• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان قندی‌گل | م.صالحی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع م .صالحی
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 60
  • بازدیدها 682
  • Tagged users هیچ

م .صالحی

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
6/15/20
ارسالی‌ها
695
پسندها
6,145
امتیازها
21,973
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 3846
ناظر: @za_amiriyan
نام رمان: قندی‌گل
نویسنده: م.صالحی
ژانر: #عاشقانه #جنایی #معمایی

قندی گل.jpg
خلاصه: رمان روایت زندگی عشیره‌ای است، قانون قانونِ عشیره است و حکم حکمِ بزرگ عشیره و بس. اما همیشه همه‌چیز بر میل بزرگ عشیره پیش نخواهد رفت. سرکشی‌ها شروع می‌شود و قندی‌گل با سری پرسودا مقابلش قد علم می‌کند. قتلی رخ می‌دهد و بزرگ عشیره حکم می‌دهد اما...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
3/1/20
ارسالی‌ها
1,163
پسندها
14,320
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
IMG_20210303_120040_721.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

م .صالحی

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
6/15/20
ارسالی‌ها
695
پسندها
6,145
امتیازها
21,973
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام خدا
تا وارد خانه شد چادر مشکی را از سر برداشت و همین‌طور که به سمت ساختمان می‌دوید مادرش را صدا می‌زد.
نرسیده به در ورودی ساختمان مادرش سراسیمه بیرون آمد و نگران گفت:
- چی شده، خدا مرگم بده. اتفاقی افتاده قندی؟
با چشمانی به اشک نشسته نفس‌زنان گفت:
- راسته که بابا قبول کرده؟
اشک روی گونه‌اش سُر خورد:
- مگه نگفته بود هر اتفاقی که بیفته قبول نمی‌کنه.
مادرش شرم‌زده نگاهش را دزدید و به داخل برگشت. او هم به دنبالش روان شد و ملتمسانه گفت:
- مامان تو رو خدا یه حرفی بزن، این‌جوری نذار برو.
نرسیده به آشپزخانه بازوی مادرش را گرفت و او را به سمت خودش برگرداند و گفت:
- یه کلام بگو راسته یا نه؟
اما به جای مادرش صدای پدرش را شنید که گفت:
- درست شنیدی، قبول کردم.
به جانب پدرش چرخید‌. مردی تقریباً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

م .صالحی

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
6/15/20
ارسالی‌ها
695
پسندها
6,145
امتیازها
21,973
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
لحظاتی بعد پسر جوان پانزده ساله‌ی را دیدند که برافروخته وارد شد. سر و صورتش کبود و سیاه بود و دشداشه‌اش خاکی و یقه‌اش تا روی سینه جر خورده بود. مادرش سمیه به سمتش دوید و گفت:
- خدا من رو مرگ بده پسرم، چه به روزت آوردن؟
پسر با چشمانی که داشت سعی می‌کرد اشک از آن فرو نریزد به پدرش هاشم چشم دوخت و گفت:
- من اجازه نمیدم خواهرم زن فرهاد بشه.
و بعد نگاهش روی خواهرش نشست و گفت:
- قندی می‌میرم ولی نمی‌ذارم به زور شوهرت بدن، خودم حساب فرهاد می‌رسم.
زهرخندی که روی لب قندی‌گل نشست نشان از این بود که از او هم کاری ساخته نیست و چه بخواهد چه نخواهد باید به این ازدواج تن بدهد تا آشوبی به پا نشود تا زخمی زده نشود، صورتی کبود نشود و شاید خونی ریخته نشود.
مستأصل و درمانده از جا برخاست و گفت:
- حالا که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

م .صالحی

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
6/15/20
ارسالی‌ها
695
پسندها
6,145
امتیازها
21,973
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
فرهاد پس نشست و متعجب گفت:
- فامیل، ما فامیلیم؟
این را که گفت فهمید که او را نشناخته است. خودش را که معرفی کرد لبخندی روی لب فرهاد نشست و گفت:
- چقدر خوبه که فامیلیم، من تا حالا ندیده بودمت دختر هاشم، اما به زودی همدیگه رو باز می‌بینیم.
و بعد از این‌که مزاحمش شده بود عذرخواهی کرد و خداحافظی کرد و رفت. فردایش بود که مادر و خاله‌ی فرهاد به خانه‌شان آمدند برای مطرح کردن موضوع خواستگاری و آن موقع بود که قندی‌گل منظور فرهاد را فهمید از این‌که گفته بود زود همدیگر را دوباره می‌بینیم.
***
مقابل کمدی که وسایل شخصی و محرمانه‌اش را درون آن نگهداری می‌کرد روی زمین نشست و در کمد چوبی را باز کرد. از زیر چند کتاب، دفتری را بیرون کشید. دفتری با جلد چرمی مشکی که تصویر رز قرمزی روی جلدش خودنمایی می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

م .صالحی

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
6/15/20
ارسالی‌ها
695
پسندها
6,145
امتیازها
21,973
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
لبخند صورتش را باز کرد. لیلا باز دستی به صورت کشیده‌ی پسرش کشید و گفت:
- مادر فدات بشه، چه زود بزرگ شدی.
مادرش را در آغوش کشید و گفت:
- سرت سلامت مادر.
و بعد خودش را عقب کشید و گفت:
- روز و ساعت خطبه رو مشخص کردن. کی بریم برای مراسم صداق؟
لیلا خنده‌اش کمی بلند شد:
- پسر دل نگه دار. ان‌شاءالله توی همین هفته می‌ریم برای مراسم خطبه.
فرهاد به سمت تنها پنجره‌ی اتاقش برگشت. گویی که از چیزی ناراحت شده بود. لبه‌ی پنجره نشست و گفت:
- کاش دلش با دلم صاف بشه. می‌دونم به اجبار قبول کرده.
لیلا در را پشت سرش بست و به فرهاد نزدیک شد.
- چی بگم والا به خاطر ترسی که فرحان توی دل مردم نشونده، این دختر ترسیده. ولی بعد که ببینه تو زمین تا آسمون با فرحان فرق داری دلش باهات نرم می‌شه.
چشمان قهوه‌ای و درشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

م .صالحی

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
6/15/20
ارسالی‌ها
695
پسندها
6,145
امتیازها
21,973
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
فرحان که نمونه‌ی جوان‌تر پدرش شیخ فیصل بود و از گوشه‌ی چشم مرتب فرهاد را می‌پایید کمی به سمتش خم شد و آرام به زبان فارسی اما لهجه‌ی غلیظ عربیش گفت:
- اخوی تازه این اول ماجراست.
نگاه پرسش‌گرش به چشمان فرحان نشست. فرحان لبخندی پر معنی تحویلش داد و باز آرام گفت:
- نمی‌دونم پدر توی تو چی دیده که تا این حد دوستت داره. این دختر رو اگه من می‌خواستم شاید خونم رو می‌ریخت اما هرگز راضی به این وصلت نمی‌شد. نگاش کن اصلاً از این‌که این‌جاست راضی نیست.
نگاه فرهاد به سوی پدرش کشیده شد. یک دستش را سر زانویش انداخته بود و در همان دست دانه‌های تسبیحی کوتاه را می‌چرخاند. شکم برآمده‌اش در پس آن دشداشه‌ی سفید به شدت فراخ هم نمایان بود.
ابروان پرپشت و سیاهش از غیض در هم بود و گاهی دستی به محاسنش می‌کشید و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

م .صالحی

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
6/15/20
ارسالی‌ها
695
پسندها
6,145
امتیازها
21,973
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
چه کسی فکرش را می‌کرد چنین ماری اهلی باشد. مار از داخل سبد بیرون خزید و خودش را روی پای قندی‌گل کشید تا برای دختری که از او محبت دیده بود دلبری کند.
آرام دست روی پولک‌های بدنش کشید و گفت:
- کارم دستت گیره دلربا.
خواست کاری کند که دلربا او را نیش بزند اما این مار وفادارتر از این بود که این کار را بکند. قندی‌گل خودش هم می‌دانست این مار این کار را نخواهد کرد از ابتدای زندگیش با او بزرگ شده بود.
نیش‌های مار را که چک کرد فهمید به تازگی زهرش را گرفته‌اند. کلافه پوفی کشید و مار را به سوی سبدش راند و به سمت سبد دیگری رفت.
این مار غریبه و به تازگی صید پدرش شده بود. پس برای یک انتقام‌گیری از کسی که آزادیش را ربوده بود انگیزه‌اش را داشت. تا خواست در سبد را بردارد در زیر زمین توسط مادرش با شتاب باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

م .صالحی

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
6/15/20
ارسالی‌ها
695
پسندها
6,145
امتیازها
21,973
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
نگاهش از موزاییک‌ها کنده شد و در نگاه پریشان و زیبای مادرش نشست. چشم‌هایش را از مادرش به ارث برده بود. این زیبایی منحصر به فرد فقط در چشمان این مادر و دختر بود.
- پس چطوری باید انتقام بگیرم؟
سمیه دستان کشیده‌ی دخترش را میان دستان خودش گرفت و گفت:
- پسرش رو جلد خودت کن. سلاح یه زن سلاح عشوه و نازه. فرهاد خاطرت رو می‌خواد. خاطرت رو می‌خواد که جلوی پدرش دراومده. وگرنه شیخ فیصل هزار بار به دوست و آشنا گفته. دختر هاشم مارگیر کجا لایق پسر من بود. فرهاد می‌خواست که این افتخار نصیب خونواده‌ی هاشم مارگیر شده.
با شنیدن این حرف‌ها عصبانی‌تر شد. چشمانش رنگ خشم گرفت و گفت:
- از همین حرف‌هاش متنفرم.
مادرش هم با کینه گفت:
- پس بهش ثابت کن دختر هاشم مارگیر کیه؟
سمیه سرش را نزدیک گوش دخترش برد. انگار که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

م .صالحی

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
6/15/20
ارسالی‌ها
695
پسندها
6,145
امتیازها
21,973
مدال‌ها
12
روز آخر مهمانی‌ها بود، روز عروسی و به خانه‌ی بخت رفتن. عروسی از خانه‌ی هاشم شروع می‌شد و بعد به خانه‌ی فیصل ختم می‌شد.
دلش می‌خواست برای روز عروسیش لباس سفید عروس بپوشد. صبح روزی که همه در خانه‌ی مادر قندی گل برای آراستن عروس جمع شده بودند، خواسته‌اش را مطرح کرد و لباس سفیدی که به کرایه گرفته بود نشان داد. لیلا برایش کل کشید و او را در آغوش کشید. موافقت مادرشوهرش همه‌ی قوم و خویش قندی‌گل را خوش‌حال کرد. چون برای این چیزها خانم‌ها تصمیم می‌گرفتند اما فائقه اولین تیرش را زد و با مخالفتش قندی‌گل را زهری و خشمگین کرد. لباس محلی زیبایی که برای عروس گرفته بودند نشان داد و گفت:
- برادرم یه شهر رو زیر پا گذاشته تا این لباس برای عروسش بخره. حالا نمی‌شه که نپوشی.
قندی اما خشمگین و در حالی که سعی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا