برترین عاشقانه رمان بهاران بی باران | roro nei30 کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع ^Rez^
  • تاریخ شروع

^Rez^

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,440
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
کد رمان: 1285
ناظر: @sara.gh
سطح رمان: برترین رمان عاشقانه سال


بسم الذی خلق الربیع
(به نام خدایی که بهار را خلق کرد)

http://s8.picofile.com/file/8332135792/baharan.jpg




نام رمان: بهاران بی باران
نویسنده: roro nei30 (رضوان نیسی)
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
خلاصه:

دوقلوهایی به ظاهر شبیه هم ولی با دو شخصیت متفاوت داستانی می سازند که پیچیدگی اش را حتی خودشان نمی توانند توصیف کنند، وقتی که باران در روز عروسی ناپدید می شود، این بهاران است که یه اجبار به جایش می رود و سر سفره عقد می نشیند ولی این ماجرا تا چه وقت در سکوت می ماند و باران آیا برمی گردد؟

سخنی با خواننده:
درود!
من در این رمان می خواهم فقط یک چیز را نشان دهم، آن هم این است، « إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَاأَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ » خداوند همیشه چیزی را که می خواهد انجام میدهد. می تواند همه را خوشبخت کند و یا شخصی را از عرش به فرش بکشد! من با خوشبختی می نویسم به امید اینکه همه خوشبخت شوند و قبل از خوشبختی نقش های اول مشکلاتی را قرار می دهم به امید اینکه ما بعد از هزاران مشکل بتوانیم به خوشبختی برسیم.
امیدوارم خوشتون بیاد، هرچند برای ژانر اجتماعی چندان از من توقع نداشته باشید اولین رمان غیر داستانی منه!
پیشاپیش از همراهیتون ممنونم...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,415
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

^Rez^

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,440
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
مقدمه
حواست به "بهار" هست؟
نه شعر می خواهد نه "باران"
کارش انگیزه دل دادن است!
حواست به ساعت هست؟
این روز ها هرچقدر حرف عاشقانه بزنی
زود دیر می شود!
بهارانت کوتاه تر از این حرف هاست!

قسمت اول
با استرس دستانم را در هم پیچیدم و آب دهانم را قورت دادم. من اینجا چه می کردم؟ به لباس سفید و زیبایی که پوشیدم نگاه کردم، لباسی با دنباله ای بلند که از پایینش گل های الماسی کوچکی تا یقه ای که دور گردنم بسته شده بود، کشیده می شد؛ من چرا باید لباس عروس را می پوشیدم؟ واقعا احساسی که انتظار داشتم در حین پوشیدن این لباس داشته باشم نداشتم، به قدری این لباس برایم مشمئز کننده بود که دوست داشتم در اولین فرصت آن را از تنم جدا کنم. من نباید اینجا باشم همه اش تقصیر باران است! او رفت و مرا درگیر این داستان کرد. در را باز کردم و با صورتی رنگ پریده که مطمئن بودم اگر تور جلوی آن ها نبود، همه حالم را از رویش درک می کردند وارد شدم. گویی کر شده بودم، نه صدای کل ها را می شنیدم، نه صدای کف زدن را! سالن بزرگ نقره ای رنگ پر از جمعیت بود و نگاهم بر روی سفره عقد سفید و صورتی آخر سالن خشک شد. سفره ای که من با تمام وجودم چیده بودم تا بالاخره از باران جدا شوم ولی نه اینگونه. دیوار ها سفید بود درست مانند رنگ صورت آشفته ام. با هدایت دست محبوبه به سمت سفره عقد رفتم و زیر دستان مادرم که قرار بود قند بسابد نشستم که صدای او دم گوشم اضطرابم را بیشتر کرد.
_خانومم چه خوشگل شده.
بعد از کلی همهمه عاقد آمد و خطبه را خواند.
_خانوم باران سیدی ایا وکالت دارم شما را به عقد دائم آقای...
دوست داشتم فریاد بکشم «من بهارانم نه باران» اما حیف!
_عروس رفته گل بچینه.
یک بار دیگر تکرار کرد و برای اولین بار آرزو کردم که باران بود و من اینقدر بدبخت نبودم.
_عروس رفته گلاب بیاره.
و با این تکرار باید پاسخ می دادم.
چشمانم را بستم، این سرنوشت من است پس بهتر است قبولش کنم، خدایا به تو امید دارم و هرکاری کنی به آن قانعم. دهان گشودم....

*دوماه قبل*
خورشید، چادر طلایی خود را با سخاوت بر روستای کوچکمان گشوده بود و روستا را مانند نگینی درخشان کرده بود. صدای خنده هایم تمام روستا را پرکرده بود و آنقدر حال خوبی داشتم که غر زدن های باران نمی توانست آن را بد کند.
_الان می‌افتی دختر، بیا کنار...
بوی رطوبت حاصل از باران دیشب که تمام روستا را پر از شادی کرده بود مرا به وجد می آورد و همان طور که با دقت به قطرات شبنم نشسته بر روی علف ها و برگ بوته ها نگاه می کردم، خنده کنان ادامه راه ام را روی لبه مزین شده با کاشی قرمز رود، طی کردم. دستانم را باز کردم تا تعادلم حفظ شود.
_نمی‌افتم. نگران نباش.
باران شانه‌ای از سر بی توجهی بالا انداخت .
_هرجور میلته. من میرم اونجا کتابم رو بخونم.
چشمانم را چرخاندم، باز این دختر سوادش را به رخم کشیده بود. با تمسخر گفتم:
_برو کتاب بخون مثل همیشه.
زیر ل**ب زمزمه کردم:
_چی می‌شد منم خوندن بلد بودم؟
سرم را تکان دادم تا این افکار در ذهنم بیش از این ریشه دار نشوند. نگاهی به باغ وسیع سبز رنگ کردم که هرچه چشم کار می‌کرد فقط سرسبزی می‌دید و بس و فقط روستا بود که خط افق را می‌شکست. به آن‌سوتر که آقا سلیمان اسب‌های اسطبل را برای چرا بیرون آورده بود نگاه کردم. با دیدنش چشمانم درخشید، دلم هوس سوارکاری کرده بود. روبه تک درخت باغ کردم که باران زیر آن درحال مطالعه بود، دو دست را کنار دهانم گذاشتم تا صدایم بلند تر شود و فریاد زدم:
_باران.
سرش را از کتاب مشکی رنگ بیرون آورد و با چشمان آبی ریز شده اش سرش را به معنی «چیه؟» تکان داد.
_من میرم اونور.
و به اسب ها اشاره کردم. سرش را تکان داد و سر انگشتان شست و اشاره اش را چسباند، من هنوز معنی این حرکت شهری را نمی فهمیدم. توجهی نکردم و سمت آقا سلیمان رفتم. به اوکه رسیدم لبخندی چاپلوسانه زدم.
_سلام آقا سلیمون.
به سمتم برگشت چشمانش را به حالتی متفکر ریز کرد. دستش را به ریش سفیدش کشید.
_باران؟
چرا همیشه من را با او اشتباه می گرفتند؟ لبخند از لبهایم محو شد، چشمانم را چرخاندم و کلافه از این همه اشتباه دیگران گفتم:
_باید سروصدا کنم تا بفهمید بهارانم؟
 
آخرین ویرایش

^Rez^

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,440
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
پارت دوم قسمت اول
آقا سلیمان خندید و بالحنی صمیمی گفت:
_حالا ناراحت نشو دختر.اسب سواری میخوای؟
با ذوق سر تکان دادم. با آن چهره چروکیده ی مهربان لبخندی زد.
_ملکه اونجاست، برو سوارش شو.
دستانم را به هم زدم و به سمت ملکه دویدم. ملکه تنها اسب سیاه رنگ است که خودم آن را بزرگ کردم و اسمش را ملکه گذاشتم. سیاهی او مانند شب بود به گونه ای که اگر شب هنگام فرار کند هیچ کس نمی تواند او را ببیند.
با یک حرکت خود را به بالای اسب رساندم. شاید چندان هم ارتفاع نداشته باشد ولی به نظرم از آن بالا دنیا بسیار زیبا می شد، می توانستم آسمان را احساس کنم، می توانستم ارزش زمینی که رویش قدم می بردم را بدانم، می توانستم دستان درختان را در دست بگیرم. به خورشیدی که کم کم به بالاترین موقعیتش در آسمان می رفت نگاه کردم که پرتو هایش، رنگ گل های پراکنده را روشن تر می کرد.
برگشتم و به چشمان سبز آقا سلیمان نگاه کردم و با چشمانی مظلوم گفتم:
_تا کی میتونم باشم؟
_یه نیم ساعت دیگه، میدونی که تازه چرا کرده.
سرم را تکان دادم و پس از شنیدن توصیه های آقا سلیمان افسار اسب را تکان دادم، آرام شروع به حرکت کرد؛ سرعتش هر لحظه بیشتر می شد. بادی که لباس هایم را به بازی می گرفت را دوست داشتم، بوی محصولات کشاورزی که همیشه در روستا پخش بودند را احساس می کردم و برایم آرامش بخش بود.
تقریبا نیم ساعتی دور زده بودم و در حال برگشت بودم که از دور زیر همان درخت باران را دیدم که سرش را زیر انداخته بود و یک مرد لبخند بر ل**ب، روبرویش ایستاده بود و با او گفتگو می کرد.
او را نمی شناختم، حق هم دارم من در این روستا نه کسی را می شناسم نه افراد زیادی وجود دارند که مرا بشناسند.
بی توجه به آن ها رفتم و ملکه را به دست آقا سلیمان دادم و وقتی برگشتم با دیدن باران که تنها نشسته بود به سمتش رفتم و گفتم:
_بریم؟ مامان دعوامون میکنه ها.
سرش را بلند کرد و گفت:
_آره بیا بریم.
کمی به خودم فشار آوردم که نپرسم آن مرد که بود ولی گویی من تحمل این گونه امور را نداشتم. با تحملی نابود شده طوری به سمتش برگشتم که ترسیده از جا پرید و با حیرت به من نگاه کرد.
_اون آقاهه کی بود؟
و به پشت سرم اشاره کردم. با تعجب به پشت سرش نگاه کرد و بعد از کمی تفکر بلند قهقه زد.
_هیچ کی، اشتباهی توپش خورد تو سرم؛ داشت عذر خواهی می‌کرد.
تقریبا قانع شده بودم. اصلا به من مربوط نبود! ولی چرا احساس می کردم که این واقعیت نیست؟
به خانه که رسیدیم، باران در سکوت به اتاق خود رفت، این دختر سلام کردن را در همان شهر فراموش کرده بود!
مثل همیشه صدای فریاد من بود که سکوت خفقان آور خانه را می شکست.
_بهاران اومد خونه.
 
آخرین ویرایش

^Rez^

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,440
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
پارت سوم قسمت اول

مادرم با لبخند سرش را از آشپزخانه بیرون آورد.
_سلام به روی ماهت، باران کو؟
دهنم را کج کردم، به اتاقش اشاره کردم.
_تو اتاقش.
با حرص به سمت اتاقم رفتم. چرا همیشه او در اولویت بود؟
وارد اتاق که شدم با دیدن تنها حصار رویا هایم که حتی بادیدنش می شد فهمید، چقدر رویا هایم بی ارزشند پوفی کشیدم. اتاقم حتی چراغی نداشت که روشن می کردم و فقط در روز می توانستم، کارهای روزانه ام را انجام بدهم. همه وسایل اتاق یک کمد کوچک، یک حصیر قدیمی در گوشه اتاق و یک دار قالی بافی روبه روی در بود. بدون توجه به بوی نم، در کنج اتاق نشستم و دفتر نقاشی‌ام را در دست گرفتم و شروع به نقاشی کردم.
وقتی کارم تمام شد با لذت به کارم خیره شدم.
یک طوطی کشیده بودم. به ساعت کوچک کنارم نگاه کردم، یک ساعتی گذشته بود. نزدیک ناهار بود. دفتر نقاشی‌ام را کنار حصیر اتاق گذاشتم و از اتاقم که بیشتر شبیه انباری بود، بیرون رفتم.
مادرم در آشپزخانه تنگ خانه نشسته بود و در قابلمه مسی را باز می کرد. کنارش نشستم و با لبخند کفگیر را از دستش گرفتم و شروع به کشیدن برنج کردم و به کمک مادر سفره را چیدم، بعد از اینکه غذا را کشیدم، باران از اتاق‌اش خارج شد و کنار سفره نشست. چرا او نباید دست به سیاه و سفید می زد؟
همان طور که در حال ترشی گذاشتن بر روی سفره بودم با طعنه بدون اینکه به باران نگاه کنم گفتم:
_کمک نکنی ها.
با تمسخر به من نگاه کرد.
_من به درد حمالی نمی‌خورم‌... مثل تو نیستم که.
با حرص بهش نگاه کردم و کفگیر را بلند کردم که او را بزنم ولی صدای مادرم از این کارم جلوگیری کرد.
_بسه دیگه، این کارا چیه؟ در ضمن باران حرفت خیلی بد بود.
باران چشمانش را مظلوم کرد و همان طور که یک قسمت از موهایش را با انگشتش می پیچاند، با لحنی پشیمان گفت:
_ببخشید فرشته جون.
چه راحت به مادرش احترام‌ نمی گذاشت. مادرم لبخندی زد.
_اشکال نداره.
با اخم به من نگاه کرد و با عصبانیت به کفگیر اشاره کرد.
_تو می خوای خواهرت رو بزنی؟
با عصبانیت به باران نگاه کردم که با پوزخند به‌ من خیره شده بود. با حرص بلند شدم و روسری ام را پوشیدم. از خانه خارج شدم و در چوبی را محکم بستم. واقعا از این تبعیض متنفر بودم، همیشه باران بی گناه بود و من گناه کار! همیشه او بهترین بود و من بدترین!
با بغض به سمت اصطبل رفتم تا مانند همیشه ملکه شود سنگ صبورم.
در راه بدون توجه به اطرافم فکر کردم که شاید من بیش از حد حساس شده باشم و هیچ تبعیضی وجود نداشته باشد اما باز با فکر کردن به اینکه تا چند روز پیش باران در راه بود و من اینجا از مادرم پرستاری می کردم و از خیلی ها گوشه و کنایه می شنیدم، خشمم شعله ور شد.
وارد اصطبل چوبی تیره که شدم، بوی کاه و نا شامه ام را پر کرد. تک به تک اتاقک هایی که بر سر هر کدام نعلی وجود داشت و سر اسب ها از آن بیرون زده بود گذشتم تا به ملکه رسیدم و با دیدن مردی کمی کنجکاو شدم. قدش بلند بود و هیکلی مردانه داشت. موهایش مانند روستاییان دیگر نبود! از دو طرف موهایش کوتاه تر بود و موهایش را کج ریخته بود. تا حالا این مرد را ندیده بودم ولی آشنا بود. سرم را کج کردم و به او خیره شدم که به سمتم برگشت و سرتا پایم را از نظر گذراند و لبخند زد.
_لباس محلی بهتون میاد.
لحنش طوری بود که گویا مرا چند سال است می‌شناسد.
 
آخرین ویرایش

^Rez^

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,440
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
پارت چهارم قسمت اول

_آخ ببخشید بازهم سلام نکردم.
باز هم؟
داشت باورم می شد که او را می‌شناسم، کمی خودم را جمع و جور کردم و با تعجب گفتم:
_شما؟
چشمان سیاهش گرد شدند و انگشت اشاره اش را به سمت خود گرفت.
_من رو نمی شناسید؟ همون که توپش...
سوتی زد و به سرم اشاره کرد. با تعجب و البته کمی خوف از حرکات فضایی مانندش به حرکاتش خیره بودم. این مرد دیوانه بود؟
گویی از چهره ام خنده اش گرفته باشد با لحنی خندان گفت:
_همونی که توپش تو سرتون خورد.
به ذهنم کمی فشار آوردم و بعد از کمی تفکر یاد حرف باران افتادم.
«_هیچکی اشتباهی توپش خورد تو سرم داشت عذر خواهی می‌کرد»
_آها، اون من نبودم، خواهرم بود.
و باز هم حرص خوردم. خدایا چرا من باید این قدر به باران تشابه داشته باشم؟
هاج و واج مانده بود. لبخند مصلحت طلبی زد.
_شوخی می کنید؟
_نه جان خودم، من بهارانم،‌اونم خواهرم باران.
با تعجب و خنده گفت:
_چقدر شبیه همید!
لبخندی زدم، نسبت به جمله اش حس بدی نداشتم احساس کردم منظوری ندارد.
_اینقدر شبیه همیم که شناخته نمیشیم.
خندید و دستانش را جلوی سینه اش قفل کرد.
_چه جالب.
صدای لرزان آقا سلیمان از پشتم بلند شد.
_کی اینجاست؟ بازم تویی بهاران؟
دستپاچه شدم.
_وای باز اومد.
پسر همانطور که با تعجب به حرکاتم نگاه می کرد، گفت:
_چرا می ترسی؟
به دنبال راهی برای مخفی شدن می گشتم و با لحنی هول پاسخ دادم:
_نباید بیام تو اصطبل همه اسب ها از خواب بی خواب میشن.
آخرین بار که مرا اینجا دیده بود آنقدر دردناک بود که دردش را تاحالا احساس می کنم. خندید و به سمت جای خواب ملکه اشاره کرد.
_اینجا قایم شو بقیه‌ش با من.
تنها راهم این بود که به حرفش گوش می کردم پس بی درنگ کنار ملکه خزیدم. ملکه از خواب پرید و قصد کرد که شیه بکشد ولی من سرش را به سمت خود کشیدم و زمزمه کردم:
_ملکه هیس!
آقا سلیمان رسیده بود.
_آقای پاسدار شمایید؟
صدای خنده پسر آمد.
_سلام آق سلیمون، دلم واسه ملکه تنگ شده بود اومدم بهش سر بزنم.
با تعجب به ملکه نگاه کردم زمزمه کردم:
_ می شناسیش؟
صدایی از خودش در آورد که فهمیدم از همه چیز بی خبر است. گوش هایم را تیز کردم.
_یادتونه می‌اومدید اینجا بازی می‌کردید؟
_آره، ولی بعدش...
_بعدش دیگه رفتید شهر و نیومدید.
_الانم اومدم سری بزنم و برم. آق سلیمون بیا بریم یکم تجدید خاطرات کنیم.
با شنیدن قدم هایشان که به سمت باغ می رفتند سرم را خارج کردم. پسر برگشت و با لبخند چشمکی زد که احساس لحظه ای قلبم ایستاد!
و من در بهت رفتار این آقای پاسدار ماندم. به نظرم آمد که چقدر رفتارش دوست داشتنی بود.
 
آخرین ویرایش

^Rez^

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,440
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
پارت پنجم قسمت اول
با صدای فریاد های مادرم از خواب برخاستم، واقعا از این لحظه روز متنفر بودم، بخصوص وقتی می دانستم قرار است پس از آن، به شدت کار کنم، اما چه کنم که باید به مادرم احترام بگذارم؟
_بهار... بهار... بیدار شو.
هنوز خوابم می آمد با حرص پتو نازک و کهنه قهوه ای رنگ را کنار زدم و از انباری نمناک خارج شدم.
با تمام خواب‌آلودگی سعی کردم با ادب باشم.
_جانم مامان؟
با اخم به من نگاه کرد و با حالتی طلبکار گفت:
_چقدر میخوابی؟ پاشو زود، خان با خانواده‌ش دارن میان برای ناهار.
چشمانم را روی هم گذاشتم تا مبادا سخن اشتباهی بگویم. دلم میخواست یک «به من چه» بگویم ولی حیف!
بدون هیچ حرفی طبق عادت، به سمت حیاط کوچک و پرگلمان رفتم، حیاطی که مادرم آن را بعد از به دنیا آمدن ما دو نفر با تمام سلیقه پر از گل و پیچک کرد و همیشه عصر ها بر روی میز دست ساز کنج باغچه می نشست و به آسمان خیره می شد و من می دانستم که او به پدرم فکر می کرد.
نفس عمیقی کشیدم و بوی گل های زرد و قرمز را در ریه هایم جا دادم.
این منظره کمی از خشم اول صبحم را کم می کرد و روحم را جلا می داد؛ با احساس بهتری که پیدا کرده بودم، به سمت شیر آب کنار پیچک های آویزان از دیوار رفتم و شلنگ را به آن وصل کردم، همانگونه که زیر ل**ب شعری که مادرم همیشه می خواند زمزمه می کردم، شروع به شستن حیاط و آبیاری گل ها کردم.
_ای ساربان آهسته رو که آرام جانم می رود... و آن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود...
کارم که تمام شد٬ دست و صورتم را شستم اما صدای باران مرا متوقف کرد.
_نه بابا شعرم بلدی؟
بی تفاوت به او نگاه کردم، حیف بود که بخواهم حال خوشم را خراب کنم. چند تار از موهایم را که در صورتم افتاده بود را به داخل روسری فرو بردم و یکی از ابروهایم را بالا بردم.
_عجیبه؟
از کنارم رد شد و شانه‌ای بالا انداخت.
_نه ولی یه دهاتی بی سواد عجیبه شعر بلد باشه.
خندید. حرفی نزدم٬ عادت باران بود دیگر دوست داشت خودش را بالاتر نشان دهد.
به آشپزخانه رفتم و بعد از کمک به مادر در پختن ناهار به اتاقم رفتم و لباسی مناسب پوشیدم و در آخر چادر سفیدم را کناری گذاشتم تا سرکنم.
بعد از حدودا یک ساعت با شنیدن حال و احوال پرسی های مامان متوجه شدم که آمدند.
چادر سرکردم و دم در رفتم. شهراز را از دور دیدم، او که مرا دید نیشش شل شد و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما من بدون جلب توجه اشاره کردم "ساکت شو".
بعد از سلام و احوال پرسی با خان و زنش، محبوبه، خواستم به سمت آشپزخانه بروم ولی با ورود پسرک آن روز که نجاتم داده بود چشمانم از حدقه در آمد.
 
آخرین ویرایش

^Rez^

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,440
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
پارت ششم قسمت اول
بعد از کمی فکر کردن، فهمیدم که چرا اینقدر برایم آشنا بود، چون که کمی با شهراز مشابه بود.
وقتی به من رسید لبخندی کش داری زد.
_باز هم بانوی روستایی، درود.
و کمی خم شد. رفتارش هم خنده‌دار بود هم طرز حرف زدنش به دل می نشست.
_سلام.
صدایم به قدری آرام بود که خودم هم نشنیدم. بعد از تعارف های معمول و پذیرایی از آن ها به سمت اتاق باران رفتم، مانده بودم که چرا بیرون نیامده بود.
وارد شدم و در را آرام پشت سرم بستم. بعد از اینکه نگاهی به اتاق صورتی و سفید رنگ انداختم در جلوی پنجره، روی تخت دراز کشیده بود.
_چرا نمیای بیرون؟
چند تار از موهای بورش که روی صورتش افتاده را پشت گوشش برد.
_چون نمی خوام. من موندم چرا باید برم پیش یه مرد پیر و زن زشتوش.
_إ، باران! خجالت بکش، خانواده‌ی خیلی خوبی‌اند.
با حرص از جایش برخاست و با چشمان از حدقه در آمده سرخ رنگ گفت:
_آخه چرا باید بیان خونه ما فقیر فقرا؟ خودشون نمی دونن ما پول پذیرایی رو نداریم.
اخم کردم و انگشتم را جلوی لبهایم قرار دادم.
_بسه دیگه! بابا، خان رو نجات داد برای همین اونا میان خونمون و بهتره بدونی اونا پول زندگی ما رو می‌دن.
از حالت صورت اش متوجه شدم جوابی ندارد. اخمم از روی صورتم محو نشد..
_بدو بیا بیرون ولی درست حجاب بگیر پسراشم اومدن.
برق در نگاهش را دیدم.
_آخ جون شهریار.
با تعجب به او نگاه می‌کردم. منظورش از شهریار که بود؟
سریع لباسی تقریبا بلند پوشید و شالی بر سرش انداخت که موهایش هنوز مشخص بود و در کسری از ثانیه از اتاق خارج شد.
صدای سلام و احوال پرسی‌شان را شنیدم.
به سمت پنجره رفتم پس از کشیدن پرده سفید اتاق، خارج شدم که دیدم شهراز به سمت من می‌آید.
با ل**ب های قلوه‌ای‌اش لبخند شیطنت انگیزی زده بود و در چشمان قهوه ای اش خنده موج می‌زد.
حقیقتا دیگر ترسی از رفتن آبرویم نداشتم.
_شهراز! نزدیکم نشو.
با فریادم همه به سمتم برگشتند. شهراز مکثی کرد ولی با فرار من به سوی حیاط او هم شروع به دویدن کرد.
صدای خنده پدر و مادر شهراز و غر زدن های مادرم را می شنیدم ولی، مهم تر از همه این بود که شهراز مرا گیر نیاورد که قرار بود به شدت تنبیه شوم.
 
آخرین ویرایش

^Rez^

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,440
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
پارت هفتم قسمت اول
از شدت دویدن نفسم بند آمد. شهراز با یک حرکت آستین لباسم را کشید، تا مبادا دستش به من بخورد. خودش خوب می دانست که به لمس بدنم حساسم!
با تلاش فراوان سعی کردم آستینم را آزاد کنم ولی شهراز با تمام خونسردی با چشمان قهوه ایش به من نگاه می کرد و من حتی نتوانستم یکی از انگشت هایش را جابجا کنم. سر انجام همان طور که نفس نفس می زدم دست از تلاش برداشتم و با نگاهی مظلوم به او خیره شدم. واقعا احساس ناتوانی کردم.
لبخند شیطنت انگیزی زد.
_ که من به نوامیس چشم داشتم هوم؟
با یاد آوری خرابکاری ام چشمانم را بستم ولی باید از دست شهراز نجات پیدا‌ کنم.
لبخند دندان نمایی زدم و با لحنی لوس گفتم:
_شهراز.
اونم لبخند مزخرف تری زد و با لحنی کش دار پاسخ داد:
_بله.
چند بار پلک زدم. حالم داشت از رفتارم بهم می خورد.
_ببخشید.
لبخندش کشیده تر شد.
_نمی شه.
ل**ب هایم را آویزان و با لحنی کش دار پرسیدم:
_چرا؟
دستش را روی ته ریشش به صورت متفکر کشید و بعد از دو ثانیه، با خشمی آشکار جوابم را داد:
_نمی دونم، شاید چون کارت خیلی بد بود.
خودم را جمع و جور کردم. حقیقتا کارم بیش از حد بد بود. باید از دلش در میاوردم پس همان طور که سعی در آزاد کردن آستینم از دستش می کردم، سعی کردم به گونه ای مسئله را درست کنم.
_خوب چی کار کنم ببخشیم؟
چشمانش برقی زد که متوجه شدم قرار است نابود شوم! دست از تقلا برداشتم، چشمانم را بستم و منتظر جریمه‌ام شدم، ولی با جمله‌ای که گفت می توانستم شاخ بر روی سرم را احساس کنم.
_ فردا باید بیای خونم ناهار و شام رو تو درست کنی.
از در به داخل اتاق نگاه کردم که مادرم کنار محبوبه خانم نشسته بود و مانند همیشه از من شکایت می کرد. به سمتش برگشتم و با لحنی خفه گفتم:
_شوخی می‌کنی؟ اون وقت به مامانم بگم از صبح تا شب کجا میرم؟
با تخسی شانه هایش را بالا انداخت و در مقابل چشمان گرد شده‌ام به داخل رفت. دوست داشتم سرش را به دیوار بکوبم ولی من باید تاوان اشتباهم را می دادم، هرچند تاوان سختی نبود.
 
آخرین ویرایش

^Rez^

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,440
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
پارت هشتم قسمت اول

از صبح که بیدار شده بودم درگیر این بودم که چگونه به مادرم بگویم باید تا شب بیرون باشم. واقعا که این چه کاری بود کردم؟ حقم بود که با من اینکار را کند. با یاد آوری حرف هایم در بازار در عین کلافگی قهقه زدم
«_ بهاران بیا این ور ببینم.
_نمی خوام میدونم میزنیم.
_ بیا تا به همه نگفتم اون روز کجا بودی.
می دانستم که می خواست همان روزی را بگوید که اشتباها وارد حمام مردانه شده بودم ولی کسی مرا نشناخت و حالا اگر بفهمند مرا خواهند کشت. اولین کاری که به ذهنم رسید را انجام دادم.
_آهای مردم... این مرد به نوامیس تعرض می کنه.»
با یاد آوری چشمان مبهوت سپس کبودی صورتش بر اثر مشت و لگد های در و همسایه، باز قهقه زدم. در همان حال باران از کنارم عبور کرد. دستش را گرفتم. لبخند دندان نمایی زدم. تنها راه برای موفقیت این کار باران بود و بس.
_بارانی من! میشه کمکم کنی؟
با چشمانی گرد به من نگاه می کرد. آرام نقشه ام را به او گفتم و با التماس به او خیره شدم تا جوابم را بگیرم. می دانستم قبول نمی کند ولی تنها شانسم او بود. اخم کرد و مرا کنار زد.
_ برو ببینم.
از من جلو زد ولی من سریع دویدم و از گردن بهش آویزان شدم.
_بارانی من توروخدا.
بعد از حدودا چند دقیقه برگشت.
ـبه یه شرط.
با ذوق در هوا پریدم.
_تو فقط جون بخواه.
لبخند موذی زد، از نگاهش لحظه ای ترسیدم ! گردنش را زیر موهای کوتاهش خارید.
_باید فردا نقش من رو بازی کنی باش؟
چیز سختی برایم نبود ولی چرا باید این کار را می کردم؟ با تردید و شک به او نگاه کردم. ابرویش را بالا برد و دستش را به سمتم دراز کرد. بعد از کمی تفکر به این نتیجه رسیدم که مهم نیست. دستش را به منی قبول کردن فشردم . به سمت آشپزخانه رفت تا با مادر حرف بزند.
تمام وجودم گوش شده بود و چسبیده بود به در آشپزخانه کوچکمان.
_فرشته جون!
بازهم این طور صدایش زده بود و حرص مرا در آورده بود! گویا مادرش نیست بلکه دوست هم سن و سالش است!
_جانم.
_من یه سوال انگلیسی دارم... میشه برم از شهریار آقا بپرسم؟ آخه خارج بودن.
صدای برخورد دست مادرم به گونه خودش نشان گر نگاه توبیخ کننده اش و نارضایتی اش از این کار بود.
_خاک به سرم، زشته دختر. میری جلو خان میگی با پسرش کار داری؟
_مامان! خودش گفت اگه مشکل داشتم برم پیشش.
با هر جمله باران چشمانم درشت تر می شد. آن مرد نامش شهریار بود؟ خارج رفته بود؟ با باران حرف زده بود و صمیمی شده بود؟ و مهم تر از همه، او پسر خان یعنی برادر شهراز است؟
بعد از چند دقیقه باران خارج شد و با لبخندی پر غرور و نگاهی مغرور تر به من نگاه کرد.
_باید ازم تشکر کنی.
با همان بهت به او نگاه کردم و بدون درک جمله ای که گفته به سمت اتاقم رفتم. لباس پوشیدم و به طرف خانه شهراز حرکت کردم. از خانه ما تا خانه شهراز که کنار خانه خان بود حدود ربع ساعت پیاده روی بود. از خانه ما تا آن جا یک جاده خاکی کشیده شده بود و در اطراف آن پر از بید مجنون و شیشه شور های قرمز بود و این ویژگی آن ها بود که باعث می شد که من در این ربع ساعت پیاده روی هیچ وقت خسته نشوم. به گل های ریز زرد رنگ کنا جاده نگاه کردم که با رنگ سبز زمینه یشان هارمونی زیبایی خلق کرده بودند. با تمام وجودم صدای بلبل ها و گنجشک ها را می شنیدم، بوی گل ها و خاک را به جان می خریدم. تا وقتی که به آن جا برسم گذر زمان را به هیچ عنوان احساس نکردم.
دم در خانه اش توقف کردم و بعد از آماده شدن برای تمام مسخره بازی هایش نفس عمیقی کشیدم و زنگ در را فشردم و منتظر ماندم.
بعد از چند دقیقه در باز شد و من وارد خانه شبه شکلاتی شهراز شدم، خانه اش هیچ حیاطی نداشت. وقتی که در را پشت سرم بستم تازه متوجه بحث شهراز و شهریار شدم.
_منظورت چیه شهراز؟ مگه بچه بازیه؟ تو شانت بیشتر از این حرفاست.
شهراز پوزخندی زد و با اخم روبه شهریار کرد.
_ساکت شو من عین تو نیستم! من به اخلاق توجه می کنم نه به مادیاتی که به دردم نمی خورن.
به خدمتکاری که در را برایم باز کرده بود و در حال لرزیدن بود نگاهی کردم و بعد از سلام آرامی، زمزمه کردم:
_ببخشید می تونی بری اون اتاق؟
سر تکان داد و از خدا خواسته رفت. می خواستم حرفی بزنم تا این بلبشو تمام شود که با فریاد شهراز به خود لرزیدم.
_خفه شو... من دوسش دارم بفهم.
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا