• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ماهیت وارونه | مهرنوش کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع MEHRNOOSH._.pd
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 23
  • بازدیدها 898
  • Tagged users هیچ

کدوم شخصیت رو دوست دارید؟

  • خزان

    رای 3 60.0%
  • ایوان

    رای 1 20.0%
  • هربد

    رای 0 0.0%
  • پاییز

    رای 2 40.0%
  • راستین

    رای 0 0.0%
  • ماکان

    رای 1 20.0%
  • هومن

    رای 0 0.0%
  • شهره

    رای 0 0.0%
  • صفیه

    رای 0 0.0%
  • خروش

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    5
  • این نظر سنجی بسته خواهد شده .

MEHRNOOSH._.pd

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
24/1/21
ارسالی‌ها
200
پسندها
6,004
امتیازها
20,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: ۳۹۲۷
ناظر: Maah.Rad Maah.Rad

نام رمان: ماهیت وارونه
نام نویسنده: مهرنوش.پ

ژانر: #جنایی #اجتماعی #درام
ماهیت وارونه2.jpg
خلاصه: نوای ریأست برقبیله‌ی پوچی به گوش ‌می‌رسد، آنقدر بلند که خزان را در ژرفای جاه‌طلبی غرق می‌‌کند و آنقدر عمیق که هنگامی برخود میاید که دیگر طنین شکوه، بزرگی‌اش گوش جهان را کر کرده است و حال پوچ‌ترین استعاره‌ی جهان برایش انسان‌ها و منفورترین اغراق دنیا تفکر بزرگ بودن است که دیرزمانیست در گوشه کناره‌های ذهن بیمارش لانه کرده است!

ماهیت در این رمان به معنای حقیقت و واقعیت است.
***...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Zari.Mosleh

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
526
پسندها
5,594
امتیازها
21,773
مدال‌ها
15
IMG_20210329_134535_619.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MEHRNOOSH._.pd

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
24/1/21
ارسالی‌ها
200
پسندها
6,004
امتیازها
20,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه
کار شاقی نکرده‌ام...
فقط به زانو در نیامده‌ام
فقط تاریکی را از تکلم بی‌هودگی بازداشته‌ام...
دشوار نیست!
فقط بگویید «نور»!
بگویید «امید»!
بگویید «عشق»!
آدمی...
چیزی شبیه به بوی خوش باران است.
***
آن‌روز که زمین خورد، آن‌روز که مقابلش تمام دنیا رنگ نفرت گرفت و همان‌روز که بلند شد دوباره شروع کرد، قهرمان بودن را درش یافتم! سکوت را عاجزانه صدا زد و ذهن پرتشویشش را از تنگنای فریبنده‌ی هوس بیرون کشید آن‌روز فهمیدم قهرمان واقعی کیست...!
 
آخرین ویرایش

MEHRNOOSH._.pd

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
24/1/21
ارسالی‌ها
200
پسندها
6,004
امتیازها
20,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #4
صدای همهمه‌ی وسیعی کل سالن پر زینت دیده را فرا گرفته بود. صداهای نامفهوم در دل این پراکندگی‌ها به نُدرت به گوش می‌رسید، آهسته و استوار قدم برمی‌داشت چنان با صلابت قدم از هم باز می‌کرد و به جلو می‌نگریست که تق تق کفش‌هایش خیرگی نگاه‌ها را سمت او روانه می‌کرد، همان‌طور که دست راستش را در جیبش فرو می‌کرد، دست مخالفش را کنارش رها می‌کند.
پوزخندی به جمع آقازاده‌ها می‌زند و مغرورتر جلو می‌رود که یکی‌یکی سد راهش را می‌شکنند و مسیرش را فرش قرمز خیالی پهن می‌کنند، در سرش کلمه‌ای را تکرار می‌کند که بی‌ربط به این مهمانی عیانی نبود:
«ایوان رادفر»
یک گنگستر باز قهار و صد البته آقازاده‌ی معروف!
اما او نیز چیزی کم از رادفرها نداشت خانم‌زاده‌ی مطرحی که در یک حرکت تمام دارو دسته‌ی رادفر‌ها را به تاراج...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MEHRNOOSH._.pd

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
24/1/21
ارسالی‌ها
200
پسندها
6,004
امتیازها
20,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #5
کنارش می‌زد و روبه‌روی راستین که از وحشت روی زانوهایش می‌ایستاد، می‌ایستد که دقیقاً پشت به ایوان می‌بود و مستقیم نگاه وحشی‌اش را به چشمان راستین می‌دوزد و ادامه‌ی نطفه‌اش را با کشیدن زبانش روی لب‌های سیاهش از سر می‌دهد:
- چون کسی فرق بین ضعیف بودن و قوی بودن رو نمی‌دونه، چون تفکرات مردم گشنس! پول که داشته باشی خود به خود قوی می‌شی قدم‌هات مغرور می‌شه، لباسای تنت مارک‌دار می‌شه، ادکلونت چند میلیونی می‌شه اما بُنیت همون لاشخورِ، پس مانده خوره! می‌دونی چی میگم دیگه؟ پس رادفر قوی بودن رو یادبگیر؛ هوم؟ کار سختی نیست، انقدر تظاهر نکن به بزرگ بودن.
نگاهش را با چشمک ریزی که به راستین می‌زند می‌گیرد و به سمت رادفر روی پنجه‌ی دوپایش می‌چرخد که با وزش تند باد و به رقص درامدن پرده‌ها و گل‌های اطراف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MEHRNOOSH._.pd

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
24/1/21
ارسالی‌ها
200
پسندها
6,004
امتیازها
20,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #6
پوزخندی زدم و کلافه شال عذاب‌آورم رو از روی سرم کشیدم و دستم رو مقابل معراج دراز کردم که نامه‌ای رو توی دست‌هام گذاشت.
***
دست‌هایش را به سمت نامه‌ی درون دست‌های معراج برد و پاکت را گشود با بند به بند خواندن متون نامه اخم‌هایش عجیب در هم می‌رفت و دست‌هایش از شدت تنفر به این مرد لرزشش شدید و شدیدتر می‌شد:
«سلام سرکار خانم رستگار! با محموله‌ها چی‌کار می‌کنی؟ یادت نره یک دونه از تک‌به‌تک اون موادهای قاچاقی کم بشه و صرفاً برای سود خودت به نابودی دعوتت می‌کنم خزان رستگار»
از شدت سرخ شدن خزان، مستخدمین و خدمه‌ها سریعاً فرار می‌کنند و زمانی نمی‌کشید که خزان نامه را در مقابل چشم هایش ریز ریز می‌کند و به زمین می‌ریزد تا اندکی از خشمش بکاهد اما دریغ!
چه کسی جرعت کرده است اورا تهدید کند؟ او خزان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MEHRNOOSH._.pd

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
24/1/21
ارسالی‌ها
200
پسندها
6,004
امتیازها
20,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #7
قاچاقی هومن نیک‌زاد مژدگانی گرفته بود، بارها نیز بیان کرده بود که هومن از برادرش هربد رام‌تراست و اما امان از هربد که جسارت خاصی داشت و این خزان را اندکی می‌ترساند اما فقط اندکی ناچیز که خزان را در بَر گرفته بود!
مدارک را درون گاوصندوق می‌اندازد و دستش را به سقف گاوصندوق تکیه می‌دهد و بلند می‌شود، درش را با پا بهم می‌کوبید و سمت پنجره قدم بر می‌دارد!
خزان خلاف آقازاده‌های هوس‌ران بسیار مغرور بود، تنها تفریح زندگیش کام گرفتن عمیقی از سیگارش بود، سیگاری که فقط یک نخش خدادتومن پول می‌برد، تنها یک نخش.
گاهی حرف‌هایش در واقعیت آشکار است:
«پول که داشته باشی خود به‌خود قوی می‌شی، قدم‌هات مغرور می‌شه.»
و این خود خود چیزی است که خزان با جانش باورش دارد.
پرده را یک ضرب کنار می‌دهد، تاریکی شب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

MEHRNOOSH._.pd

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
24/1/21
ارسالی‌ها
200
پسندها
6,004
امتیازها
20,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #8
انگار که بد خشنود بود از این همهمه و حواشی خزان، گویی رخت عروسی بر تن کرده بود و بعد از آن تخریب شخصیتی مثل یک آبمیوه‌ی خنک برایش بود! با دقت حرف‌های مجری را گوش می‌سپرد و به جایی رسید که عمیقاً از ته دل قهقهه‌ای زد که کارکنان با هراس به اون نگریستند و احساس کردند ایوان دیوانه‌ای بیش نیست!
- اون خوب بلده آدم‌ها رو روی انگشتش به‌چرخونه و یکی از حُسن‌هاش است که به راحتی آب خوردن همه رو از نظر شخصیتی به زیر خط فقر هول می‌ده این خانم ۲۶ ساله که اسمش نقل زبونه همه شده یک گنگستر باز و از نذول خور های قهاریه که همه‌ی دنیا باهاش آشنایی دارن! یک نذول خور و ریا کاری که کم از یک آدم جنون‌وار و بیمار روانی نداره!
ایوان از ته دل قهقه می‌زد و با حالت بامزه‌ای دستش را روی دلش حواله می‌کند و آب‌دهانش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

MEHRNOOSH._.pd

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
24/1/21
ارسالی‌ها
200
پسندها
6,004
امتیازها
20,913
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #9
بی‌وقفه دمپایی‌هایش را برداشت و بدون توجه به در باز گاوصندق به سمت دیوار انتهای اتاقش رفت، سریعاً دکمه‌ای را فشار نمود که دیوار اتاقش به عقب رفت و درِ مخفی‌ترین جای این‌خانه باز شد، خزان با هول درونش رفت و بعد از بستن در به سمت مانیتور‌ها قدم از هم باز کرد و با یک حرکت کل ساختمان نمایان شد!
آشپزخانه تاریک کامل بود و پذیرایی در سکوت عمیقی به سر می‌برد، اما راهرو را که نگریست تصویر را اندکی زوم کرد، تصویر زنی که به سمت اتاق خزان قدم به قدم جلو می‌آمد و اطرافش را می‌سنجید، خزان پوزخند با مسمایی زد که چال روی گونه‌هایش آرام آرام پدیدار شد، صفحه‌ را به حالت اولش میزان کرد و نگاهش را به زنی دوخت که تازه پا در این عمارت گشوده بود. خوب شناختش شهره را!
و حال در کنار اسم شهره یک خ**یا*نت‌کار نیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

MEHRNOOSH._.pd

ناظر رمان
تاریخ ثبت‌نام
24/1/21
ارسالی‌ها
200
پسندها
6,004
امتیازها
20,913
مدال‌ها
9
موبایلش او را از جا پراند به سمت موبایل خیز برداشت و آن را از روی میز کوچک کنار تخت دو نفره‌ی سیاه سفیدش برداشت و با دیدن اسم «ماکان» برادر بزرگ‌ترش خود به خدا ابرو هایش به بالا پرتاب شد و نگاهش رنگ تعجب گرفت، عجب برادر بافکری که انقدر زود به زود یادی از برادر کوچک‌ترش می‌کند.
خواست تلفن را قطع کند اما پشیمان شد و با کشیدن دکمه‌ی سبز رنگ تلفن را به سمت گوشش حواله کرد، با ابرو های بالا پریده و لحنی که بهت درش بیداد می‌کرد گفت:
- سلام!
صدای پوزخند برادر مثلاً بزرگ‌ترش که به خوبی به گوش شنیده می‌شد و می‌توانست تصور کند الان دهان برادرش کج شده است و با چشم‌های سرد به جایی زل زده است، برادرش پاسخ داد:
- سلام ایوان‌خان!
ایوان نیز پر صلابت صدایش را در گلویش گرداند و با تحکم و اندکی چاشنیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا