل خونه گفت:مامان عمو جونشون اومدن
وارد حیاط شدیم،هر دوطرف حیاط درختای بلند بید و تزئینی بود که بخاطر سرد شدن هوا سرسبزیشون کمتر به چشم میومد، وسط هم راه ماشین رو بود، سمت راست هم یک سکو بود
 
آخرین ویرایش

مهلا جعفری

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
1/17/18
ارسال ها
382
امتیاز
14,063
که روش تاب گذاشته شده بود، آخ که الان اگه خجالت نمی کشیدم می پریدم روش ،حیاطشون ویلایی بود و عالی. در باز شد و سه تا دختر با عمو ایرج و یک مرد دیگه حدس زدم شوهر ارمیتا باشه با شهرزاد جونویک خانم دیگه اومدن بیرون، همون اول کاری مامانم و شهرزادجون زدن زیرگریه
و کلی گله زاری از بی وفایی هم بعدم منو بغل کرد و دعوت کرد بریم تو که دیدم یکی محکم گردنموگرفت برگشتم که دیدم ارنیتاست باذوق همو بغل کردیم
_ساحل جونم دلم برات تنگ شده بود،خیلی نامردی
_منم ارنیتا همش به فکرت بودم
_دروغ نگو پس چرا ازم خبر نگرفتی
_همه چی رو برات تعریف می کنم حالابریم تو
حال و احوالا که تموم شد، طی معرفی های عمو ایرج فهمیدم اون دختره و مامانش از خانواده ی یکی از دوستای مشترک بابا و عمو ایرجن، اون اقاهم طبق حدسم شوهر ارمیتابود یک بچه دو ساله داشتن که شکل خود آقاتیرداد(شوهرارمیتا)بود همشون واقعا تغییرکرده بودن داخل خونه هم واقعا شیک بود و با سلیقه شهرزاد جون عالی تر شده بود، یک دست مبلمان سلطتنی قهوه ای طلایی با مخلوط کرمی سمت راست جلوی تلویزیون بود آشپزخونشون دو پله می خورد سمت چپم یک میزبیلیارد و کمی کنار ترش مبلمان راحتی از وسط سالن حدود بیستا پله می خورد می رفتی طبقه بالا که فک کنم خواباشون بود کمی گذشت و همه مشغول بگو بخند بودن که بابا گفت
_راستی ایرج جان، شاهرخ کجاست نمی بینمش
یلدا_آره، انقدرسرمون گرم شد یادمون رفت، شاهرخ جان کجان باید مردی شده باشه واسه خودش
_شاهرخ...راستش مستقل زندگی می کنه امروز سرکار بود ولی حتما میاد می دونه اینجایین...
یک دفعه صدای زنگ بلند شد که ارنیتاجواب داد
شهرزاد_کی بود مامان؟
_داداشه،حالال زادس
آرنیتا دست هلیا همون دختره رو گرفت و هر دوشون کنارم نشستن
_ساحل ایشون هلیاست تو رو می شناسه قبل این که بیاین ازت براش گفتم
با خنده سری تکون دادمو باهم دست دادیم که شاهرخ وارد شد همه بلندشدن و پدرم رفت سمتش،وای باورم نمی شد این شاهرخ باشه کلی تغییرکرده بود یک مرد خوش تیپو جا افتاده، با اون پیرهن خاکستری و شلوارمشکی و کت اسپرت مشکی رنگش به نظرم زیادی جذاب شده بود با پدر و مادرم بسیار گرم دست داد و سلام کرد حتی صداشم مردونه تر شده بود،اومد سمت بقیه و نگاهش رو من برای لحظه ای ثابت موند، بعد پنج سال، دوباره همون نگاه...سلام کردم که بی تفاوت جوابمو داد و کنار بقیه نشست، دیگه از بقیه مهمونی هیچی نفهمیدم و با یک لبخند مصنوعی نظاره گربودم یاد شیش سال پیش افتادم....

ساحل_شاهرخ بیا دیگه من می خوام روی این ارنیتا رو کم کنم
_اوف، دیونم کردی تو دختر خیله خب بریم
_ایول پس بذار موهامو ببندم
_بده من می بندم تو تا فردا طولش می دی اون موقع من پونزده ساله بودمو ارنیتا شونزده ساله همیشه باهم دیگه کل کلی اهنگ می خوندیم، با شاهرخ راحت بودم چون زیاد رفت و امد داشتیم. موهامو انقدر بافته بود وارد شده بود، تموم که شد باهم رفتیم تو حیاط منو ارنیتا زیر الاچیق ایستادیمو شاهرخ می شد داور بازیمون
_خب چی بریم
ارنیتا شروع کرد که منم گرفتم
_تو خیلی خوش بختی که عاشق اونی
تو خیلی خوش بختی که اون دوست داره
تا وقتی توچشمات غمه نمی خنده
تا لحظه ای که تو نخوابی بیداره

من_تو خیلی خوش بختی که عاشق اونی
تو خیلی خوش بختی که عشق من الان
کنار تو داره چشاشو می بنده
یک کاری کن هر بار از اینجا رد میشم
ببینم ارومه خوشین و می خنده
_من عاشقش بودم ولی چون اون می خواست
با چشمای گریون می سپردمش دستت
تو خیلی خوش بختی از اون شبی که من
با گریه ی تو بارون سپردمش دستت

آرنیتا_ساحل کجایی به چی فکر می کنی
_همینجام هیچی
_بلند شین بریم می خوام اتاقم رو نشونت بدم
سه تایی رفتیم بالا کمی گپ زدیم از این هلیا اصلا خوشم نیومد خیلی خودشو می گرفت، از بس از داداشش که رفته خارج تعریف کرد حالم بهم خورد، قیافش ولی خوب بودصورت گرد و پری داشت ابروهای کوتاه و قهوای، چشمای نسبتا تیله ای و گرد مانند، با دماغ کوچولو اما کوفته، دهنشم معمولی، ولی خوشم می اومد ارنیتا کلی ضایش می کرد، بعد ناهار مفصلی که تدارک دیده بودن هر کس مشغول کاری شد و قرار گذاشته شد شب همگی به بریم پیکنیک خانوادگی ،اما فهمیدم عمو ایرج و شاهرخ رابطه ی خوبی ندارن چون وقتی عمو ایرج ازش خواست فردا اونم بیاد، با اخم گفت اگه کار نداشته باشه میاد حالاچرا؟ نمی دونم! ماهم همراه ارمیتا رفتیم داخل حیاطو رو همون تاب روی سکو نشستیم
ارمیتا_ای نامرد چرا برای مراسممون نیومدین
ارنیتا_حالا توهم که......بچش سه ساله شده حالا یادش اومده ساحل مجلسش نبوده
هلیا_حالا ایشالله واسه شاهرخ میاد
..
ارمیتا_ایشالله
من_به خدا شرمنده نتونستیم بلیط بگیریم و سر بابا شلوغ وگرنه من خیلی دوست داشتم
_عیب نداره گلم درک می کنم
مشغول بودیم که شاهرخ از خونه اومد بیرون و رفت سمت در حیاط
ارمیتا_شاهرخ جان مگه با ما نمیای بیرون
_میرم فعلا بعد میام
_می گم اگه قراره بری برگردی ما رو هم با خودت می بری؟؟
شاهرخ که معلوم بود پای رو مونده گفت:
_منتظرم
ارنیتا_ایول پاشین بریم حاضر شیم
اولش یک خرده تعارف کردم اما وقتی دیدم هر سه شون حاضرن به بقیه اطلاع دادیمو رفتیم بیرون که یک سیلوا مشکی رنگ جلومون ترمز کرد، ای جون عجب چیزی بود، ارمیتا جلونشستو ما سه تا عقب هلیا فورا نشست سمت شاهرخ، بابا این دیگه کیه؟ ادم انقدر تابلو؟

کمی پشت ترافیک گیر کردیم. هنوزخسته بودم فصای ماشینم گرم شده بود سرمو تکیه دادم به پنجره و به اهنگی که پخش می شد گوش کردم
زیر حرفام می‌زنم
نشدفراموشت کنم
من نمی‌رم اگه خواستم ترک آغوشت کنم
زیر حرفام می‌زنم
بدون توبی طاقتم
این روزا خیلی کلافم
از خودم ناراحتم
تو رو خدا به دل نگیر حرفامو باز برگرد پیشم
تو رو خدا نذار من بیشتر از این شرمنده شم
از این که مال بشی چشم تو خیلی ترسیدم
جرات عاشقی بازم به قلب عاشقم بده
زیر حرفام می‌زنم
توی چشمام زل بزن اون همه رنجیدی تو
این همه دوست دارمت
تو ازم دل گیری اما
من دارم دق می‌کنم
سخته اما مطمئن باش تو رو عاشق می‌کنم
با حرکت ماشین چشامو بازکردم نمی‌دونم چرایک دفعه نگاهم رفت سمت شاهرخ، سریع نگاهموگرفتم...بالاخره این همه وقت گذشته بود!

_به به چه دخترخانومایی
_إ، مانی؟ ولشون کن بیا بریم
هلیا_اوهو، چه دوست دختر با غیرتی داری اقا پسر
با استرس به کل کل هلیا و چند تا دختر پسر نگاه کردم. شاهرخ رفت تا برامون چیز ی بگیره ما چهار تا هم داشتیم قدم می‌زدیم که یک پسره بهمون گیر داد. خجالتم نمی‌کشید دوستای خودش کنارش بودن به ما گیر داده بود ایکبیری، پسره برگشت به دوستش که اسمش پریسا بود گفت
_پریسا ول کنم ببینم چی می‌گه این خانم خوشگله
هلیا_هی حواست باشه داری چطور صحبت می‌کنی بچه پر رو
پریسا_آخه حالا گریه نکنی کوچولو
همه زدن زیر خنده که هلیا با جیغ گفت
_گوساله ها
با صدای شاهرخ بر گشتیم
_اینجا چه خبره؟
پریسا_اوه اوه نه بد سلیقه هم نیستی
ارمیتا_بچه ها بسه بیاین بریم
مانی_بچه ها بریم که الانه دعواست
پریسا_شما برین من میام
همشون رفتن که دختره اومد سمت هلیا
_حیف که نشد جوابتو بدم وگرنه...
شاهرخ نذاشت حرفشو بزنه بینشون ایستاد و رو به دختره گفت
_ برو الان وقت دعوا نیست
_نه شاهرخ بذار بینیم...
شاهرخ برگشت سم هلیا و داد زد
_ساکت شو هلیا برو عقب می‌گم
هلیا هم با قهر اومد سمت ما. دختره هم راشو کشید رفت با اون چشمای هیزش، شاهرخ عصبانی اومد سمت هلیا
_مگه هزار بار بهت نگفتم دهن به دهن نشو ها؟
_تقصیر اون بود، وگرنه من که کارشون نداشتم
شاهرخ کلافه هوفی کشید
_براتون شیر کاکائو گرفتم از دهن نیوفته
هممون رو میز سنگی پنج نفره ای نشستیم. نمی‌دونم چرا انقدر به هلیا واکنش نشون داد؟
ارنیتا_شاهرخ؟

_......
_می‌گم این همون رفیق قدمی مونه ها، چقدر ما دو تا صفا بودیم
_صفا بودیم چیه؟ تو مثلا قراره بشی دبیر مملکت
_خب همون
ارمیتا_می‌گم ای کاش تیرداد و فرزینم می‌آوردیم
ارنیتا_حالا همچین می‌گه تیردادم می‌آوردیم انگار بچس، دیدی که کار داشت، فرزین خاله هم که خواب بود
_خب حالا توهم دلم واسه شوهرم تنگ شد ،
_بچه هم که بوقه دیگه...
هممون زدیم زیر خنده شاهرخم به یک لبخند اکتفا کرد،که باز این دختره نچسب حرف زد
_ساحل نامزد نکردی؟
_نه،چطور
_همین طوری می‌دونستی ارنیتا نامزد کرد
ارنیتا_هلیا بس کن
_ببخشید فکر نمی‌کردم ناراحت شی
نگاهم بینشون ردوبدل شد،باور نمی‌کردم ارنیتا نامز دداشته باشه، چرا پنهان کرد؟ چرا عصبانی شد؟ می‌شد اخم رو تو صورت شاهرخ و ارنیتا دید، ارمیتا هم طوری که معلوم بود می‌خواد بحثو عوض کنه گفت
_خب نظرتون با رفتن چیه؟ دیر می‌شه ها
من_منم موافقم
همگی برگشتیم و سوارماشین شدیم، تو سرم پر از سوال بود این چندسال عادی نگذشته بود مطمئن بودم، شاهرخ همونیه که همیشه منو ارنیتا رو می‌خندوند؟ چرا حالا انقدر ساکت؟ تلفن شاهرخ زنگ خورد که صدای ضبطو کم کرد و جواب داد
_بگو تیرداد
_......
_باشه ادرسو بفرست
_....
_باشه، فعلا
ارمیتا_چی می‌گه؟
_همه رفتن همون جایی که قرار بود شب بریم الان تیرداد ادرسو می‌فرسته می‌ریم
_مگه دستم به تیرداد نرسه اون که کار داشت نمی‌تونست بیاد
_حالاکه میاد
_لوس
 
آخرین ویرایش

مهلا جعفری

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
1/17/18
ارسال ها
382
امتیاز
14,063
جای سرسبز و خیلی قشنگی بود، قسمتی مخصوص خانوادها بود که دور هم بساط خوش گذرونی پهن کرده بودند، وخندشون فضاروپرکرده بود
ولی چون همه جاپرازدرختوالاچیق مابود، باباشونو پیدا نمی کردیم، که یکدفعه چشمم افتاد به مامانم با ذوق برگشتم سمتوشونو داد زدم؛
_مامانم....اوناهاش...اونجان
نگاهمودنبال کردن و رفتن همون سمت، خواستم برم که صدایی دم گوشم گفت
_اینجا مکان عمومیه سعی کن احساساتتو کنترل کنی
شاهرخ بود که با اخم اینو گفتو رفت، هنوز تو بهت صداش بودم، یک دفعه به خودم اومدم که دیدم باچشای خیره به یک نقطه زل زدم، خودمو جمع وجور کردمو رفتم سمت بقیه. تا شب همگی اونجا بودیم کلی خوش گذشت، تیرداد واقعا پسر باحالی بود...شب همگی رفتن به خونه ی خودشون ماهم برخلاف اصرار زیاد عمو ایرج برای موندن خونشون برگشتیم هتل، انقدرخسته بودم که نرسیده به بالشت خوابم برد...بی خبر از اینده ی غیرقابل باوری که قرار بود برام رقم بخوره و کاش بر نمی گشتیم تهران!...

«شاهرخ»
با صدای زنگ موبایل چشمامونیمه باز کردمو به نمایشگرش نگاه کردم
_بگو بهرام
_به شما سلام یاد ندادن؟
_زنگ زدی ببینی به من سلام یاد دادن یا نه؟
_نه اونو که خودم دیگه فهمیدم، ببین این دلارا از دیروز مخ منو خورده از بس زنگ زده چیکار کرده باز محلش نمی دی؟
_چی می گه؟
_چمدونم، میگه چرا گوشیشو جواب نمیده، بخدا سوتفاهم شده
_عوضی
_جان؟؟
_با تونیستم اگه دیگه زنگ زد جوابشو نده
_قضیه چیه شاهرخ؟ باز اینم مثل قضیه..
_بهرام!
_باشه، ولی یادت باشه تو تازه باهاش کنار اومدی
_حواسم هست، لعنت به همشون
_خیله خب آروم باش م‌ خوای ترتیب بدم یک مدت بزنیم دریا؟
_نه حالشو ندارم
_دلارا رو چی کار می‌کنی
_نمی‌دونم
_پسره تخس، خیله خب فعلا
_فعلا
با بهرام تو دانشگاه آشنا شده بودم تنها کسی که به قول خودش از پس اخلاق گند من بر می اومد، دلارا رو بهتر از اونکه فکرشو بکنم از زندگیم انداختم بیرون به چهار روزم نکشید که فراموشش کردم، اما تنها کسی بود که تونست جایی تو زندگیم پیدا کنه هرچند احساسی زودگذر !
«ساحل»
دو هفته ای از اومدنمون به تهران می‌گذره تنها دو بار دیگه با عمو ایرجشون دیدار کردیم، خونه ای خریده بودیمو بابا قرار بود فردا بره شیراز و وسایلمونو انتقال بده تا بریم خونه جدیدمون، تلفن اتاق زنگ زد که برش داشتم
_خانم توران؟
_بفرمایید
_شخصی بنام خانم اصلانی تقاضای دیدار با شما دارن
_بله بله بگین چند لحظه صبرکنن الان میام
_چشم
امروز قرار بود با ارنیتا برای کارای دانشگاهم پی گیر بشیم، رشتم گرافیک بود بعد از کلی دوندگی تونستم انتقالی بگیرم و امروزمی‌خواستم ثبت ناممو کامل کنم، لباسامو پوشیدم، با اسانسور رفتم پایین، دیدمش که داشت اطراف هتلو نگاه می‌کرد زدم رو شونش
_سلام
_سلام ساحل خانم، بریم؟

_آره با مامانم هماهنگ کردم
_پس بدو که دیر شد
از هتل اومدیم بیرون که چشمم افتاد به ماشین شاهرخ،
_چرا با شاهرخ؟
_آخه من هنوز گواهینامه نگرفتم، حوصله تاکسی هم نداشتم، بخدا کلی پاچه خواری کردم اومده، کلی کار داشت،
اون جلو نشست منم عقب، سلام کردم که زیرلبی جواب داد،
_ساحل همه مدارکت پس هست؟
_آره همه رو چک کردم اگه نگن چیزی کمه
ارنیتا دوست خیلی خوبی برا من بود در طول این دو هفته دوباره مثل گذشته ها شده بودیم، صمیمی و رفیق، البته هنوز چیزی از این پنج سال نگفته بودیم، تو همین فکرا بودم که گوشی ارنیتا به صدا اومد
_جانم مهناز؟
_.....
_چی؟؟؟
_.....
_دروغ می گی!
_....
_خیله خب، گریه نکن عزیزم
_……
_فقط ادرسو بفرست الان خودمو می‌رسونم گریه نکن اومدم
شاهرخ_کی بود؟
_مهناز دوستم، مامانش سکته کرده صداش در نمی‌اومد انقدر گریه کرده
برگشت سمت من
_ساحل جان عیب نداره تو با شاهرخ بری؟ من باید برم بیمارستان
_نه نه، شمابرین منو اگه همین جاها بذارین با آژانس می‌رم
_نه این چه حرفیه؟ من پیاده می شم تو با شاهرخ برو، بخدا شرمنده
شاهرخ_اول تو رو می‌برم بعدم می‌ریم دانشگاه
_نه بابا واسه رفتن اونجا باز باید کل مسیر رو برگردیم، دیرتون می شه خودم میرم نگران نباش
_باشه پس صبر کن

کمی جلوتر نگه داشتیم، شاهرخ ماشینی برای ارنیتا در بست گرفت و اومد نشست، حالا من چرا انقدر استرس داشتم، ارنیتا با کلی عذرخواهی پیاده شد و رفت که شاهرخ بدون برگرده گفت
_بیا جلو بشین
_نه ممنون خوبه
_بیا جلو راحتری
دیگه اصرار از این بیشتر زشت بود تازه اون غریبه نبود روزی.......جلو نشستم که حرکت کرد دو دقیقه ای به سکوت گذشت، که گفت
_احتمالا امروز کارت تموم می‌شه
_آره، اما بالاخره کلی هماهنگی می خواد دیگه
_آره
_......
_چقدر بزرگ شدی
نگاهش کردم، نمی دونم چرا یکم معذب شده بودم
_خب طبیعیه دیگه
_آره طبیعیه
موبایلش زنگ خورد نگاهی به صفحه اش انداخت و بدون جواب دادن گذاشت سر جاش، انقدر زنگ خورد تا قطع شد بلافاصله دوباره شروع کرد به زنگ خوردن
_چرا جواب نمی‌دین
_چرا تصمیم گرفتی تو این دانشگاه ادامه بدی؟
_چرا بحث رو عوض می کنی، خب جواب نده
اونم کم نیاورد و توضیح نداد، بابا این دیگه کی بود؟ دیگه تا رسیدن به مقصد حرفی رد و بدل نشد، کارمون یک دو ساعتی طول کشید و الحمدلله کارام به خوبی انجام شد بدون اتفاق خاصی با شاهرخ برگشتم هتل بازم گوشیش زنگ خورد که خاموشش کرد هر کس بود خیلی آدم پیله ای بود با تشکر پیاده شدمو رفت داخل هتل، وارداتاق که شدم چشمم افتاد به مامان که روی مبل نشسته بود و با تلفن صحبت می‌کرد همین طور که با خودم صحبت می‌کردم رفتمو خودمو انداختم رو تخت
_جز شهرزاد جون کی می تونه باشه؟ شهرزاد جون
_تو چی می‌گی با خودت حرف می‌زنی
به پهلو خوابیدمو دستمو گذاشتم زیر سرم
_سلام، شماوشهرزاد جون روولتون کنن تا فرداحرف می‌زنین ها
_پاشو ببینم دختره ورپریده حالا ما رومسخره می‌کنه
با خنده بلند شدمو لباسامو با یک تاپ شلوارک عوض کردم، اتاق گرم بود و جون می‌داد واسه یک خواب توپ!
 
آخرین ویرایش

مهلا جعفری

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
1/17/18
ارسال ها
382
امتیاز
14,063
«شاهرخ»
_مامان ول کن مگه من بچم این کاراچیه
_حرف نباشه، یک عمره دلم می‌خواد یک مراسم برات بگیرم رد می‌کنی امسال دیگه نمی‌گذرم
_پس خونه خودم راحترم
_پس حداقل تدارکات با منو پدرت همه رو هم دعوت می کنیم از مراسم جشن قبولی ارنیتا دیگه مراسمی نداشتیم
_به هیچ عنوان. خودم همه رو درست می‌کنم
مامان که دید از پس من بر نمیاد با حالت گرفته ای گفت
_همیشه کار خودتو می‌کنی باشه،
_من دیگه میرم
_ناهار رو بمون باز می‌خوای غذای بیرون بخوری
_نه برم بهتره باز الان ایرج خان میاد گیر میده حوصله ندارم
_من که سر از اختلاف شما در نیوردم، باشه مامان برو، مواظب خودت باش
_باشه،پس فعلا
از خونه زدم بیرون که داخل خیاط ارنیتاصدام زد
_داداش؟
_بگو
_چیزه....
_.....
_می گم عمه نسترنشونم میان؟
_نمی دونم فامیل با مامانه،چی شده
_آخه...آخه...راستش چطوری بگم
_تو خودت چی فکر می‌کنی
_من می‌گم دعوت شون کنیم، فکر نکنن برامون مهمه
دماغشو کشیدم که خندید
_اصلا تو به عماد و اردلان چی‌کار داری، تو جای خودم باش از جلو چشمم دور نشو باش
_باشه، ممنون، خیلی لازم داشتم با یکی حرف بزنم
_قابل نداشت فعلا
_خداحافظ مواظب خودت باش
از خونه خارج شدمو به محض این که حرکت کردم زنگ زدم به بهرام
_جونم
_صفحتو چک نکردی ببینی کی؟
_نه، اگه می‌دونستم تویی جواب کی دادم آخه؟
_تو راست می‌گی
_باز چی شده شوخی می‌کنی، بذار فکر کنم..آها یادم اومد اخرین شوخیت یک سال پیش بود، الانم رفت تا یک سال دیگه
_بهرام یک دقیقه ساکت شو
_بله بگو
_مهمونی شد فردا شب
_دمت گرم، خیلی وقت بود مهمونی نرفته بودم
_زهرمار دو شب پیش خونه سعید مهمونی بودی که
_اوه! اون دو شب پیش بود
_خب حالا، فعلا
_بای.

«ساحل»
ساعتای دو بعد از ظهر بود که پس از یکم گشتن با دوستای قدیمیم، به هتل برگشتم که ارنیتا بهم زنگ زد و گفت خونه شاهرخ مهمونیه اونم به مناسبت تولدش. بیست و هشت سالش تموم می شد، به اصرار شهرزاد جون بزرگترا هم دعوت بودن اما قسمت جشنش مال جوونا بود. در واقع میخواستن همه به بهانه ای دور هم جمع شن، وای خدا حالا چی می پوشیدم؟ با فکر این که که ممکنه ارنیتا هم لباس نداشته باشه سریع شمارشو گرفتم
_الو ارنیتا
_سلام ساحلی، چه طوری
_سلام آرنی جونم، خوبم تو چه طوری
_منم خوبم جانم کار داشتی
_آره راستش...می خواستم بگم اگه بشه بریم واسه مهمونی خرید کنیم
_ای جون عالیه، پایه ام بریم، شب خوبه؟
_آره دیگه فرصت دیگه ای نیست
_خیلی خب پس ساعت شیش میام، کار نداری؟
_باشه نه بای بای
_بای

از حموم اومدم بیرون و ایستادم جلو آیینه و موهامو سشوار کشیدم. رفتم سراغ لباسم دیشب با ارنیتا کلی تو بازار راه رفتیم ارنیتا یک لباس مشکی دکلته که از کمر به بالا سنگ دوزی های براق از کمر به پایین بلند بود که از پشت دنباله داشت گرفت منم یک لباس زرشکی که دکلته بود اما یک کت کوتاه روش میخورد، بلندیشم تا بالای زانوم بود گرفتم، ساده اما دلچسب بود که تصمیم گرفتم با چکمه های مشکی بلندم بپوشم تا لختی پاهامو هم بپوشونه هم بهش می اومد. موهامو لخت کردمو رفتم جلوی آیینه، رژ زرشکیمو آروم رو لبم کشیدم تا فقط ردی از زرشکی داشته باشه از آرایش غلیظ خوشم نمی اومد که باعث شد رنگ لایتش تضاد قشنگی با صورتم ایجاد کنه. خط چشم کلفت و کوتاه هم کشیدم که شد پایان کارم. پالتوی بلند مشکیمو تنم کردم شالمم روی سرم انداختم..پیش به سوی خونه ی شاهرخ!

از هتل تا اونجا به علاوه ی ترافیک یک ساعتی راه بود که بابا رو به روی خونه ای نگه داشت
_باید همین جا باشه
سه تایی از ماشین پیاده شدیم و راه افتادیم سمت خونه، یک در نسبتا بزرگ بود، وقتی زنگ رو زدم یک پسر که صدای ناآشنایی داشت در رو باز کرد، خونه تقرببا ویلایی بود اما خونه عمو امیر کمی بزرگتر بود وارد که شدیم بلافاصله شهرزادجون اومد استقبالمون و راهنماییمون کرد داخل به من گفت ارنیتا کجاست و مامان شونو برد سمتی که بزرگترا بودن، داشتم دنبال ارنیتا می گشتم که کسی صدام زد برگشتم که دیدم هلیاست اونم با چه مدلی! یک پیرهن سفید که بنداش پشت گردنش می خورد و از دور فقط برق می زد و هیچی دیگه روش نداشت، با کفشای ده سانتی سفید موهاشم ساده رها کرده بود ارایشم که فکر کن در حد عروس.
_دنبال کسی می گردی ساحل جون؟
رفتم جلو باهاش دست دادم
_اره ارنیتا.ندیدیش؟
_تا بری لباستو عوض کنی میگم بیاد پیشت
ابرویی بالا انداختم خوبه صاب خونه نبود، وارد اتاقی شدم که هلیا نشونم داد داشتم لباسامومرتب می کردم که ارنیتا اومد
_سلام خوشگله
_سلام عشقم
_چقدر دیر‌کردی
_شرمنده بابادیر اومد
_ای ای، بهانه دیگه، خیله خب ببینمت، بیشور تو که جای منو امشب گرفتی
_چرا؟
_من امشب ستاره بودم تو شدی شاه ستاره
راست می گفت با اون آرایش غلیظ و موهاش که به حالت بافت یک طرفم روشونش ریخته بود خیلی جذابش کرده بود
_قربونت برم مث ماه شدی
_بیا بیا بریم قورتم دادی
_فدای اعتماد به نفست گلم
هردو خندیدمو از اتاق خارج شدیم که چشمم افتاد به شاهرخ که قسمتی از سالن داشت بادختری حرف می زد، دختره نیم رخش طرف من بود و درست نمی دیدنش اما کاملا معلوم بود داره چه عشوه ای میاد

گوشه ای روی مبل نشستیم که ارنیتا با انگشتش میزی باریک و بلند رو نشون داد که روش یک عالمه شیشه بود گفت؛
_چیزی می خوری برات بیارم
_نه بابا من اهلش نیستم
_خیله خب بیکار نشین اون طرف مال بچه مثبتاست
دیوونه ای بهش گفتم که باخنده ازم دور شد بنگاه دنبالش کردم که کنار سری ایستاده قیافش برام اشنابود اما نشناختم، اطرافو از نظر گذروندم انواع دختر و پسر پیدا می شد و می شد گفت شلوغه، بعضی که اگه لباس نمی پوشیدن راحت تر بودن آهنگ رقصی پخش می شد و عده ای مشغول رقص بودن که دستی جلوم دراز شد
_افتخارمی دین؟
سرمو بلند کردم که دیدم یک پسرقد بلند با کت و شلوار مشکی جلوم ایستاده موهاشم باکس بسته بود و با لبخند غلیظی نیگام می کرد، نمی دونستم اصلاکی هست؟ باوجود این که خیلی هوس رقص کرده بودم اما ترجیح دادم بشینم، محلش ندادم که دوباره پرسید
_می تونم اسمتونو بدونم؟
دستی که بی نصیب مونده بود و کرد تو جیبش نگاهی سرسری به اطراف انداخت و لبخندشو ملیح تر کرد
_مهرزاد هستم یک جورایی هم دوست هم فامیل شاهرخ،
_دلیلی برای آشنایی نمی بینم
امامی مصنوعی کرد و دقیق نشست کنار من، به حالت لوسی گفت؛
_چه تخس
_شما مشکلی دارین؟
خندیدخواستم بلند شدم که دستمو گرفت فورا دستمو کشیدمو گفتم
_چی کار می کنی احمق؟
_چه خشنی تو!
_به خودم مربوطه
_مهرزاد؟
یکی از همون دختر جلفا بود فک کنم دوست دخترش بود، خداکنه منو از دست این نجات بده
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهلا جعفری

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
1/17/18
ارسال ها
382
امتیاز
14,063
«شاهرخ»
مهمونا رو از نظر می گذروندم که چشمم موند رو آخر سالن مهرزاد داشت با دختری خوش و بش می کرد اما یاسمین که داشت می رقصید پس باز، داشت مخ کی رو می زد؟ ولی معلوم بود دختره تمایلی نداره،از این که یکی بخواد نظم مهمونی رو بهم بزنه متنفر بودم رفتم نزدیکشون که دیدم یاسمین داره با اخم با مهرزادحرف می زنه، دختره که ساحله، با صدای هشداردهنده ای گفتم
_مشکلی پیش اومده
هر سه برگشتن سمتم، مهرزاد لبخندی ساختگی کرد و گفت
_هیچی داشتیم گپ می زدیم، منو یاسی هم داشتیم می رفتیم دیگه مگه نه عشقم؟
یاسی_اره عزیزم بریم
سری تکون دادم که یاسی تا تهشو خوند
از اون جا دور شدن که با صدایی ساحل برگشتم
_ممنون، مزاحمم بود
دستامو تو جیبم کردمو با اخم کم حالتی پرسیدم
_چی بهت گفت
_هیچی ،فقط سمج بود
_اینجاها نمی دارن تنها باشی حداقل برو پیش ارنیتا

_نه خودم میتونم مراقب باشم ممنون
_هرطور راحتی. مهم نیست
بعدم راهشو گرفت و بی تفاوت رفت، عجبا اول اصرار می کنه بعدم...هوف! اصلا حالا که این طوره دلم می خواد تا آخر تنها باشم. پاشدمو رفتم پیش ارنیتا که هنوزم پیش همون پسره بود هر دوتاشون خیلی جدی صحبت می کردن ارنیتا تا منو دید لبخندی زد و رو به پسره گفت؛
_معرفی میکنم ساحل دختر عمو صدرا دوست خانوادگی ما
ایشونم حمید پسرخاله منو شاهرخ جان هستند
حمید با خوشرویی دستشو سمتم دراز کرد که پاسخ دادم
_خوشبختم
_هم چنین
کمی خوش و بش کردیم که خواننده اعلام کرد گروه برکس در حال وارد شدن هستند، صدای جیغ و دستا بلند شد که سوالی به ارنیتا که اونم با خوشحالی دست می زد نگاه کردم
_گروه برکس؟
_اره، یک گروه چهار نفره تکنو، شافل هماهنگ میرن خیلی باحاله تاحالا چندبارا اجراداشتند کارشون عالیه
_کی هستن؟
_اسماشون بهرام، رز، کیانوش، سوزانه اسم گروهشون اول اسم چهاتاشونه خودشون گروهو تشکیل دادن..،اوناهاشن بدو بریم جلوتر
صدای جیغ و سوتا انقدر بالا رفته بود که حس میکردم در آستانه ناشنواییم، دوتا پسرسر تا پا آبی پوش با دو دخترسر تا پا سفیدپوش، چهارنفر همین که وارد شدن اهنگی شاد و اسپانیایی همه فضا رو پر کرد، هر چهار نفرشون با مهارت خاصی هماهنگ می رقصیدن پسرا روی سرشون کلاه بود که هر از گاهی می ذاشتنشون رو سر دخترا، دوباره دو به دو زوج شدنو حالت رقص باله اجرا کردن، انقدر ذوق کرده بودم که حد نداشت ،ترکیه چند تا از همکلاسی هام از این رقصا می رفتن امانه این قدر عالی،همین طور که با ذوق همراهیشون می کردیم یک دفعه اهنگ ایستاد که همه یک صدا گفتن
_أه...
که چهار نفر رفتن کنار و پسردیگه ایی وارد شد یک بلوز خاکستری که آستیناشو تا ارنج لازده بود، جلیقه مشکی با شلوار و کفش به همین رنگ پوشیده بود اماقیافشو نمی شد دید چون کلاه شاپو سرش بود و سرشو خم کرده بود، برقا کلا خاموش شد و نور افکن رو پسره ثابت شد سرشو با حالت خاصی چرخوند دوباره جیغا رفت رو هوا این حتی از اوناهم عالی تر می رفت، همین که اهنگ تموم شد همه ریختن دورش که نتونستم ببینمش اما کارش عالی بود عالی!

قرارشدبعدازشام مراسم اصلی شروع بشه،شام که تموم شدهمه مشغول عیش ونوش شدند،منم که مثل بچه هابه ارنیتاوصل بودم،داشتم اطرافودیدمی زدم که دیجی اعلام کردکه نوبت کیکه،همه توسالن جمع شدن منوارنیتاهم به جمع پیوستیم، منتظربودیم که ارمیتا با یک کیک پنج طبقه که روش یک عالمه شمع روشن بودواردشد،هرطبقه یک رنگ بودواین ینی میوه ایی بودن ای جون که مال خودمن،شاهرخ بالبخندخاصی بهش نگاه میکرد،همه سوت ودست میزدندکه ارنیتاهم شروع کردباچاقورقصیدن،یک دفعه یک دختره که چندباردیگه هم تومهمونی دیده بودمش اومدوچاقوروازارنیتاگرفت،روبه جمع بلندگفت؛
_دوستان عذرمی خوام رقص ارنیتا جونوقطع کردم
برگشت سمت ارنیتاکه بااخم نگاهش میکردوبی توجه گفت
_ارنیتاجون ببخشید
دوباره روبه همه کرد
_امشب یک آهنگ انتخاب کردم ومی خوام باهاش برقصم.وباتمام وجود تقدیم کنم به شاهرخ
به دیجی علامت دادتااهنگ روپلی کنه،لباسش پرنسسی کوتاه بودپایین لباسشوگرفتوهمین طورکه به شاهرخ نیگاه می کرداهنگوهم زمزمه می کردانگارداشت برای اون می خوند،همه مسخ رقصش شده بودن نگاهم رفت سمت شاهرخ نگاهش عاری ازهرحسی بود،انگارکه براش اصلاجذابیت نداشت
*عزیزم جای پات مونده روقلبم
نگاه کن جون من به دستای سردم
اگه تودستاموبگیری چی میشه
ازغرورت به خداچیزی کم نمیشه
نبودی بی تومن یک دنیاغم داشتم
حالامی دونم توزندگیم توروکم داشتم
تاابدتورومی ذارم روی چشمام
تودنیابدون که فقط تورومیخوام
داره کم کم باورم می شه که عاشقت شدم
ازاین که عشقوبه من دادی مدیون توام
عزیزم غصه نخوربه پای عشقت می شینم
به خداعاشقتم عوض نمی شم همینم
همراه بقیه داشتم رقصشومی دیدم که سنگینی نگاهی اذیتم کرد،سرموبرگردوندم که یک دفعه نگاهم بانگاه شاهرخ گره خورد،بااخم کم رنگی خیرم شده بودفورانگاهشوگرفت،دستپاچه شده بودم چرااینطورنگاهم می کرد؟اصلاشایدگذری بود،اره حتماهمین بود،دوباره نگاهموبه وسط دوختم،کاش قلبمم نظر منوداشت!

دوروزی ازتولدشاهرخ میگذره،مامانشون برای انتقال وسایل رفتن شیرازامانرفتم چون کارای دانشگاه واجبتربود،امروزم آرنیتادعوتم کردخونشون،داشتیم گپ می زدیم که شهرزادجون صداش زدورفت،حس فضولیم گل کردوتصمیم گرفتم برم یک سری تولب تاپ ارنیتا بزنم،ازروی میزبرش داشتموبازش کردم که دیدم رمز داره....اه...ضایع شدم
_بالب تاپ داداشم چکارداری؟؟
_وای،آ رنیتاترسیدم،مگه مال تونیست
_نخیر،ولی خداوکیلی خیلی ضایع شدی نه؟

_نه!
_چرامنم وقتی دیدم رمزداره کلی خوردتوذوقم،توهم اعتراف کن
_بیشعور،ولی من نمیدونستم مال شاهرخه،حالادست توچیکارمیکنه
_هیچی بابا،اون روزداشت اینجاکارای شرکتشوانجام میدادیادش رفت ببره
_آها
باظرف میوه کنارم نشست که گفتم
_آرنیتا؟
_هوم
_چیزه...
_چیزه؟
دلم می خواست دلیل این که چراشاهرخ وقتایی که باباش نیست میومدروبپرسم اماترجیح دادم سوالی که بیشترازهمه ذهنمومشغول کرده بپرسم
_میگم تو...نامزدداری؟
حس کردم گرفته شد،نگاهی کوتاه بهم انداخت ورفت ل**ب پنجره
_ساحل شایدپنج سال برای پیش اومدن اتفاقات بزرگ زیادنباشه،امابرای من...
ولش کن فقط ناراحتت میکنه،میگم بیارمزلب تاپ روبازکنیم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مهلا جعفری

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
1/17/18
ارسال ها
382
امتیاز
14,063
فهمیدم دوست نداره حرف بزنه وبحث روعوض می کنه واسه همین دیگه چیزی نگفتم
-چطوری؟
-من رمزشومی دونم
-دیوونه توکه گفتی ضایع شدی
-گفتم ضایع شدم نگفتم که ندیدمش
-خب چیه
-دیگه دیگه
-آرنیتا!
-دیوونه شدی؟بازش کنیم شاهرخ میکشمون
-واچرا؟
-تونمیشناسیش خوشش نمیاد کسی سرازکارش دربیاره
-اصلاتونگاه نکن
-حالاتوچه گیری دادی
راست می گفتا،بی تفاوت سرمو برگردونم
-همین،طوری،اصن بیخیال
-shtn
-چی گفتی؟قبول نیست تندگفتی
-دیگه باید می فهمیدی
-هه هه!فهمیدمshtn
بعدشم باسرعت دوباره برش داشتموبلافاصله رمزشوزدم،که بازشدن
عین اینایی که بهشون تی تاب دادم ذوق زده واردش شدم،تصویرزمینش تصویرمحوی ازیک دختربود

کنجکاوابرویی بالاانداختم ینی کی بود؟
وارددرایواشدم من رشته ی اصلیم گرافیک یارانه بود،واسه همین می‌تونستم واردیک سری فایلهای مخفی شم که تخصص خودم بود! رفتم تویک پوشه مخفی،فقط یک عکس توش بود،سوالی روش کلیک کردم که.....


این که.....این که.....این اینجاچی کارمی کرد!این که همون واضح شده ی تصویر زمینه بود،
عکس من!


عکس پونزده سالگی من داخل یک پوشه مخفی اونم تولب تاب شاهرخ!عکسی که سرموبالبخندکج کرده بودم وموهام اطرافم پخش شده بود،چرا؟....چرا؟بابهت به عکس خیره شده بودم که دیدم ارنیتا زل زده به من ،فوراصفحه روقطع کردم ودرش روبستم،باچهره ایی که میدونستم عادی نیست برگشتم سمتش که اومد وکنارم نشست،
-ساحل،خوبی؟


هرکاری می کردم نمی تونستم ازفکرش دربیام
-اره،اره،نگران نباش خوبم
بی هواگفتم؛
-آرنی؟
-هوم
-نمی خوای چیزی بگی
همین که خواست حرف بزنه شهرزادجون باتقه آیی واردشد
-بیاین شام حاضره،شاهرخم اومده
-إچطورشده شاهرخ مونده
-اومده بوددنبال ل**ب تابش نگهش داشتم فقط زودبیاین چون عجله داره باید بره
-باشه مامان شمابروالان میایم
شهرزاد که رفت به آرنیتا گفتم که بره منم میام،وقتی ازاتاق خارج شدلباساموبایک شلوارراحتی اسلش مشکی ویک سویشرت مشکی طلایی عوض کردم ،موهاموسفت بالای سرم دوباره بستم یک شالم انداختم روسرم ،نمیدونم چرااحساس معذبی می کردم ،شایدبخاطرشاهرخ بود....دوباره بااسم شاهرخ یادعکسه افتادم،شاهرخ چی کاربامن می کنی؟این کارت چه معنی میده؟


بافکری درگیررفتم پایین،نفسی عمیق کشیدمووارداشپزخونه شدم،هنوزاونم نیومده بود،باورودم آرنیتاسالادروروی میزگذاشت،
شهرزاد-اینجارومثل خونه ی خودت بدون ساحل جان،مباداغریبی کنی
-ممنون زن عموجون
آرنیتا-مامان شاهرخ کجارفت؟
-تلفنش زنگ خورد داره صحبت میکنه،شمابشینین
همگی سرمیز نشستیم که شاهرخم واردشد،نگاهش روم ثابت موندانگارمنتظربودمن سلام کنم،ل**ب زدم
-سلام
سرشوتکون دادونشست،پسره ی بی فرهنگ!باحرص مشغول غذا کشیدم شدم که آرنیتا گفت:
-باباکجاست؟
-قرارملاقات داشت
شاهرخ پوزخندی زد
-باکی
-نمیدونم یک چیزی تو مایه های لارا پارت صنعت
آرنیتا-اشتباه گفتی مامان جان آپارات صنعت لارا گستر
-خب حالاتوهم هی ازمن ایرادبگیر
سه تامونذخندیدیم البته دورازجون شاهرخ،!بعدازشام آرنیتاازم عذرخواهی کرتا یک ساعت بره درس بخونه
 
آخرین ویرایش

مهلا جعفری

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
1/17/18
ارسال ها
382
امتیاز
14,063
طفلک حق داشت امتحان داشتوحالامن مزاحمش شده بودم....
کمی توخونه چرخیدم حوصلم سررفته بود،رفتم توحیاط تاکمی بچرخم،شهرزادجون که داشت کاراش روانجام می داد،شاهرخم که یاگوشیش زنگ میزد،یاخودش خودش زنگ می زد،داشتم اطرافودیدمی زدم که چشمم افتادبه ماشین شاهرخ...بدجوربهم چشمک می زد،یک فکری توسرم جرقه زد،
چطوره یکم روشوکم کنم؟پاورچین پاورچین رفتم سمت باغچه تایک چیزی پیداکنم که چشمم افتادبه یک سری وسایل باغبونی فک کنم مال باغبونشون بودکه اینجاگذاشته بود،حالادستپاچه هم شده بودم،تندتندیک چیزتیزومحکم ازبینشون کشیدم بیرون ،اطرافودیدزدمورفتم سمت ماشین ،سریع وسیله قیچی شکل روزدم به لاستیکش که فرونرفت،ای باباحالااینوچیکارمی کردم؟دوباره همه توانموجمع کردمومحکم ترفروکردم که نوکش قسمت نازک ترشوسوراخ کرد،لامصب خیلی سفت بود،چندجادیگشوهم همینطورسوراخای ریزکردم تابادش زودترخالی شه لاستیک دیگه روهم همینطوری کردموسریع وسیله روگذاشتم سرجاشورفتم توخونه دستموگذاشتم روقلبمونفسی عمیق ازهیجان کشیدم وای که اگه می فهمیدکارمنه...!ازخجالت می مردم اماحقش بودتادفعه دیگه انقدرغدبازی درنیاره پسره ی ازخودراضی!

ساعتای دوازده بودکه قصدرفتن کردم همین که شهرزادجون منوحاضرواماده رفتن دیدگفت؛
_ساحل جون؟کجا؟
_برم دیگه خونه دیروقته
_این موقع شب؟بذارم بری بعدجواب مامانتوچی بدم مگه می ذارم؟
_آخه....
_آخه نداره ساحل جان خوبیت نداره این موقع شب بذارم بری کسی هم که خونتون نیست
آرنیتا_مامان راست میگه خودتولوس نکن بیابریم بالا
_من دیگه میرم
باصدای شاهرخ برگشتیم سمتش
_می موندی مامان جان
_بایدبرم
_باشه میدونم نمیمونی اصرارنمیکنم،مواظب خودت باش بازم بیا
_سعی می کنم
_امان ازدست تو

خداحافظی مختصری کردوازخونه خارج شد،ارنیتااتاقی روبهم نشون دادوگفت که راحت باشم،شب بخیری گفتمووارداتاق شدم

حسی وادارم کردبرم سمت پنجره،آروم پرده روکنارزدم،درداشت بازمی شدوشاهرخ داشت می رفت سمت ماشین،تودلم می گفتم خداکنه مشکلی پیش نیاد،وای اگه نفهمه وچپ کنه چی؟
همین که درماشینوبازکردچشمش افتادبه من!باهمون اخم کم حالت همیشگیش توچشام نگاه می کرد،نگاهمون درهم قفل شده بود،بازم اون نگاهش رو،زودتر گرفت،بسرعت سوارشدوبایه تیکاف ازحیاط خارج شد،پرده روانداختموچشاموبستم،
دوباره خاطرات پنج سال پیش......
_شاهرخ پاشوبریم کتابموبرداریم زودبرگردیم دیگه شب شدمن درس نخوندم
_می خواستی برداری
_دارم می گم مامان مدرسه بودم زنگ زدگفت بیام اینجامنم نرفتم خونه،اصلابه درک بااژانس می رم ازبس گفتم خسته شدم
باحالت قهرخواستم برم که دستموکشید
_مگه چندبارگفتی؟
باحرص گفتم
_صدبار
_خب صدبارکه کمه
دستاموتوبغلم جمع کردموبا قهرصورتموبرگردوندم که حس کردم پاشدرفت،سریع برگشتم
_کجا؟
_مگه نمی خواستی کتابتوبرداری؟
باذوق دادزدم
_مرســــی
بایک لبخندخاص نگام می کرد
_منتظرتم

بالبخندچشاموبازکردم چراهرلحظه خاطرات جلوچشمم رژه می رفت؟چی می خواست که وقت وبی وقت توذهنم سرک می کشید؟شالمودراوردمووکش موهاموبازکردم،سویشرتمم دراوردم وتیشرتموپوشیدم،شیرجه زدم روتخت اخ که هیچی خواب نمیشد،منتهی اگر........

هرچی این وراون ورمی کردم خوابم نمی بردگوشیموبرداشتموچک کردم دونیم صبح بودپوف کلافه ایی کشیدم ازیک طرفم بدجورتشنم شده بودباغرولندبلندشدموراه اشپزخونه روپیش گرفتم،موندم این همه پله چی بود؟اباژورای داخل سالن باعث شده بودفضاروشن بمونه واسه همین سختم نبودبرق اشپزخونه روروشن کردمورفتم سمت یخچال همین که خواستم درروبازکنم حس کردم کسی جزمنم تواشپزخونست،درومحکم بستموباترس برگشتم که چشمم افتادبه شاهرخ که روصندلی غذاخوری نشسته بودواونم داشت منونگاه می کرد.....اب دهنموپرسروصداقورت دادم این ،اینجاچی کارمی کردمگه نرفت؟چشمم رفت رودکمه های بازپیرهنش ریکلس همچنان داشت نگام می کردباتته پته گفتم
-مگه...مگه... تونرفتی؟
چشمشوازمن گرفتوانداخت به میز
-چرا...داشتم می رفتم منتهی هنوزبه خیابون نرسیده دیدم ماشین ارورمیده،بعدفهمیدم شیطون یکی روگول زده یاحالاهرچی زده لاستیکوپنچرکرده
هیــــــع!وای نکنه فهمیده بود؟هرچی گشتم کلام دوستانه ایی تولحنش پیداکنم نتونستم

گاوم زاییده بود،چشممواطراف گردوندم حالاچطوری غلطموجمعش میکردم؟سعی کردم ریلکس باشم،اروم گفتم:
-خب،چیکارش کردی؟
بلندشدوباقدم های اروم رفت سمت خروجی اشپزخونه
-زنگ زدم اومدن بردنش،فردامیارنش
مکثی کردودوباره راه افتاد،چشمم افتادبه لباسام،و بااین لباس چسب ابروم رفت!بازم خداروشکربه روم نیورد،موهاموفرستادم پشت گوشم،اخیش فعلاکه بخیرشد!
«شاهرخ»
بدون خوردن صبحونه ازخونه زدم بیرون،حوصله چشم توچشم شدن با،بابارونداشتم،صبح زودماشین جلوی دربودخوبه کارشونوخوب بلدبودن!برای تعویض لباس برگشتم خونه،جلوی خونه زدم روترمزاین بازچی می خواست؟پیاده شدم

دستموفروکردم توجیبمومنتظرشدم نزدیک شه،
_سلام عزیزم
_خب؟
_اومدم ببینمت
_خب؟
_شاهرخ میشه انقدرخب خب نکنی؟
_خب؟
_شاهرخ بهم فرصت جبران بده
_فرصت؟اره میشه امامسئله یک چیزدیگست
_چی؟قبوله
_واقعاقبوله؟
_آره هرچی بگی قبوله
_باشه میگم،من علاقه ایی به ادامه دادن باتوندارم،مسئله اینه!
_شاهرخ،باورکن همه چیزتقصیرایدین.....
باصدایی که سعی کردم زیادبلندنشه توصورتش دادزدم
_تمومش کن میفهمی؟؟؟نگفتم حالاکه بامنی اون فکرپوچتوازفکرهرپسردیگه ایی خارج میکنی؟نگفتم پیش من خودتوزرنگ فرض کردن ممنوع ها؟؟؟
باتحکم توچشمای جسورش که حالالرزون شده بودگفتم؛
_ها؟؟؟گفتم یانه؟
بعدم باعصبانیت دورش زدموسوارشدم،ریموتوزدموبدون توجه بهش رفتم داخل ودرروبه روش بستم،بایدهمشون حذف میشدن،من ازتکرارمتنفرم،متنفر!
*********||
_نه نمیام

_نکنه به خاطردلاراست؟
بهرام_خودتم میدونی اون لیاقت این که من بخاطرش ازخوش گذرونیام بزنم رونداره،پس فضولی ممنوع
_باشه نگو،من اگه سرازکارتودربیارم یک چیزی!بایدبرم نمایشگاه ،فعلا
قبل قطع کنه گفتم؛
_مهمونی طاهاست
یکم مکث کردوگفت؛
_طاها؟طاهاخسروی؟
_آره
_پس بگو،برنامت چیه؟
_میرم
_نقشت چیه؟
_نقشه؟
_مگه من تورونشناسم
_اتفاقانمی شناسی چون نمیدونی من بی برنامه کارنمیکنم
_دیدی گفتم
_فعلا
تلفنوقطع کردم،پس خنده ایی زدم ،
مهمونی!منتظرم باش!

«ساحل»
کلافه پوفی کشیدم ایناهم که چقدرمهمونی داشتن،اماحوصلم واقعاسررفته بوداینطوری ازتنهایی درمیومدم،ارنیتا زنگ زدوگفت برادرهلیاداره ازکانادابرمیگرده منم دعوتمومیتونم باهاشون برم،باصدای درازفکرخارج شدم،ارنیتابودکه اومده بودشب پیشم بمونه آخه از فرداشب باباشون برمی گشتن وپس فرداخونه بودن،ارنیتاهم اومدتاتنهانباشم،بالبخندمنتظرش شدم که واردشد،تعارفش کردم بشینه بادوتاقهوه برگشتم پیشش،
_خوش اومدی
_فدات،مزاحمت که نشدم
_نه باباتنهابودم دیدی که

کمی گپ زدیم که تلفنش زنگ خوردحس کردم چهرش توهم شدباعذرخواهی رفت طرف دیگه ایی تاجواب بده،منم خودمومشغول کردم که حس کردم کمی صداش بلندشده که یک دفعه گوشی روپرت کردونشست به گریه کردن،هول شده سریع رفتم سمتش
_آرنی چیشدی؟کی بود؟
_عماد،عمادلعنتی!
_عمادکیه؟
همچنان داشت گریه میکرد،سریع رفتموبراش یک لیوان آب اوردم،کمی ارومترشده بودکنارش نشستم که خودش بی مقدمه گفت؛
_دوسال پیش بود.....تازه واردنونزده شده بودم،تازه درساسبک شده بودومی خواستم بیشترخوش بگذرونم،تومهمونیای فامیل بیشترشرکت می کردم،تویکی ازمهمونیابودکه برای سالگردازدواج عمه نسترن رفتیم،من زیادباپسرای فامیل ارتباط برقرارنمی کردم
 

مهلا جعفری

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
1/17/18
ارسال ها
382
امتیاز
14,063
تااینکه باعمادپسرعمه نسترن توهمین مهمونی برخوردکردم،نمیدونی چطوری جلوم ظاهرشد ،انقدرخوب که می تونست هردختری روبااون کاراش عاشق خودش کنه،من زیادمحلش نمی دادم ولی اون اول بهم درخواست رقص دادکه من قبول نکردم،اون موقع بیست سالش بوداماخیلی پخته ترعمل می کرد،برخلاف انتظارم اصلاناراحت نشدباریلکسی کنارم نشستوگفت«باشه حالاکه توحوصله نداری منم میشینم»...خواستم بلندشم نذاشت،تندباهاش حرف زدم حرف عاشقانه تحویلم داد،جوابشودادم خندید،انقدرباهام راه اومدتامجبورشدم به حرفاش گوش بدم ازتحصیلاتش گفت بهم،گفت می خوادباهام دوست شه،ساحل من توسن حساسی بودم سن احساس خودخواهی،مستقل بودن،من خیلی زوددرگیراحساساتم شدم.
گریه هاش دلم روبه درداورد،چی دوست شادمنواینطورکرده بود؟
_کم کم بیشترمی دیدمش،حتی بیرون می رفتیم،بهش وابسته شده بودم ،
باهاش شادبودم،بهترین لحظاتم کنارش رقم می خوردتااین که چندوقت بعدبرام خواستگاراومد....
_خب...خب...توچه جوابی دادی؟
_مثبت!
_إچرا؟پس عماد؟
_.........
_ارنیتا!
_عماد،عمادعاشقم نبودوگرنه.....
_وگرنه چی؟
_وگرنه به راحتی پاپس نمی کشیدتا....که برادرش به عشقش نظرداشته باشه!
باعصبانیت بلندشدورفت سمت پنجره،من که کپ کرده بودم پرسیدم
_برادرش کیه؟
_اردلان!
 
بالا