• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان مرداب زیبا | marzieh-h نویسنده‌ افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع marzieh-h
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 65
  • بازدیدها 757
  • Tagged users هیچ

marzieh-h

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
3/11/19
ارسالی‌ها
835
پسندها
10,246
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 3912
ناظر:
@za_amiriyan

نام رمان: مرداب زیبا
نویسنده: marzieh-h
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
خلاصه: گاهی اوقات برای حفظ آنچه که دوستش داریم احمقانه رفتار می‌کنیم مانند زیبا که پس از سه سال زندگی مشترک آرامی که با آئین داشته، به‌یکباره با گذشته‌ی نه چندان معقول خود مواجه می‌شود؛ گذشته‌ای که زندگی اکنونش را تحت‌الشعاع حماقت‌های او قرار خواهد داد.
 
آخرین ویرایش

FAEZEH.MIRI

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
8/11/20
ارسالی‌ها
844
پسندها
14,146
امتیازها
31,973
مدال‌ها
24
{به نام داعیه سرمتن‌ها}
505049_c738d7ad2d7f75ce6730dfd90533a998.jpg


نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

marzieh-h

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
3/11/19
ارسالی‌ها
835
پسندها
10,246
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
حوادث سخت از اتفاقی ساده و در عین حال غیر قابل تصور شروع می‌شود. اتفاقی که از زیر تا روی حقیقت ماجراهای زندگی‌ات را به خطر می‎‌اندازد و تو را با تلنگری دردناک به خودت می‎‌آورد و از رویاهای طول و دراز ذهن سرکشت، بیرون می‎‌کشاند. رویاهایی از یک زندگی بهتر و سرخوشی بیشتر، رویاهایی که در آن از زشتی کردار گذشته‎‌ات خبری نیست. با این تلنگر، تازه آن زمان می‌فهمی برخلاف اندیشه‌‎ی آرامت بر لبه‎‌ی پرتگاهی رو به دریایی طوفانی ایستاده‌ای و زمانی برای گریز برایت باقی نمانده و دریا نیز سهمگین‎‌ترین موجِ بی‌پروایش را به سمتِ تو نشانه رفته است. چاره‎‌ای نیست جز آن‎که چشم ببندی و انتظار بکشی تا آن وحشیِ بی‎‌رحم بر سرت آوار شود؛ تازه بعد از آن، اگر جان سالم به در بردی به دنبال گریزگاهی هر چند محقر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
3/11/19
ارسالی‌ها
835
پسندها
10,246
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
نه پس؛ خوشی زیادی زده ز*یر*دلم و ویارانه خریده‌ام! با هزار مشقت در خانه را باز کردم و با یک پا آن ‌را به سمت داخل فشردم. برای حفظ آبرو کیف زیر چانه‌‎ام را دمِ در رها کردم و با لبخندی از سر اجبار گفتم:
-‌ بله با اجازتون!
خانم ارجمند همان‌گونه که کاسه آش رشته در دست داشت به من خیره شد و لبخند تحویلم ‎داد. شک نداشتم که منتظر بود تا او را به داخل خانه تعارف کنم و او هم با کمال میل دعوتم را بپذیرد. آن روزها با بهانه و بی‎‌بهانه سرِ راهم سبز می‎‌شد تا من زیر گوش آئین بخوانم و او هم برای پسر یلاقوایش کاری دست و پا کند؛ اما مگر گوش این زن بدهکار بود که آئین اهل هیچ زد و بند و پارتی‎ بازی‎‌ای نیست، حتی برای منی که همسرش هستم! در واقع به زبان عامیانه باید به او می‎‌فهماندم که مادرجان راستش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
3/11/19
ارسالی‌ها
835
پسندها
10,246
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
با رفتن خانم ارجمند پوفی عمیق و عصبی از سینه‌ بیرون فرستادم و خودم را روی اولین مبل فیروزه‌ای رنگِ در دسترس پرت کردم. با خیره شدن به کنج میز عسلیِ چوبیِ خانه اندیشیدم؛ کاش ما نیز می‎‌توانستیم در یکی از برج‏‌های بالا شهر خانه داشته باشیم تا همسایه از همسایه‎‌اش بی‎‌اطلاع باشد. چه کسی گفته که دنیای ماشینی و بی‌‎خبری امروزی منفور است و بی‎‌ارزش؟! به من اگر بود اولین کاری که می‎‌کردم آن بود که همسایه‎‌هایم را از زندگی‎‌ام حذف کنم بخصوص آقای معتمد؛ مدیر ساختمان، با آن هیکل کوچک و ریزش که مانند موش خرمایی کنجکاو به همه جا سرک می‎‌کشد تا بالأخره سر از هر ماجرایی در بیاورد. بیشتر عقیده داشتم در ازای همسرش او اهل سبزی پاک کردن و غیبت در مورد این و آن است وگرنه که حمیده خانم لاأقل در ظاهر زنِ فهیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
3/11/19
ارسالی‌ها
835
پسندها
10,246
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
عرفان؛ پسر‎خاله‎‌ی بزرگم چند سالی چشمش به دنبال من بود و از هر دری سعی می‎‌کرد تا خاطرخواهی‌اش را ثابت کند. پسر دلبر و همه چیز تمامِ بذله گو. قد و بالایش و موهای بلوند خدادادی‎‌اش و چشمانِ آبیِ دریایی‎‌اش، این‎‌ها اولین خصلت‎‌هایی‎ بود که در دیدار اول از او به چشم می‎‌آمد. طفلک خودش را به هر آب و آتشی زد تا دل مرا اسیر کند؛ اما من چند سالی بود که از زبان بازیِ مردانه‏‌ای سیر بودم و چند سالی بود که دیگر این ظواهر مرا ارضاء نمی‎‌کرد. بعد از یک طوفان مخرب در زندگی‎‌ام، تنها خواستار زندگی‌ای آرام بودم که قطعاً عرفان با ظاهر و ادعاهای تو خالی‌اش هرگز نمی‎‌توانست آن را به من ببخشد. اگر با او ازدواج می‎‌کردم با هر نگاه دختران غریبه به همسرم باید نگران می‎‌شدم که مبادا عرفان با خصلت شر و شور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
3/11/19
ارسالی‌ها
835
پسندها
10,246
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
لحظه به لحظه‎‌ی اولین روز ابراز علاقه‌ی او به من آنقدر برایم شیرین و خاص است که آن‎ را کاملاً در بایگانیِ ذهنم ذخیره کرده‌‎م. سه سالِ پیش به شدت مشغول تایپ مقاله‎‌ام برای مجله شدم تا برای پایان ماه آماده‌اش کنم و از زیر منت رسولی؛ مدیر مسئول و دختر ترشیده‌‎ی نشریه قِسر در بروم. عینک قاب قطور مشکی‌ام را که هنگام مطالعه یا تایپ به چشم می‎‌گذاشتم تا نوک بینی پایین کشیده بودم و با تمام حواسِ ششگانه،‎ خودم را در متنی با عنوان دخترانه فراری یا دختران رانده شده که حاصل تلاش شبانه روز آن زمان من بود، غرق کرده بودم. به طور کامل غوز کردم تا از همه جهت به کامپیوتر تسلط داشته باشم انگار که آن بدبختِ بی‌زبان هر لحظه امکان گریز و سر خوردن از زیر دستان فرز مرا داشته باشد! تقریباً دو هفته‎‌ای بود که به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
3/11/19
ارسالی‌ها
835
پسندها
10,246
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #8
هر کسِ دیگری به جای من بود با برخورد افتضاح بار اولی که با او برایم پیش آمد، از خجالتِ اتفاقی که به بار آورد، سرش را هم بلند نمی‎‌کرد و در چشمان خرمایی رنگِ گیرای مرد مقابلش خیره نمی‎‌ماند. حقیقتاً اعتراف می‎‌کنم شبِ آشناییمان برای اولین بار از یک مرد شرم کردم و آن موقع تازه فهمیدم برخلاف تصوراتم تمام تعلیم و تربیت‌های خانواده‎‌ام در یک جا به کارم آمده است.
شبِ نامزدی فرزانه؛ همکارم بود. به علت محدودیت‌های خانه‌ی آپارتمانی‌شان، نامزدیِ خودمانی و جمع و جوری در منزل عموی بزرگ او برگذار کرده بودند. من هم با اصرار زیاد فرزانه مجبور شدم در جشن حاضر شوم و با هزینه‎‌ی هنگفتی که آن زمان برای من مبلغش قابل توجه بود، لباس شبِ مناسب و درخور جشن آنها تهیه کنم. به خاطر غرور و ثابت کردن خودم، اول از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
3/11/19
ارسالی‌ها
835
پسندها
10,246
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #9
زمزمه‎‌وار همان‌گونه که فحش‌های آبداری نثار فروشنده‌ی حراف و زبان ریز می‎‌کردم از زیر شال با بند داخل لباس که نقش لباس زیر را ایفا می‎‌کرد، کلنجار می‏‌رفتم تا کمی به من بیچاره فرصت نفس کشیدن بدهد.
-‌ ای تو روحت زنیکه! صبر کن تا فردا خدمتت برسم بهت حالی می‎‌کنم لباس انداختن به من ِزیبای غفاری چه عواقبی برات داره!
در همین لحظه مادر فرزانه برای چندمین بار با لبخند شیرینی به سمتِ من آمد و پرسید:
-‌ چیزی احتیاج داری دخترم برات بیارم؟
با لبخند وسیع‌تری از همه چیز تشکر کردم. یک‌مرتبه به یاد وضعیت أسف‌بار خودم افتادم و این فرصت را برای رهایی از تنگی حصار لباسم غنیمت شمردم، زیرا تا جایی که فوضولی‌ام اقتضا می‎‌کرد فهمیدم که فعلاً خبری از شام نیست تا لاأقل ته‌بندی‎‌ بکنم و راهیِ خانه شوم، از طرفی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
3/11/19
ارسالی‌ها
835
پسندها
10,246
امتیازها
28,473
مدال‌ها
16
در همین لحظه با سرفه‌‎ی مردانه‎‌ی پشتِ سرم قالب تهی کردم و به مرز سکته‎‌ رسیدم. با سرعت فانتوم به عقب برگشتم که با آئین روبرو شدم. با هینِ خفیفی به او زل زدم و زبان به دهان گرفتم، در واقع وا رفته بودم؛ اما او برخلاف من خونسرد و آرام بر لبه‌‎ی تخت نشسته بود. کاملاً مشخص بود که تازه از خواب بیدار شده است. از کجا باید می‌دانستم دردانه‌ی حاجی پژوهش تازه چند ساعت پیش از سفر خارجه‌اش برگشته است و در اتاق مشغول استراحت کردن است! مادر فرزانه نیز از این موضوع اطلاعی نداشت. آنقدر در آینه‌ سرم گرم بود که جسم به آن بزرگی را روی تخت ندیده بودم؛ اما واقعیت را نمی‌‎شود انکار کرد که او از همه‌‎ی زوایا به من تسلط داشت. حتی فکر آن‎که تا کجاها را دیده و چه چیزهایی را شنیده، شرم‌‎زده‌م می‎‌کرد. با عذرخواهی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا