• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بخت لاجوردی | س.سرحدی کاربر انجمن یک رمان

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
14,368
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 3735
ناظر:
@setareh lotfi

نام رمان: بخت لاجوردی
ژانر: #عاشقانه #جنایی
نام نویسنده: سهیلا سرحدی
خلاصه:
روایتگر زندگی گیله‌گلی که در میان دشت پر از گل، متفاوت‌تر از بقیه گل‌ها می‌روید.
همانند دیگر گل‌ها رشد نمی‌کند و آرزوهایش تنها بند گلبرگ دادن نمی‌شود.
اوج گرفتن در فلک و به خاک رفتن در گلدانی پر زرق و برق را بر دشت انبوه شده از گیاهان ترجیح می‌دهد.
با اولین دستی که برای چیدن به سویش دراز می‌شود خود را با کمک بادی همچون سرنوشت کج می‌کند تا انتخاب شود. بی آنکه بداند چیدن گل‌ها و در آوردنشان از خاکِ وطنشان، آن‌ها را پژمرده و ریشه‌شان را می‌خشکاند.
و شاید بادی چون سرنوشت دست بر قضا...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FAEZEH.MIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
8/11/20
ارسالی‌ها
821
پسندها
13,819
امتیازها
31,973
مدال‌ها
24
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
14,368
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
در این سرای بی‌کسی، در این سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند
به دشت پر ملاله ما، به دشت پر ملاله ما پرنده پر نمی‌زند
یکی زِ شب گرفته چراغ بر نمی‌کند
کسی به کوچه سارِ شب، کسی به کوچه سارِ شب در سحر نمی‌زند
نشسته‌ام، نشسته‌ام در انتظار این غبار بی‌سوار
دریغ کس چنین شبی، دریغ کس چنین شبی سپیده سر نمی‌زند، نمی‌زند
هوشنگ ابتهاج
 

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
14,368
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #4
فصل اول:

دور برگردان از گذشته‌ای سیه

باران همانند روزهای قبل می‌بارد. با تمام قدرت و به تُندی. گویی اصلاً معنای مس‌مس آمدن را نمی‌داند. انگار سر آورده است. اصلاً شاید هم بغضش آنقدر بزرگ است که مویه‌هایش چنین وزین می‌بارد بر سر باشندگان. اکنون سه روز است مردم در خانه‌هایشان مکتوم گشته و فراری از بارانی‌اند که رعدهایش دل‌خراشی را به ارمغان و خوف را به دل همه انداخته.
عده‌ای می‌گویند باز هم کسی قرار است بسمل شود و عده‌ای می‌گویند شاید طوفانی در راه است. بعضی می‌گویند سیلاب می‌خواهد بیاید و نحسی را هدیه کند. به راستی در این سه روز چه شده است که دادار چنین خشم دارد؟
کودکی در دل برزن‌هایی که خاک‌هایش توسط مویه‌های گردون گِل شده و کثیفی را در دل کوچه می‌اندازد، از سربالایی به سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
14,368
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #5
پسرک موش آب‌کشیده اهتمام را به چالش می‌کشد. با دشواری بلند می‌شود و به سوی مشمای ملوث و خیس شده می‌رود. دیدگانش را به شربتی که از پلاستیک بیرون فِتاده می‌دوزد. ناگه وایِ شبیه به نعره‌اش دیوار‌های کاه‌گلی را بیدار می‌کند. شیشه شکسته، و دارو‌هایش ریخته شده. با دستان کوچکش دو دستی بر سر خود می‌کوبد.
- دست و پا چلفتی... دست و پا چلفتی.
بد و بیراه گفتن به خود حرصش را کم که نمی‌کند هیچ؛ بیشتر می‌کند. به ناچار با آن پای ضرب دیده با تمام توان دوباره می‌دود و سعی می‌کند آن دردی که دارد تمام جثه کوچکش را ضعیف می‌کند نادیده گیرد. مویه می‌کند و خود را دلداری می‌دهد.
- به خاطر فاضل... به خاطر فاضل.
عادت دارد هر چیزی را دو بار تکرار کند؟ یا به وقت درد و دل، تمام کلمات را دو بار تکرار می‌کند بلکه حس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
14,368
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #6
کودکی خردسال چطور می‌داند خدای عیسی مسیحی کیست؟ عجیب است ایمان و مذهب این خردسالی که هم مسیحش را می‌پرستد، هم خدای مسیح را به شدت قبول دارد. لحمه‌ی ژرفی از وجود پر ضعفش می‌کشد و پاهایش را در جایی که گودی کمی روی در داشته باشد می‌گذارد و خود را بالا می‌کشد. بالا رفتن از در و دیوار برای آن پسرک بازیگوشی که تا چند هفته پیش مدام بالای دیوارهای کاه‌گلی از این طرف به آن طرف می‌پرید، اکنون چیزی نیست. خود را داخل حیاط گِلی شده می‌اندازد. با برخورد پای ضرب دیده‌اش به زمین، دردش چندین برابر و لحظه‌ای بی‌حس، و ناتوان در نفس کشیدن می‌شود. چشمانش سیاهی می‌بیند و چند ثانیه پلک‌هایش را روی هم می‌فشرد.
- آخ... پام.
آنچه او را چنین سراسیمه کرده و چنان کالبد نحیف و لاغرش را درد می‌آورد، به راستی ثمن دارد؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
14,368
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #7
فایده ندارد چیست دیگر؟ کودک هفت ساله می‌داند معنایش را؟ بی‌شک اگر هر کودک دیگری باشد نمی‌داند، اما اویی که سه ساعت در دل باران، خیابان‌های روستا را طی کرد و خود را به آبادی رسانده بود تا بتواند دارویی را برای فاضل پیدا کند تا او را از رفتن به سفر ابدی باز دارد می‌داند معنایش را. که آن همه دویدن فایده‌ای نداشت. هق‌هقش شروع می‌شود و روی دو پا می‌نشیند. گریه می‌کند و به مرده‌ی بی‌تحرک زل می‌زند. زن صیحه‌هایش را بلندتر می‌کند. سر فاضل را به سینه‌اش می‌کوبد و زانوی خم شده‌اش را به زمین می‌زند.
- وای خاک به سر شدم مادر... خاک به سر شدم... مادرم... فاضلم... فاضلم... .
در چنین روزی، نه سپیده سر خواهد زد، نه شب خواهد آمد. در این لحظه؛ میان خواب و بیداری می‌ماند آدمی. نه می‌تواند روشنایی ببیند، نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
14,368
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #8
هاشم قفل دربِ چوبی را با ضربه‌های محکمش می‌شکاند. هر دو سراسیمه داخل اتاق‌های تو در تو می‌شوند و با صحنه‌ای که پیش‌تر فکرش را می‌کردند روبه‌رو می‌شنود. قصه‌ی خوابیدن همان شتر بی‌رحم مقابل خانه‌ی هر آدمی برایشان تداعی می‌شود. هاشم به سوی سلطان‌علی که سرش را همچنان به میله‌های ویلچر می‌کوبد و مویه می‌کند می‌رود. زن هم با دیدن خاتونی که دست از خودزنی‌هایش برنمی‌دارد، دخترک کوچکش را پس می‌زند و با چادری که در حال فتادن از روی سر است به سوی او می‌دود. دخترک پنج سالهِ تعادلش را از دست می‌دهد و مقابل پای پسرک هفت ساله‌ای که هنوز روی دو پا نشسته و گریه می‌کند می‌افتد. پسرک هفت ساله نگاهش را به تیله‌های کهربایی دخترک که روی صورتش میخکوب شده می‌دوزد. باز هم این دخترک چشم کهربایی نگاهش به او خیره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
14,368
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
  • نویسنده موضوع
  • #9
دخترک با کنجکاوی به فاضلی که چشم‌هایش توسط دست‌های نوجوانانه عادلِ غرق مویه بسته می‌شود می‌دوزد. چرا فاضل خودش چشم‌هایش را نمی‌بندد! مادرش چه می‌گوید؟ البرز چشم ترسناک با فاضل چه کرده مگر؟ اخم کودکانه‌ای می‌کند و در حالی‌که سعی می‌کند شجاعت به خرج دهد سرش را با شتاب به سوی البرز سیه‌روز می‌چرخاند.
نگاه البرز از گیلانه‌ی گوشت تلخ به سوی دخترکش کشیده می‌شود. دخترک دستی به موهای دو گوشی‌اش می‌کشد. اخم کرده از فکر آزاری که البرز بر سر فاضل داده چهره‌اش را مچاله می‌کند. همانند کودکان سرتق دهانش را باز می‌کند و زبانش را تا حد ممکن از دهانش بیرون می‌کشد و نثار البرز پر شده از سرشک می‌کند.
پسرک در میان گریه‌ها، تلخی‌ها و طعنه‌هایی که قلب کودکانه‌اش را می‌فشرد با دیدن زبان بیرون انداخته گیله‌گل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

س.سرحدی

مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
8/12/19
ارسالی‌ها
1,139
پسندها
14,368
امتیازها
33,373
مدال‌ها
14
یک قدم عقب می‌رود و از دور خود را وارسی می‌کند. پلک‌های با سایبان سیاه همچون مژه‌های بلند و فر خورده‌اش را بر هم می‌کوبد. چشم‌های کهربایی‌اش از شدت ذوق برق می‌زنند. بار دیگر جلو می‌رود. بُرسِ طوسی را از روی میز برمی‌دارد و موهای فری که شباهت عجیبی به فنر دارند و تا گودی کمر می‌رسد را شانه می‌زند. سپس با دقت زلف‌های جلوی سرش را فرق وسط باز می‌کند. دوست دارد خودش را، وقتی که فرق وسط باز می‌کند. احساس می‌کند شبیه به شهری‌ها می‌شود. اصلاً شیفته موهای پُر‌ش است. همان زلف‌هایی که گاهی گیلانه حنا به سرش می‌زند تا اندکی رشدش بیشتر شود.
شال بافتی که توسط گیلانه بافته شده را روی سر می‌گذارد. بار دیگر عقب می‌رود. پیراهن چین‌دار هفت رنگی که بلندی‌اش تا بالای مچ می‌رسد را در دست می‌گیرد. آستین‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا