• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لبه‌ی جهان | کیارا شریفی کاربر انجمن یک رمان

Kiyara Sharifi

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/2/21
ارسالی‌ها
139
پسندها
1,942
امتیازها
11,503
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 3779
ناظر: -Carla sogi.an

نام رمان: لبه‌ی جهان
نویسنده: کیارا شریفی
ژانر: #فانتری
جلد رمان لبه جهان.png
خلاصه:
سرنوشت انسان‌ها به یکدیگر گره خورده و حیاتشان وابسته‌ی وجود یکدیگر است. در این بین یک مرگ پیش از موعد می‌تواند توازن طبیعت را برهم زند!
الهه‌ی طبیعت برای بازگرداندن این توازن، طلسمی میان دو جهان قرار می‌دهد و لبه‌ی جهان پدید می‌آید تا به مقصود اصلی خود برسد!
 
آخرین ویرایش

FAEZEH.MIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/8/20
ارسالی‌ها
979
پسندها
19,537
امتیازها
40,273
مدال‌ها
26
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Kiyara Sharifi

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/2/21
ارسالی‌ها
139
پسندها
1,942
امتیازها
11,503
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
انگشتان دستش را دورِ میله‌ی سرد نرده پیچید و اجازه داد نسیم ملایمی که به داخل بالکن می‌وزید، موهای حنایی رنگش را در آسمانِ صاف و آبی به رقص درآورد. نگاهش را به دورترین نقطه‌ی دریا دوخت و لبانش با لبخند محوی از هم باز شدند:
- پدرم همیشه بهم می‌گفت؛ ترسوها چندین بار قبل از مرگشون می‌میرن. من اون موقع فکر می‌کردم ترسوترین آدمِ دنیام چون همیشه از وقوع اتفاقاتی که الان تجربه‌شون کردم می‌ترسیدم.
اما چیزی که من واقعاً ازش می‌ترسیدم، خود ترس بود و این برای قبل از این بود که بفهمم خواست و اراده‌ی ما انسان‌ها خیلی قوی‌تر از سرنوشتیه که دنیا واسمون در نظر گرفته‌.
این رو همین الان که درست لبه‌ی جهان ایستادم، فهمیدم!
 
آخرین ویرایش

Kiyara Sharifi

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/2/21
ارسالی‌ها
139
پسندها
1,942
امتیازها
11,503
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #4
افسر، قفل دستبند را گشود که مچ دستانش از بند آن دستبند فلزی سرد رها شدند. افسر جوان، طوری که انگار یک موجود ناشناخته‌ی ماورایی مقابلش ایستاده، او را نگریست و سپس آه جانسوزی کشید و رفت.
هر دو از اوضاعِ آشفته‌ی کنونی، به شدت کلافه بودند. پیش از این‌ها، یک‌بار دیگر هم او را به جرم سرقت از بانک، بازداشت کرده بودند و بعد از ساعاتی به لطف وکیل ماهرش آزادش کردند؛ درست مانند امروز!
هر دو دفعه هم مدارکشان تنها چند شاهدِ خل‌وضع بود که چهره‌ی خودشان را نیز از دیگری نمی‌توانستند تشخیص دهند.
خمیازه‌ای کشید و به سمت خروجی اداره‌ی پلیس راه افتاد. خستگی از سر و رویش می‌بارید. دلش می‌خواست یک باتوم چوبی بردارد و آن‌قدر بر سر افسرانِ نادان اداره‌ی پلیس بکوبد که کچل شوند؛ تقصیر بی‌دست و پایی آن‌ها بود که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Kiyara Sharifi

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/2/21
ارسالی‌ها
139
پسندها
1,942
امتیازها
11,503
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #5
لیزا، موبایلش را به جیب شلوارِ جینش بازگرداند و برای آنکه ذهنش را از سوال مسخره‌ی امیلی منحرف کند، تصمیم گرفت به میلک ترین* برود و ابر بستنی محبوبش را نوش جان کند.
نسیم سردی وزید که افزون بر سرمایی که به وجودش منتقل کرد، موهای لخت و حنایی رنگش را در آسمان به رقص درآورد. دستان یخ‌زده‌اش را در جیب کاپشن چرم و مشکی رنگش فرو برد و سرعت قدم‌هایش را بیشتر کرد. سر خیابان ایستاد و دستش را برای تاکسی بلند کرد که چند لحظه بعد، یک بلک کب* جلوی پایش ترمز کرد. لیزا جلو رفت و در عقبِ ماشین را باز کرد و سوار شد. همین که نگاهش به راننده افتاد، لبانش به خنده باز شد و گفت:
- فکر نمی‌کردم تاکسی‌ران باشی!
راننده که همان وکیل ماهرِ لیزا و مردی سیاه پوست بود که فرانسیس نام داشت، لبخندی بر لبان گوشتی‌ و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Kiyara Sharifi

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/2/21
ارسالی‌ها
139
پسندها
1,942
امتیازها
11,503
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #6
با بهت به سمت پنجره‌ی خانه روانه شد. پرده را کنار زد و به آسمان آبی رنگ خیره شد که هیچ ردی از تصاویر عجیب و غریبی که تلویزیون نشان می‌داد، در آن نبود و آسمان صافِ صاف بود!
پوزخندی زد و به جای اولش بازگشت. با دقت بیشتری به صفحه‌ی ال‌ای‌دی تلویزیون چشم دوخت. تصویر آن شهر معلق به نظرش ساختگی نمی‌آمد. واقعی بود! ساختمان‌های طویلی که شبح‌مانند در آسمان نمایان شده بودند و مانند سایه‌ای آبیِ آسمان را پوشانده بودند.
نگاهش را پایین آورد و به زیرنویس شبکه‌ی خبر چشم دوخت و زیرلب خواند:
- شهری معلق در آسمانِ مرکز شهر!
پدرش که صدای زمزمه‌ی او را شنید، به سمت او سرگرداند و گفت:
- جالبه؟ اینطور نیست؟
خیره به تلویزیون، پاسخ داد:
- ترسناکه!
شاید در یک نگاه ساده چیز به ظاهر ترسناکی نمی‌آمد؛ اما در نگاه او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Kiyara Sharifi

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/2/21
ارسالی‌ها
139
پسندها
1,942
امتیازها
11,503
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #7
***
برق لب صورتی رنگش را روی درآور گذاشت و به چهره‌‌ی منعکس شده‌ی خود درون آینه چشم دوخت.
چشمان کشیده و سبزرنگش عجیب خسته به نظر می‌رسیدند. دیشب را تا نصفه شب بیرون از خانه گذرانده بود و پس از خوردن ابر بستنی محبوبش، حدود ساعت دوازده شب، همراه فرانسیس برای تماشای برج بیگ بن* رفته و از نمای زیبا و درخشان آن در شب لذت برده بود. با اینکه از بدو تولد در لندن زندگی می‌کرد، پیش از آن هیچ‌وقت برج بیگ بن را از نزدیک ندیده بود.
لبخندی از خوشحالی بر چهره‌ی خسته‌اش نشست و موهای حنایی رنگش را از جلوی چشمش کنار زد.
همیشه از رنگ موهایش که به مادرش رفته بود، نفرت داشت. دلش می‌خواست موهایش به رنگ آسمان شب یا لااقل قهوه‌ای سوخته باشد.
نفس عمیقی کشید و نگاه از تصویر خود در آینه گرفت. هنگامی که موبایل و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Kiyara Sharifi

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/2/21
ارسالی‌ها
139
پسندها
1,942
امتیازها
11,503
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #8
چهره‌ی مرد جوانی درست مقابل دیدگانش قرار گرفت. نگاهش قفل دو تیله‌ی یخی مقابلش شد. اما مرد جوان به دست چپِ خونین و مالین لیزا چشم دوخت؛ و لبخندی که بی‌تشابه به پوزخند نبود، بر لبانش جا گرفت.
لیزا که از ترس افتادن، نفسش به شماره افتاده بود، با صدای ایست چند افسر پلیس و گذرشان از کنار آن‌ها، دست‌پاچه از بین بازوان آن مرد غریبه بیرون آمد و دستش را روی قلبش گذاشت تا ضربانش به حالت عادی بازگشت.
سپس با نگاهش افسران پلیس را دنبال کرد که به دنبال آن دختر مشکی پوش می‌دویدند.
با کج کردن سرش، سعی کرد چهره‌ی آن دختر را که به نظر می‌رسید دزد یا خلافکار باشد، ببیند؛ اما کلاه کپ لبه بلندی که دختر بر سر نهاده بود، چهره‌اش را از دید لیزا پنهان ساخته و تنها گیسوان بلند و حنایی رنگش بود که میان آن‌همه سیاهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Kiyara Sharifi

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/2/21
ارسالی‌ها
139
پسندها
1,942
امتیازها
11,503
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #9
مرد که دید لیزا به یک‌باره ساکت شده، با نگرانی جلو رفت و گفت:
- دستتون چی؟
اما لیزا هنوز در شوک بود و با چشمانی که از فرط تعجب گشاد شده بودند، به کف دستش خیره مانده بود. نمی‌توانست چیزی را که می‌بیند باور کند!
با صدایی لرزان زیر لب گفت:
- چطور همچین چیزی ممکنه؟!
دست راستش را لرزان لرزان بالا آورد و بر روی برجستگی کف دست چپش کشید. کمی به زخم فشار آورد؛ اما دریغ از ذره‌ای سوزش یا درد!
همین چند لحظه پیش بود که سوزش دستش نفسش را بریده بود و حال، به یک‌باره چه اتفاقی افتاده بود که او از درکش عاجز بود؟
کمی فشار انگشتانش را بر روی زخم بیشتر کرد؛ اما باز هم دردی احساس نکرد! کم مانده بود به مرز جنون برسد!
با ناباوری زیرلب گفت:
- من دیوونه شدم؟!
اگر اثر هرچند کمرنگ زخم بر کف دستش به جا نمانده بود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Kiyara Sharifi

منتقد انجمن
تاریخ ثبت‌نام
7/2/21
ارسالی‌ها
139
پسندها
1,942
امتیازها
11,503
مدال‌ها
7
***
توماس نگران به لیزا چشم دوخت. از وقتی که او به لطف لوکیشن آنلاین لیزا، مکانش را یافته و آمده بود، مسکوت نشسته و در فکر فرو رفته بود.
هر چه از او سوال می‌پرسید، پاسخی جز زمزمه‌ی جملاتی نامربوط، از جانبش دریافت نمی‌کرد. نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده و همین او را کلافه‌تر می‌کرد.
نگاهش به سمت پاکت‌های خرید لیزا کشیده شد. خوب می‌دانست که زن‌ها با حالی خراب به خرید نمی‌آیند؛ پس هرچه بود، در همین پاساژ اتفاق افتاده بود!
از جایش برخاست و نزد لیزا نشست؛ اما لیزا آنقدر در افکارش غرق شده بود که حتی متوجه‌ی نشستن توماس در کنارش نشد.
توماس بشنکی مقابل چشمان لیزا زد که او را به شکل مضحکی از فکر بیرون راند.
توماس حالت بامزه‌ی لیزا را که دید، زد زیر خنده؛ اما لیزا با اخمی غلیظ به توماس خیره ماند. دلش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا