• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان بازگشت رانده‌شدگان (فصل دوم الهه مرگ) | نازنین اکبرزاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نازی بانو
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 18
  • بازدیدها 622
  • Tagged users هیچ

نازی بانو

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/6/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
421
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #1
بسم الله الرحمن الرحیم
کد رمان: 3957
ناظر: @MOBARAKEH


رمان: بازگشت رانده شدگان (فصل دوم الهه مرگ)
به قلم: نازنین اکبرزاده
ژانر: #علمی_تخیلی #عاشقانه
خلاصه:
شیطان با نفرینی که کرد، اعضای گروه رو از هم پاشوند و هر کدوم رو با حافظه‌ی دستکاری شده به بُعدی فرستاد.
برسام که خیال می‌کنه مادرش توسط ماوراطبیعه مرده، شکارچی حرفه‌ی شده. بعد از تجزیه کردن اژدها مهمونی برپا می‌کنه‌.
تو این مهمونی نورا صاحب آینه‌ی جادویی می‌شه که می‌تونه باهاش ماوراطبیعه رو ببینه.

**خواننده‌ی عزیز لطفا با زدن اشتراک بالا رمان رو دنبال کنید، و با زدن لایک‌های پایین هر پست ازم حمایت کنید**
برای خوندن فصل اول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
3/1/20
ارسالی‌ها
1,227
پسندها
15,281
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27

400083900371_76646.jpg

«باسمه تعالی»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

نازی بانو

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/6/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
421
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #3
«مقدمه»
زمانی خواهد رسید، زمانی که همه مرا به فراموشی سپرده اند؛ زمانی که کسی منتظرم نخواهد بود. زمانی که سیاهی کل جهان را در بهر گرفته است و آن زمانی که مرا فرا می‌خوانید!
آنگاه بازگشتی خواهم داشت که کسی انتظارش هم ندارد!
با آمدنم طوفان به پا خواهم کرد، طوفانی که لرز بر تن شیطان می‌اندازد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/6/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
421
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #4
* سال 1500 تهران*
داخل جنگلی که مه پوشونده بودش، درحال قدم زدن بودم.
قدم زنان مسیری رو در حرکت بودم، مسیری که نمی‌دونستم انتهاش کجاست.
پاهام در اختیار من نبود، قدرت عجیبی من رو به سمت مکانی می‌کشوند.
یک قدم، پنج قدم، ده قدم! بی‌فایده بود؛ این مسیر انتهای نداشت یا شایدم من اینطوری تصور می‌کردم.
از لا به ‌لای درخت‌های که پیچ و تاب‌های عجیبی به خود داده بودن رد می‌شم.
صدای خش خش برگ‌ها تو سوسوی شب می‌پیچید و حس خوشایند و لذت بخشی رو بهم تزریق می‌کرد.
حسی به زیبای نفس کشیدن؛ این حس، این حال، این سرگردونی رو دوست داشتم.
پاهام بی‌توجه به خستگی طاقت فرساشون، همچنان درحال حرکت بودن و اما چشم‌هام که انتهای جنگل رو دید می‌زد.
پایان جنگل برام نشون دهنده‌ی راهم بود. راهی که هر شب طی می‌شد؛ بدون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/6/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
421
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #5
- قرار بود منو جایی ببری ولی گرفتی خوابیدی.
اوه، اوه! اصلاً یادم رفته بود. از روی مبل راحتی بلند می‌شم و با دادن کش و قوسی به بدنم می‌گم:
- اصلاً یادم نبود چقدر گیری.
لبخند محوی می‌زنه و با ناراحتی می‌گه:
- اولاً خواهرتم، اخلاقم شبیه به خودته، دوماً اصلاً دیگه به وعده‌هایی که می‌دی گوش نمی‌دم!
الان اخلاق گندشو ربط داد به من؟ همیشه هم حرف تو آستین‌هاش داره.
رو ازم می‌گیره و به سمت راه‌پله می‌ره. روی پله می‌پره. در همین حین آسانسور متحرک که بیشتر از آسانسور شبیه به شیئ گرد هست، زیر پاش قرار می ‌گیره و نورا رو به سمت اتاقش می‌بره.
صدام رو بالا می‌برم:
- تا ده دقیقه دیگه پایین باشی‌ ها وگرنه خودم می‌رم.
دستی تو موهام می‌کشم با خستگی چشم‌هام‌ رو می‌بندم، نمی‌دونم این حجم خستگی از کجا نشات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/6/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
421
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #6
لب‌هاش رو چفت هم کرد و با عصبانیت رو به در رباتیک غرید:
- حقته؛ چرا فقط به دادا روز بخیر می‌گی؟ هزار دفعه نگفتم به منم روز خوش بگو؟
در سکوت طولانی کرد و داخل داده‌هاش دنبال جواب نورا گشت. سکوتش بیش از حد طول کشید؛ صدرصد هنگ کرده.
نورا رو به سختی از خونه بیرون می‌کشم. درو می‌بندم و با زدن دکمه قرمز رنگ به حالت خواب می‌فرستمش.
داخل حیاط می‌ایستم. نگاهی بین وسایل نقلیمون می‌ندازم و با اشاره‌ بهشون می‌پرسم:
- خب مادمازل، با فرش پرنده ماشین پرنده یا هواپیما بریم؟
نورا چهرش ترسیده شد و هول زده با اشاره به فرش گفت:
- نه نه نه، فرش اصلاً! فرش امنیت جانی نداره. چند وقت پیش اومدم دور بزنم، نزدیک بود بی‌افتم جونم رو از دست بدم.
- اوکیه. با ماشین پرنده می‌ریم. بجنب سوار شو.
نورا با ذوق دست می ‌زنه و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/6/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
421
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #7
نورا اخم‌هاش رو درهم کرد و چپ چپ به ضبط ماشین خیره شد که چهره‌ی زنی زیبا روی رو نشون می‌داد.
دستش رو جلو آورد و حکم کوبوند به صفحه‌ی مانیتور و خاموشش کرد. موهاش رو زد پشت گوش و تابی به گردنش داد:
- اینجوری بهتر شد.
لبخند عمیقی زد. تک خنده‌ای کردم. نگاهی صف آسمونی می‌ندازم امروز از روزهای دیگه ترافیک کمتره و ماشین‌های کمتری داخل آسمون هست.
- وای برسام یکم تندتر پرواز کن دیر می ‌رسیم‌ها!
-نترس دیر نمی ‌رسیم، من باهاتم.
نگاه کوتاهی بهم می‌کنه و معنا دار لب می‌زنه:
- از همین که با توام می‌ترسم.
نگاه عمیقی بهش می‌ندازم، بعد از پنج دقیقه می‌رسیم.
-پارک شو.
دستم رو از روی فرمون بر می‌دارم، ماشین به آرومی کنار جدول می‌ایسته، منتظر می‌شم تا روی زمین قرار بگیره، و بعد پیاده شم.
نورا با ذوق دست‌هاش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/6/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
421
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #8
به سمت ربات مخصوص اونجا می‌ره. دستش رو روی دکمه ی که روی پیشونی روبات هست می‌زنه، روبات با صدای «دینگی» روشن می‌شه.
- با سلام، به بخش لوازم‌های جادویی خانم‌ها خوش اومدید.
نورا کمرشو خم کرد و نگاهش رو به چشم‌های رباتیش دوخت. با ذوق شروع کرد به حرف زدن:
- سلام رباتی! خوبی عزیزم؟
- سلام بانو! ممنون...شما خوب...هست؟
کمر راست می‌کنه و نگاه غم زدش رو بهم‌ می‌ندازه:
- این رو ببین، از اون ربات قدیمی‌هاست.
رو سمت ربات می‌کنه و می‌گه:
- ست آرایشی خودکار رو آوردین؟
ربات جا به جا می‌شه و به ته میز می‌ره.
به چهره ی نورا نگاه می‌کنم. مثل بچه‌ها ذوق کرده بود.
ربات شروع به تیکه تیکه حرف زدن می‌کنه:
-لطفا...بیاین...این...جا.
به سمتش می‌ریم، یه ربات کوچیکی روی میز می‌ذاره، رو به آبجی محترم می‌گه:
-هنوز،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/6/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
421
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #9
در ماشین رو باز می‌کنم و پیاده می‌شم.
- کجا به سلامتی؟
از چهره‌ش مشخص بود بدجوری کفری شده. دست‌هاش رو زد زیر بغلش و عصبی گفت:
- تو برو به عشقت سها جـون برس؛ منم گورمو گم می‌کنم خونه.
دندون‌هاش رو محکم روی هم فشار داد. دست تو جیبش کرد و کلید ماشینش رو در آورد.
دایره‌ی وسط کلید رو فشار داد. صدای ویز ویزی از کلید ساطع شد.
این یعنی ماشین در حال رسیدن به مقصده!
به ساعت مچیم نگاه کردم؛ داشت دیر می‌شد.
- پس من رفتم دیگه.
- آره، آره! برو. یه وقت دیر نرسی سـها جون، ناراحت می‌شه.
خنده‌ی ریزی می‌کنم؛ وای به حال بعدش! از الان حسودیش گل کرده چه برسه به بعدش که خواهر شوهر بشه.
دستم رو می‌ذارم روی کلید مخصوص ماشین و صحبت می‌کنم
- مقصد شرکت، عجله دارم.
ماشین با صدای بلندی روشن می‌شه و روی آسمون قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نازی بانو

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
7/6/20
ارسالی‌ها
66
پسندها
421
امتیازها
2,623
مدال‌ها
5
از ذوقش به وجه می‌یام. سری تکون می‌دم. چیزی که تا این حد سها رو سرحال آورده، قطعاً چیزیه که خوشحالم می‌کنه.
- چی پیدا کردین؟
با قدم‌های آروم به سمت آسانسور می‌ریم. داخلش می‌شیم و طبقه‌ی مخصوص رو می‌زنه؛ با حیرت آدمه!
لبخند عمیقی می‌زنه و فشاری به دستم می‌یاره. در آسانسور باز شد.
- کی پیداشون کرده؟
با قدم‌های آروم، داخل سالن انتظار شدیم. دستم رو ول می‌کنه و جلوم وایمیسته.
- می‌خوای کی باشه؟ من دیگه عشقم.
سری تکون دادم. به سمت در گوشه سالن قدم بر می‌داریم.
دستش رو روی دستگیره‌ی مشکی می‌ذاره و تو چشم‌هام خیره می‌شه:
- آماده‌ای؟
- بیشتر از هر وقت دیگه! هیجان دارم زودتر پشت در رو ببینم.
در رو به آرومی باز می‌کنه. با دیدن دختر و پسری که روی صندلی نشسته بودن و دست‌هاشون با طناب‌های مخصوص نژاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا