نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان مخاطب | دلناز نیازی(ترانه) کاربر انجمن یک رمان

DELNAZ_N (TARANEH)

پرسنل مدیریت
مدیر تالار هنر
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,694
پسندها
11,169
امتیازها
31,873
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #101
تمسخر‌آمیز نگاهش می‌کند و پوزخندی می‌زند:
- کِی بحث‌تون نمیشه؟
با غیض نگاهش می‌کند و هیچ نمی‌گوید، از پله‌ها بالا می‌رود و تقه‌ای به در می‌زند و بی‌آن‌که منتظر اجازه او باشد، در را باز می‌کند.
پارچه‌ای سفید رنگ را گرداگرد دَستش بَسته است و کَمَرش را به بالای تخت، تکیه داده است و مُچاله‌وار نشسته است، رنگش کمی پریده است و لب‌هایش خُشک شده است.
پروا، هراسان کیفش را پرتاب می‌کند و به سوی او می‌رود، کنارش روی تخت می‌شیند و مبهوت لب می‌زند:
- دلارا، چی شده؟
بغض‌آلود و بی‌حال، می‌نالد:
- دَستم!
پارچه سفید رنگ پیچیده شده میان مُچش را باز می‌کند و در همان حال لب می‌زند:
- دَستت چی شده؟
با کبودی وحشتناکی که دور تا دور مُچش را در بر گرفته بود، شوک‌زده نگاهش می‌کند و آرام لب می‌زند:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

DELNAZ_N (TARANEH)

پرسنل مدیریت
مدیر تالار هنر
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,694
پسندها
11,169
امتیازها
31,873
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #102
مالک با اشتیاقی وافر، لب می‌زند:
- فقط دوست دارم بیاد خونه‌م...
احساس می‌کند هر لحظه ممکن است رگ‌هایش پاره شوند، بند‌بند انگشت‌هایش آن‌قدر آن‌ها فشرده است به سفیدی می‌زند و سَرَش گویی سوت می‌کِشد، با صدایی خَش‌دار میان حرف‌های او می‌پرد:
- کاری نداری؟
مالک، تک‌خنده‌ای می‌کند.
- برات یک فیزیوتراپ میارم، بیاد خونه‌ت کار‌های پاهات رو انجام بده!
پلک‌هایش را به روی هم می‌فِشارد.
- باشه!
و هردو با خداحافظی کوتاهی تماس را قطع می‌کنند.
***
در سالُن باز می‌شود و هر دو وارد می‌شوند، دلارا بی‌آن‌که نگاهی به او بی‌اندازد با همان دَست باند‌پیچی شده‌اش از پله‌ها بالا می‌رود.
آرمین، به سوی پروا بر‌می‌گردد و با لحنی که نگرانی در بند‌بندش رسوخ کرده است، لب می‌زند:
- دکتر چی گفت؟
میوه‌ای از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

DELNAZ_N (TARANEH)

پرسنل مدیریت
مدیر تالار هنر
سطح
20
 
ارسالی‌ها
1,694
پسندها
11,169
امتیازها
31,873
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #103
***
از پروا، شنیده است که قرار است فیزیوتراپ برایش بی‌آورند، پروا گفته بود که نخاعش به طور کامل آسیب ندیده است، می‌تواند پاهایش را تکان دهد ولی قدرت آن‌که با آن‌ها راه برود را ندارد ولی با یک فیزیوتراپ می‌تواند کم‌کم باری دیگر راه برود.
روسری کوچکی سَرش می‌کند و مانتو گُشاد سرخ‌گونش را هم به تن می‌زند و پله‌ها را طِی می‌کند، مرد چهار‌شانه‌ای رو به رو آراد است و مشغول صحبت با یک‌دیگر هستند، قامت مرد جوان و گیسوان کوتَه مردانه خاکستری‌اش زیادی آشنا می‌زنند، در یک لحظه مرد سَرش را بر می‌گرداند.
ضربان قلبش شدت می‌گیرد، سُست شده است و متحیر او را می‌نگرد، آن مرد شایان است!
سَرش را به طرفین تکان می‌دهد و تک‌خنده‌ای حیران می‌کند و آرام لب می‌زند:
- شایان؟
کیف کارش را زمین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

بالا