کامل شده رمان گردن بند اسرار آمیز | Hakerghalb (هکر قلب) کاربر انجمن یک رمان

دوست دارید رمان بعدیم چی باشه؟

  • تروریست ناشناخته(جنایی، عاشقانه)

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    23
وضعیت
موضوع بسته شده است.

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
اخراجی
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,177
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
کد رمان: 1246
ناظر: *AFSOON*


نام رمان: گردن بند اسرار آمیز
نام نویسنده: hakerghalb(هکر قلب)
ژانر : اجتمایی ، ماجراجویی، تخیلی، کمی طنز
زاویه دید: سوم شخص ، اول شخص
خلاصه :
دختری که بعد از پنج پسر به دنیا می آید .گردن بندی که اسرار زندگی دختر داستان ما است.ماجرا های غم انگیز و هیجانی را پشت سر میگذارد.دختر یاد میگیرد چگونه عشق بورزد ، چگونه محبت کند ،چگونه بخشنده باشد.
شخصیت های اصلی پسر: دانیال، راتین.
شخصیت های اصلی دختر: اختر
این داستان بر اساس تخیلات ذهن نویسنده نوشته شده و کپی کردن بدون ذکر منبع و نام نویسنده پیگرد قانونی دارد.
مقدمه :
- مسافری ؟
- نه.
- رهگذری؟
- نه.
- پس چی ؟
- من ملکه اقبالم.
 

پیوست ها

آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,187
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
اخراجی
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,177
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
فصل اول
راتین:
داشتم آماده میشدم که برم بیمارستان قراره یه دختربه دنیا بیاد .پوزخندی زدم و با خودم گفتم: آخه دختر به چه دردی میخوره؟ جز این که برای سرگرمی ما پسرا باشه وخودشو لوس کنه.
از توی آینه ،دانیال رو دیدم که با دیدن من یه تای ابروشو بالا داد و گفت:
- جایی میری ؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- میرم بیمارستان .دختری که منتظر بودیم دنیا بیاد ،الان دنیا میاد.
دانیال با جدیت گفت:
- میری ببینی اون نشونی هایی که استاتیرا گفت رو داره زود برمیگردی
با اخم گفتم :
-چشم،امر دیگه ای نداری؟
لبخند کجی زد و از دیدم خارج شد.اه اه چی میشد یه پسر میومد.
با حرص کلامو گذاشتم رو سرم و به اتاقم خیره شدم اتاق به رنگ سفید سبزبود. که روی دیواراش نقاشی پسرکی که توی جنگل گم شده و با بهت به سمت چپش نگاه میکرد . نقاشی روی کمد دیواریم هم بود. این نقاشی ، نقاشی اورانوس بود .خارج شدم .
با دیدن نورا که با عشوه میومد سمتم ، با حرص گفتم :
- نیا سمتم نورا.
نورا با عشوه گفت:
- وا چرا عشقم ؟
با داد گفتم :
- من عشق تو نیستم برو با دانیالت.
تا به حال اینطور با نورا حرف نزده بودم ، ولی خوب عین کنه بهت میچسپه.
نورا با بغض رفت توی اتاقش. لبخند کجی زدم و از خونه بیرون رفتم سوار ماشین بنز قرمزم شدم و به بیمارستانی که قراره این دختر به دنیا بیاد، رفتم .نگاهی به ساعت کردم از زمان تولدش 20 دقیقه و 18 ثانیه گذشته.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
اخراجی
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,177
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
دانای کل:
پنج پسر منتظر بودن که خواهر یا برادر کوچکشان به دنیا بیاید همه خوشحال بودند جز سامیار.
خشایار که پسر سوم خانواده بود با لحن غمگینی گفت:
-اگه پسر شد چه خاکی تو سرمون بریزیم؟
ماهیار پسر دوم خانواده بود با کلافه گفت :
- پسرا دعا کنید دختر باشه .
شاهیار پسر اول خانواده با لحن نا امید کننده ای گفت:
-دیگه نمیشه دعا بکنیم چون قراره دنیا بیاد.
سامیار پسر چهارم خانواده با عصبانیت گفت:
- اگه دختر بود بره بمیره من از دختر متنفرم.
خشایار محکم به سر سامیار زد و گفت:
- پسر هم باشه بابا زنده به گورش میکنه.
زانیار که سه و نیمش سالش بود با بغض گفت:
- داداش شاهیار ،من میترسم که بابا منو هم بکشه.
زانیار چون پسر آخر این خانواده بود این حرف را زد .شاهیار زانیار را بغل کرد و گفت:
-من نمیزارم بابا با تو کاری...
هیچکس تا آمدن پدرشان حرفی نزد .شاهیار پسر اول که 13 سالش بود قدش بلند و لاغر اندام بود، چشمانش به دریا بود.ماهیار پسر دوم 11 سال داشت و کمی چاق تر از شاهیار بود و رنگ چشمانش سبز بود .خشایار پسر 9 ساله ی این خانواده بود که رنگ چشمانش طوسی بود.سامیار هم پسر 7 ساله این خانواده بود چشمانش به رنگ عسلی بود.هر پنج پسر چشمشان به در بود که پدرشان بیاید . با صدای زنگ در زانیاربا جسته ی کوچک خود به سمت در دوید و تا در را باز کند. شاهیار نگران بود که بچه ای که به دنیا می آید پسر باشد،زانیار در را باز کرد چهره ی خوشحال پدرشان نوری در دلشان روشن شد،طاهر پدر پنج پسر، متعجب رو به رو به بچه هایش گفت:
-اتفاقی افتاده که همه دم در منتظرن.
شاهیار با نگرانی گفت:
- بابا چی شد ؟ مامان خوبه ،بچه سالمه؟ دختره یا پسر؟
طاهر با لبخند گفت:
-مامان و خواهرتون هر دو سالمن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
اخراجی
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,177
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
سامیار پوزخندی زد و به اتاقش رفت ،طاهر از کار سامیار عصبی شد و گفت:
- سامیار ، بیا اینجا ؟
سامیار پسری که از دختر بدش میامد در اتاقش را باز کرد و رو به پدرش با گستاخی گفت:
-بله پدر کارم داشتید؟
طاهر با خشم گفت:
-تو ناراحتی از این که خواهر دار شدی؟
سامیار با پوزخند گفت :
-چه فرقی میکنه بلاخره که دنیا اومده.
طاهر از عصبانیت منفجر میشد چون به خودش قول داده به بود دست روی فرزندانش بلند نکند با خشم گفت:
- گمشو تو اتاقت.
سامیار هم خونسرد وبا غرور به اتاقش رفت.هیچ کس جرعت نداشت صحبت کند ،طاهر رو به ماهیار گفت:
- برو لباس های خواهرتو بده ببرم.
زانیار با لحن کودکانه خود گفت:
- بابایی میشه من بیام آبجی کوچیکم رو ببینم.
طاهر با لبخند گفت:
- اگه دست من بود میزاشتم ببینیش ولی پسرم نمیشه بیای ولی وقتی اومد مثل کوه پشتش باش.
زانیار با خوشحالی گفت:
- نمیزارم به تار مو ازش کم شه .
پدر با لبخند به پسر کوچک خود نگاه میکرد .که انقدر خواهرش را دوست دارد.
شاهیار رو به پدر خود کرد ومتفکر گفت:
-بابا اسمش رو چی مخواید بزارید؟
طاهر کمی فکر کرد و گفت:
-اختر یعنی سرنوشت، بخت و اقبال.
خشایار که تا الان ساکت بود و گفت:
- معنای ستاره هم میده.
طاهر با لبخند گفت:
-خیلی اسم قشنگی هست من اینو رو براش انتخاب میکنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
اخراجی
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,177
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
راتین:

با غرغر داشتم به طرف عمارت میرفتم ، عمارتی که شبیه ستاره بود .ما نگهبانان ملکه بودیم .ملکه اِستر ملکه ای که الان 3 ساعته به دنیا اومد آخه چرا باید ملکه باشه نمیشه پادشاه باشه .چقدم نشونی هاش درست بود .در عمارت رو باز کردم و رفتم داخل.

دانیال تا منو دید با خنده گفت:

- قیافه ات رو تو آینه دیدی؟

با لبخند کجی گفتم :

- مسخره .

دانیال سوار ماشین بی ام وی خود شد و گفت:

-شب تو باغ حاضر شو ماموریتمون روی زمین تموم شد.

با خوشحالی گفتم :

- جدی ؟ خداروشکر.

دیونه ای نثارم کرد و ماشین رو روشن کرد،منم وارد عمارت شدم و بلند گفتم:

-نورا ؟ نورا؟

نورا با صدای عصبی گفت:

-چیه؟

عصبی شدم ، گفتم :

-ببین نورا اعصاب منو خورد نکن هروقت صدات زدم میگی جانم فهمیدی؟

نورا با اخم گفت:

-دیگه چی ؟ تو ریئس یا پادشاه نیستی. منم ازت اطاعت نمیکنم.

نورا دختر جذابی و لوندی بود و فقط به درد رفع ن*ی*ا*زا*م میخورد.بهش گفتم :

-آماده شو بیست دقیقه دیگه میام لباس قرمزت رو بپوش.

پوزخندی زد و گفت:

- مال تو نیستم که به حرفت گوش بدم .

با عصبانیت گفتم:

- نورا عصبیم نکن برو .

نورا با لجبازی گفت:

- نمیرم و تو هم نمیتونی کاری بکنی چون اگه دانیال بفهمه توبیخت میکنه و میفرستت پیش استراتوس.
 

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
اخراجی
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,177
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
تهدیدم کرد همه از استراتوس میترسیدن . ولی جایزگزین اون ملکه استر بود ولی من نمیزارم که ملکمون یه دختر زمینی شه.
نورا با لبخند ی که آدم رو م*س*ت میکرد گفت:
- چیه دیدی نمیتونی منو مجبور به کاری کنی.
دانیال پسری بود که بیست و هفت هزار ساله که معاون و وزیر استراتوس بود . منم همکارشون بودم منم زمینی بودم ولی نمیدونم چرا از زمینی ها بدم می آد ، من سه هزار ساله همکار و دستیار دانیالم. و نورا پانصد ساله که جز گروهمون شده.
رفتم توی اتاقم و روی تخت خوابیدم و به سقف خیر شد . به هنر های اورانوس خیره شدم اورانوس حتی روی سقف هم نقاشی کرده بود.نقاشی یه آسمون بود با یه ابر سیاه عین بخت و سرنوشت بعضی از انسان های زمینی. از فکر های مزخرف بیرون اومدم وچشامو بستم وخودم رو تو دنیای خواب غرق کردم.
*
توی مزرعه ی گندم داشتم دنبال دختری که لباس بلند و سبزی می دویدم. که یهو دختر برگشت و نگام کرد چهره اش بسیار آشنا بود با صدای بلند گفت:
- من ملکه استر هستم.
*
از خواب بیدار شدم این چه خوابی بود که دیدم.
****
(دانای کل )
روی صندلی دسته دار چرمیش نشسته بود . پک عمیقی از سیگارش کشید و گفت:
- اسمش چیه؟
+ اختر
-استراتوس فک میکنه من نفهمم که همچین موضوع مهمی رو ازم پنهان میکنه.
پسرک با لکنت گفت:
+ نـ...نه... بانو اینطور نیست.
- پس چه طوره؟ نکنه تو جاسوس اونا هستی؟
+ نه ...نه من غلط بکنم بانو.
- خوبه که ازم میترسی.
یه نفر با عجله در اتاق را باز کرد و گفت:
- بانو به سیاره حمله شده ملکه استراتوس حالشون بده.
با خونسردی و بی رحمی گفت:
- بزار بمیره.
استاتیرا با اخم گفت:
_بانو ملیسا این چه حرفیه ؟
ملیسا پوزخندی زد و گفت :
_ ملکه استر به دنیا اومده دیگه نیازی به نگران شدن نیست.
استاتیرا متفکر گفت:
_ بلاخره دنیا اومد که جهان هستی رو تغییر بده.
ملیسا با خود گفت:
_همه میدونستن جز من آخه مگه من چه هیزم تری فروخته بودم که نمیدونستم
 
آخرین ویرایش

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
اخراجی
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,177
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
طاهر خسته کلید را انداخت و در را باز کرد. وارد حیاط شد حیاطی که با سنگ فرش هایی به رنگ گلبهی که روی آن ها برگان پاییزی درختان بود. وسط حیاط رو به روی درب ورودی، یک حوض به رنگ آبی بود که در آن حوض پر از ماهی های رنگارنگ بود.درختان مانند سربازهایی محافظ خانه بودن قامت بلندشان را نمایان میکردن و زیر هر درخت گلهای لاله ای که مانند حصارهایی برای درختان بود. دخترک کوچک چهار ساله اش با سرعت از ورودی خانه به سمت او دوید و با دستان کوچکش دور پاهای طاهر حلقه کرد و با لحن کودکانه اش گفت:
_سلام بابایی.
طاهر که احساس کرد تمام خستگی هایش بیرون رفته، خندید و گفت:
_ سلام عشق بابا.کو مامان؟
چشمان دخترک پر از اشک شد وبا بغض گفت:
_ مامان رفت.
طاهر با نگرانی گفت:
_ اختر مامان کجا رفت؟
اختر با لحن غمگینی گفت:
_ مامان خوابید بهم گفت ، دارم میرم پیش خدا.منم گفتم...
طاهر با دو به سمت ورودی خانه رفت .و کتش را روی چوب لباسی ای که کنار جا کفشی قهوه ای رنگ بود پرت کرد و با دو به اتاقش رفت با ش در را باز کرد . با دیدن زلیخا که صورتش سفید و رنگ پریده است .بغض گلویش را پاره میکرد،اشک سمجی از گوشه چشمش افتاد.سریع آن را پاک کرد .رو به روی تخت زانو زد و گفت:
_ زلیخا امیدوارم منو ببخشی خیلی اذیتت کردم.
شاهیار با صدای پدرش از اتاقش بیرون آمد و با دیدن جسم سرد مادرش بغض کرد.غرورش اجازه نمیداد که اشک هایش را بریزد. به هر سختی بود بغضش را قورت داد.از آنجا دور شد و به اتاقش رفت اتاق از ترکیب سفید ، قرمز است . تختش سفید با رو تختی قرمز است . کمد دیواری به رنگ سفید است که کنارش، میز تحریری به رنگ قرمز بود .کنار میزش یک سطل آشغال به سفید بود.و کنار تختش عسلی به رنگ سفید بود. روی تختش خوابید و به سقف خیره شد. که تقه ای به در اتاقش خورد با صدای بم ومردانه اش گفت:
_ بفرمایید؟
در اتاقش باز شد و برادر کوچکش خشایار وارد شد و با بغض گفت:
_ مامان ....
همین کافی بود تا شاهیار غرورش خود به خود شکسته شود و اشک بریزد. خشایار هم از گریه ی برادرش گریه اش گرفت و گریه کردن .انقدر درک مرگ مادرشان سخت بود که انگار نیمه جانشان را گرفته ان .
 

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
اخراجی
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,177
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
(راتین)
داشتم نامه ای از طرف اورانوس میخوندم که دانیال نامه رو ازم گرفت و با اخم گفت:
_تو الان باید بری مجلس ختم مادر ملکه ولی اینجا نشستی داری نامه میخونی؟
فریادی زدم و گفتم:
_ بسه چقد من باید برم ؟تو هم برو؟ اصلا مگه نورا جز ما نیست ،چرا اون نمیره ؟من از زمین بدم میاد .اگه سیاره ی خودمون بود میرفتم.من زمین برو نیــ...
با سوختن یه طرف صورتم حرف توی دهنم موند که دانیال با عصبانیت گفت:
_ ببین تو میری چون من فعلا جای ملکه هستم .
عصبی شدم اون برادرم بود، که بهم سیلی زد ،بهترین رفیقم، داشت بهم توهین میکرد ، اصلا این دختر کیه انقد سنگش رو به سینه میزدن مگه زمانی استراتوس ملکه بود، کسی از مرگ نجاتش داد. که حالا یه دختر چهار ساله نباید آسیبی ببینه هفت تا براش نگهبان گذاشتن.تازه خودش پنج تا داداشم داره البته به غیر از یکیش که فاکتور بگیریم.چرا این قدر این دختر محبوب بود ، دوست نداشتم غرورم رو خورد کنم و ازش بپرسم .و حس کنجکاوی بدجور قلقکم میداد.دانیال عصبی نگام کرد که با حرص از روی مبل سلطتنتی خونه ی پاتیرا بلند شدم و سمت اتاقم رفتم اینجا برعکس زمین که اتاقم سبز بود اتاقم آبی تیره بود مثل اتاقم توی زمین اورانوس نقاشی کرده بود.واجرام آسمانی رو کشیده بود آدم احساس میکرد توی فضاست . وقتی چراغ ها رو خاموش میکردی ستاره های سقف اتاقم روشن میشدن.لباسم رو عوض کردم تا صدای دانیال بیرون نیومده باید میرفتم،زمین.کلاهمو پوشیدم و وردی خوندم و چشامو بستم. بعد از پنج دقیقه با صدای زجه زدن های مردم چشام رو باز کردم و به سمتم مردم رفتم رو به پدر ملکه با لحن غمگین ساختگی گفتم:
_ تسلیت عرض میکنم جناب .
پدر ملکه با چشمای سرخ و با اندوه گفت:
_ ممنون
نگاهی به اطراف کردم تا ملکه رو ببینم که با دیدن همون پرستار که اون روز رفته بودم بیمارستان خودمو مخفی کردم آخه خیلی به آدم میچسپه اون روز میخواست ازم خواستگاری کنه.والا. با دیدن دخترکی که صورت بسیار زیبایی داشت فهمیدم ملکه استر هست اما با دیدن مرد سیاهپوشی که داشت به استر حمله میکرد حواسم نبود که کسی نباید بفهمه اون کیه گفتم :
_نه بگیرنش داره به ملکه آسیب میرسونه.
همه با تعجب نگام کردن و زدن زیر خنده اما اون مرد سیاهپوش ملکه رو دزدید اه من چه قدر احمقم که نتونستم از ملکه استر محافظت کنم.
 

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
اخراجی
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,177
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
خدایا حالا جواب دانیال رو چی بدم ، منو توبیخ میکنه .... وایی نه میرم پیش بانو ملیسا .ملیسا زنی خونسرد و بیرحمیه من ازش خیلی میترسم .....
با صدای پسر بچه ی هشت ساله ای از فکر بیرون اومدم وگفتم :
- جانم؟
با لحن بچگونش با مهربونی گفت:
- عمو تو گفتی ملکه ولی انیجا که ملکه ای وجود نداره!
خدایا چه گیری کردم ، با لبخند ساختگی گفتم:
- اسمت چیه عمو؟
شیرین خندید و گفت:
- زانیار... اسمم زانیاره...
با لبخند گفتم:
- زنده باشی عمو...فعلا من باید برم .
با لحن غمگینی گفت:
- عمو؟
با تعجب گفتم:
- جانم؟
با لحنی اشک آور گفت:
- عمو تو مامان داری؟
با تعجب گفتم:
_ آره مامان دارم.
با حالت زار گفت:
_ خدا حفظش کنه آخه مادر داشتن یه نعمته.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا