• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رد پای خون | بهار جعفری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع ❤Bahar Jafari❤
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 37
  • بازدیدها 2,476
  • Tagged users هیچ

❤Bahar Jafari❤

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/15/21
ارسالی‌ها
76
پسندها
2,875
امتیازها
13,348
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 3769
ناظر:
@Roshanak.G_M

نام رمان: ردپای خون
نام نویسنده: بهار جعفری
ژانر: #جنایی #عاشقانه #تراژدی #تریلر
IMG_۲۰۲۱۰۳۲۸_۱۵۴۰۲۵.JPG
خلاصه:
تمام این اتفاقات از وقتی شروع شد که خاطرات را در همان غروب گرگ و میش زیر پوست سرد جنگل دفن کرد و گیتا را به دست فراموشی سپرد، در نزدیکی اعماق قلبش؛ و اما در جایی دیگر سرنوشت ورقی جدید از زندگیِ گیتا را رونمایی کرد! دختری آرام با نقاب بی‌تفاوتی، اما فقط یک‌نفر می‌دانست پشت این لبخندهای گاه‌وبی‌گاهش چه می‌گذرد! تمام این‌ها آرامش قبل از طوفان بود، تنها یک تلنگر نیاز بود تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

FAEZEH.MIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
8/11/20
ارسالی‌ها
844
پسندها
14,146
امتیازها
31,973
مدال‌ها
24
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

❤Bahar Jafari❤

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/15/21
ارسالی‌ها
76
پسندها
2,875
امتیازها
13,348
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
ماه شاهد بود که چشمانش می‌لرزید و عجز را فریاد می‌زد. شاهد بود که چگونه با حیرت به دور شدن مرد نامردش می‌نگرد و قادر به حرکتی نیست؛ چشمانش رنگ گرگ‌ومیش پس از رگبار باران را گرفته بود، رنگ خونی که به آبیه اشک آغشته شده بود. ای‌کاش شاهد می‌توانست حرفی بزند، چیزی بگوید تا قلبی از هم گسسته نشود، تا سکوت شب با گریه‌هایش از هم نشکند، تا کسی دچار مرگ تدریجی نشود، تا خاطرات زیر خاک سرد فراموشی دفن نشود، تا حماقت به رویا‌های دیرینه‌اش آتش نزند‌. پایان این انتقام نه عشق است، نه نفرت! حق حکم فرماست؛ پایانی دور از تصورات قلبی...!
***
عصبی طول سالن را قدم میزد. یادآوری آن روز کذایی برایش زجر اور بود. چقدر در حق آن دختر بد کرده بود، چقدر بی رحم بود و نمی‌دانست!
صدای گیتا مانند ناقوس مرگ در سرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

❤Bahar Jafari❤

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/15/21
ارسالی‌ها
76
پسندها
2,875
امتیازها
13,348
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #4
به خودش امد!
با سرعت از اتاق خارج شد و از پله ها پایین دوید
همه‌ی خدمتکار ها درحال گریه بودند، باور نمی‌کرد! ماهرخ حالش خوب بود. خودش با دکترش حرف زده بود.
حتی بعد از زایمان پیش ماهرخ رفت و با هم حرف زدنند، خندیدند، ماهرخ اسم دخترشان را انتخاب کرد و او را در اغوش کشید و کلی قربان صدقه اش رفت.
همه‌ی اینها ده دقیقه پیش اتفاق افتاد امکان نداشت که ناگهان آنقدر حالش بد شود که... .
زیرلب زمزمه کرد: دروغ گو ها! و رو به تمام خدمتکار ها داد زد: دختر من تازه به دنیا اومده بعد شما دارین گریه می‌کنین؟!
و باصدای بلندتری فریاد: صدا نشنوم؛ از جلو چشام گمشین!!
همه ترسیده بودند. تا به حال ماهور را تا به این حد عصبی ندیده بودند.
پاهایش را روی زمین می ‌شید، قدرت نزدیک شدن به اتاق ماهرخ را نداشت.
اگر واقعا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

❤Bahar Jafari❤

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/15/21
ارسالی‌ها
76
پسندها
2,875
امتیازها
13,348
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #5
در اتاقش زده شد.
- بیا تو عزیزم!
در باز شد و مثل همیشه آرام وارد شد، بدون هیچ صدایی در کنارش قرار گرفت.
از نوع لبخند زدن و عزیزم گفتنش کاملا مشخص بود که دوباره قرار است برای مرگ یک نفر صحنه را فراهم کند. خسته شده بود از کشتن، از فیلم بازی کردن، از قاتل بودن و از اطاعت کردن.
خیلی وقت بود که دیگر این دختر روبه‌رویش را نمی‌شناخت.
از وقتی ماهور برای همیشه ترکش کرد، او هم عوض شد. از همان لحظه به بعد آتش انتقام یه ثانیه هم در وجودش خاموش نمی‌شد و هر لحظه برای رسیدن به هدفش، انسان های بی‌گناهی را می‌کشت و تا سه روز بعد از هر مرگ لبخند به لب داشت. اما حالا که ماهرخ مرده بود، فقط به یک لبخند بسنده نکرده بود و گاهی قاه قاه خنده‌اش کل عمارت را بر می‌داشت! دیگر مثل قبل مهربان و خجالتی نبود. با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

❤Bahar Jafari❤

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/15/21
ارسالی‌ها
76
پسندها
2,875
امتیازها
13,348
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #6
گیتا ناگهان برزخی شد و با فریاد گفت:
- صد بار گفتم اسم منو دیگه به زبونت نیار، گیتا مرد!
صدف از حرکت ناگهانی‌اش یکه خورد. خیلی وقت بود اینطور سر کسی داد نکشیده بود!
لبخند دو دقیقه قبلش به چشمان شعله‌ورش تبدیل شده بود و حتی یک لحظه دیگر ماندن پیش او، ریسک بزرگی بود.
محکم روی میز کوبید و همان طور که نفس نفس میزد داد زد:
- می‌تونی نری! برام مهم نیست اما تضمین نمی‌کنم طلوع آفتاب فردا رو ببینی!تصمیم با خودته.
اشک‌هایش به اندازه‌ی پهنای صورتش می‌باریدند. باز هم از رفیق چندین ساله‌اش تهدید مرگش را می‌شنید. از کسی که روزی دفتر خاطراتش را با او پر می‌کرد...!
سرش را به آرامی تکان داد و گفت:
- همین امشب تمومش می‌کنم.
گیتا پوزخندی زد:
- خوبه! حالا از جلوی چشمام گمشو.
با قدم های لرزان به سمت در رفت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

❤Bahar Jafari❤

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/15/21
ارسالی‌ها
76
پسندها
2,875
امتیازها
13,348
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #7
صدای گریه ها در سرش اکو می‌شد و چهره‌اش به زردی می‌گرایید.
دو مرگ با فاصله یک هفته چه معنی داشت؟ جز اینکه گیتا قرار نبود به این بازی ها پایان دهد. تازه شروع کرده بود و از اینکه به انتقام بعدی او فکر کند تنش می‌لرزید.
یک چیز دوباره در ذهنش تکرار شد. چرا او را رها کرد؟! با اینکه می‌دانست گیتا با تمام وجود او را می‌خواهد و حتی به خاطر زندگی با او پدرش را رها کرده بود!
خاطرات مانند یک فیلم از جلوی چشمانش می‌گذشت....:
آن روز اصلا حال خوبی نداشت. بی‌‌هدف در جنگل راه می‌رفت و ماهور را هم دنبال خودش می‌کشاند.
بلاخره کلافه شد و گفت: چی‌شده گیتا!؟ یک روز آوردمت جنگل ولی تو از صبح تا حالا داری دور خودت می‌چرخی. اگه چیزی شده بهم بگو!
نمی‌توانست! چه می‌گفت! گفتش آن هم ناگهانی و غیر منتظره هم برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

❤Bahar Jafari❤

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/15/21
ارسالی‌ها
76
پسندها
2,875
امتیازها
13,348
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #8
خندید و دستانش را در جیبش فرو برد:
- می‌دونم تو فرشته‌ای!
گیتا از تصور ماهور از حرفش خنده‌اش گرفت اما به روی خود نیاورد و ادامه داد:
منظورم این نبود. جدی گفتم ماهور من یک آدم عادی نیستم. نمی‌تونم بعضی کا‌ر هایی که شما آدم ها انجام می‌دید بکنم!
من...من...!
نمی‌توانست بگوید. بغض داشت خفه‌اش می‌کرد:من ماورایی‌ام.
ماهور دستانش را از جیبش درآورد و با بهت به او خیره شد:
منظورتو نمی‌فهمم گیتا؛ یعنی چی من آدم نیستم، شوخیت گرفته؟!
گیتا کلافه شد و سری تکان داد: الان به نظرت وقت شوخیه؟ حال خرابم رو نمی‌بینی؟ ماهور؛ دارم باهات جدی حرف می‌زنم.
ماورایی یعنی من هم جنم، هم انسان. سعی کرد صدایش نلرزد:
- تا حالا به این فکر کردی من چرا هیچوقت از پدرم باهات حرف نزدم؟ چون می‌ترسیدم، می‌ترسیدم ولم کنی و بری،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

❤Bahar Jafari❤

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/15/21
ارسالی‌ها
76
پسندها
2,875
امتیازها
13,348
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #9
با صدای ماهان به خودش آمد و دست از نگاه کردن به فرشته‌ی کوچولویش برداشت گفت: هوم!
- حواست با منه؟!
- اوهوم!
اما هنوز داشت در رویا و گذشته سیر می‌کرد. ماهان سری تکان داد و با تمسخر گفت:
- آره، می‌بینم! و ادامه داد: یک دختری اومده دم در که اصرار داره تو رو ببینه. میگه به صاحبخونه بگین بیاد. به نظر که بدبخت بیچارس!
ماهور سری تکان داد و گفت:
- خب ردش کن بره دیگه، من چیکار کنم؟
- مشکل همین‌جاست، نمیره! هرچی بهش پول دادیم و گفتیم برو میگه من واسه پول اینجا نیومدم. الان فکر کنم داره گریه می‌کنه که حتما میخواد تو رو ببینه.
با کلافگی چشمانش را ماساژ داد. همین کم بود تو این اوضاع یکی او را احظار کند، آن هم یک فقیر بدبخت!
با اخم هایی درهم به سمت حیاط خانه‌اش حرکت کرد. نمی‌توان اسمش را حیاط گذاشت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

❤Bahar Jafari❤

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
2/15/21
ارسالی‌ها
76
پسندها
2,875
امتیازها
13,348
مدال‌ها
8
دختر با قدردانی نگاهش کرد: نمی‌دونم باید چجوری ازتون تشکر کنم.
واقعا به من لطف کردید.
ماهور همان طور که از گوشه‌ی چشم نگاهش می‌کرد گفت: خواهش می‌کنم، وظیفه بود؛ فقط یک سوال!
و کامل به چشمانش خیره شد، چه رنگ عجیبی داشت: دقیقا شما چرا داشتید گریه می‌کردید؟
دختر خیلی عادی گفت: چند نفر مزاحمم شده بودند، تنها خونه‌ای هم که این دوروبرا بود ویلای شما بود. مجبور شدم بیام اینجا.
سرش را تکان داد. یک حسی به او می‌گفت دختر دروغ می‌گوید. انگار از روی یک برگه حفظ کرده بود و خیلی عادی برایش تعریف کرد. اصلا چرا به آن دختر اجازه داد وارد خانه‌اش شود! تنها دلیلش شباهت زیادش به ماهرخ بود. چشمانش مثل ماهرخ رنگ عجیبی داشت، یک چیزی بین سبز و آبی و طوسی! آرزو کرد کاش چشمان اریکا هم مثل مادرش می‌شد، تا با هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا