برگزیده رمان ملکه مصر | Ariyana کاربر انجمن یک رمان

بنظرتون رمان در اینده میتونه در انجمن فروشی بشه؟

  • آره

    رای 6 54.5%
  • نه

    رای 1 9.1%
  • شاید

    رای 4 36.4%

  • مجموع رای دهندگان
    11

Ariyana

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/26/17
ارسال ها
254
امتیاز
11,813
سن
14
محل سکونت
اراک
کد رمان: 1243
ناظر: *الهه*

97555
نام رمان:ملکه مصر
نویسنده:آریانا مقدری پور
ژانر:اجتماعی،تاریخی،عاشقانه
مقدمه:صدای زنگوله های کوچک،همواره در معابد شنیده میشود.برگ های کوچک پاپیروس،در دستان کاهنه ها و کودکان،آرام ورق میخورد.آیا سرنوشت انسان ها نیز مانند برگ های پاپیروس ورق میخورند؟خورشید سوزان،بر بالای اهرم،میدرخشد و به ابهت اهرم می افزاید.کاخ های قدیمی...تخت هایی که ملائک زیادی بر رویشان تکیه زدند و تاج های بزرگی که بر سر هزاران پادشاه و ملکه رفته اند.حرمسراهایی که روزی از همهمه هزاران زن،پر بود و اکنون خالی شده است.آخر همه شان،اکنون در تابوتی است که در معابد قرار داده شده است.چه ملائک و چه مردم عام...همه روزی در این تابوت غبار گرفته،خواهند خوابید.
خلاصه:آیزت دختر پادشاه آمون و ملکه اسیس،شاهزاده مصر...ملکه ای مقتدر میشود....عشق او به آتن همچون آتش درون آتشدان خاموش نمیگردد.آیا میتواند ملکه شود؟سرانجام عشق او و آتن چیست؟آیا میتواند از شایعه هایی که در کاخ است رهایی یابد؟
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,415
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Ariyana

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/26/17
ارسال ها
254
امتیاز
11,813
سن
14
محل سکونت
اراک
با صدایی بلند فریاد میزد.پژواک صدایش به صورت ترسناکی به سمتش برمیگشت.گویی هزاران دیو در آن غار پنهان شده بودند.صداهایش مملو از غم و ترس بود و خش صدایش،موجب آزار گلویش میشد.فریادهایش،گوش های خودش را نیز به درد آورده بود.مدام اسم او را صدا میزد:
_آیزت....آیزت.
آیزت(Auiset) به سمت آن گوشه از غار رفت.تاریکی مبهم و صدای چک چک قطرات مرطوب غار بر روی زمین،موجب ترس او میشد ولی چه کسی میتوانست دختر لجباز ملکه اسیس(Asis) و پادشاه آمون(Amun) را از کاری باز دارد؟او به سمت جلوم میرفت و همواره به صدای آزاردهنده آتن(Aten)که از آن سوی غار میامد،ناسزا میگفت.آیزت زیر ل**ب زمزمه کرد:
_آتن ترسو....
سپس راهش را پیش گرفت تا اینکه چیزی به یادش آمد.سریع به سمت دهانه غار دوید ولی ناگهان یکی از صندل های طلایش،از پایش کنده شد و داخل غار افتاد.با آن تاریکی مبهم،آیزت دیگر صندلش را پیدا نکرد و به راهش ادامه داد تا به دهانه غار،پیش آتن رسید که رنگش مانند گچ سفید شده بود.آتن تا اورا دید فریاد زد:
_آیزت!
آیزت به سمتش دوید و ناگهان ایستاد.روی زانو هایش خم شد و نفس نفس زد.چشمان عسلی آیزت،در زیر سپیده صبحگاهی میدرخشیدند.موهای مشکی دانه دانه بافته شده اش را،کنار زد و بازو بندش را مرتب کرد و گفت:
_آتن تو خیلی ترسو هستی!
آتن از خجالت سرخ و از ترس،سفید شده بود.آرام گفت:
_ما اجازه نداریم بیاییم اینجا!
آیزت چشمانش گرداند و گفت:
_نیازی به اجازه نیست.
بعد دوباره آن چیز،یادش آمد و درحالیکه دست آتن را گرفته بود،به سمت کاخ دوید.
_زود باش!باید به مراسم برسیم!
آیزت این را گفت و آتن را به دنبال خود به سمت کاخ کشاند.کاخ بزرگ با صدها اتاق و تالار و هزاران نگهبان و خدمه.آیزت دست آتن را گرفته و از میان جمعیت مشغول رد میشد تا اینکه زنی با اندامی زیبا جلویش ایستاد.او عمه اش منفر(menefer)بود که جلویشان ایستاده بود.منفر زنی خوش اندام و نازک بود و پوستی گندمی با ل**ب هایی سرخ داشت.نگاهش را از روی آیزت و آتن گذراند و با تعجب به آیزت گفت:
_شاهزاده آیزت!صندلتان کجاست؟!
آیزت لبانش را خورد و با کمی خجالت گفت:
_هنگامی که بازی میکردم،افتاد.
منفر نفس عمیقی کشید و دست آیزت را گرفت و این موجب شد دست او از دست آتن در بیاید.
_بیایید شاهزاده آیزت.باید برای مهمانی حاضر شوید.
آیزت نیز به اجبار همراه او رفت و آتن با ناراحتی در آن تالار بزرگ تنها ماند.
منفر،آیزت را به اتاقش برد و خدمه را صدا زد و خدمه ها نیز مشغول آماده کردن آیزت برای جشن شدند.منفر نیز شکوهمندانه به دور اتاق قدم میگذاشت و او را نصیحت میکرد:
_شاهزاده آیزت،شما شاهزاده اید.شما دختر ملکه اسیس و پادشاه آمون هستید.شما روزی ملکه خواهید شد و باید برخی رفتارهایتان را کنار بگذارید.مثلا دیگر نباید دور و بر پسر سردار آموری (Amuri)بگردید.شما روزی با پسر من هوروس(hurusنام خدای آسمان تصویر شده با سر عقاب)ازدواج میکنید.امروز هم روز تولدتان است.روز تولد۱۳سالگیتان و شما حتما باید اینجا میبودید ولی با پسر سردارآموری به دنبال بازی رفتید.
آیزت که دلش نمیخواست به سخنان و نصیحت های منفر گوش بدهد با ناراحتی گفت:
_معذرت میخواهم.
منفر نیز دیگر چیزی نگفت.آموزش و تربیت آیزت به عنوان شاهزاده به عهده عمه اش،منفر گذاشته شده بود.آیزت قرار بو با پسر او نیز در آینده ازدواج کند ولی آیزت هیچ علاقه ای به او نشان نمیداد.او پسری سرزنده مانند آتن نبود.او پسری جنگجو و خشن بود و ۱۸سال سن داشت.او درست همسن آتن بود ولی با آتن تفاوت زیادی داشت.
هنگامی که آیزت حاضر شد،منفر سر تا پای او را برانداز کرد و گفت:
_به راستی که فرزند آمون و اسیس هستید.
آیزت کلاه گیسی همرنگ موهایش بر سر داشت و بازو بند مار کبری(نشان قدرت در مصر باستان)و لباس سفید زیبایی نیز بر تن.او به سمت کاخ هدایت شد و در این بین کی کی (Kiki) را دید که مانند همیشه با اشتیاق به هوروس مینگریست.هوروس مقتدر به سمت منفر و آیزت آمد و تعظیمی کرد و گفت:
_درود بر شاهزاده آیزت.دختر پادشاه آمون و ملکه اسیس.
آیزت سری تکان داد و متوجه نگاه های هوروس برای دقایقی بر روی خودش،نشد.آیزت همراه منفر و خدمه ها به سمت تالار اصلی حرکت کردند.آیزت امیدوار بود بتواند آتن را ببیند.هنگام ورود آن ها به تالار،همه تعظیم کردند و آیزت با نگاه هایش به دنبال آتن گشت و در آن سوی مهمانی،آتن را همراه پدرش سردار آموری دید.موهایش جوگندمی و پوست او سبزه بود.آیزت خواست به سمت آتن برود که منفر،دستش را گرفت و او را به سمت جایگاهش هدایت کرد.
 
آخرین ویرایش

Ariyana

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/26/17
ارسال ها
254
امتیاز
11,813
سن
14
محل سکونت
اراک
آیزت کمی از این رفتار منفر،آزرده خاطر شد ولی به رویش خودش نیاورد.او با منفر،به سمت جایگاهش در کنار پدر و مادرش میرفت.ملکه اسیس،زنی زیبا با پوستی گندم گون و پادشاه آمون،فرعون تمام مصر،مردی میان سال بود که ته چهره کوچکی از آیزت در صورتش دیده میشد.آیزت به سمت تخت شاهانه اش در کنار پدرش رفت که با طلا و نقره درست شده بود و روی آن نشست.پس از دقایقی،پادشاه آمون برخاست و جام نوشیدنی خود را بالا گرفت و با صدایی بلند گفت:
_زنده باد شاهزاده آیزت!
همه با دیدن رفتار فرعون،جام هایشان را بلند کردند و چندبار،یک صدا فریاد زدند:
_زنده باد شاهزاده آیزت!
آیزت نشسته بود و با لبخند به آن ها مینگریست.او دنبال فرصتی بود تا با آتن دیدار کند.پس از اینکه جمع دوباره آرام شد،منفر برخاست و برای اینکه ازدواج آیزت و هوروس را باری دیگر برای همه تداعی کند،جامش را بالا گرفت و با صدایی که خیلی بلند نبود گفت:
_به سلامتی ازدواج شاهزاده آیزت و پسر عمه شان هوروس!
همه یک صدا حرف او را نیز تکرار کردند ولی اینبار در چهره آیزت غمی دیده میشد.او بارها از خود پرسیده بود که چرا نمیتواند خودش سرنوشتش را به دست بگیرد و هرطور که میخواهد زندگی کند.چیزی بود که برای آیزت حتی از سوار کاری،شمشیر زنی و تیر اندازی نیز مهمتر بود و آن آتن بود.آتن پسر یک سردار والا مقام در مصر بود ولی روحیه جنگی نداشت.پس از صرف دقایقی دیگر،آیزت آرام برخاست و خواست به سمت آتن برود که هوروس جلویش را گرفت.آیزت خشمگین شد و با خشم گفت:
_بگذار بروم!
هوروس گفت:
_نمیخواهید بجای پسر سردار آموری با من وقت بگذرانید؟
آیزت خشمش بیشتر شعله کشید و با خشم بیشتری گفت:
_نه!ترجیح میدم با او وقت بگذرانم!
و به سرعت هوروس را کنار زد و به سمت آتن رفت.آتن دستش را زیر چانه اش گذاشته و به گوشه ای خیره شده بود.آیزت به سمت او رفت و با لبخند گفت:
_پس اینجایی!
آتن سرش را به سمت او چرخاند و گفت:
_آیزت!
آیزت دستش را گرفت و گفت:
_بیا برویم!
آتن با تعجب پرسید:
_کجا؟!
_بیا برویم خودت میفهمی!
و دستش را گرفت و او را به دنبال خود کشید.آتن پسری خوش قامت بود و خوب دنبال آیزت میدوید.آن ها به حیاط قصر رفتند و روی سنگی کوچک نشستند.صدای جیرجیرک ها آرام از لابه لای بوته ها شنیده میشد و در نسیم ملایم،درختان به رقص در آمده بودند.در آن گوشه مجسمه رع(خدای خورشید)به چشم میخورد.ماه در چشمه کاخ خودنمایی میکرد و همه چیز در آن شب مهتابی آرام بود.آیزت بی مقدمه گفت:
_اگر از تو کاری بخواهم برایم انجام میدهی؟
آتن که از این حرف بی مقدمه آیزت،کمی شوکه شده بود،نگاهی به او کرد ولی به خود آمد و با اطمینان گفت:
_هرچی که باشد!
آیزت خوش حال شد و لبخندی روی لبان کوچکش نقش بست.
_میخواهم دوباره به آن غار بروم!
آتن شوکه شد و با تعجب گفت:
_آخر همین امروز هم که رفتیم بسیار خطرناک بود!اگر دیو های آن غار تو را میگرفتند چه میشد؟!آن ها بسیار موذی هستند و هرچه را فریاد بزنی به خودت برمیگرداند تا تو جذب آن شوی و داخل غار بروی!
آیزت با هیجان گفت:
_برای همین میخواهم یکی از آن ها را ببینم!تو هم باید با من بیایی!
آتن با اطمینان گفت:
_نه نمیتوانم.
آیزت خشمگینش شد و گفت:
_ولی تو همین الان قول دادی!
آتن گفت:
_قول ندادم!
آیزت سرش را آن طرف برد و غر غر کرد:
_آخر یک جوان۱۸ساله انقدر ترسوست!هوروس از چیزی نمیترسد!
آتن با شنیدن این حرف،ناراحت شد و با خشم به او گفت:
_پس بهتر است دیگر با او به آن غار بروی!
سپس بلند شد و به سمت کاخ رفت.آیزت ناراحت شد.نباید این حرف را میزد ولی او آنقدر لجباز بود که نمیتوانست از کسی به راحتی عذرخواهی کند مگر از روی کلافگی.مثل همان روز که از منفر معذرت خواسته بود.سرش را در دستانش گرفت و دقایقی بعد به سمت مهمانی رفت.
 
آخرین ویرایش

Ariyana

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/26/17
ارسال ها
254
امتیاز
11,813
سن
14
محل سکونت
اراک
وارد تالار شد و به جایگاهش بازگشت.به آتن که همچنان کنار پدرش نشسته بود،نگاهی انداخت ولی آتن نگاه کوچکی هم به او نینداخت.آیزت خشمگین شد و صورتش را به سمت جلو چرخاند و رفت روی جایگاهش نشست.بسیاری از درباریان در آن میهمانی حضور داشتند و برخی از آنان مانند فرعون آمون،بر دربار پادشاهی میکردند.راهوتپ (Rahutep) وزیر دوم بود ولی برخلاف سمت خود،بسیار قدرت داشت و حتی از وزیر اول نیز میتوانست کارهای بیشتری انجام دهد.هنگامی که کنار پدرش نشست،پدرش به او گفت:
_فردا،مانند همیشه باید به معبد برویم تا خبر تولدت را به خدایان اطلاع دهیم و از آن ها خیر و برکت بخواهیم.
آیزت سری تکان داد و تمام شب،سعی کرد از میهمانی لذت ببرد.هنگامی که به اتاقش بازگشت،خدمتکاران شروع به آماده کردن او برای خواب شدند.لباس،کلاه گیس و جواهرات او را درآوردند و لباس خوابش را بر تنش کردند.او صورتش را با آب گرم مملو از برگ گل نیلوفر و استوخدوس شست و با حوله خشک کرد.عودی بر پایه مجسمه کوچک رع که در اتاقش بود و از آبنوس ساخته شده بود،روشن کرد و مشغول عبادت شد.آیزت تا تمام شدن عود،بر پایه آن مجسمه نشست و هنگامی که تمام شد،بلند شد و روی تخت چوبی با نقره و طلایش دراز کشید و به صدای نسیم و جیرجیرک ها گوش سپرد.کم کم پلک هایش سنگین شد و به خواب فرو رفت.
با سر زدن سپیده صبحگاهی،چشمانش را گشود.برخاست و عودی روشن کرد و دوباره بر پای رع،به عبادت مشغول گشت.پس از سپری شدن دقایقی،منفر وارد اتاقش شد و درحالیکه با غرور به او مینگریست گفت:
_سلام شاهزاده آیزت.بلند شوید باید زود آماده شوید.
آیزت با شنیدن این حرف،کلمات آخر دعایش را خواند و سپس توسط خدمتکارن برای رفتن به معبد حاضر شد.او به همراه منفر به سمت کجاوه اش حرکت کرد و درون آن نشست.مردان،کجاوه را بلند کردند و به سمت معبد روانه شدند.هنگامی که به معد رسیدند،آیزت و منفر و پدر و مادرش از کجاوه هایشان پیاده شدند و با سینی های تبرکی در دست،به سمت معبد رفتند.درون معبد مومیایی های شاهان و ملکه هایشان قرار داشت که رویشان بامجسمه هایی از طلا و نقره پوشانده شده بود.روی دیوار های معبد صورت های رع،مین(الهه باروری گیاهان)،نیث(الهه جنگ و آفرینش)،نفتیس(مادر آنوبیس،حامی مردگان) و خدایان دیگر حکاکی شده بود و برخی از نقش ها روی دیوار،داستان های کهن مصر باستان را روایت میکردند.در آنجا مجسمه بزرگ رع قرار داشت که همه به سمت آن رفتند و مقابل آن نشستند.عود و شمع هایی آنجا روشن شده بودند و همه شروع به عبادت کردند.آمون و اسیس از خدایان برای آیزت خیر و برکت در زندگی را خواستند و برای خدایان شیرینی تبرکی گذاشتند و از معبد خارج شدند.آیزت هرچه گشت،آتن را پیدا نکرد و نا امید به سمت کاخ حرکت کرد.آیزت نمیتوانست از او معذرت بخواهد و نمیخواست اینکار را بکند زیرا او هرگز از کسی با نا امیدی معذرت خواهی نکرده بود مگر مجبور بود.هنگامی که به قصر برگشت،آتن را دید که مشغول تیر اندازی است ولی تیرهایش خطا میروند.آرام به سمتش رفت و دست روی شانه اش گذاشت و گفت:
_سلام!
آتن نگاهی به او کرد و دوباره نگاهش را از او دزدید.آیزت گفت:
_میخواهی یادت بدهم چطور تیر بیندازی؟
آتن با کلافگی گفت:
_نه!
آیزت ناراحت شد و با لجبازی گفت:
_خیلی خب....همه تیرهایت را خطا بزن!
سپس به سرعت از آنجا دور شد و به اتاقش در قصر بازگشت.با خودش فکر میکرد کار آتن اشتباه است و اصلا اشتباه خودش را قبول نداشت.آهی کشید و روی تختش دراز کشید.دیگر کوچک نبود و احساس میکرد با اینکه تازه۱۳سالش شده،چیزهای بیشتری را درک میکند.او دختری ریزنقش و کوچک بود ولی اندام زیبایی داشت و در بزرگسالی نیز باید اندام زیبایی میداشت.آیزت به خود در آینه نگاهی کرد و گفت:
_شاید سرنوشت من این است که با هوروس ازدواج کنم.
بعد آهی کشید و روی تختش نشست.خدمتکاری با خوشحالی وارد شد و تعظیم کرد و گفت:
_بانوی من!هفته دیگر مسابقه تیر اندازی است!شما هم میتوانید شرکت کنید!
آیزت با علاقه ای که به تیراندازی داشت،غم خود رافراموش کرد و با شادی و هیجان گفت:
_تیر اندازی؟!
خدمتکار ادامه داد:
_بله!باید برای هفته بعد آماده شوید!بیایید به محل تمرینتان برویم.
آیزت هر سال برنده آن مسابقه بود و از دختر و پسر های زیادی که سن بالاتری داشتند،میبرد.این مسابقه برایش بسیار هیجان انگیز بود.برای همین با شادی همراه مریت(Meriet)رفت.آنجا افراد زیادی برای شرکت آمده بودند تا تمرین کنند.با ورود آیزت،همه کارشان را متوقف کردند و تعظیمی کردند.آیزت به یکی از جایگاه های تیراندازی رفت و شروع به تمرین کرد.در کنارش متوجه آتن شد که با جذبه مشغول تمرین بود.تعجب کرد و همین تعجب او،موجب شد یکی از تیرهایش را خطا بزند.با تعجب رو به آتن کرد و گفت:
_آتن...تو هم میخواهی شرکت کنی؟!
آتن با غرور سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت:
_پدرم همیشه برای من غصه میخورد ولی امسال میخواهم برنده مسابقه شوم!
آیزت نفهمید که این یک آرزو و هدف است یا یک طعنه برای سوزاندن او.در هر حال آیزت باید تلاشش را میکرد تا بازی امسال را هم ببرد.ولی آیزت تلاش آتن را دید و فهمید با اینکه او در حد او قوی نیست ولی باز هم بسیار تلاش میکند.انگار چیزی در دل آیزت نفوذ کرده بود و نمیدانست باید چکار کند.
 

Ariyana

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/26/17
ارسال ها
254
امتیاز
11,813
سن
14
محل سکونت
اراک
یک هفته،مانند برق و باد گذشت و آیزت کامل برای این مسابقه آماده بود.نزدیک های ظهر بود که صدای طبل و شیپور ها بلند شد و آیزت کمانش را که از چوب مستحکم ساخته شده بود و رگه های طلا داشت و رویش با خط آشوری کلمه "شاهزاده آیزت"حکاکی شده بود،را برداشت و پس از آماده شدن،به سمت محل مسابقه حرکت کرد.در آنجا،آتن را دید که مقتدر با کمانش ایستاده بود و لحظات قبل از مسابقه هم تمرین میکرد.با ورود آیزت،دوباره همه تعظیمی بلند کردند و سپس به کارشان مشغول شدند.آیزت،جلوی یکی از سیبل ها رفت و ایستاد.مردی به نام آپیس(Apis)ایستاده بود و مسئولیت داوری این مسابقه را داشت.علاوه بر مردمی که گوشه محل مسابقه نشسته بودند،پدر و مادرش نیز در یکی از بالکن های کاخ زیر سایبان نشسته بودند و در حالیکه خدمتکاران با پرهای شترمرغ و طاووس آن ها را باد میزدند،آیزت را با نگاهشان تشویق میکردند.آیزت بازو بند مار کبری خود را که از پدرش هدیه گرفته بود را بار دیگر روی بازویش مرتب کرد و نفسی عمیق کشید.آپیس دستانش را بالا گرفت و گفت:
_آماده.....
آیزت دستانش را روی کمان گذاشت و تیر سربی آن را تا گونه اش کشید و آماده تیراندازی شد.ناگهان آپیس دستش را به سرعت پایین آورد و گفت:
_شروع!
همه تیر هایشان را از کمان رها کردند.برای آیزت،آتن و سه تای دیگر،به وسط هدف خورده بود.افراد بازنده،خجالت زده از محل مسابقه،خارج شدند و فقط پنج نفر ماندند.آپیس دستانش را بالا برد و باری دیگر گفت:
_آماده....
آیزت و آتن و آن سه نفر نیز آماده شدند.آپیس دستانش را پایین آورد و گفت:
_شروع!
سپس همه تیرهایشان را رها کردند.فقط برای آیزت و آتن به وسط هدف خورد.افراد دیگر از زمین خارج شدند.اکنون تنها آیزت و آتن در مقابل مردم مصر بودند و همین کار را برای آیزت سخت تر میکرد.
آپیس درحالیکه صدایش نشان از کسل بودنش از این همه تکرار میداد،گفت:
_آماده....
آیزت و آتن دستانشان را بر کمان گذاشتند و آماده شدند.
_شروع!
آتن به هدف زد ولی تیرش به قسمت دوم سیبل خورد.آیزت نیز تیر را رها کرد ولی تیرش به قسمت سوم خورد.همه آتن را تشویق کردند و پدرش شادمانه او را در آغوش کشید.آیزت ناراحت نبود بلکه شادتر از همیشه بود.آیزت لبخندی زد و دستش را روی شانه آتن گذاشت و با لبخند گفت:
_آفرین!کارت عالی بود!
آتن لبخندی بزرگتر زد و گفت:
_ممنون!کار تو هم همینطور!
آیزت شادتر شد.زیرا رابطه اش با آتن دومرتبه خوب شده بود و دیگر برایش برد در آن مسابقه اهمیتی نداشت.حتی خجالت زدن شدن در برابر مردم مصر و پدر و مادرش نیز کوچکترین همیتی برایش نداشت.
 

Ariyana

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/26/17
ارسال ها
254
امتیاز
11,813
سن
14
محل سکونت
اراک
هنگام اتمام مسابقه،منفر با عصبانیت و ناراحتی دست آیزت را گرفت و به سمت اتاقش کشاند.او را به اتاقش برد و نفس عمیقی کشید و متکبرانه گفت:
_شما شاهزاده اید و قرار است ملکه شوید.چندبار باید این را بهتان بگویم؟شما نباید بازی را به رقبایتان واگذار کنید.چه بازی تیراندازی یا چه بازی تاج تخت.اینکارتان نشانه ضعف شماست و اگر اصلاحش نکنید برای ملکه شدن،رد صلاحیت خواهید شد.
آیزت صورتش را آنطرفی کرده بود و با ناراحتی به مجسمه آبنوسی رع،مینگریست.بوی عود ها،تمام فضای اتاق را پر کرده بودند و هنوز در حال سوختن بودند.منفر با تکبر بیشتر ادامه داد:
_شما تا دوسال دیگر با پسر من هوروس ازدواج میکنید.نباید مانند شاهزاده ای بزدل رفتار کنید.باید سعی کنید همیشه برنده باشید نه اینکه از پسر یک سردار شکست بخورید.شکست خوردن شما،موجب شکست های بعدی در زندگی خواهد بود.
آیزت احساس کرد دانه های کوچک اشک،روی صورتش میغلتند.منفر بی احساس بود و هنگام ترک اتاق گفت:
_شاهزاده ها هرگز گریه نمیکنند!
سپس اتاق را ترک کرد و تنها آیزت ماند و مجسمه رع.آیزت به پای مجسمه رع رفت و نشست.جا شمعی های نقره ای را در دست گرفت و آن را روشن کرد و عود را نیز تعویض کرد و مشغول عبادت با رع شد.او از رع خواست که بتواند آنطور که همه میخواهند رفتار کنند و عاقبتش مانند ملکه نفرتی تی ملکه کافر نشود.ملکه نفر تی تی و همسرش آخناتون،خدایان را قبول نداشتند و به پرستش خدایی دیگر مشغول شده بودند و به همین علت،مردم آنان را کافر شمردند و داستان آن هنوز در بین مردم وجود دارد.ملکه نفر تی تی نتوانست ملکه ای لایق باشد و به عاقبت بدی دچار شد.ولی خواهرزاده او نفرتاری همسر رامسس دوم،به ملکه خورشید معروف بود و شاهزاده ای مهربان و جنگجو بود و سالیان زیادی در کنار رامسس حکومت کرد.آیزت دلش میخواست مانند ملکه نفرتاری،بی باک،نترس و جنگجو باشد.ولی شنیده بود ملکه نفرتاری نیز هنگامی که همسن او بوده،رفتار شایسته ای نداشته است و مانند شاهزاده ها رفتار نمیکرده است.فکر به این چیزها،به آیزت دلگرمی میداد.آیزت از پای مجسمه بلند شد و به سمت حیاط قصر رفت.او آتن را دید که با شادی درحال تیراندازی است.آیزت در کاری که کرده بود دچار تردید شد.شاید نباید اجازه میداد آتن برنده مسابقه شود.این افکار،آیزت را گیج کرد و آیزت سعی کرد از آن ها دوری کند.به سمت آتن رفت و گفت:
_سلام!
آتن نیز جوابش را داد و لبخندی به او زد.لبخند آتن،تبدیل به خجالت شد و خجالت زده گفت:
_آیزت؟
آیزت لبخندی زد و گفت:
_بله؟
آتن نفسی عمیق کشید و ادامه داد:
_برای اینکه به من اجازه برد در مسابقه را دادی متشکرم.
آیزت،وانمود کرد چیزی نمیداند و گفت:
_من اجازه دادم؟!
آتن لبخندی زد و گفت:
_میدانم که اینکار را کردی.آخر همه میدانند تیر تو هرگز از قسمت دوم سیبل پایینتر نرفته.در هر حال از تو متشکرم.
آیزت نیز لبخندی زد و گفت:
_خواهش میکنم.
منفر،در آن گوشه با اقتدار ایستاده بود و به آن دو نگاه میکرد.از آیزت،به خاطر رفتار های ناشایستش بسیار آزرده و خشمگین بود.سپس او به سمت کاخ حرکت کرد.در آنجا نیز،آتن و آیزت مشغول تیراندازی بودند.هنگامی که آیزت به اتاقش بازگشت،منفر را در اتاقش دید.تعجب کرد و گفت:
_درود بانو منفر.
منفر نیز با لبخند رضایت بخشی گفت:
_درود بر تو شاهزاده آیزت.
منفر ایستاد و رو به آیزت ادامه داد:
_باید فردا صبح از اینجا بروید.
آیزت،احساس کرد رگ های سرش منجمد شدند.او درحالیکه احساس میکرد درست متوجه منظور او نشده است به آرامی پرسید:
_چی؟
منفر،بار دیگری لبخند زد و گفت:
_باید به معبد بروید تا یک یاد بگیرید چطور یک کاهنه باشید.
آیزت با تعجب پرسید:
_کاهنه؟!من یک کاهنه میشوم؟!
منفر گفت:
_شما قرار است ملکه شوید ولی هنگامی ملکه شدن را می آموزید که یاد بگیرید چگونه یک کاهنه باشید.فردا سپیده دم،حرکت میکنید.
آیزت،نفسش را آرام بیرون داد و گفت:
_من نمیخواهم بروم.
منفر‌ گفت:
_این به نفع خودتان است.شما باید ملکه مقتدری باشید و مسئولیت اینکار نیز بر عهده من است.و اگر شما ملکه ناشایستی شوید،همه از چشم من میبینند.من نمیخواهم اینگونه شود پس شما باید بروید.من با پادشاه و ملکه نیز مشورت کرده ام و آن ها نیز پذیرفته اند.
آیزت با نگرانی پرسید:
_چقدر باید در آنجا بمانم؟
منفر نیز مطمئن پاسخ داد:
_دوسال.تا دوسال میتوانید تمام عصول را یاد بگیرید و هنگام بازگشت،برای ملکه شدن آماده شوید.
اشک در چشم های آیزت جمع شد و با نگرانی پرسید:
_دو....دوسال؟
منفر،سرش را به نشانه تایید تکان داد.سپس بلند شد و خاحافظی کرد و رفت.آیزت روی تختش نشست و با ناراحتی به مجسمه رع چشم دوخت.اگر دوسال می رفت نمیتوانست آتن را ببیند.چندی بعد،خدمه به داخل اتاق آمدند تا وسایل او را جمع کنند.
 
آخرین ویرایش

Ariyana

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/26/17
ارسال ها
254
امتیاز
11,813
سن
14
محل سکونت
اراک
آیزت نمیخواست برود.میخواست دوسال دیگر را آزاد باشد زیرا پس از آن،دیگر آزادی برای او رویایی مبهم میشد.شب،آیزت به وسایل چشم دوخت.با فکر به دور شدن از قصر،بدنش لرزید و فکر میکرد که فردا صبح چه اتفاقی میفتد.
صبح زود،مانند همیشه،بیدار شد و آخرین عود را پای مجسمه آبنوسی رع روشن کرد و به عبادت پرداخت.سپس آماده شد و به پدر،مادر،مفر،هوروس،آتن و چندین نفر دیگر چشم دوخت که برای بدرقه او آمده بودند.او با همه خداحافظی کرد و وقتی به آتن رسید،غمی را در چشمانش دید و گفت:
_ناراحت نباش تا دوسال دیگر برمیگردم!
آتن لبخند تلخی به آیزت زد و سپس آیزت با ناراحتی که سعی داشت آن را پنهان کند،از آنجا دور شد و به سمت کجاوه رفت.کجاوه ای معمولی که اصلا مجلل نبود ولی آیزت به ساده بودن کجاوه دقتی نکرد و فقط از آن بالا رفت و درونش نشست.نفس عمیقی کشید که ناگهان آتن را دید که به سمتش میدوید.آتن نفس نفس گفت:
_آیزت....این را برای تو آورده ام!مرا فراموش نکن!
سپس گربه ای کوچک و خاکستری درون دست های آیزت گذاشت.آیزت با تعجب به آن گربه نگاه کرد و با لبخند به آتن گفت:
_هرگز از خودم دورش نمیکنم!
سپس کجاوه به راه افتاد و آتن آنجا ایستاد و دستاش را بالا برد و تکان داد و گفت:
_خداحافظ!
آیزت نیز دستانش را از کجاوه بیرون آورد و گفت:
_خدانگهدار!
سپس زنی که لباس کاهنه های معبدرا به تن داشت،دست آیزت را آرام گرفت و روی پایش گذاشت و با لبخندی خشک و متکبرانه گفت:
_بهتر است آموزش را از همین حالا آغاز کنیم.
آیزت نیز نگاهی کوچک به او کرد و سپس نگاهش را دزدید.به گربه کوچک نگاه کرد که چگونه با چشمان یشمی خود به او زل زده بود.چشمان او درست مانند چشمان خود آیزت بود و برای همین و شاید چیزی دیگر آیزت صمیمیتی بین خودشان احساس میکرد.گربه را نوازش کرد و چندی بعد،گربه به خواب فرو رفت.آیزت لبخندی زد و آرام زمزمه کرد:
_اسمت را میگذارم باستت!(الهه گربه حامی زنان باردار)
گربه خرخر کوچکی کرد و پنجه هایش را تکان داد.به معبد که رسیدند،آیزت بدون کمک کسی پیاده شد و کمی از این وضع آزرده شد ولی همچنان سکوت کرد،او باستت را در دست گرفت و به معبد رفت.آن زن کاهنه به همراه سه کاهنه دیگر جلوی او راه افتادند.او با تعجب از این بی ادبی آن ها،به راهش ادامه داد.هنگامی که داخل معبد شدند،بو و دود عود در همه جا آکنده بود و کاهنه های زیادی مشغول عبادت بودند ولی با ورود او،نه کسی ورودش را اعلام کرد و نه کسی به او تعظیم کرد.آیزت باز نیز صحبتی نکرد و از کاهنه پرسید:
_من باید کجا بمانم؟
کاهنه سرش را تکانی داد و آیزت را به سمت یک اتاق کوچک کاهگلی آن گوشه معبد،هدایت کرد.آیزت دیگر نتوانست تحمل کند و گفت:
_این چه وضعی است؟!نه کسی به من تعظیم میکند نه ورودم را علام میکنند و نه برایم دربان میگذارند.اکنون هم باید در این آلونک بمانم؟!
کاهنه خشمگین نشد و با درایتی که داشت گفت:
_یک شاهزاده باید یاد بگیرد همیشه در کاخ باقی نمیماند و باید شرایط سخت را تحمل کند.
سپس موضوع را عوض کرد و ادامه داد:
_آنیپه(Anippe)مسئول آموزش شماست.ولی به یاد داشته باشید او خدمتکار شما نیست و فقط مسئولیت آموزش شما را بر عهده دارد و کار های شخصیتان بر عهده خودتان است.موقع غذا،به تالار کاهنه ها بیایید تا غذا بخورید و روزها نیز آنیپه به شما آموزش هایی از قبیل چنگ نوازی،دعاهای مرسوم،زبان های مختلف و....را میدهد.شما باید سعی کنید پشتکار داشته باشید وگرنه مجبور میشوید برای تکمیل دوره های آموزشی بیشتر در اینجا بمانید.
سپس به چهره کنجکاو آیزت چشم دوخت و گفت:
_روز خوش.
و به سمت معبد رفت.آیزت درحالیکه باستت را در بغل گرفته بود،به سمت اتاق کوچک رفت.یک تخت از جنس چوب و موم و یک آیینه کوچک در آنجا بود.یک مجسمه کوچک رع نیز در آنجا قرار داشت که پای آن دو عود روشن شده بود.وسایل آیزت آنجا چیده شده بودند و همه چیز برای ورود او آماده بود.او باستت را روی تخت گذاشت و از پنجره که درون دیوار کاهگلی کنده شده بود به منظره بیرون خیره شد و نفسی عمیق کشید.
 

Ariyana

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/26/17
ارسال ها
254
امتیاز
11,813
سن
14
محل سکونت
اراک
نگاهی به باستت که آن گوشه روی تخت افتاده بود،کرد و با خنده گفت:
_باستت تنبل!
به سمتش رفت و او را برداشت و روی پایش نشاند و مشغول نوازش کردن او شد.کمی بعد،در چوبی با صدای جیر جیری باز شد و دختری جوان که ۱۵ساله بنظر میرسید،وارد شد.او قامتی زیبا با پوستی گندم گون و موهایی مشکی داشت و لبخندی زیبا بر روی لبانش نقش بسته بود.آیزت با کنجکاوی به او نگاه کرد و پرسید:
_تو کیستی؟
دختر لبخند مهربانش را عمیق تر کرد و با صدای رسا و زیبا گفت:
_درود بانو آیزت.من آنیپه مسئول آموزش شما در معبد هستم.فکر کنم کاهنه اعظم بانو ستی،درمورد من به شما چیزهایی گفته باشند.
آیزت سرش را به نشانه تایید حرف آنیپه،تکان داد.آنیپه کنار رفت و به سوی در اشاره کرد و گفت:
_بیایید،بهتر است آموزش را شروع کنیم!
آیزت اخم کوچکی کرد که اخمش بیشتر به کنجکاوی شباهت داشت.او گفت:
_همین العان؟!
آنیپه که کامل متوجه بی علاقه بودن آیزت به اینجا بود،با لبخند زیبایش گفت:
_به نفع خودتان است.اگر پشتکار خوبی داشته باشید و زودتر آموزش ببینید،خیلی زودتر از اینجا میروید.
آیزت با خود اندیشید که آنیپه چقدر به کاهنه اعظم ستی شباهت دارد.تنها تفاوت آنها در طرز برخوردشان بود و رفتار آنیپه موجب میشد آیزت بیشتر به اینجا علاقه مند شود.آیزت برخاست و همراه آنیپه از اتاق خارج شد.نور صبح گاهی می تابید و آیزت با دستانش برای چشمانش سایبان درست کرد و همراه آنیپه به داخل معبد رفت.آن ها وارد اتاقی کوچک شدند که یک چنگ بزرگ که دور آن دو چهارپایه بود و بر روی دیوار ها یادبود الهه هایی همچون رع،آنوبیس هوروس و....با طلا و نقره حکاکی شده بود.آن ها وارد اتاق شدند و آنیپه رو به آیزت گفت:
_بلدی چنگ بنوازی؟
آیزت سرش را به نشانه"نه"تکان داد و سپس آنیپه روی صندلی که به چنگ نزدیکتر بود،نشست و آیزت نیز روی صندلی دیگر نشست.آنیپه شروع به نواختن چنگ کرد و همراه آن آوازی به زبانی دیگر خواند.هنگامی که تمام شد،به آموزش آلات موسیقی به آیزت پرداخت و هنگام ناهار،آیزت را به سمت تالار کاهنه ها هدایت کرد.هنگام ورود آیزت به تالار،کاهنه های زیادی روی میزی بزرگ نشسته بودند و کاهنه اعظم ستی نیز،بالای میز نشسته بود و به آیزت چشم دوخته بود.آیزت روی یک صندلی خالی نشست و آنیپه به سمت کاهنه اعظم ستی رفت و چیزی در گوش او زمزمه کرد.کاهنه اعظم در حالیکه به آیزت چشم دوخته بود،با سر حرف آنیپه را تایید کرد.سپس آنیپه آمد و روی صندلی که کنار صندلی آیزت قرار داشت،نشست.پس از دقایقی،کاهنه اعظم ستی برخاست و روبه همه گفت:
_همانطور که میدانید،امروز شاهزاده آیزت برای آموزش به معبد آمده اند تا بیاموزند چگونه مانند یک ملکه مقتدر رفتار کنند.کاهنه آنیپه مسئولیت آموزش ایشان را بر عهده دارد و همه کار ها با اوست.
سپس با لحن ملایمتری رو به آیزت گفت:
_و با گفته های کاهنه آنیپه،مثل این که شاهزاده در اولین کلاسشان خوش درخشیدند.
کاهنه ها با یکدیگر مشغول پچ پچ شدند.آیزت،نگاهی به آنیپه کرد که با شادی به او لبخند زده بود.آیزت نیز لبخندی به او زد.او آنیپه را دوست داشت و با اینکه آنیپه از او بزرگتر بود ولی آیزت او را همچون دوستی خوب میدانست.آیزت پس از صرف شام،به سمت اتاقش حرکت کرد و با خستگی بر روی تخت افتاد.باستت،آرام به او نزدیک شد و خودش را لای دستان او جای داد و با آیزت،به خواب رفت.
 

Ariyana

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
9/26/17
ارسال ها
254
امتیاز
11,813
سن
14
محل سکونت
اراک
آیزت با نور خورشید عصر،برخاست و عود را پای مجسمه سنگی روشن کرد.آنیپه دومرتبه به اتاق او آمد و او را به گوشه ای از حیاط معبد برد و روی تخته سنگی نشاند.سپس از او پرسید:
_شما چند زبان بلدید؟
آیزت با سربلندی گفت:
_من به زبان اردو و آشوری کاملا مسلط هستم.
چشمان آنیپه درخشیدند.او با خود اندیشید که آیزت با سنی کمی که دارد چگونه توانسته به دو زبان مسلط شود.سپس با لبخند همیشگیش گفت:
_عالی است!بیایید ببینیم چقدر مسلط هستید!
سپس او سوالاتی به زبان اردو و آشوری از آیزت پرسید و آیزت نیز تمام آن هارا به زبان های مخصوصشان کامل جواب داد.آنیپه که ماتش برده بود با هیجان گفت:
_شاهزاده آیزت!شما در آموختن زبان عالی هستید!
آیزت لبخندی زد و به آنیپه چشم دوخت.در آن گوشه،کاهنه اعظم ستی،با تحسین به آیزت مینگریست که چگونه زبان های سختی را از حفظ میگوید.آنیپه و آیزت تا هنگام شام،به تمرین پرداختند و پس از شام به معبد رفتند.در معبد،صدها عود و شمع روشن شده بود و کاهنه ها و کاهن ها(مردانی که در معبد خدمت میکنند)مشغول عبادت بودند.آنیپه و آیزت به سمت مجسمه رفتند و همراه بقیه مشغول عبادت شدند.آنیپه دعاهایی به آیزت داد که به زبان مصری نوشته شده بود ولی آیزت با خواندن آن،گیج شد و چیزی از آن نفهمید ولی آن را خواند و هنگام ترک معبد،آیزت به آنیپه گفت که میخواهد زمانی کوتاه را در معبد سپری کند.آنیپه نیز پذیرفت و آیزت را تنها گذاشت.آیزت شروع به عبادت شد.عبادت هایی که خودش آن ها را میخواست نه عبادت های مرسومی که روی پاپیروس نوشته شده بودند.او آهسته دعاهایش را زمزمه کرد و سپس به نقش های درون معبد خیره شد.نقش هایی که بعضی داستان ها مانند قتل ایزریس(پادشاه جهان زیرین و خدای زایش دوباره)به دست سث(خدای رعد و برق)را روایت میکردند.آیزت با نگاه به آن ها احساس ترس کرد و سپس با برداشتن شمعی کوچم،به سمت اتاقش حرکت کرد.گربه تنبل و خواب آلود،روی لبه پنجره به خواب رفته بود و گویی از خستگی نتوانسته بود منتظر صاحبش بماند.آیزت لبخندی زد و لباسش را عوض کرد.سپس روی تخت دراز کشید و شمع را خاموش کرد.
 

بالا