• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یادداشت‌های یک بی‌خانه | دیاناس کاربر انجمن یک رمان

دیاناس❀

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
1,704
پسندها
20,019
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #1
به نام ایزد منان
کد: 3717
ناظر: Maryam Abbasi MARYAM-A

نام رمان: یادداشت‌های یک بی‌خانه
اثر دیاناس(میم خاکی‌نهاد)
ژانر: ترسناک، طنز


خلاصه:
دست و پا چلفتی بودن گاه معضل می‌شود و سلاحی برای بیرون رانده شدن از امن‌ترین نقطه‌ی زندگی‌ات. اما پایان راه این نیست. خوش شانس کسی‌ست که از شرایط سخت زندگی‌اش هم با دیوانگی عبور کند؛ حتی در میان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
4,161
پسندها
77,666
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49

رمان.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

[COLOR=rgb(184...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

دیاناس❀

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
1,704
پسندها
20,019
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
بگذارید سخنان گهربار و پرخیر و برکتم را با جناب حافظ شروع بُنُمایم که می‌فرمایند:
عاقلان نیمه‌ی پرگار وجودند ولی
من بعید دانم که در این قافله می‌مانند یا نه(!)
اصلا مهم نیست که قافیه‌ی ساختگی‌ام کمی عجیب شده، مهم حسن نیت من بوده که با سوزنی گداخته در دست، منظورش را در چشمتان فرو کرد و گفته عاقل نباشید. یک دیوانه هیچ چیز برای از دست دادن ندارد؛ البته تا وقتی که نترسد!
 
آخرین ویرایش

دیاناس❀

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
1,704
پسندها
20,019
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول: خانه

امروز خورشید صیقلی‌تر از روز‌های دیگر می‌نمود. کنار کاناپه‌ی زهوار در رفته‌ی داخل اتاقم که مامان به نامم زده بود، نشسته بودم و گمان بر این داشتم که چه فعل و انفعالاتی در مغز انسان رخ می‌دهد که یک موجود زشت و کبود به دنیا می‌آورد و به نتیجه‌ی مفیدی هم رسیدم.
هیچ!
شاید بگویید این هیچ، یعنی هیچ(!) اما این‌گونه نیست. هیچ یعنی دو فرد عاقل و بالغ کنار هم نشسته، به یک‌باره می‌گویند:«جای یک بچه در زندگی گل و بلبلمان کم است»! و این‌گونه به خوشی‌های خود پایان می‌دهند!
گاهی اوقات هم با خود می‌اندیشم که همه‌ی انسان‌ها به نوعی مازوخیسم دارند. و گر نه کدام آدم عاقلی سند سختی کشیدن‌هایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دیاناس❀

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
1,704
پسندها
20,019
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #5
به ثانیه نکشیده، صدای عربده‌ی مامان، توی خانه پیچید. قدم‌های تندم را به سمت کابوس، که حالا سر جایش، روی روتختی کرمی رنگم نشسته بود، برداشتم. چشم‌هایش را می‌مالید و به‌سان کروکودیلی داغ‌دیده زارزار می‌گریست! کنارش نشستم و تن‌اش را در آغوش کشیده، همان‌طور که موهای فرفری و قهوه‌ای رنگش را ناز می‌کردم، گفتم:
- جانم؟ جانم عمه‌جون. آروم باش. الان مامانی میاد یه لقمه‌ی چپمون می‌کنه!
گاهی هم با خود می‌اندیشم که راه‌کار‌‌های خلاقانه‌ی من متعلق به این دنیای فانی نیست، وگرنه تاثیر معکوس نمی‌گذاشت. برخلاف انتظارم کابوس، واقعا برایم کابوس شد و دهانش را دوبرابر بیش‌تر از قبل باز کرد. با بیچارگی نگاهی به سقفِ سفیدرنگ انداختم و زیر لب به اجداد پاک و مقدس پدر و مادرش سلام عرض کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دیاناس❀

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
1,704
پسندها
20,019
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #6
نگاهم به سرهمیِ طرح جین‌اش افتاد. نیمی از ساق پایش بیرون افتاده و مرا به گاز گرفتن تن تقریبا تپل‌اش وا‌می‌داشت. نگاهی به چشم‌هایش انداختم که بلافاصله دست کوچکش را روی ساق پایش گذاشت و با اخم‌هایی مثلا خوفناک گفت:
- برو اون‌طرف.
شکلی هیولاگونه به صورتم دادم. و دست‌هایم را عین چنگک بالا بردم. دقیقا از آن‌هایی که مامان می‌گفت:«گاهی حس می‌کنم ناقص‌‌العقلی!». اما خب من معتقد بودم که این حرکت ناقص‌العقلی نبود. این یک ویژگی خاص برای میمیک چهره بود. به‌هر‌حال این چیزی نبود که هر کسی درک کند.
کابوس بر و بر مرا می‌نگریست. شاید اون هم به این استعداد پی برده بود. اما این موجود کوچک، باز هم خلاف افکار من رویه‌اش را پیش گرفت.
- خنگ!
دهانم را کج کردم و به سمت‌اش خم شدم تا رو به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دیاناس❀

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
1,704
پسندها
20,019
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #7
چشم غره‌ای نصیب روان پاکم کرده، گفت:
- چته؟ شکر خدا هر روز ادای یه حیوون رو در میاری.
اشاره‌ای به چاقوی توی دستش کردم:
- اون چرا خونیِ؟
چشم درشت کرده و آخر سر هم سری از تأسف برایم تکان داد و گفت:
- چند ساعت دیگه داداش و زن‌داداشت میان. پاشو یه کم خونه رو جمع و جور کن. از پس نگه داشتن یه بچه بر نیومدی.
همین که برگشت تا از اتاقم بیرون برود، از پشت سرش قامت فسقلی کابوس را دیدم که پا روی زمین کوبید و با اعتراض گفت:
- مامان جون دعواش نکردی. به من گفت نیم‌وجبی‌!
قبل از این‌که با چشم غره‌ام مستفیضش کنم، مامان با حرکتی تند و سریع به سمتم برگشت و نزدیکم شد. چشمانم را با ترس بسته زیر لب پیس پیس کنان گفتم:
- اشهدُ ان لا اله الا الله. اشهد ان...آی آی مامان گوشم. ول کن کنده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

دیاناس❀

ویراستار آزمایشی
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
1,704
پسندها
20,019
امتیازها
46,373
مدال‌ها
22
  • نویسنده موضوع
  • #8
جاروبرقی را به پریز وصل کرده، دکمه‌ی سیاه رنگ رویش را لمس کردم و صدای گوش‌خراش‌اش در خانه پیچید. چینی به بینی دادم و دسته‌ی جارو را محکم در دست فشردم.
خانه را که جارو کشیدم، دستم برای لمس دکمه‌ی سیاه‌اش رفت و نفس راحتی کشیدم. همان‌جا روی زمین نشستم و همچون ستاره‌دریایی پخش زمین شدم. با
د خنکی که از پنجره، داخل اتاق خانه می‌وزید را دوست داشتم. اوایل پاییز بود و هوا خنک.
- به به آقا ساسان!
چشم‌هایم را با خستگی باز کردم و بالای سرم، سامان را دیدم. خندیدم و گفتم:
- احوال آقا سامان؟
کنارم همان‌جا نشست و دستش را توی موهای کوتاه شده‌ام فرو کرد.
- باز تو پسرونه زدی؟ مامان هی دعوات می‌کنه. آدم نمیشی؟
...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا