برگزیده رمان يک نفر همیشه پیش تو میمونه | B.H.R كاربر انجمن یک رمان

نظر شما راجب اين رمان چيست؟

  • فوق العاده

  • خوب

  • مسخره

  • بد


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

B.H.R

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/16/18
ارسال ها
1,148
لایک ها
4,335
امتیاز
5,223
محل سکونت
*جاده‌ی کویر*
#1
کد رمان: 1283
ناظر: *الهه*


29799


نام رمان: يک نفر هميشه پيش تو ميمونه
نويسنده: B.H.R
ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی
خلاصه: تقدیر قلمش را به دست گرفت و داستان را با یک پسر و دختر شروع کرد، که بنا به دلایلی باهم زندگی می‌کنند.
شاید یک مسئولیت، یک اجبار، یک پیمان ویا یک حس تنهایی، زندگی این دو را به هم متصل کرده باشد. با این وجود ایا پایان این داستان نیز به عشق ختم می‌شود؟! یاشخصیت‌ها عاشق کس دیگری می‌شوند؟! ویا...
هرچیزی ممکن است اتفاق بیفتد.
با اين رمان همراه باشد! باتمام بالا پايين‌ها، اتفاقات جالب، خنده‌دار و گاهي غم انگيز كه در ان می‌افتد.
امیدوارم لذت ببرید!
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,545
لایک ها
20,567
امتیاز
6,423
سن
22
محل سکونت
تهران
#2
coch_1_-_copy_%283%29.jpg



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید


لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.




لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

لطفا ورودیا عضویت جهت نمایش مطالب سایت.



به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

B.H.R

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/16/18
ارسال ها
1,148
لایک ها
4,335
امتیاز
5,223
محل سکونت
*جاده‌ی کویر*
#3
مقدمه:
اهای تو!
اری، باتوأم.
تو که تنها مانده‌ای!
تو که در مانده‌ای!
تو که زیر بار مشکلات خم شده‌ای!
تو که کسی را نداری!
تو که از همه ضربه خورده‌‌ای!
تو که دنبال کسی می‌گردی تا‌ همیشه پیشت بماند!
کمی به عقب برگرد...!
می‌بینی؟! همانجا!
او کسی است، که همیشه پیش تو میماند...!

یعنی زندگی یک آدم مزخرف‌تر از اینم میشه؟ همش مدرسه، خونه. گاهی وقتا، فقط گاهی وقتا هم می‌تونی چند ساعت بری بیرون. اما بعد از اون دوباره مدرسه، خونه. هر دفعه هم می‌گم بعد از مدرسه با دوستام برم بیرون، تنها چیزی که نصیبم میشه یک چشم‌غره‌ی خفن و اخمای درهمه. کلا با بیرون رفتم من مشکل داره، اما خب، از حق نگذریم با ادمایی که بهشون اعتماد داره، اجازه میده بیرون برم و خب این خیلی خوبه!
اروم سرم رو بالامیارم و زیرچشمی دور وبرم رو نگاه می‌کنم. این پسره دیگه کیه؟ منطقه‌ای که ما زندگی می‌کنیم، منطقه‌ای اصالت نشین و با کلاسه، اما این پسرقیافش به این حرفا نمی‌خوره.
تاپسره سمت من برمی‌گرده سرم رو می‌ندازم پایین. نگاه نگاه پسره ى پررو! صدای نحسش خط می‌ندازه روی اعصابم:
_سلام خوشگله! بیا عشق من!
من به گور زندانبان خندیدم عشقت بشم یا پیشت بیام!
یک نگاه زیر چشمیه دیگه انداختم.
_چرا ناز می‌کنی خوشگله؟
ای خدا! یه فکری واسه‌ی این بکن. کی تاحالا با لباس فرم خوشگل بوده که من دومیش باشم؟
چرا باید جوابش رو بدم؟ تجربه ثابت کرده جواب دادن به ادمای علاف وبیکارفقط وفقط وقت ادم رو هدر میده.
این طوری بزرگ شدم. تاوقتی چیزی برام منفعت و سود نداشته باشه، براش ارزشی قائل نمی‌شم. در واقع این رو زندانبان یادم داده.
امروز خیر سرم می‌خواستم یه خرده پیاده‌روی کنم واسه همین به راننده گفتم دوتا کوچه پایین تر پیادم کنه. حالا دارم میگم کاشکی همچین کاری نمی‌کردم. اگه راننده بره همه چیز رو به زندانبان بگه؟ اونوقت من چیکار کنم؟ فاتحم خوندس.
از دور ساختمون مشکی رنگي‌ رو می‌بینم که تو این محله تکه، نه بخاطر وسعت و معماری زیباش؛ به خاطر رنگ مشکیش. یعنی قشنگ قدرت زندانبان رو به رخ همه می‌کشه.
به قدمام سرعت دادم.
چقدرعجیب! اینکه درش بازه. رفتم تو. نگاهی به حیاط بزرگ خونمون انداختم. از جلوی در یک راه بزرگ سنگی، که انتهاش ساختمون بود. دوطرفه این راه هم چمن‌های سبز و درخت‌های سبزتر از اونا کاشته شده بودن. پارکینگ هم دقیقا کنار ساختمون بود. سمت راستم، تقریبا وسط حیاط، یک درخت بیدمجنون خیلی قشنگ کاشته و زیرشم یک تاب بود.
کیفم رو از شونم برداشتم و دستم گرفتم. در رو اروم بستم و شروع به راه رفتن روی زمین سنگی کردم. به در بزرگ و مشکی رنگ خونه دست کشیدم، نفسم رو حبس کردم. کلید رو از توی مانتوم دراوردم و اروم وارد سوراخ قفل کردم. محتاطانه کلید رو چرخوندم و در باز شد. باخوندن یه حمد نصف نیمه وارد شدم.
نفسم رو بیرون دادم. انگاری کسی توی خونه نیس. ولی باید محتاط باشم. روبروم یک هال بزرگ و دلباز با دکوراسیون سورمه‌ای، سفید و مشکی بود.
توی خونه خبری از عتیقه‌جات و مجسمه‌های گرون و تابلوهای نقاشی باارزش نیست. در خونه به وسط هال باز میشد؛ کنار در پنجره‌هایی که از سقف تا کف خونه کشیده شده بودن، با پرده‌های سفید و مشکی پوشیده بودن. سمت راست یک شومینه‌ی قشنگ با آجرهای مشکی قهوه‌ای، بعد از اون یک دست مبلمان مشکی و بعد از مبلمان مشکی، مبلمان سفید. سمت چپ تلویزیون، که بیشتر مواقع خاموش بود، بعداز تلویزیون هم اشپزخونه با کابینت‌های سفید و مشکی. سرامیک‌های سفید و مرمرین کف سالن رو فرش‌های سفید و مشکی پوشیده شده بود‌.
یکم جلوتر رفتم. راه‌پله‌ی مرمری با نرده‌های سیاه رنگ که از طبقه‌ی‌بالا تا طبقه‌ی پایین کشیده میشد، و روبروی در خونه قرار داره. من خیلی دوسش دارم! وقتی از پله‌هاش پایین میام، ناخوداگاه حس سیندرلا بهم دست میده و خرامان‌خرامان راه میرم. شاید در نگاه اول خونه‌ی ترسناک و غم‌انگیزی باشه، اما به منی که چند سال توش زندگی کردم، حس امنیت و ارامش میده.
از فکر خونه بیرون اومدم و با احتیاط به سمت پله‌ها حرکت کردم. اصلاوقتی می‌خوام یه کاری رو به بهترین شکل ممکن انجام بدم، همه چی خراب می‌شه. نه مثل اینکه این دفعه دارم خوب انجامش می‌دم. ایول به من!
 
آخرین ویرایش

B.H.R

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/16/18
ارسال ها
1,148
لایک ها
4,335
امتیاز
5,223
محل سکونت
*جاده‌ی کویر*
#4
_مگه نباید زودتر می‌رسیدی؟
سرجام خشک میشم. اوضاع بد بود، بدترشد. با همون پای معلق روي هوا برمی‌گردم سمت مبل محبوب و گرون قیمت زندانبان. اصلا این مبل سیاه و باارزش رو یادم رفته بود.
صاحب مبل پاهای کشیده‌اش رو روی هم انداخته بود و شلوار خاکستری رنگی پوشیده بود که مثل همیشه خوش دوخت و اتو کشیده بود، نگاهم رو بالاتر میارم؛ پیرهن مردونه‌ی سفیدرنگ. چشمام رو بستم جرات ندارم نگاهم رو بالاتر ازاین بیارم و درعوض توی ذهنم، وقتایی که عصبانی میشه رو حدس زدم. نگاه تیز و برنده و اخم‌های ترسناک.
با شنیدن صدای بم و مردونش چشمام رو روی هم فشردم. تازه به عمق ماجرا پی بردم.
_جواب من رو بده.
_نمی خواستم دیر کنم زندانبان.
من همیشه به اون زندانبان می‌گم. چون اون زندانبان همه کسه و همه چیزه.
گاهی وقتا حس می‌کنم، می‌تونه هر چیزی رو که بخواد زندانی خودش کنه. _ ولی۳۵ دقیقس دیر کردی.
_ببخشید.
همیشه ازش حساب می‌برم. _چی رو ببخشم؟دیگه تکرار نشه.
_چشم!
_ناهار نداریم. مهری خانوم و جعفراقا چند روزی رفتن مرخصي.
قیافم شل و اویزون شد.
_خب به سلامتی! چرا ما شام نداشته باشیم؟
_چون من دارم برمی‌گردم شرکت.
_خب من باید از گرسنگی بمیرم؟
_یه جلسه فوری دارم، شب میام.
از روی مبل محبوبش بلندشد و به سمت در ورودی حرکت کرد. نزدیک در ايستا،. برگشت ویک نگاه کوتاه به من کرد.
_اگه نخواستی تنها بمونی زنگ بزن نفس بیاد پیشت.
_فکر نکنم بتونه بیاد آخه با اقا سامانشون قرار دارن.
سرش رو تکون داد.
_پس خدافظ.
_خدافظ.
همین که دربسته شد.سریع از پله ها بالارفتم و پریدم توی اتاقم. جونمی! هیچ جا اتاق ادم نمی‌شه. دیوارهای ابی رنگ و وسایل خاکستری. نه خاکستری و نه ابی رنگ‌های مورد علاقم نبودن. از اولی که اومده بودم هم این اتاق همینجوری بود. کمد، میز ارایشی که هیچ وقت استفاده ‌نمی‌شد، سمت چپ اتاق؛ حموم و دستشویی به ترتیب سمت راست اتاق.‌ تخت هم وسطشون که پشتش یک پنجره‌ی خیلی بزرگ بود و تقریبا کل دیوار رو پوشونده بود.
در حموم رو باز کردم و رفتم تو.
چند دقیقه‌ی بعد از حموم بیرون اومدم و جلدی لباسام رو پوشیدم و پریدم روی تخت. ایول! به نظر من اصلا مزه‌ي هرکاری به سریع انجام دادنشه.
رفتم جلوی اینه تا موهام رو خشک کنم. حوله رو از سرم کندم. موهای قهوه‌اي رنگ فرفریم ریخت دورم، شبیه فنر بودن. همیشه دوست داشتم موهام صاف بود. اما هردفعه حرف از صاف کردن موهام می‌زدم، زندانبان بایک چشم غره ازاین کار منصرفم می‌کرد. چشمام قرمز شده بود، همیشه وقتی از حموم بیرون میام، چشمام قرمز میشه. موهام رو بدون اینکه خشک کنم، شونه زدم و بعد با کش محکم بستمشون تا دوروبرم نریزن.
روی تخت نشستم.‌ فکرم رفت سمت گذشته، گذشته‌ی من و زندانبان.
پدر من نگهبان شرکت پدر زندانبان بود. وضع مالی خونواد‌ه‌ی من خوب نبود اما با همین وضع مالي زندگی راحتی داشتیم. مادر زندانبان وقتی 8 سالش بود از دنیا رفته بود اما من مادر داشتم و زن خوبی نبود، می‌گفتن خیلی خوشگل بوده و من می‌فهمیدم که پدرم رو دوست نداره. همیشه دنبال بهونه می‌گشت تا بابام طلاقش بده، می‌گفت ازدواج با بابا یه اشتباه بوده و حیف شده.
 
آخرین ویرایش

B.H.R

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/16/18
ارسال ها
1,148
لایک ها
4,335
امتیاز
5,223
محل سکونت
*جاده‌ی کویر*
#5
بعد ازاینکه با بابای زندانبان اشنا شد، فهمید که فرصتش جور شده. پدر و مادر من عاشق و معشوق نبودن، مادرم به اجبار پدرش توی ۱۷سالگی با پدرم ازدواج کرده بود. طبیعتا هیچ دختری دوست نداره با ۱۷سال سنش زن یه مرد۴۰ساله بشه. پدرم هم از اون مجنون‌های روزگار نبود. دیگه براش فرقی نمی‌کرد توی ۵۰سالگی زن داشته باشه، یا نه پس مادرم رو طلاق داد. چیز زیادی از پدر زندانبان نمی‌دونم فقط اینکه اون فکر طلاق رو توی سر مادرم انداخته بود.
یه روز مامان وسایلش رو برداشت و گفت که می‌خواد بره. من به پاش افتادم، گریه می‌کردم، جیغ می‌زدم، اما اون اعتنایی نکرد و رفت. بابا جلوم رو گرفت تا دنبالش نرم، تا دنبالش نکنم واز هون روز به بعد دیگه هیچ خبری از پدر زندانبان و مادر من نشد.
درست همون موقع‌ها زندانبان پیش مادربزرگ و پدربزرگ مادریش زندگی می‌کرد. پدر منم با مشکلات کنار اومده بود وباهر زور وبدبختی‌ای که داشت منو بزرگ کرد. ۱۲سالم بود که یک روز بابام خسته اومد خونه، خسته تر از همیشه. هر چقدر ازش پرسیدم که چی شده؟ جوابی نمی‌داد. دست من رو گرفت و باخودش برد دم در یک خونه. زنگ ایفون رو فشار داد و گفت:
_اگه می‌شه به اقای ارمانی بگید بیاد دم در.
چند دقیقه‌ای گذشت که پسری تقریبا۱۹_۲۰ساله دم در اومد. چشمش که به پدر افتاد نگاهش پر از غم شد. اخمای پسر درهم فرو رفت و به من نگاه کرد، نمی‌دونم چه سری داشت که با دیدنش حس اطمینان و امنیت کردم. پدرم شروع کرد به صحبت کردن و اون با سر تایید می‌کرد. از یک قول حرف می‌زد. می‌گفت تو قول دادی، باید پاشم بمونی، من دیگه توانش رو ندارم. پسر در جواب تمام حرف‌های بابا چیزی نمی‌گفت و فقط با غم و تردید به من نگاه می‌کرد. سرش رو تکون داد. پدرم دستش رو پشت من گذاشت و کمی به جلو هلم داد. با تعجب به پسر نگاه می‌کردم. لبخند گرمی زد. وقتی نگاهم رو از چهره‌ی پسر برداشتم برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم، پدرم رو ندیدم. پسر رو به من گفت:
_نگران نباش. از این به بعد مسئولیتت با منه.
فقط تونستم بگم:
_بابا؟!
شونه‌هام رو گرفت و برم گردوند.
_از این به بعد باید به نبودنش عادت کنی.
چاره‌ی دیگه‌ای غیراز اعتماد کردن بهش نداشتم. مادرم تک فرزند بود، پدرم هم هیچ وقت از فامیلاش چیزی نمی‌گفت. پس با این وجود من هیچ راه دیگه‌ای نداشتم.
صفحه‌ی جدیدی از تقدیر من ورق خورد.
زندانبان مال و اموال پدرش رو گرفت و شروع کرد به رونق کارش، روز به روز زندگی من و اون بهتر می‌شد. نمی‌گم از همون اول همه چیز خوب بود‌، زندانبان برای گرفتن ارث پدرش چندین بار به دادگاه رفت. حدود ۳سال طول کشید تا تمام اموال پدرش رو بگیره. توی این سه سال هر جوری بود زندگی می‌کردیم، اما بعدش خوب شد. همه چیز ثبات گرفت و ارامش بوجود اومد.
همیشه قدردان و مدیون زندانبان هستم، چون می‌دونم بزرگ کردن یک دختر نوجوون برای یک پسری که خودش هم نوجوون محسوب می‌شه، چقدر سخته.
گوشیم رو برداشتم و به نفس پیام دادم.
_سلام نفسی. ناهار خوردی؟
_سلام. باز تو گرسنته؟
_مگه تقصیر منه؟
_نه تقصیر اون معدته، من نمی‌دونم تو چرا این همه می‌خوری، هیچی نمیشی.
_ای بابا، نفس باز شروع کردی؟
_مگه اهورا نیست؟ خب بگو یه چیزی بریزه تو اون خندق بلا.
با خنده براش تایپ کردم.
_نه نیست برگشته شرکت.
_خب بیشعور اون کار داره، توهم یکم مراعات کن.
_نفس!
_اطی! من باید برم، سامان قراره بیاد دنبالم.
_تو هم با این سامانت، خداحافظ.
_قربونش برم! خداحافظ.
 
آخرین ویرایش

B.H.R

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/16/18
ارسال ها
1,148
لایک ها
4,335
امتیاز
5,223
محل سکونت
*جاده‌ی کویر*
#6
دکمه‌ی کنار گوشی رو فشار دادم و صفحش خاموش شد، انداختمش رو تخت.
نفس تقریبا یک سال و خرده‌ای میشه که نامزد کرده، دقیقا از بار اولی که دیدمش، اونم با پسرعموی زندانبان. هیچ وقت نفهمیدم با وجود علاقه‌ای که به سامان داره، چرا زودتر ازدواج نمی‌کنن.
ای خدا! مردم از گرسنگی!
توی هر ۶ دقیقه یکبار شکمم صدا می‌ده. حساب کردم هر ۹ دقیقه‌ی یکبار فکر بیرون رفتن از اتاق به سرم می‌زنه ۲ دقیقه‌ بهش فکر می‌کنم، بعدش منصرف می‌شم. یعنی انقدر بیکارم که به این‌جور چیزا هم فکر می‌کنم. اصلا وقتی گرسنه می‌شم، حال هیچ کاری رو ندارم.
آفتاب در حال رفتنه و تقریبا غروب شده.
از روی تخت بلند شدم واز پنجره‌ی اتاقم نگاهی به حیاط انداختم.
پس چرا نمیاد؟! قاروقور شکمم راه افتاده.
یهو صدای غرش لندکروز مشکی زندانبان اومد. اها! خدا خیرت بده! زودتر می‌یومدی. توی دلم قربون صدقش رفتم، نگاه کن چقدر جیگره! من حاضرم این ماشین رو با یک جین پسرجذاب و همه چی تموم معامله کنم. خیلی دوست دارم رانندگی یاد بگیرم، اما هیچ وقت با اهورا راجبش صحبت نکردم.
به سرعت از اتاق بیرون اومدم، داشتم پله‌های سوم و چهارم رو رد می‌کردم که در ورودی باز شد و زندانبان درحالی که کتش رو روی دستش انداخته بودو اخم کرده بود، وارد شد. مثل همیشه بلند بالا و با لبخند سلام کردم و مثل همیشه جوابم رو اروم، گرفتم.
_خسته نباشی.
سرش رو تکون داد.
_من گرسنمه، اونم زیاد.
_چکارت کنم؟
_هیچی.
قیافم آویزون شد.
_ بپر، دوتا قاشق و بشقاب و لیوان بیار.
دستام رو بهم کوبیدم‌ و باشوق تا اشپزخونه دویدم‌.
همین‌جور که فکر می‌کردم، از توی کشو دوتا قاشق و چنگال، دوتا لیوان شیشه‌ای برداشتم. یعنی چی گرفته؟ شاید مرغ باشه، شایدم جوجه. از توی کابینت هم دوتا بشقاب چینی که گل‌های ابی رنگ داشت، برداشتم و از اشپزخونه بیرون اومدم. بشقاب‌ها رو روی میز روبروی تلویزیون چیندم و نشستم. امروز می‌خوام جلوی تلویزیون غذا بخورم.
زندانبان رفته بود تا لباساش رو عوض کنه. معدم مثل یک دینامیت درحال انفجار سروصدا می‌کرد. چشمم به ظرف‌های یک بار مصرف غذا، روی میز افتاد.
باخودم گفتم فقط یک ذره می‌خورم قول می‌دم، یک کوچولو‌...
دستم رو سمت طرف بردم، یکم ناخونک می‌زنم، تا اومدم در ظرف رو باز کنم، صدای زندانبان اومد:
_دست به اونا زدی نزدی.
سریع دستم رو کشیدم عقب و اروم روی مبلی که جلوش میز بود،
نشستم. زندانبان اومد و کنارم روی مبل نشست. تلویزیون رو روشن کرد، امیدوار بودم که یک فیلم قشنگ... زد اخبار. ناخوداگاه پوکر فیس شدم؛ اخه من نمی‌دونم این اخبار چه جذابیتی براش داره، همش بازار بورس ، گرون شدن دلار و بالارفتن قیمت کالاها.
غذاها رو توی بشقاب‌ها ریخت و جلوی خودم و خودش گذاشت، با خورشت قیمه. اصلا نمی‌دوم زندانبان چه علاقه‌ی مفرطی به قیمه داره، برای من که فرقی نمی‌کنه هر باشه، می‌خورم. مثل همیشه که وقتی غذا می‌بینم همه چی رو فراموش می‌کنم، شروع به غذا خوردن کردم.
دو تاقاشق ته بشقابم مونده بود که دیدم بشقاب زندانبان پره و هیچی ازش نخورده. شونه‌هام رو بالا انداختم و برای خودم نوشابه ریختم، نوشابم رو تاته سر کشیدم. دیدم همچنان به تلویزیون زل زده و چشم برنمی‌داره. ازش پرسیدم:
_مگه نمی‌خوری؟
_چرا، می‌خورم.
 
آخرین ویرایش

B.H.R

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/16/18
ارسال ها
1,148
لایک ها
4,335
امتیاز
5,223
محل سکونت
*جاده‌ی کویر*
#7
دیگه نگاهش نکردم و دوتا قاشق رو هم خوردم. اما سیر نشدم. نفس راست میگه، من خیلی خیکیم.
خجالت می‌کشیدم بگم بازم می‌خوام به هرحال اونم گرسنه‌است.
زندانبان ظرف من برداشت و ظرف خودش رو جلوم گذاشت. باتعجب بهش خیره شدم. مگه خودش گرسنه نبود؟
_اینجوری نگاهم نکن، تو شرکت ناهار خوردم.
یه لبخند بزرگ زدم و مشغول غذاخوردن شدم. همیشه من در اولویت بودم‌ و بعدش زندانبان.
***

صبح با حس دستی روی صورتم بیدارشدم، ولی نه چشمام رو باز کردم و نه بلند شدم. می‌خواستم ببینم کیه که داره صورت من رو نوازش می‌کنه.
یكهو یه فکری به ذهنم رسید، نکنه زندانبان باشه؟ نه بابا زندانبان و این کارا؟
خب شاید این دفعه یه چیزی تو سرش خورده و مهربون شده.
یكهو چشمام رو باز کردم. اینکه نفس خودمونه. اینجا چی کار می‌کنه؟
_سلام گلی. پاشوامروز یه برنامه‌‌ای ریختم واست توپ.
_ولم کن بابا.
_ چی چی رو ولم کن؟ بلند شوببینم می‌خوایم امروز بریم کوهنوردی.
پوف بلندی گفتم و پتو رو روی سرم کشیدم.
_زندانبان نمی‌زاره.
_چرا اتفاقا خودشم میاد.
پتو رو زدم کنار و رو به نفس کردم و با لحن التماس گونه‌ای گفتم:
_میشه من نیام؟
نفس با یه جیغ گوشخراش گفت:
_نه.
_خیلی خوب! چرا هوار می‌کشی؟
بلند شدم و نفس رو از اتاق بیرون کردم و محض اطمینان در اتاقم رو هم قفل کردم. امروز اصلا حوصله‌ی جایی رفتن رو ندارم. مدرسه‌ام که ندارم، امروز استثناء میخوام تمام مدت خونه باشم و شاید خوابیدم. چه کار کنم؟ یه فکر بکر به ذهنم رسید. یه بشکن زدم و باخوشحالی بلند شدم. موهام رو یه شونه‌ی الکی زدم و طبق معمول محکم بستمشون.
رفتم سمت در اتاق، اروم قفل در رو باز کردم، سرم رو از لای در بیرون اوردم و یه نگاهی به دور و بر انداختم. خب مثله اینکه کسی نیس.
سریع اومدم تو و درو بستم ولی قفلش نکردم. بدوبدو رفتم تو حموم. درسم بستم. حالا دیگه کسی نمی‌تونه مجبورم کنه بیرون بیام. در ضمن در حموم و دستشویی‌ها اصلا کلید خور نیست ولي حموم من فقط کليد خوره و قفل داره که اونم زندانبان كار به اون کليد نداره و فقط یکدونه ازش هست که دست خودمه.
یه ۱۰ دقیقه‌ای ايستاده بودم و به در خیره شده بودم. داشت کم کم خوابم می‌برد که یکی در زد. بعداز اونم صدای نفس اومد:
_اطی! کجاي؟ بیا بیرون ببینم.
صدای اروم سامان رو هم به زور ‌شنیدم.
_تورو خدا بیا بیرون!
همینجور داشتن التماسم می‌کردن بیام بیرون و منم ریزریز می‌خندیدم.
بااین حرف زندانبان، خیلی اروم دستام رو بهم کوبیدم.
_سامان! نفس! اگه نمی‌خواد بیاد نیاد، خودمون می‌ریم.
دمت گرم زندانبان! زود باشین برین. صدای کوبیده شدن در اتاقم که اومد. چند دقیقه صبر کردم تا برن.
جونمي! همشون رفتن، ایول!
از پنجره‌ی خیلی کوچیک حموم به داخل نورمی‌تابید و تقریبا حموم رو روشن می‌کرد.
نفس عمیقی از بینی کشیدم که باعث شد بوی خاصی رو استشمام کنم.
چقد بوش بده! به ارومی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم، با یه صحنه‌ی دردناک همراه با بوی گند روبرو شدم. جورابای نشسته‌ام از یک ماه پیش همه جای حموم پخش و پلا بودن.
 
آخرین ویرایش

B.H.R

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/16/18
ارسال ها
1,148
لایک ها
4,335
امتیاز
5,223
محل سکونت
*جاده‌ی کویر*
#8
واي، کاشکی باهاشون رفته بودم. با دست دماغم رو گرفتم. حالا چیکار کنم با اینا؟ عرضه‌ام ندارم الان بشورمشون، اونم با این بو، بو باقالی گندیده. یادم افتاد گوشیم رو هم همراه خودم نیاوردم. ولش کن، تحمل می‌کنم.
یه چیزی به ذهنم رسید. من که می‌تونم درو باز کنم، دستیگره رو به پایین فشار دادم. چرا در باز نمیشه، بازشو دیگه. نکنه، یعنی کاری کردن در باز نشه؟! ترس ورم داشت. وای! چه خاکی تو سرم بریزم؟ همونجا کف حموم سر خوردم و نشستم. چاره‌ى دیگه‌ای ندارم که مجبورم همین جا بمونم. نمی‌دونم چقدر گذشت که کم کم بی حال شدم و چشمام بسته شد...

اهورا

صدام رو بالابردم.
_سامان! من باید برم خونه.
سامان در حالی که با نفس و دوستانش می‌خندید، به من نگاه کرد.
با دست بهش اشاره کردم جلوتر بیاد. سامان روبه نفس یک چیزی گفت و به جای خودش، نفس رو فرستاد.
_سامان گفت باهاش کار داری.
نگاهم هنوزم به سامان خوش خنده بود.
_اره، ببین نفس. من باید برم خونه.
_چرا؟
نگران شده بود. بالاخره نگاهش کردم.
_بخاطر اطلس.
لبخند مهربونی زد، از همون لبخندایی که سامان زیاد، تعریفشون رو می‌کرد.
_الان میگم سامان بیاد.
چشمام رو روی هم فشردم.
برگشت و به سمت سامان حرکت کرد.
نفس همیشه درک می‌کرد، هیچ وقت توی هیچ چیزی کنجکاوی نمی‌کرد، می‌دونست اگه لازم باشه موضوعی رو بدونه، حتما بهش میگن.
یعنی اطلس داره چیکار می‌کنه؟
شاید من زیادی روی اطلس حساس شدم اما نمی‌شه اون وروجک رو حتی یک دقیقه توی خونه تنها گذاشت. مخصوصا حالا که مهری خانم و جعفراقا نیستن.با یادآوری آتیشایی که می‌سوزونه و شیطنتای عجیب و غریبی که انجام میده، لبخند زدم.
اصلا بعضی وقتا،وقتی شیطنت می‌کنه، به خودم قول می‌دم که همیشه پیش خودم نگهش دارم.
***

حس کردم یه چیزی محکم به در می‌خوره ولی حال نداشتم چشمام رو باز کنم.
صدای زندانبان رو تشخیص می‌دادم.
_اطلس! می‌تونی بیای بیرون؟!
صدای نفس رو هم می‌شنیدم.
_اطلس من رو ببخش!
داشتم با خودم فکر می‌کردم، چرا باید ببخشمش که یهو در باز شد. چشمام
رو باز کردم. زندانبان توی چارچوب در بود، تا من رو دید سریع اومد و از رو زمین بلندم کرد و گرفتم تو بغلش. از حموم اوردم بیرون و درش رو با پا بست. از پله ها پایین اومد و من رو روی اولین مبل گذاشت. بعد رو به نفس کرد و گفت:
_برو پنجره‌ها رو باز کن، کولر گازی رو هم روشن کن، هوا رد و بدل بشه.
چشمم به اهورا افتاد که چشماش رو محکم روی هم فشار می‌داد.
_چیزی شده؟
بهم نگاه کرد.
_نه. تو خوبی؟
سرم رو تکون دادم و توی جام نشستم.
_ چرا رفتی اون تو؟
_تو چرا کاری کرده بودی که در باز نشه؟ بعد رفتن شما سعی کردم درو باز کنم ولی نشد.
_ من كه کاری به در نداشتم، وقتی توی اتاق اومدم، سامان در رو باز کرده بود. در ضمن از این به بعد جورابات رو بشور.
_یعنی میگی تو نبودی که...
حرفم رو قطع کرد.
_نه من نبودم.
_پس کی بوده؟!
یکم تو چشمای هم دیگه زل زدیم و در اخر جفتمو سرمون رو برگردوندیم و به سامان خیره شدیم.
_سامان کار تو بود؟
سامان سریع سرش رو بالا کرد و یه نگاه متعجب به ما انداخت. حالا کی می‌خواد برای این گیج توضیح بده؟ این پسر واقعا نوبره! همیشه آرومه، خیلی کم حرف می‌زنه، تمام دستورهای نفس رو اطاعت می‌کنه و عجیب خوش خندس.
زندانبان دوباره پرسید:
_سامان! باتوام! تو در حموم رو قفل کرده بودی؟
سامان با همون صدای ارومش گفت:
_اره، ببخشید. تقصیر نفس بود از اینکه اطلس نمی‌یومد حرصش گرفته بود و به من گفت در رو قفل کنم تا اگه خواستی بیای بیرون نتونی، شرمنده.
زندانبان پوف کلافه‌ای کشید و در حالی که خودش رو روی مبل ولو می‌کرد، گفت:
_از دست شما، از بچه‌ها بدترین.
به روی سامان لبخند زدم.
_ اشکال نداره.
بعدش با داد نفس رو صدا زدم.
 
آخرین ویرایش

B.H.R

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/16/18
ارسال ها
1,148
لایک ها
4,335
امتیاز
5,223
محل سکونت
*جاده‌ی کویر*
#9
نفس سریع اومد کنار من و با ابروهای بالارفته بهم نگاه کرد.
_ جانم، چیشده؟
باصورت برافروخته و عصبانی زل زدم به نفس
_خونت حلاله، که من نیام بیرون، ها؟
_نه، خدا مرگم بده! من چرا باید اینکار رو بکنم؟
غضبناک نگاهش کردم و از روی مبل بلند شدم. دروغ چرا؟ از اول هیچ طوریم نبود، توحمومم فقط خوابم برده بود، اینا شلوغش کردن. ولی اینکار نفس...
_اطلسی! به نگاه به من بنداز، من ۲۳ سالمه، چرا باید همچین کار بچه‌گانه‌ای رو بکنم؟
اون عقب می رفت و من جلو می‌یومدم.
_درست میگی. ولی نفس! تو فقط از نظر جسمانی ۲۳ سالته، اما از نظر عقلی۳ سالم نیست.
_خب ببین. من اونجا تنها بودم، توهم باید می‌یومدی.
واقعا از یک دختر ۲۳ ساله انتظار دیگه‌ای داشتم، اما نفس همیشه همین‌جور بود. گاهی اوقات حس ‌می‌کردی، زیادی بچست.
از خیر این بچه‌ی ۲۳ ساله گذشتم و کنار زندانبان روی مبل لم دادم.
نفسم بعد از اینکه فهمید خطری تهدیدش نمی‌کنه، کنار سامان، روی مبل، روبروی ما نشست.
***

نگاهی توی ایینه به خودم کردم تا از کامل بودن همه چیز مطمئن بشم.
موهام رو پخش و پلا بسته بودم. یه روسری کهنه هم دور دهنم ودماغم بسته بودم، یه شلوارک گشاد گل گلیم پام بود، بایه تیشرت گشادتر از شلوارک که خیلی درب و داغون بود، ایول همه چی تکمیله!
دمپایی‌های حموم رو پوشیدم و رفتم تو. اه! اینا شسته نمی‌شن که، باید سوزوندشون.
جورابا رو یکی‌یکی با صالون کف‌مالی می کردم و می‌شستم یک اهنگیم که تازه به ذهنم اومده بود رو زمزمه می‌کردم یا بهتره بگم، بلند‌بلند می‌خوندم.
اره حیف که نیستی ولی تنهایی بهتره
حیف که نیستی ولی بد و خوب می‌گذره
هی! کی میشه من این اهنگارو برای یک نفر بخونم؟ اصلا کسیم پیدا می‌شه؟ بخواد من براش از اینا بخونم؟ مسلما، نه.
کنار وان حموم نشسته بودم و براي خودم می‌خوندم.
_اطلس! چه خوشگل شدی.
بیا، بالاخره یکی پیدا شد که من براش از اون اهنگ‌ها بخونم ولی این طرف صداش زیادی اشناست.
یهو خشک شدم و برگشتم سمت در حموم. اب دهنم رو به طور نامحسوس قورت دادم و به چشمای مشکی رنگش نگاه کردم.
_خدا وکیلی خجالت نمی‌کشی؟
لبخندی کنج لبش نشست.
_برای چی؟
یک اشاره‌ای به خودم کردم.
_اخه کدوم پسری از همچین قیافه‌ای خوشش میاد؟ من برای تو ارزوهای زیباتری داشتم.
دستام رو زیر شیر حموم شستم و برگشتم.
_مثلا چه ارزوهایی؟
_بابا، با خودم می‌گفتم، من باید برای زندانبان یک عدد دخترباچشمون رنگی، گونه‌های برجسته و گلگون، لبهای سرخ، موهای صاف و براق، ابروهای خوش‌‌فرم، کدبانو، درس خونده، مهربون، جدی، سنگین، متین، باو...
دستش رو جلو اورد و حرفم رو قطع کرد.
 
آخرین ویرایش

B.H.R

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/16/18
ارسال ها
1,148
لایک ها
4,335
امتیاز
5,223
محل سکونت
*جاده‌ی کویر*
#10
_واستا واستا، اینی که داری میگی چیه؟
با تعجب نگاهش کردم.
_خب دختره دیگه.
_من باید همچین دختری رو بپسندم؟
_نه، تو نمی خواد بپسندی، من پسندیدمش. به جان تو اهورا! اگه همچین دختری الان اینجا بود، بدون درنگ مجبورت می‌کردم، عقدش کنی.
_جون خودت! خب اگه من نخوامش چی؟
ابروهام رو توی هم بردم.
_یعنی چی؟
_خب من همچین دختری رو نمی‌خوام.
پوکرفیس نگاهش کردم و بعد زدم زیر خنده.
با چشمای گرد شده نگاهم کرد.
_به چی می‌خندی؟
همینجور که نزدیک بود از خنده رو به قبله بشم، گفتم:
_زندانبان! همچین یک ژست مغرورانه و با تکبر گرفتی که انگار این دختر جلوت وایساده. چشمات رو باز کن پسر، تنها دختری که جلوت وایساده منم‌، منم که از این آپشن‌ها ندارم. در ضمن هیچ دختری نمی‌یاد با تو ازدواج کنه.
تای ابروش رو با شیطنت بالا فرستاد و گفت:
_جدی، هیچ دختری؟
جدی نگاهش کردم.
_هیچ دختری.
_مطمئنی؟ چند روز دیگه نیای بگی، اهورا با من ازدواج کن.
چند ثانیه پوکرفیس نگاهش کردم. اونم همون حالتش رو نگه داشته بود.
دست اخر به طور نامحسوس دستم رو سمت دمپایی‌های نیکتای زردرنگ سوراخ‌سوراخ بردم. دستم رو به دمپایی گرفتم و جلوتر رفتم. زندانبان کم‌کم داشت بو می‌برد، می‌خوام چیکار کنم.
دمپایی رو از پام در اوردم و جلوی روش گرفتم.
_اخه شل مغز، دارم میگم یک عدد دختر خوشگل واست پیدا می‌کنم با اون آپشن‌هایی که گفتم، نگفتم که خودم می‌خوام زنت بشم.
زندانبان با لبخند شیطنت‌امیز خودش پشت چارچوب در حموم قایم کرد و فقط سرش رو بیرون اورد.
_اطلس! مطمئنی تا الان زنم نشدی؟
پرت کردن دمپایی توسط من همزمان شد با دزدیدن سر اون.
_پسره‌ی بی‌حیا! من به چه درد تو می‌خورم؟ یک دختر توپ و همه چی تموم واست پیدا می‌کنم.
دوباره جلوم وایساد و به چارچوب در تکیه داد.
_مثل مادرایی حرف می‌زنی که می‌خوان پسرشون رو داماد کنن تا از شرش خلاص شن.
_نه پسرجان، بحث این حرفا نیست.
مکث کردم و دوباره ادامه دادم:
_دلم نمی‌خواد اگه یه وقتی من از این خونه رفتم و شرم از سرت کم شد، تنها بمونی.
صدام بغض‌دار بود. بخاطر آینده‌ی نامعلوم، بخاطر مشکلات، بخاطر اینکه نمی‌دونستم قراره چی پیش بیاد.
واقعا نامعلومی آینده، ترسناک تر از حمله‌ی ناگهانی زامبی‌هاست.
زندانبان جدی شد.
_اطلس! فعلا که قرار نیست زن بگیرم. توهم که اشکت دم مشکته، هنوز که چیزی نشده.
لبخند زدم. شاید واقعا راست می‌گفت. به‌ هرحال زندگیه دیگه، می‌گذره.
رفته بود تو جلد جدیت. این شیطنتاش فقط چند دقیقه‌ایه.
_امشب خونه‌ی پسر عمه دعوتیم.
قیافم مثل خمیر پیتزا کش اومد.
_چرا اونجا؟ نمی‌شه با نفس و سامان بریم بیرون؟
بدون هیچ حرفی ابروهاش رو بالا انداخت.
با نارضایتی اخم کردم که گفت:
_می‌ریم خونه‌ی پسرعمم. تو هم مثل بچه‌ی ادم رفتار می‌کنی.
_زندانبان!
اوقاتش تلخ شد.
_چیه؟
سرم رو پایین انداختم و در حالی که از حموم بیرون می‌اومدم، گفتم:
_هیچی.
دیگه ندیدم که چیکار می‌کنه اما صدای بسته شدن در اتاقم نشون می‌داد که رفت بیرون.
در حموم رو باز گذاشتم تا جوراب‌ها خشک بشن و خودمم رفتم سر کمد. چشمام رو بستم و درکمد رو باز کردم. به محض باز شدن در کمد تمام لباس‌ها ریخت بیرون. کف اتاق پر شد از همه نوع لباس و همه رنگ. مثل بازارهای حراجی شده. تصور کردم؛ زندانبان درحالی که یک لنگ دورسرش بسته، صورتش رو افتاب سوزونده، انبوهی از ریش صورتش رو پوشونده، یک دست لباس افغانی مردونه به رنگ ابی هم تنش کرده، داره لباسای من رو حراج می‌کنه، می‌گه:
_حراجه، حراج. بدو بیا لباس‌های قشنگ، از همه رنگ اوردم برات.
خودمم چهارزانو کنارش نشستم و یک چادر گل‌گلی صورتی رو هم دورم پیچیدم، بلند داد می‌زنم:
_نخری، از کیسه‌ات رفته.
زدم زیر خنده.‌‌ روانم شاد شد.
کنار لباسا نشستم. یعنی شلخته‌تر از من هم آدمی وجود داره؟ به جان اهورا که وجود نداره.
چشمام رو بستم و دستم رو سمت لباسا بردم. یاعلی! هر چی اومد، همون رو می‌پوشم. مثل ماهیگیری می‌مونه. یک چیزی رو گرفتم و چشمام رو دوباره باز کردم، نگاهش کردم.‌
 
آخرین ویرایش
بالا