• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رهایی از قفس برای پرواز | سمانه شیبانی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Samaneh85
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 378
  • بازدیدها 5,980
  • Tagged users هیچ

Samaneh85

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
388
پسندها
2,510
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: ۳۷۳۰
ناظر: R O SH A N A K R O SH A N A K

نام رمان: رهایی از قفس برای پرواز
نام نویسنده:سمانه شیبانی
ژانر: #عاشقانه #درام #تریلر #معمایی
#پلیسی
1622148461458.png
خلاصه:
دختری داریم مغرور و شیطون و از یه طرف پسری داریم مغرور و مرموز ، طی اتفاقاتی اونا عاشق میشن ولی عشقی ممنوعه
عشقی با سرانجامی نامعلوم!
اینجا چندین عشق وجود دارد! عشق هایی که تکلیف مشخصی ندارند و آینده هیچ یک از این عشق ها مشخص نیست!
این وسط یک راز وجود دارد! رازی که ورق زندگی همه را برمیگرداند!
رازی که باعث تغییری بزرگ در زندگی همه میشود!
این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

AREZOO TAVAKOLI

پرسنل مدیریت
معاونت سایت
تاریخ ثبت‌نام
14/5/18
ارسالی‌ها
4,210
پسندها
78,382
امتیازها
74,373
مدال‌ها
49
583616_29780326cdeca21cd17851009391f06b.jpg

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!



**قوانین جامع تایپ رمان**



** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!

♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡



برای انتخاب ژانرِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Samaneh85

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
388
پسندها
2,510
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
داشتیم از خنده ریسه می‌رفتیم که یِهو یه ماشین کنار ماشینم نگه داشت.
بین همون خنده‌هایی که تا ردیف آخر دندونام رو نشون می‌داد سر برگردوندم که یه دفعه با دوتا مأمور پلیس چشم تو چشم شدم و همون لحظه یکیشون داد زد:
- شالت رو بکش روی سرت مگه اومدی لُس آنجلس؟
با صدای وحشتناکش ترسیدم و لرزی به تنم وارد شد. با این حال به روی خودم نیاوردم و همونطور که شیشه ماشین رو می‌دادم بالا تا زودتر از شَرشون خلاص بشم گفتم:
- لس آنجلس که جای شما خوباست، ما بدبخت بی‌چاره‌ها به همین‌جا راضی‌ایم!
و شیشه ماشین رو بالا دادم و گازش رو گرفتم و رفتم!
سپیده که باورش نمی‌شد همچین غلطی کرده باشم، هینی کشید:
- دیوونه شدی آیسان؟ داری از دست پلیس فرار می‌کنی؟
از تویِ آینه عقب رو نگاه کردم.
بدجوری سیریش بود که داشت ما رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Samaneh85

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
388
پسندها
2,510
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
از ماشین پیاده شدم و خواستم چیزی بهش بگم اما همین که صاف رو به روم ایستاد و قد و هیکلش نمایان شد همه چی رو یادم رفت و آب دهنم رو به سختی قورت دادم.
قد بلندش باعث شد که از پایین تا بالاش رو نگاه کنم و با رسیدن به صورتش واسه چند لحظه خیره بشم بهش. با همون حرص به جا مونده تویِ صدا و قیافَه‌م گفتم:
- از تویِ زرافه که بهترم!
چشماش چهارتا شد که گفت:
- به مأمور قانون میگی زرافه؟
هول شدم و یه قدم به عقب رفتم:
_ همونطور که تو به یه شهروند محترم میگی میمون!
این‌بار زد زیر خنده و گفت:
- شهروند محترم؟ یه چیزی بگو بهت بخوره!
با این حرفش آتیشم رو تند کرد که لبخند کجی گوشه لبم نشست و گفتم:
- منم یکی هستم مثل تو!
با ترش رویی صداش رو کُلُفت‌تر کرد:
- می‌دونی بلبل زبونی واسه مأمور پلیس چه عَواقبی داره؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Samaneh85

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
388
پسندها
2,510
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
حالا سپیده هم پیاده شده بود و هردومون لب خیابون ایستاده بودیم که همون مأمور پلیس به سمت ما اومد و گفت:
- اگه وسایلی چیزی توی ماشین دارید بردارید.
نگاه سردم رو بهش دوختم و گفتم:
- فردا تا قبل از ظهر ماشینم رو پس می‌گیرم!
سری تکون داد و گفت:
- اِستعلام گرفتم، قبلاً هم پیام تذکر فرستاده شده و بهش توجه نکردی، پس اِنقدر به دلت صابون نزن!
پوزخندی زدم:
- حالا می‌بینی!
قبل از اینکه بخواد چیزی بگه، همکارش که یکم سن و سالش بیشتر بود و قد متوسطی داشت گفت:
- سوار بشید خانما، ماشین رو تا پارکینگ سازمان میارید و تحویل می‌دید و بعد می‌تونید تشریف ببرید.
اَبرویی بالا انداختم، پس هنوز وقت وِداع با ماشین نرسیده بود که سرخوش راه افتادم سمت ماشین و هم‌زمان صدای اون تُحفِه رو پشت سرم شنیدم که گفت:
- احمد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Samaneh85

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
388
پسندها
2,510
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
تمام مسیر با آهنگ‌هایی که انتخاب خودم بود سر شد، هر چی به من و سپیده خوش گذشته بود به این پسرهِ اُمُل، که از ریش و پشماش میشد فهمید بسیجی هست سخت گذشته بود که رنگش مثل لبو سرخ شده بود و فقط با اخم زُل زده بود به مسیرِ پیش رو، که رسیدیم و بعد از پارک کردن ماشین، بالأخره صدای دلخراشش توی فضای ماشین پخش شد:
- پیاده بشید!
کیفم رو از عقب برداشتم و در ماشین رو باز کردم و رو به زرافه گفتم:
- خیلی خب، خداحافظ... .
نگاهم که به لباسش افتاد این بار متوجه فامیلیش هم شدم و ادامه دادم:
- ستوان امیر تهرانی!
تا خواستم پیاده بشم کیفم رو گرفت و گفت:
- واسِه خداحافظی زوده، حالا با هم می‌ریم اتاق جناب سرگرد تا ایشون واسه هَنجارشکنی مثل تو تصمیم بگیرن!
خودم رو عقب کشیدم و کیفم رو از دستش بیرون آوردم و گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Samaneh85

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
388
پسندها
2,510
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
با اون دمپایی‌های فیل‌سایز، پشت سرش راه افتادم...با هر نفسی که می‌کشیدم نقشه بیچاره کردنش رو توی ذهنم مرور می‌کردم که سپیده با صدای آرومی گفت:
- اصلاً برات مهم نباشه، ما که دیگه راه‌مون اینوَرا نمیُفته.
مثل یه گربه وحشی چشم دوختم بهش و گفتم:
- اصلاً مهم نیست!
قیافَه‌م اِنقدر براش دیدنی و خنده‌دار بود که نتونست خودش رو نگه داره و خنده از لابه‌لای ل**ب‌های چِفت شده‌اش بیرون ریخت و گفت:
- می‌دونم...می‌دونم... .
رو ازش گرفتم، بدتر داشت روی زخم عمیق و فَجیعم نمک می‌پاشید!
با ورود به این مُصیبت‌خونه، نگاه سربازهایی که اونجا بودن روم سنگینی می‌کرد. حتیٰ تصورش رو هم نمی‌کردم که یه روزی با این وَضع جلوی چشم کسی ظاهر بشم و با همه غُد بودنم تَه دلم بُغضم گرفته بود که رسیدیم به یه اتاق در ‌بسته و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Samaneh85

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
388
پسندها
2,510
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #8
دست‌به‌سینه وارد اتاق شدم، سرگرد میان‌سال که پشت میز نشسته بود، با جِدیَت داشت ما رو نگاه میکرد که اون یارو، بهش ادای احترام کرد و کنار ما ایستاد و گفت:
- با‌اجازه جناب سرگرد...!
سرگرد که سری به نشونه تأیید تکون داد، زرافه شروع کرد و هرچی که اتفاق افتاده بود رو بی‌کم‌و‌کاست تحویل سرگرد داد و بالأخره حرف‌هاش رو با جمله آخرش تمام کرد:
- اگه اَمری نیست من برم بیرون.
سرگرد از روی صندلی بلند شد، حالا نگاهش هم جِدی‌تر شده بود که به سمت ما اومد و گفت:
- لازم نیست بری بیرون ستوان!
نگاه دقیقی به من و سپیده انداخت و گفت:
- می‌دونید مجازات هنجارشکنی چیه؟
سپیده به تِته‌پِته افتاده بود و خودش هم نمی‌دونست داره زیر لب چی میگه که من گفتم:
- همه چی اینطور نیست که مأمورتون داره میگه!
یه تایِ اَبرویِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Samaneh85

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
388
پسندها
2,510
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #9
راه افتاد سمت من و گفت:
- اینجا رو با خونه خاله اشتباه گرفتی!
نیشخندی بهش زدم و گفتم:
- چیه آمارت رو دادم به رئیست قاطی کردی؟!
دستی توی ریش‌های، هم‌رنگ موهای مِشکیش کشید:
- لااله‌الا‌ال... .
صاف نشستم و گفتم:
- پس گوشیم رو بده.
گام بلندی به سمت من برداشت و گفت:
- من که می‌دونم درد تو چیه!
یه تایِ اَبروی خوش فُرمم رو بالا انداختم و گفتم:
- درد من چیه؟
نگاهی به دوروبرش انداخت و با پوزخند جواب داد:
- داری خودت رو می‌کُشی که من رو گول بزنی!
دهنم از تعجب باز موند و اون عوضی به تَوَهُم خودش ادامه می‌داد که گفت:
- ولی باید بگم که من نه ‌تنها حالم از اون چشم‌های عَسَلیت به ‌هم می‌خوره بلکه از ته دلم آرزو می‌کنم دیگه هیچ‌وقت حتیٰ اتفاقی هم تو رو نبینم!
لبام مثل دهن ماهی باز و بسته میشد اما صدایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Samaneh85

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
388
پسندها
2,510
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
حالا درست بود که من سعی داشتم مامان رو تحت‌ تأثیر قرار بدم تا گندی که زده بودم رو به نَحوی ماستمالی کنم ولی مامان هم دیگه خیلی جدی گرفته بود که زده بود به سیم آخر و داشت به یک ستوان پلیس هر چی دلش می‌خواست می‌گفت. چشم‌های مشکی ستوان تهرانی گِرد و گردتر می‌شد با حرف‌های مامان که دیگه سکوت رو جایز ندونستم و برای اینکه مامان کاری نکنه که حتیٰ بابا هم نَتونه ما رو نجات بده خودم رو به مامان رسوندم و گفتم:
- وِلش کن مامان، باید بری اتاق جناب سرگرد تا بِذارن من رو با خودت بِبری!
نگاه سردی به ستوان امیر تهرانی انداخت و راهی اتاقی شد که رو به‌ روی ما بود و بعد از هماهنگی سربازی که جلوی در بود، رفت داخل... .
با رفتن مامان، با پشت دست نم صورتم رو گرفتم و خواستم دوباره بشینم روی صندلی که صدای رَوان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا