• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته‌های کد نود و نه | فاطمه حسینی خواه کاربر انجمن یک رمان

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #11
دنده ماشین را عوض می‌کند و با سرعت بیش‌تری می‌راند.
همین چند دقیقه پیش با او تماس گرفته اند که حال یکی از بیمارانش بد شده!
پایش را روی گاز محکم‌تر فشار می‌دهد... همیشه با بیمار‌هایش ارتباط خوبی داشت و وقتی خبر حال بدشان را می‌شنید به خم می‌ریخت!
در چهار‌ راه بدون توجه به چراغ قرمز از آن می‌گذرد ودر صدم ثانیه صدای یک تصادف بلند در شهر می‌پیچد!
همانجا ترمز می‌کند و آب دهانش را فرو می‌دهد از ماشینش پایین می‌رود و به سمت خون‌ها راه می‌افتد... با دیدن بدن دختر بچه‌ای غرق در خون دست و پایش می‌لرزد.
در همان ثانیه اول فهمید دختر یک کودک کار است! آخه کدام انسان عاقلی بچه ‌اش را در این موقع از شب از خانه بیرون می‌اورد؟!
به سمت دخترک می‌رود و نبض گردن و صدای قلبش را چک می‌کند خیلی کم و آهسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fatemeh.hoseini

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #12
-خانم ماجدی مراجعه کننده بعدی کی میاد؟
خانم ضیایی نگاهی اجمالی به دفتر می‌اندازد و با کمی تامل می‌گوید:
- اوممم الاناست که برسن وقتشون برای شش و نیمه.
سری تکان می‌دهد و وارد اتاقش میشود نگاهی به ساعت میاندازد
عقربه ها شش و بیست و پنج دقیقه را نشان می‌دهند.
دستانش را چفت هم می‌کند و روی می میگذارد و سرش را روی آن قرار می‌دهد.
چشما‌نش بسته می‌شود چندی بعد با ضرباتی پیاپی که به در می‌خورد از خواب می‌پرد اجازه ورود را صادر می‌کند و مریض چند ساله‌اش را می‌بیند!
دختر روی صندلی روبهروی میز می‌نشیند و بعد از خوش و بش شروع می‌کند از مشکلاتش گفتن. از این می‌نالد که وسواسش هنوز خوب نشده بعضی وقت ها حتی با گذشت چند سال یاد آن خاطره نحس می‌افتد.
دختر آنقدر از درد هایش می‌‌گوید تا خالی می‌شود... .
بعد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fatemeh.hoseini

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #13
دست هایه همه روبه اسمان بود.
دعایه خیر مادران و پدران پشت سرش بود.
مرد بزرگی که یک کشور دعایش میکرد...!
خیری که برایه هرکسی که میتوانست یک قدم برداشته بود حالا با مرگ دست و پنجه نرم میکرد!
پیر و جوان، کرد و بلوچ، ترک و فارس، همه از خوبی هایه او بهره‌ای برده بودند.
امشب یک ایران بیدار بود...!
در آن طرف کشور جایی که نفت زیر پایه مردمش حرکت میکرد ولی بومی ها در فقر و نداری دست پا میزدند...دختر کوچکی از تنها همسایه ای که در آن آبادی تلوزیون داشت شنید که به مادرش می گفت:
_مریم خانم شنیدی چی شده؟ اقایه مولایی، همونی که پول عمل دخترت رو داد میگن مثل اینکه تصادف کرده؛ تو تلوزیون گفتن رفته کما مثل اینکه ضربه مغزی شده!
دل دخترک ریخت مثل بستنی در تیغ افتاب تابستان!
مثل زمانی که فهمید پدرش در چاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fatemeh.hoseini
  • sparkle
واکنش‌ها[ی پسندها] salaman

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #14
میدانی عزیز جان
روز فارق التحصیلی در دانشگاه پروفسور محب استاد دانشکده به همه نو جراحان آن روز گفت:
_شما حافظ جان مردم هستید قسم خوردید که به کسی که به شما نیاز داره کمک کنین چه عرب باشه چه عجم چه یهود باشه چه جود و چه مسلمان باشه یا مشرک... خدا میون بنده هاش فرق نمیزاره تو دست‌شون گرفتن و یاری کردنشون شما هم نعوذبالله بالا تر از خدا نیستین که بین بنده هاش فرق بزارین پول ویزیت بالا تر از چیزی که حقتونه نگیرین، کاری که بهش ایمان ندارین انجام ندین اگر دیدین یکی دستش تنگه دستش رو بگیرین تا خدا دستتون رو بگیره، یک روز میرسه که زندگیتون یا به خاطر دعایه یک مادر دگرگون میشه یا به خاطر لعن و نفرین...!
اون روز خیلی به حرفش توجه نکردم حتی تو دلم خندیدم که چی من این همه درس خوندم خرج کردم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fatemeh.hoseini

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #15
دیدی چه حسی دارد معلق ماندن؟ ندانستن؟ بی‌اختیار بودن؟
زمانی که آن دستگاه هایه لعنتی به من متصل بود من دقیقا همان بودم!
میخواستم بروم، بروم و به ملکوت بپیوندم بروم و هم‌نشین ستاره ها شوم...!
اما امان، امان از این علم تجربی و دستگاه هایی که به زور جسم من را به این دنیا متصل کرده بودند
جسمی که ارزشی نداشت... کم‌کم داشت تحلیل میرفت!
من دقیقا همان کد نود و نه‌یی بودم که به زور مرا نگه داشتند و نگذاشتند به بالا بروم...ولی دیگر خسته ام!
خسته از این جدال بین جسم و روح... روحی که میخواهد برود؛ برود و به معشوق حقیقی بپیوندد و جسمی که هنوز مادیات دنیا را رها نکرده...!
دوباره یک ایست قلبی دیگر... این قلب هم با من همراه است... شاید ایندفعه دکتر دلش به رحم آمد و آن دستگاه شوک لعنتی را بر پیکر بی جانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fatemeh.hoseini
عقب
بالا