• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان بعد تاریکی | مظفر تندر کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Mozafar.T
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 165
  • بازدیدها 3,307
  • Tagged users هیچ

Mozafar.T

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/28/21
ارسالی‌ها
186
پسندها
1,088
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 3700
ناظر:
@za_amiriyan
تگ: مطلوب

رمان: بعد تاریکی (جلد اول)
نویسنده: مظفر تندر
ژانر: #ترسناک #فانتزی #درام
777763_6753b5e107322c5a494ddcf24ac51d7f.jpg
خلاصه: داستان من یه داستان معمولی از جن و پری نیست که درش قهرمان داستان دنیا رو از ظلم و ستم پاک کنه. فقط انسان‌های احمق می‌تونند فکر کنند که بدی یه روز تموم میشه و خورشید از میان تاریکی طلوع می‌کنه. لعنت به چنین ذهنیت خامی که انسان رو تو دنیای خیالات غرق می‌کنه. بدی حتی اگه از ریشه هم قطع بشه بازم رشد می‌کنه. نباید منتظر بود تا طبیعت ناجی‌ای رو برای نجات متولد کنه، بلکه باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

FAEZEH.MIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
8/11/20
ارسالی‌ها
821
پسندها
13,820
امتیازها
31,973
مدال‌ها
24
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Mozafar.T

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/28/21
ارسالی‌ها
186
پسندها
1,088
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
در ابتدای آفرینش فقط خدا بود. خداوند از نور فرشته را، از آتش اجنه و از خاک انسان را آفرید. انسان را به عنوان اشرف مخلوقات برگزید؛ ولی بعد از طرد شدن انسان از بهشت موجوداتی را آفرید که نه نامی از آن‌ها در قرآن محمد آمده، نه در تورات موسی و انجیل عیسی، موجوداتی از جنس تاریکی که دشمن قسم خورده سه آفریده دیگر هستند.
سرنوشت مشخص می‌کند که کدام یک پیروز میدان شوند، انسان از خاک یا ملائکه از نور یا اجنه از آتش؟ آیا سه آفریده می‌توانند در برابر زاده‌ی دیگر یعنی تاریکی دوام بیاورند؟ در این میان، بعد از گذشت سالیان طولانی که حتی زمین هم از این نبرد بین خیر و شر خسته شده، پسری به جوانی رسیده که سرنوشت را تغییر می‌دهد.
***
(مرد شنل پوش )

وسط کلبه قدیمی به در و دیوار نمناک خیره شدم. این کلبه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mozafar.T

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/28/21
ارسالی‌ها
186
پسندها
1,088
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
- برات مأموریت دارم. اصلاً می‌دونی تو این چند هزار سال چی به سرم اومد؟
پدر: مگه نمی‌خوای بدونی چی هستی؟
مکث کردم، یعنی بعد از گذشت این همه سال وقتش رسیده که بدونم. سعی کردم منطقی باشم. خشم رو کنار گذاشتم و با جدیت تمام به پدرم خیره شدم. با سر بهش فهموندم که می‌خوام بدونم.
پدر: آفرین پسرم می‌دونستم که همیشه منطقی فکر می‌کنی. طی این مأموریت که قراره انجام بدی زندگیت به کلی تغییر می‌کنه. می‌فهمی چی هستی. جواب هر سؤالی که این همه سال داشتی مشخص میشه.
- خوب این مأموریت چی هست؟
پدر: مواظبت از دو شخص مهم، یکی از اون‌ها به سن 18 سالگی رسیده و کم‌کم قدرت‌هاش فعال میشه، دیگری یک سال دیگه تا 18 سالگیش مونده. باید اون‌ها رو پیدا کنی و مواظبشون باشی.
- خوب اون‌ها کجان؟ اصلاً کی هستن؟
پدر: اون‌ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mozafar.T

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/28/21
ارسالی‌ها
186
پسندها
1,088
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
سریع شلوار و لباس راحتی پوشیدم. داوود خودش فهمید که کجا بریم. خوبی بچه‌ی جنوب بودن اینه که همیشه به دریا دسترسی داریم. عصر شده، من و داوود با ماشین به سمت ساحل رفتیم. ما ساکن بندرعباس هستیم، خونه‌ی هر دوتامون کمتر از پنج دقیقه با دریا فاصله داره. ماشین رو تو بوستان غدیر پارک کردیم و با شلوارک و بالا تنه‌ی لخت به سمت دریا هجوم بردیم. بعد از یه شنای درست و حسابی، هر دو خسته و کوفته به سمت ماشین رفتیم. هنوز برای خونه رفتن زود، به همین خاطر رفتیم تا تو شهر دور بزنیم. بعد از ساعت‌ها ولگردی تو خیابون‌، شب با اوضاع داغون و خسته راهی خونه‌هامون شدیم. بعد از گرفتن یه دوش حسابی به سمت رخت خواب رفتم، از شدت خستگی نفهمیدم چطور خوابم برد.
نیمه شب تو ساحل بیابونی نزدیک دریا هستم. به ماه نگاه کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mozafar.T

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/28/21
ارسالی‌ها
186
پسندها
1,088
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #6
لب دریا شروع کردیم به فلافل خوردن. در حین خوردن فلافل بودم که داوود گفت:
- چند وقته تو خودتی، چیزی شده؟
یاد خواب‌هام افتادم. تصمیم گرفتم براش تعریف کنم. هر کابوسی که این چند مدت دیده بودم رو مو به‌ مو براش تعریف کردم. بعد از تموم شدن توضیحاتم، داوود با مکث طولانی گفت:
- جایی که مشخصاتش رو دادی خیلی برام آشناست! انگار قبلاً چنین خونه‌ای رو دیدم؟!
تو ذهنم گفتم یعنی راست میگه، که داوود با صدای بلندی داد زد:
- یافتم. اون خونه‌ی متروکه تو بیابون که نزدیک ساحله.
- راست میگی، واقعاً اون‌جا رو دیدی؟
- آره پارسال وقتی با دایی‌م از اون‌جا رد می‌شدیم اون خونه‌ی کاهگلی رو دیدم، ناموساً خیلی ترسناک بود.
- تا اون‌جا چقدر راهه؟
- حدوداً پنجاه تا شصت دقیقه، چطور مگه؟
- آتیش کن بریم.
- من نمیام، خدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mozafar.T

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/28/21
ارسالی‌ها
186
پسندها
1,088
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #7
روشنش کردم. روبه‌روی آیینه اتاقم ایستادم و به گلوم نگاه کردم. رد دست‌ها و ناخن‌های موجود روی گردنمه، گلوم به شدت می‌سوز‌ه. به سمت آشپزخونه رفتم. بعد از خوردن یه لیوان آب به رخت خواب برگشتم. سوزش گلوم بهتر شد، دیگه سرفه نکردم. لعنتی این دیگه چجور هیولایی بود!؟ چرا قصد کشتنم رو داشت؟ بیش‌تر از همه از این متعجبم که اون حس تاریک توی وجودم چی بود؟ هنوز درونم حسش می‌کنم. انگار زنده‌ست و درحال تپیدنه، تو تک‌تک رگام پخش شده، داره رشد می‌کنه، چرا چشم‌هام قرمز شدن؟ واقعاً عجیبه، اون از خونه‌ی کاهگلی این هم از الآن، دوتا اتفاق تو یه شب، ظاهراً امشب باید با چشم باز بخوابم. برام سؤاله که هدف این موجودات چیه؟ چرا می‌خوان سر به تنم نباشه؟ و صدها چرای دیگه که جز سر درد چیزی رو به همراه ندارند. از شدت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mozafar.T

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/28/21
ارسالی‌ها
186
پسندها
1,088
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #8
تو فاصله‌ی ده‌ متری از اون‌ها ایستادیم. به حرف‌هاشون گوش دادیم. دختر اولی رو به مرد سیبیل کلفت و کچلی که ظاهراً دوچرخه اجاره میده، گفت:
- آقای محترم ما که سر موقع اومدیم، چرا می‌خوای پول بیش‌تری بگیری؟
صاحب پیست: شماها ده دقیقه تأخیر داشتین. هر کدوم باید پنج تومن بیش‌تر بدین.
دختر اول که چشم و ابرو مشکی بود و قد کشیده‌ای داشت رو به دختر دوم که چشم‌های سبز نافذش چهره‌ی زیبایی به اون داده، گفت:
- چی‌کار کنیم تمنا؟
تمنا: ولی آقای محترم چرا حرف زور می‌زنی! ما که سر موقع اومدیم، اون‌وقت میگی ده‌ دقیقه تأخیر داشتیم.
دختر سومی که تا الان ساکت بود به حرف اومد. دختری با چشم‌های آبی که با آرایش اون‌ها رو کمی سیاه کرده، تیپ سر تا پا مشکی پوشیده، رو به رفیق‌هاش گفت:
- سارا، تمنا این مردیکه نفهم مگه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mozafar.T

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/28/21
ارسالی‌ها
186
پسندها
1,088
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #9
سریع از خونه خارج شدم. با دیدن داوود و وحید دهنم با آسفالت یکی شد. با تیپ مجلسی که اون‌ها زدند دست کمی از دومادها ندارند. با سوءظن به تیپ خودم نگاه کردم. تیپ اسپرت ساده، رو به داوود گفتم:
- تو دوباره ماشین دایی بدبختت رو دزدیدی؟
داوود: عمه‌ت تا خارج از شهر کرایه میده.
- چی؟ خارج از شهر! مگه تولد اونجاء؟
قبل از این‌که داوود بخواد جواب بده وحید گفت:
- آره جشن تولد تو یکی از ویلا باغ‌های خارج از شهره.
- آها، داوود خوب کاری کردی. حالا چرا این‌طوری تیپ زدین؟! حداقل به من هم می‌گفتین.
وحید: دیگه دیره بجنبین به راه برسیم. امشب حتماً باید مخ تمنا رو بزنم.
خنده‌ام گرفت. فکر و ذکر این دوتا شده دختر، خوش به حالشون دغدغه‌ی دیگه‌ای ندارند. اگه هر کدومشون مثل من طمع مرگ رو کشیده بودند اینجوری برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mozafar.T

رو به پیشرفت
تاریخ ثبت‌نام
1/28/21
ارسالی‌ها
186
پسندها
1,088
امتیازها
6,533
مدال‌ها
7
وارد سالن پذیرایی شدم. هر گوشه و کنار سالن پر از میز و صندلیه؛ ولی هیچ خبری از مهمون‌ نیست. در واقع هیچ مهمونی جز ما نمی‌بینم. یه جای کار می‌لنگه! در همین حین میترا و تمنا از پله‌های طبقه بالا به سمت ما اومدند و باعث شدند تا رشته‌ی افکارم از هم گسسته بشه. تمنا لباس مجلسی یشمی پوشیده که جلوش کمی بازه؛ اما میترا همون مانتوی ظهری به تن داره. دخترها به طرفمون اومدند.
تمنا: خوش اومدین، آقا وحید خوشتیپ شدی.
با گفتن جمله تمنا من تپش قلب وحید رو به وضوح حس کردم. لرزش خفیف دستش باعث خنده‌م شد؛ ولی خیلی زود خنده‌م رو جمع کردم و سؤالی که ذهنم رو از همون ابتدا مشغول کرده بود پرسیدم:
- ببخشید چرا این‌جا این همه خلوته مهمون‌ها کی میان؟
میترا که تا الان ساکت بود به حرف اومد، با صدای بومی که کمی لرزش و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا