• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بیـآرام | گندم سرحدی نویسنده‌ی افتخاری انجمن یک رمان

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,953
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
بیــآرام
نام نویسنده:
گندم سرحدی
ژانر رمان:
#عاشقانه #اجتماعی #معمایی
کد رمان: 3739
ناظر: Queen_Hero 20-hasti


خلاصه: بیآرام، روایت زندگیِ جوانِ سر به گریبانی‌ست که با مرگ یکی از نزدیکانش قدم در راهی پر مخاطره می‌گذارد؛ طریقه‌ای که سال‌ها از عزیمت در آن منع شده بود. ماجراجویی با عشق آغاز می‌شود و در دل ایران ادامه دارد؛ اما جوانِ ناپخته نمی‌داند این مسیر ممنوع و پرخطر چه رازهایی را پنهان دارد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Gandom.S

AMARGURA

مدیر آزمایشی شعرکده + نویسنده افتخاری
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی شعر کده
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
1,674
پسندها
33,203
امتیازها
61,573
مدال‌ها
35
سطح
33
 
  • مدیر
  • #2
795136_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

[COLOR=rgb(184, 49...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,953
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
عشق! ناگهان او را محاصره کرد، راه گریزی برایش باقی نگذاشت و تا آنجا که در توان داشت قدرتش را به رخ کشید. بیچاره میزبانی که نمی‌دانست نام آن طوفان را چه بگذارد! روزی تسلیم شد و خود را در اختیارش گذاشت آن‌گاه تسخیرش کرد، تمامش را گرفت و به مثال اکسیژن ضروری شد. جوانک بی‌آرام گشت و در طلبش سوخت، تمنای عشق آنقدر به آتشش کشید که در نهایت دو راه برایش گذاشت؛ راه ابلیس و یا یک فرشته، اما در نهایت او شیطان را انتخاب کرد و تباهی در طریقه‌ی عشق را... .
 
آخرین ویرایش
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,953
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
برگزاری مراسم تدفین ویلیام موندرو، لحظه‌های آخرش را می‌گذراند، امروز زیر نور آفتاب کم جان یک روز بهاری همه‌ی دوستان و آشنایان مقابل مزار او ایستاده و به احترامش سکوت کرده بودند. انبوه گل‌های اعیانیِ اشراف‌زاده‌ها آن قسمت از قبرستانِ خانوادگی موندروها را مثل بهشتی پر از گل مزین کرده بود. ساعتی پیش تابوتش را به دل خاک سپردند و همسرش با ریختن مشتی خاک سرد به داخل آن اجازه‌ی ریخته شدن خروارها خاک دیگر را صادر کرد. امروز یکی از آدم‌های مهم شهر زندگی اعیانی‌اش را رها کرد. و در دل خاک آرامید. همسرش می‌دانست چند ماهی میشد ویلیام خودش را برای چنین روزی آماده کرده بود و بی‌شک روز قبل با رضایت کامل دنیا را رها کرد.
دلی، همسر ویلیام از ایستادن زیاد خسته شده بود؛ حریر مشکی روی موهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,953
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
لیا با همان سر بالا گرفته نگاه از دلی گرفت و از میان دیگران گذشت. انبوه جمعیتی که اکنون از میانشان می‌گذشت او را زیر نظر داشتند، دختر ویلیام موندرو مراسم تدفین پدرش را قبل از اینکه کاملاً به پایان برسد، ترک می‌کند، اما لیا کمترین توجهی به اطرافش و افکارشان نداشت؛ نه آدم‌ها و نه این قبرهایی که از کنارشان می‌گذشت. مثل همیشه با قدم‌های محکم پایش را روی چمن‌ها می‌کوبید و لگدمالشان می‌کرد و تنها به مقصدش می‌اندیشید؛ تمام زندگی‌اش چنین بود، مقصد مهم است نه راه رسیدن به هدف! این درسی بود که از کودکی ویلیام به او آموخته بود.
خودش را به لب خیابان رساند. فردریک با دیدن او به سرعت در عقب ماشین را برای دختر اربابش باز کرد و کمتر از چند ثانیه‌ی بعد خودش هم پشت فرمان نشست. لیا سرش را به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,953
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
به سمت میز کار پدرش حرکت کرد. قدم‌هاش را آرام و شمرده برمی‌داشت. کنار میز ایستاد، دستش را روی لبه‌ی آن کشید و آرام‌آرام آن را دور زد. هنوز آخرین یادداشتی که ویلیام برای کارش می‌نوشت آنجاست! خودکار طلایی مخصوصش را هم روی آن کاغذ گذاشته، خودکاری که لیا می‌دانست آخرین نفر خود او لمسش کرده است. صندلی را عقب کشید و روی آن نشست. پشتی بلند صندلی آن را بی‌شباهت به صندلی یک پادشاه نکرده بود. سر بلند کرد، ویلیام قاب عکس‌های مورد علاقه‌اش را روی دیوارهای دوطرف در ورودی اتاق سمت چپ و سمت راست آن چیده بود که هرگاه پشت میزش می‌نشست آن‌ها مقابلش باشند. تصویر دلی؛ عشق زندگیِ ویلیام، تصویر خودش و... عکس‌های جزئی دیگر، بیشتر تصاویر تک نفره بود و فقط یک قاب خانوادگی داشتند. عجیب است، ویلیام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,953
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
لیا نگاهش کرد، حداقل در این مورد کمی با پدرش تفاوت داشت اگر ویلیام بود مثل همیشه با تکان دستش را در هوا از او می‌خواست اتاق را ترک کند، اما لیا با صدای آرام و رسای همیشگی‌اش گفت:
- نه، می‌تونی بری.
لبخند آلیس با شنیدن این حرف کش آمد و با نفسی از سر آسودگی به سوی در خروجی بازگشت. بار دیگر آن دو تنها شدند. پدر و دختر... صورتش را کمی پایین آورد و با چرخاندن صندلی‌اش به چپ و راست با ویلیام صحبت کرد.
- هفت سال...هفت سال جلوی منو گرفتی پدر، توی قفس طلایی‌ات نگه‌م داشتی! اما متأسفم... تو باختی و حالا می‌بینی که من پیروز میشم.
جرعه‌جرعه قهوه نوشید و ذره‌ذره با او صحبت کرد. مذاکراتش از همیشه طولانی‌تر شد و امروز لیا فقط صحبت می‌کرد درست برعکس همیشه. زمان از دستش در رفته بود و خودش هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,953
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
دلی تارهای کوچک موهاش که تا بالای ابروهاش چتری چیده شده بود، را به بالا راند و نفس عمیقی کشید.
- خیلی سردرد دارم؛ باید برم استراحت کنم.
لیا سر تکان داد.
- برو، وقت شام بیدارت می‌کنم.
دلی با تکان سر او را در اتاق کار تنها گذاشت.
بین مادر و دختر خبری نبود، هردو در سکوت با هم کنار می‌آمدند. چند روزی بود که لیا کار را تعطیل کرده و در خانه می‌ماند. دلی نگران بود که او در حال نقشه کشیدن باشد و این آرامش، همان آرامش قبل از طوفان! گاهی از فکرش هم دلهره می‌گرفت و با نگاه به صورت لیا سعی می‌کرد بفهمد در مغزش چه می‌گذرد اما نفوذ به مغز لیا مثل رسوخ به ذهن ویلیام سخت بود. آه ویلیام... شاید امروز بیشتر از هر وقت دیگری به حضور او نیاز دارد. ویلیام تکیه‌گاه محکمی بود، هر وقت کنارش بود، هیچ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,953
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
دلی به ناچار با یک عذرخواهی جمع را ترک کرد و به سوی عمارت راه افتاد. جانسون کاغذهاش را از روی میز سفید دایره‌ای شکل میانشان برداشت و داخل کیف چرمش گذاشت، همزمان از روی صندلی‌اش بلند شد.
- آره...بعد از بیماریش.
لیا نیز بلند شد. دست به سینه ایستاد و یک تای ابروی بلندش که شبیه ابروان پدرش بود را بالا برد.
- باید به من می‌گفتی!
جانسون به سویش چرخید، مرد با تجربه و سرد و گرم چشیده‌ای چون او به سادگی می‌توانست از روی صورت آدم‌ها درونشان را ببیند. لیا را می‌شناخت مثل ویلیام، دستی به موهای جو گندمی‌اش کشید و شانه بالا انداخت.
- انتظار نداشتی که اسرار موکلم رو بهت بگم!
لیا فقط نگاهش کرد، به خودش گفت اهمیتی ندارد؛ اتفاق خاصی نیفتاده، هنوز هم عقب نمانده! به نشانه‌ی مثبت سرتکان داد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Gandom.S

Gandom.S

نویسنده افتخاری
نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
12/8/19
ارسالی‌ها
2,627
پسندها
37,953
امتیازها
66,873
مدال‌ها
21
سطح
33
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
بالاخره زمانش خواهد رسید، فردا نه...فردا را باید کارهای شرکت بزرگ موندروها را به جیمز می‌سپرد! شاید روز بعدش... و آن روز برای دلی سخت خواهد گذشت.
دلی تصور می‌کرد یک روز عادی را پیشِ رو دارد. از خواب شبانه بیدار شده بود، بعد از گرفتنِ یک دوش کوتاه لباس‌های اعیانیِ همیشگی‌اش که شامل یک تونیک زرد تا روی زانویش را پوشید. اعتقاد داشت رنگ زرد اندام رو فرم باریکش را زیباتر نشان می‌دهد. چیزی که برای دلی بیش از همه اهمیت دارد؛ می‌خواهد زیبایی‌اش را همیشه حفظ کند. امروز قصد داشت با دوست هاش کمی خوش بگذراند. شاید سالن آرایش، ورزش، ماساژ و یا تفریح در اطراف شهر... مقابل آینه نشست و موهاش را شانه می‌زد. امروز از رفتنِ ویلیام دو هفته می‌گذشت و آرامشی که در این مدت در خانه‌اش پرسه می‌زد او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Gandom.S

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا