• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دل را خواب می‌برد | شیوا پناه کاربر انجمن یک رمان

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,306
پسندها
18,622
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
«باسمه‌ تعالی»
کد رمان: 3916
ناظر: @PRINCES

عنوان:
دل را خواب می‌برد!

نویسنده: شیوا پناه

ژانر: #درام #عاشقانه

خلاصه:
«گاه عشق در باده فراموشی نوش می‌شود.»
گویا نه خاطره‌ای به یاد سپرده شده و نه آن نجواهای شاعرانه به گوش سینه‌سوخته‌ای خوانده شده.
تنها قربانی این فراموشی کسی‌ست که گوشه‌ای در حال و هوای آن خاطراتِ ناکام جان می‌دهد. با گذر زمان نرم‌نرمک خوی می‌گیرد و تکیه می‌زند بر شانه‌ی مردی که رگ خواب دل را می‌داند.
اما امان از کابوس‌هایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,306
پسندها
18,622
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #2
634494_60e37fa2aa8f2b5b6992be8bb9684e4c.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,306
پسندها
18,622
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
﷽​

مقدمه:
و «او» هنگامی خواهد رسید که در کنجی، منی آشفته طلب خواب می‌کند.

***


-فصل اول-
رفت آن سوار!

و گاهی به سر آمدنِ یک روز، بیش از یک روز طول می‌کشد...گویی حکم کرده‌اند هر دمش از لای جان آدمی به در شود. همانقدر مشکل، همانقدر طاقت‌فرسا.
آنقدر سخت که گمان نمی‌دارم یک کلام فاطمه را عمیقاً به گوش سپرده باشم.
دوشادوش من گام به گام برمی‌دارد، بیخ گوشم ورد می‌خواند و اما من تنها مراقبم پاهای لمس شده‌ام روی خطوط سنگ‌فرش‌های پیاده‌روی ولیعصر نروند. گویا این هم یک اجبار است و آسمان به زمین می‌آید اگر نیمچه خطشان را کفش‌هایم لمس کند!
فاطمه با ذوقی که در خور باورِ مات شده‌ام نمی‌گنجد دم از انتخاب بجا و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,306
پسندها
18,622
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
امان از این خلاء ناهشیاری که پنج ماهی می‌شود بر من آشنا شده و مرا در خلوت خود اینگونه به استیصال می‌کشاند.
فاطمه از دست یاوه‌گویی‌ام طوری مردمک‌های کهربایی‌اش را در حدقه می‌چرخاند که به حتم خال درون چشمش از صد فرسخی هم هویدا شده. متنفر است از نادیده گرفته شدن و من امروز به معنای تمام چندین بار نادیده‌اش گرفته‌ام.
این زلف‌های عنابی‌‌اش را که نم باران حلقه‌ در حلقه‌اش پیچانده به زیر مقنعه می‌برد و در پی نشاندن نیشگونی بر بازوی نحیفم، معترض می‌گوید:
- خیلی احمقی. من رو بگو که دو ساعته دارم واسه خودم آب توی هاون می‌کوبم...حداقل یه خبری می‌دادی که توی این دنیا نیستی تا اینطور دهنم کف نکنه...الحق که بیشعوری و میگی نیستم.
با آنکه خروج انگشتانِ خفته در جیبم جگر زلیخا می‌خواهد، قید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,306
پسندها
18,622
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
- ریاح برای فرداشب همون تونیک بلنده رو که از قشم برات خریدم بپوش، ما چون پوستمون زیادی سفیده رنگ زرشکی به تنمون می‌شینه...این دفعه رو هم نه نمیاری که اگر بیاری من می‌دونم با تو. مفهومه؟
بی‌‌آنکه خاطرم باشد دم از لباسی می‌زند که یقه‌اش را باید با هزار سنجاق و وصله جمع کرد، با نجوای «باشه»ای سری به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهم و بی‌حال یکایک صندلی‌های ایستگاه اتوبوس رو‌به‌رویم را چشم‌چرانی می‌کنم.
عجب! گویا پیشانی‌نوشت مرا با خط سیاه نوشته‌اند که «نزدیکی هرگونه شانس به این شخص اکیداً ممنوع است»؛ حال انتظار دارم بخاطر پای خواب‌رفته‌ام کائنات دلشان رحم آید و در لابه‌لای آن شلوغیِ مردم جایی برای منِ خسته پیدا شود.
گله‌مند از زمین و زمان به یک آن می‌ایستم و از دست چانه‌درازی فاطمه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,306
پسندها
18,622
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6
به خود می‌آیم از شر این حیرت افراطی که پیاز داغش را برای خود بیش از حد زیاد کرده‌ام. شاید آنقدرها هم عجیب نباشد که می‌پندارم، اما مگر می‌شود... .
حتی این صحبت به ظاهر مزاحش هم رنگ و بوی منحصربفردی دارد. کنایه است یا شوخی؛ نمی‌دانم.
با شرمی نمکین، چشم از دیده‌های طوسی‌ و بی‌پروایش می‌گیرم و بر تابه‌ای می‌دوزم که سکوتِ جز و ولز گوجه‌هایش خبر می‌آورد «اُملِت سفارشی‌تان با کره‌ی محلی» از دهن افتاده.
- نه...نه اینطور نیست آقای پوررضا.
لعنت بر این زبان خیره‌سر که واژه‌‌های برون رانده‌اش تای ابروی پرپشت این مرد را بیش از پیش بالا می‌برد و خجالت زیر گونه‌های گل‌آفتاده‌ام می‌خواباند.
با آنکه می‌دانم با هر تن جنباندنم لبه‌ی خراش‌خورده‌ی این صندلی عهد قاجار، بارانی خردلی‌ام را از چندی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,306
پسندها
18,622
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
لعنت! نه تنها جو بینمان گرمایی به خود ندید بلکه حال قرار است با جدیت مطلقش مرا دگرگون کند.
کاش آن پنکه‌سقفی زهوار در رفته‌ای که زنگ هر‌ سه پره‌اش از این کنج هم خار در چشم می‌شود، به کار آید و باشد که آبی بر آتش گونه‌هایم روان کند.
طوری که گویا رشته‌ی کلامش را یافته، تابه‌ی روحی مابینمان را کنار می‌گذارد و راضی از کلام به زبان آمده، کمی به سوی منِ مضطرب متمایل می‌شود. لحن صدایش آرام است و شمرده.
- جدیت این موضوع برای من و شمایی که از قبل آشنایی نداشتیم و هیچ رابطه‌ی عاطفی بینمون نبوده، خیلی زیاده. پس از اونجایی که به شما می‌خوره فرد منطقی باشید... .
برای پی بردن به راستی کلامش، درنگی می‌کند به قصد خوانش چشمانم، خیره‌ام می‌شود.
- بهتره خیلی رو راست بحث رو جلو ببریم تا به درست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,306
پسندها
18,622
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8
***
-فصل دوم-
بی‌حسی موضعی

باران خودکشی ابرهاست. آنقدر به تنگ می‌آیند، آنقدر درهم چلانده می‌شوند که دیگر جز باریدن چاره‌ای سد راهشان قلمداد نمی‌شود.
حال هم گویا آنقدر دلشان به تنگ آمده که هوای پاییز را پیشاپیش بر اواسط شهریورماه تحمیل کرده‌اند؛ پیشاپیش سرما را بر خیابان و وجود درختانی که رنگ تابستانه‌ی برگ‌هایشان را نباخته‌اند، رخنه کرده...هر چه هست همپای این لایه‌غباری که پنجره‌ی اتوبوس را پوشانده، شهر را دلمرده‌تر و عابران را خسته‌تر به چشم می‌آورد... .
با ایست ناگهانی اتوبوس و نوسان تعادلم، انگشتانم بیش از قبل بر دست‌آویز میله‌اش پیچ می‌خورند و دیدگانم از برگ درختان آن سوی بلوار که سبزرنگ پژمرده‌اند، بر صندلی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,306
پسندها
18,622
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9
- چیزه...اون مردی که باهات اومده بود پندار نبود. درسته؟ خاطرمه قد پندار به اونقدر نمی‌رسید و هیچ خوش نداشت کت شلوار بپوشه...نه؟
دندان بر دندان می‌فشارم که هرچه پندار را در ژرفنای خیالم خاک کنم، کسی می‌آید و نبش قبرش می‌کند. اینقدر هم دقیق و واضح!...کنون حال مرا کوری که از دستش عصا افتاده، می‌فهمد. همانقدر پریشان، همانقدر پوچ و غرق در «چه شد»ها.
معترض از بحث پیش آمده، زیپ درشت بارانی‌ام را تا گلو بالا می‌کشانم و بند دوربینم را همچون گردنبندی بر شالم تنظیم می‌کنم. دیگر بوی روغن این اتوبوسی که در عصر پنجشنبه شتر با بارش در میان شلوغی مردم گم می‌شود، حس بینایی‌ام را به قهقرا نمی‌برد.
می‌خواهم از آن روز زبان جنبانم که صدای در شیطنت خوابیده‌اش گوشم را تیز می‌کند و مرا از شنیدن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,306
پسندها
18,622
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
با نیشگون دردناک سودابه از خلسه‌ی تلخ گذشته برون رانده می‌شوم و عسلی‌های میرغضبم را بر ابروان کمانی‌اش که گره بینشان افتاده حواله می‌کنم. می‌دانم که این دختر خوراکش داستان و محفلی برای ارضای کنجکاوی‌‌اش است و اینطور دُم به تله‌اش می‌دهم؟
طلبکار فُکل موی وِزش را در مقنعه می‌برد و معترض می‌گوید:
- باید با انبر از دهنت حرف کشید؟ بعد از هفت هشت ماه دیدمت بعد میای میگی پندار بی‌پندار؟...ازدواج؟ ازدواج اونم با کسی غیر از اون؟ چی شدی یه دفعه؟ مگه قرار نبود تو و... .
- قرار بود سودابه...فقط قرار بود که نشد.
نفس‌هایم را قسطی برون می‌دهم و می‌پندارم این تلاطم شش‌هایم از چیست. می‌دانم در کنارم مادر حضور ندارد که با صحبت از پنج ماه پیش با چشم‌غره‌اش زبانم را بند آورد و فاطمه را برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا