برگزیده رمان کافه کاغذی | کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/25/17
ارسال ها
869
لایک ها
13,111
امتیاز
31,973
سن
20
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#1
کد رمان: 1300
ناظر: *الهه*
به نام خداوندی که در این نزدیکی است ...
IMG_20180721_085843_001.jpg

نام رمان : کافه کاغذی
نویسندگان : محدثه فارسی و roro nie30
ژانر : عاشقانه ، طنز

خلاصه :
داستان از یک عشق ، یک نگاه ، یک قهوه ، ویک کافه شروع میشه !
داستان پسرک کافه داری که دلباخته دخترکی می شود ، که هرروزدر گوشه ترین جای کافه می نشنید و با آن چشمان دریاییش گاه به هواپیماهای کاغذی آویزان به سقف و گاه به مردمانی که پرهیاهو به این ور و آنور می روند ،می شود !
شاید روزی برسد که دخترک عاشق پسرک بشود ؟
آینده تو این داستان جریان داره ...
اگه دوستداری می تونی این داستان و دنبال کنی تا ببینی سرنوشت این دو چی میشه !
مقدمه :
روزمره های تکراری برایم شیرین می شود
وقتی گوشه ای می نشینی و به افق خیره میشوی و من
به تو...
قهوه هایم این روز ها از تلخی در آمده اند
این روز ها دانه های قهوه زندگی ام شیرین شده اند.
و این کافه بازار روز هایم‌پر شده از انسان های که میایند قهوه می نوشند و می روند...
قهوه های پرماجرا!
اما تو یک رهگذری نباش که یک قهوه می نوشی و می روی.
#roro nei30
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر تالار کتاب +گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,711
لایک ها
23,695
امتیاز
43,073
سن
22
محل سکونت
تهران
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

roro nei30

مدیر تالار کتاب + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,014
لایک ها
28,366
امتیاز
61,673
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#3
دوستان ما تو این رمان بر اساس شخصیت کارکترهامون روش نوشتاریمون رو تغییر می دیم و این هیچ ربطی به هماهنگ نبودن ما نداره. : )

عرشیا(roro nei30)
مانند همیشه زودتر از رامین و رویا به کافه رسیدم. کلید انداختم و وارد شدم و خیلی زود همه صندلی های وارون را برگرداندم و قهوه ساز را روشن کردم و شروع به درست کردن شیرینی ها کردم. با بلند شدن بوی قهوه و پر شدن کافه از بوی شیرینی ها، رامین رسید.
_سلام پسر.
لبخندی زدم و گفتم:
_سلام، چطوری پیزوری؟
همیشه چون مانند دختران لاغر بود به او پیزوری می گفتم، من ماندم که رویا از چه چیز این بشر خوشش آمده است؟ چشمانش را چرخاند و از حرص پوفی کرد.
_باز این رو گفت، باز این رو گفت. مرد حسابی چندبار بهت گفتم بهم نگو پیزوری؟
لبخند دندان نمایی زدم و گفتم:
_خو هستی.
لیوان کنار پیشخوان که بیشتر برای تزیین آن جا بود و اسم کافه بر آن بود را برداشت و دنبالم افتاد.
_حالا بهت نشون میدم کی پیزوریه.
با قاشق دستم به در اشاره کردم و همزمان دو خانم جوان وارد شدند.
_جلو مشتری زشته.
از اینکه می دیدم خیلی راحت دست وپایش را بسته بودم فوق العاده کیف می کردم. با استیصال به طرف دفترش رفت، مطمئن بودم رفته بود به رویا و آرش زنگ بزند که بپرسد چرا دیر کرده اند.
با لبخند به طرف مشتری های زیبایمان رفتم.
_سلام، خانوما چی میل دارن؟
هردو با خنده مکش مرگ ما و با چنان ناز و عشوه ای که حالم را بهم زد پاسخ دادند:
_من اسپرسو می خوام تو چی سحر؟
دختر کناری که ظاهرا اسمش سحر بود با لحنی مانند قبلی گفت:
_از چیزای تلخ بدم میاد، یه آیس پک شکلاتی لطفا.
حیف که مجبور بودم لبخند بزنم و با ادب با آن ها رفتار کنم وگرنه همان جا مطمئن بودم حالم بد می شد.
_بله چند دقیقه دیگه خدمتتون می رسه.
و سرم را کمی خم کردم و به طرف بوفه رفتم و مشغول آماده کردن سفارشات شدم و کم کم کافه پر شد. ما هر روز خیلی مشتری داریم آن هم از صدقه سری دانشگاه روبه روی کافه است و به قول رویا به خاطر وجود سفارش گیر های خوش تیپ و خوش هیکل! همیشه این جمله را از حرص رامین می زد. واقعا این زوج خیلی به هم دیگر می آمدند.
آرش رسید و نیم ساعت بعد رویا آمد و به خاطر شلوغی کافه فقط با سر به هم سلام کردیم و آن ها هم مشغول شدند. تا ساعت یک بعد از ظهر در گیر بودیم تا اینکه وقت بستن کافه شد و بعد از رفتن همه، هر چهار نفرمان روی یک میز نشستیم و هر کسی مشغول خوردن نوشیدنی مخصوصش شد.
رویا میلک شیکش را تمام که کرد مثل اینکه صبحانه نخورده بود چون بلند شد و به سمت یخچال رفت.
_وای که چقدر گشنه م.
رامین با خنده گفت:
_این قدر نخور، نمی گیرمت ها.
رویا با حرص به سمتش برگشت و گفت:
_غلط می کنی، بعد از این همه غلطات می خوای نگیریم؟
برگشت و در برابر چشمان از حدقه در آمده من و آرش و خنده های مستانه رامین در یخچال گشت و بعد از چند لحظه تازه متوجه حرفی که زد شد و با ترس به سمتمان برگشت و با دیدن حالت ما، بر پیشانی خود کوبید و با صورتی سرخ کیفش را برداشت و همان طور که از کافه بیرون می رفت گفت:
_یادم اومد تو دانشگاه کار مهمی دارم ببخشید فعلا.
و رفت و همه به سمت رامین برگشتیم. با دیدن نگاه هایمان آب دهانش را قورت داد و پرسید:
_چی شده؟
هر دو بر خاستیم و شروع به زدن او کردیم. آرش گفت:
_دیگه چی کار مونده نکردید؟ تو هم که رفتی قاطی مرغا ما دوتا موندیم.
همان طور که زیر مشت لگد ما بود قهقه می زد.
_خو به من چه عرضه ندارید بعد به من می گید پیزوری.
با این حرف جفتمان خنده مان گرفته بود اما بازهم او را تا جان در بدن داشت زدیم.
 

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/25/17
ارسال ها
869
لایک ها
13,111
امتیاز
31,973
سن
20
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#4
لِنا ( محدثه )


از ماشین که پیاده شدم ، لبخند تلخی زدم و نفس عمیقی کشیدم ... جلوی کافه همیشگی و مخصوصم وایساده بودم .

با قدم های آروم به سمت کافه رفتم ... نگاهم به سردر کافه افتاد " کافه کاغذی " !

لبخندم پررنگ تر شد و بدون تامل وارد کافه شدم ... بوی قهوه بینیم و نوازش داد و باعث شد با لذت مثل هرروز کل کافه رو از نظر بگذرونم !

یه کافه که درو دیواراش شکلاتی رنگ و آجری بودن ... کفِ زمینش ، پارکت بود و میز ها و صندلی های چوبی شکلاتی زیبایی ای کافه رو بییشتر می کرد .

سمت چپ کافه پیشخوان بود و اما ... جای همیشگی من گوشه ترین جای کافه یعنی سمت راست کنار شیشه ها !

اون جا مخصوص من بود ... انگار دیگه همه عادت کرده بودن .

با قدم های سریع رفتم و نشستم جای همیشگیم ...

صدای قدم های آروم پیش خدمت و می شنیدم ... عینکم و از روی چشمم برداشتم و حالا به آرش ( پیش خدمت ) که یک ساله در اینجا می شناسمش نگاه کردم .

با لبخند گفت :

آرش _ خیلی خوش اومدین ، بازم همیشگی ؟

لبخندم تلخ شد و گفت :

من _ ممنون میشم .

بعد از انداختن یه نگاه معنی دار ازم دور شد ... نگاه دریاییم و چرخوندم به سمت شیشه ! مردم چه با خنده رد می شدن ... بغضی گلوم و فشرد ... دوباره اون روز های لعنتی مثل فیلم از تو ذهنم شروع کرد رد شدن !

دستم و گذاشتم روی پیشونیم و سعی کردم آرامش خودم و حفظ کنم ولی مگه می شد ؟

با صدای آرش سریع دستم و از روی پیشونیم برداشتم و رفتم عقب تا راحت بتونه فنجون قهوه رو بذاره روی میز .

آرش _ چیز دیگه ای میل ندارید ؟

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :

من _ نه !

صدای قدم هاش که دور شد ومی شنیدم ... سرم و بلند کردم و با لذت به هواپیما های کاغذی آویزون به سقف نگاه کردم ... لبخند روی لبهای صورتیم نشست .

ولی با دیدن چهره اون لعنتی بازم لبخند از روی ل**ب هام پاک شد ...

حس کردم یه نگاه سنگینی روی منه ، به سرعت سرم و به سمت جایی که حس می کردم برگردوندم ولی ... هیچی نبود !

حتما توهمی شدم ... سرم و به عنوان تاسف تکون دادم و دستم به سمت فنجون قهوه رفت !

در حالی که فنجون و به لبم نزدیک می کردم ، یاد روزی افتادم که اون دقیقا رو به روی من نشسته بود ، دستام و توی دستش گرفته بود و زمزمه می کرد " دوستت دارم " !

قطره اشکم لجوجانه نشست روی گونم ... قهوه تلخ و به سختی از گلوم پایین دادم و پوزخندی به خاطراتم زدم ...

صدای خنده به گوشم می رسید ... چند وقته نخندیدم ؟ اصلا خندیدن چه شکلیه ؟

چرا ، چرا خندیدم ... همون خنده های مصنوعی !

که وقتی با خانوادم روبه رو میشم مجبورم برم تو فاز همون لنای خل و دیوونه .

لنای خل و دیوونه ؛ آه که چقدر دلم براش تنگ شده .

سرم و برگدوندم تا علت این صدای خنده ها رو بشنوم که با دیدن وضع افتضاح دو دختری که میز سمت راستم نشسته بودن ، اخمام توهم رفت !

پسرک پیشخوانی کنارشون وایساده بود هم کمی قیافش در هم بود !

دیده بودمش ، ولی اسمش و نمی دونم ... هیکلی و ورزیده بود و خوشتیپ !

معلوم بود اون دو تا دختر قصدشون چیه ، پوزخندی زدم و با نگاهی تاسف بار به سرتاپاشون خیره شدم ... نگاه پسرک رو من نشست ... چند لحظه خیره شدم به چشماش ! تو چشماش استرس موج می زد ... پوزخند دیگه ای زدم و نگاهم و گرفتم ، لابد پیش خودش فکر می کنه که من در موردش فکر بدی کردم .

ولی نمی دونست که من انقدر فکرم درگیر هست که به این چیزهای کوچیک دیگه فکر نمی کنم !
 

roro nei30

مدیر تالار کتاب + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,014
لایک ها
28,366
امتیاز
61,673
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#5
عرشیا(roro nei30 )

سرم را پایین انداخته بودم و آب پرتقال می گرفتم که بوی عطری سرد و تلخ در فضا پخش شد. این عطر برایم در این یک سال شده یک عادت روزانه که ممکن نیست بشنومش و سر بلند نکنم و به دو چشم آبی خیره نشوم، اما حیف که این دو گوی غمگین هیچوقت به من نمی نگرند.
مانند همیشه آرش رفت و از او سفارش گرفت. در این کافه من از همه سفارش می گرفتم اما هیچ وقت از میز شماره یازده کنار پنجره سفارش نگرفتم.
شاید چون برایم خاص بود، شاید چون به نظرم فقط باید به او خیره شد و یا شاید چون می ترسیدم! می ترسیدم از اینکه همه این یکسال را لو بدهم. با صدای آرش از فکر خارج شدم.
دفترچه اش را روی میز گذاشت و همان طور که به سمت مایکرویو می رفت تا کیک شکلاتی ها را از آن خارج کند گفت:
_مثل همیشه اسپرسو.
لبخندی زدم مانن همیشه که در این یک سال فقط بخاطر این چشم رنگی کوچک حرفه ای آموخته بودم اسپرسو آماه کردم. کارم که تمام شد روی پیشخوان آن را گذاشتم تا آرش آن را بردارد که صدای همان دو دختر که صبح هم آماده بودن توجه ام را جلب کرد.
_آقا یه دقیقه میاید؟
و هر دو خندیدند. منم با این که دوست داشتم سرشان را به دیوار بکوبم با لبخندی مصنوعی به سمتشان رفتم. همان دختری که فکر کنم اسمش سحر بود یه تیکه کاغذ که رویش شماره بود را جلویم گذاشت و با خنده گفت:
_سفارشمونه.
اخم بر روی چهره ام را احساس می کردم که دیگری با خنده گفت:
_آقا خوشتیپه چرا اخم می کنه؟
و هر دو قهقه ای زدند و سحر آرام به دستم چسبید. نگاهی را احساس کردم برگشتم و با دیدن آن دختر چشم دریایی نفسم بند آمد. حالا در موردم چه فکر می کرد؟
پوزخندی زد و برگشت. دیگر تحمل کافی بود. با لبخند سرم را به هر دو نزدیک کردم و با نگاهی که مطمئن بودم ترسناک بودند چون که هر دو لال شدند آرام زمزمه کردم:
_یا همین الان گم می شید یا گمتون می کنم، اینجا یه جای پر از آرامشه بهمش نزنید.
هر دو چند دقیقه به من خیره شدند و سپس کیفشان را جمع کردند بروند که دوست دیگر سحر به سمتم برگشت.
_یعنی در حدت نیستیم که از ما شماره نمی گیری؟
با چشمانی برافروخته به او نگاه کردم و سپس با خشم بلند گفتم:
_بفرمایید بیرون آرامش عمومی رو بهم نزنید.
و مطمئن بودم اگر نمی رفتند سر یکی را بر دیوار متلاشی می کردم.
 

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/25/17
ارسال ها
869
لایک ها
13,111
امتیاز
31,973
سن
20
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#6
لنا ( محدثه )

با صدای داد پسرک دوباره نگاهم رفت سمتش ، چه قدر پرهیاهو بود این پسر !

چند دفعه ای بیشتر ندیدمش ولی انگار ... چرا من دارم به این فکر می کنم ؟

بیخیال کیفم رو برداشتم و بلند شدم ؛ از تو کیفم مبلغ مورد نظر و در آوردم و گذاشتم روی میز و به سمت خروجی قدم برداشتم !

لحظه آخر صدای پسرک گوشم و نوازش داد :

_ خانم ؟

برگشتم و بهش خیره شدم ، چرا هول شده بود ؟

_ ببخشید ، ش ... شما به خاطر سر و صدا دارید می رید ؟

سرم و برگردوندم و بدون اینکه نگاهش کنم ، عینکم و روی چشمام گذاشتم و گفتم :

من _ به هیچ وجه به این مسئله مربوط نیست !

و از کافه خارج شدم .

این روز ها چه قدر هوا دلگیر و سرد شده ، دستام و کردم توی جیب مانتوم و در حالی که به خاطرات تلخم فکر می کردم ، آرام قدم می زدم .

365 روز میشه نبودنش ، امروز سالگرد نبودنش بود ... سالگرد روزی که بهم دروغ گفت !

خوب شد عینک زدم وگرنه چشمای پر از اشکم مسخره ی خاص و عام می شد !

یک ساعتی طول دادم این مسیر کافه تا خونه رو ... شاید دوست نداشتم زودتر برسم .

وارد خونه که شدم نقاب شادابی رو به صورتم زدم ؛ کفشام و در آوردم و به سمت پذیرایی رفتم و بلند گفتم :

من _ سلام ، من اومدم خونواده .

خواهر بزرگ تر از خودم و صد البته آرام تر از خودم از اتاق بیرون اومد و گفت :

لیانا _ چه خبرته ؟ فهمیدیم اومدی .

ابروم و شیطنت بار انداختم بالا و در حالی که آروم بهش نزدیک می شدم ، گفتم :

من _ نخیرم ، شما داری حرص می خوری برای اینکه صدای قشنگم و عشقتون شنیده و به قول خودت ، آبروت رفته !

حرصی ابروش و انداخت بالا که بشکن زدم و گفتم :

من _ ابرو می ندازی بالا ، بالا ، بالا !

زیر ل**ب گفت :

لیانا _ زهرمار !

و بعد دوباره ابروش و انداخت بالا ... علتش و سریع گرفتم و برگشتم که با دیدن بابای قشنگم ، هفت هشتا سکته زدم !

هول گفتم :

من _ س ... سلام ددی !

لبخند معنی داری زد و نشست روی مبل و گفت :

بابا _ علیک سلام دخترم ، کجا رفته بودی ؟

لیانا که فهمید بابا زود بحث و پیچونده ، از خدا خواسته رفت کنارش روی مبل نشست و گفت :

لیانا _ کجا می خوای رفته باشه ؟ کافه کاغذی .

دستام مشت شد ... اون همه چی و می دونست و بازم زخم زبون می زد .

بابا ابروش و انداخت بالا و با لبخند مهربونی گفت :

بابا _ باید یه بار منم ببری ، فکر کنم قهوه هاش عالی باشن که هرروز مهمونشونی .

لبخند زدم و گفتم :

من _ چشم حتما ، من میرم بالا لباسام و عوض کنم .

و سریع بعد از چشم غره رفتن به لیانا ، به سمت اتاقم رفتم ... لباسام و درآوردم و نشستم روی تخت تا جورابم و در بیارم که لیانا مثل گاو وارد شد و گفت :

لیانا _ بیشعور نزدیک بود همه چیو لو بدی و آبروم و جلوی بابا ببری .

نفسم و فرستادم بیرون و گفتم :

من _ بالاخره دیر یا زود قراره با هم آشنا بشن !

جورابم و در هم فرو کردم و انداختم اونور ... کنارم روی تخت نشست و گفت :

لیانا _ چه خبرا ؟

به دیوار زل زدم و با لحنی که بیش از اندازه شبیه به زهرمار بود گفتم :

من _ امروز سالگردمون بود !

با تعجب گفت :

لیانا _ دوستیتون ؟

تلخ تر از قبل گفتم :

من _ جداییمون !

سکوت بینمون ایجاد شد ، دستش روی دستم نشست و گفت :

لیانا _ خودت و ناراحت نکن لنا ، تو مگه چند سالته ؟ همش 18 سالته ؛ چرا خودت و عذاب میدی ؟ اون آشغال فقط هدفش این بود که تو رو گول بزنه .

دستش و پس زدم و داد زدم :

من _ خیلی خوب لازم نکرده حماقتم و یاد آوری کنی .

بد تر از من گفت :

لیانا _ چرا باید یادت بیارم ، داری خودت و از بین می بری می فهمی ؟

قطره اشکی که می خواست از چشمام فرو بریزه رو با انگشت گرفتم و گفتم :

من _ خیلی خوب لیانا ، تمومش کن !

فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت ... لبخند مصنوعی زدم و گفتم :

من _ من خوبم ، باور کن .

فقط و فقط نگاهم می کرد ... می خواست از توی چشمام بخونه حقیقت و !

با صدا خندیدم و گفتم :

من _ گمشو بیرون عه !

نفسش و حرصی فرستاد بیرون و گفت :

لیانا _ خوده یابوتی !

خندم بلند تر شد و بالاخره از اتاق زد بیرون ... برگشتم سمت پنجره اتاقم و در حالی که خندم داشت کمرنگ می شد ، به تلخی گفتم :

من _ پس بخند مصنوعی !
 

roro nei30

مدیر تالار کتاب + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,014
لایک ها
28,366
امتیاز
61,673
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#7
عرشیا(roro nei30)
با کلافگی دستم را در موهایم فرو بردم و با خشمی کنترل شده به طرف اتاق رامین رفتم. وارد که شدم رامین پشت میزش نشسته بود و با تلفن حرف می زد. مطمئن بودم که مخاطبش رویا است و حداقل نیم ساعتی از سلام گفتنشان می گذشت.
_قطع کن.
همان طور که حرف می زد به من نگاهی انداخت و انگشت اشاره اش را به معنای «یک لحظه» بالا برد.
_عزیزم باید برم، فعلا.
با نگاهی متعجب تمام هیکلم را از نظر گذراند.
_چی شده؟
_هیچی می خواستم صبح بهت بگم یادم رفت. من یه چند روزی نیستم، باید برم یه جایی.
_کجا؟
برای اینکه به چشمانش نگاهی نکنم و همه چی را لو ندهم به سقف خیره شدم.
_یه جایی دیگه.
رامین هیچ چیزی از زندگی من نمی دانست ولی من از همه زندگی او خبر دارم. گاهی به خاطر همین مسئله چند باری با هم دیگر دشمن خونین شدیم، او هیچ وقت نباید از زندگی من خبر دار شود. زندگی من بیش از حد پیچیده است و اگر این اتفاق نمی افتاد من هیچ وقت به آن زندگی گذشته باز نمی گشتم.
صدای دلخور رامین در گوشم پیچید و مرا از دنیای افکارم به بیرون پرت کرد.
_باشه برو ولی یه هفته خوبه؟ آخه تو نباشی همه مشتریا صداشون در میاد همه برای قهوه های تو میان.
لبخندی زدم و گفتم:
_چهار روزه بر میگردم.
و بدون توجه به ناراحتی این پسرک لوس دختر نما به سمت در خروجی رفتم و بعد از خداحافظی با آرش بدون اینکه به سوال هایش که می گفت:
_کجا میری؟ وسط روزه می خوای تنهام بذاری؟
از کافه خارج شدم.
به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و منتظر اتوبوس بودم که با صدای پیامک گوشی آن را از جیب سویی شرت قرمزم خارج کردم و پیامک را خواندم.
_زود بیا، اگه نیای خودت می دونی و خواهرت.
چشمانم را بستم و با عصبانیتی آشکار بدون توجه به اطرافیانم گوشی ام را محکم به زمین زدم که باعث شد متلاشی شود. همه با ترس و تعجب به من نگاه می کردند، حتما می گفتند این دیوانه چه می کند؟ برایم مهم نبود با حرص کلاه سویی شرتم را روی سرم کشیدم و با پای پیاده به سمت آن خانه نحس رفتم.
چقدر که حماقت های دیگران بر زندگی من تاثیر داشته!
 

roro nei30

مدیر تالار کتاب + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,014
لایک ها
28,366
امتیاز
61,673
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#8
ازخیابان که رد می شدم ماشینی مشکی در دوسانتی من متوقف شد. اصلا نمی توانستم اعصاب خودم را کنترل کنم، با چنان خشمی برگشتم و محکم لگدی به کاپوت ماشین زدم! اتفاقی برای ماشین نیافتاد اما راننده اش که دختری جوان بود و چهره اش کمی آشنا می زد، قصد داشت برای عذر خواهی خارج شود که با این کارم همان جا خشکش زد. بی توجه به آن ماشین دویست شش مشکی ادامه راهم را دادم.
جلوی آپارتمان قصر مانندی ایستادم. در دلم با خود گفتم:
_براچی اینکار رو کردی؟ بخاطر این پول فقط؟ همه ما رو فراری دادی برای این پول؟
باز هم اعصابم خورد شده بود و نمی توانستم خودم را کنترل کنم. دستم را درجیبم کردم و بعد از اینکه از وجود اسپری تنفسی ام خیالم راحت شد، با تمام جراتی که از خودم دور نمی دیدم وارد پارکینگ شدم که بادیدن ماشین محمد، وکیل پرهام، فهمیدم که همه چیز را فهمیده است، اما ماشین مهین بود که مرا به شک انداخت.
واقعا می خواست چه کند؟ تهدید؟ یا تشویق؟
با قدم هایی که هیچ لرزشی در آن ها نبود به سمت آسانسور رفتم و دکمه پنت هوس را زدم.
واقعا آمده بودم که چه کنم؟ اگر فقط پای نیلیا وسط نبود، هیچ وقت پایم را به این خانه نمی گذاشتم.
وقتی به خود آمدم که جلوی در چوبی ایستاده بودم و زنگ را زده بودم. در که گشوده شد با دیدن چهره مهین واقعا احساس بدی بهم دست داد. حقیقتا مهین دختر زیبا و بی ریا ای بود که برخلاف هم سن و سالانش هیچ جلف بازی از خود نشان نمی داد، اما من باز هم او را دوست نداشتم چون مورد تایید پرهام بود.
_سلام عرشیا.
سرسری از کنارش رد.
_سلام.
به سمت اتاق نشیمن رفتم و بدون هیچ سلامی و توجهی به محمدی که قصد احوال پرسی داشت، به سمت مبل کنار پرهام رفتم و نشستم.
_زود حرفت رو بزن وقت ندارم برای اراجیفت.
پرهام بی هیچ توجهی به حرف هایم گفت:
_به به، سالار بالاخره به ما سر زدی، نمی دونستم این دختره خیابونی اینقدر ارزش داره.
_آخرین بارت باشه بهش می گی خیابونی.
پوزخندی زد و گفت:
_خیابونیه چون از خیابون جمعش کردم.
نفسی عمیق کشیدم.
_ببین چی کار داری؟ اون از مامانم که دقش دادی بس نبود، الانم داری از نیلیا برای سواستفاد از من استفاده میکنی، یا تمومش کن یا من بهت نشون میدم جهنم چیه.
_تو هم باید خوب گوش کنی که من چی میگم وگرنه پست گوشت رو دیدی خواهرت رو دیدی.
 

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/25/17
ارسال ها
869
لایک ها
13,111
امتیاز
31,973
سن
20
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
#9
لنا ( محدثه )

بازم یه روز دیگه رسیده بود ، یه روز تکراری مزخرف !

در حالی که کفشام و می پوشیدم تا به کافه همیشگیم برم صدای بابا باعث شد صاف وایسم و نگاهش کنم :

بابا _ لنا کجا میری ؟

لبم و گزیدم و گفتم :

من _ دارم میرم کافه دیگه بابا .

اخماش درهم رفت و گفت :

بابا _ امروز سالگرد فوت مادرته ، یه روز نمی تونی از اون کافه لعنتی دل بکنی ؟

بابا در اون لحظه حکم نمک داشت برای من ، هی به زخم من نمک می پاشید !

در حالی که تلاش می کردم لحنم آروم باشه گفتم :

من _ شما از صبح یادتون نبود ، الان یادتون افتاده ؟ نیم ساعته برمی گردم !

و بدون اینکه بهش اجازه حرف زدن بدم از خونه زدم بیرون ، عینکم و زدم به چشمم و سوار ماشین آژانسی که زنگ زده بودم شدم .

مقصد و گفتم و تا آخر ساکت نشستم ؛ امروز سالگرد پنجمین سال نبودن مامانمه .

قلبم درد گرفت ، دستم و گذاشتم روش و نفس عمیق کشیدم ...

پنج سال پیش ، دقیقا موقعی که من 13 سال داشتم و تو دوره ای بودم که همه چیز برام جذابیت داشت ، دوره نوجوونی من !

آب دهنم و قورت دادم ، خداروشکر می کنم که مامانم نیست و حال این روز های من و نمی بینه ، نمی بینه که چطور با دل دخترش بازی کردن ، نمی بینه که قلب دخترش شکسته و ...

با صدای راننده که می گفت " رسیدیم " رشته افکارم پاره شد و سریع کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم !

لبخندی ناخودآگاه نشست روی لبم ، اینجا بهم آرامش میده ... دوستش دارم .

با سرعت وارد شدم و رفتم جای همیشگیم ... سر و کله ی آرش پیدا شد !

آرش _ سلام خانومـ ...

پریدم وسط حرفش و گفتم :

من _ مثل همیشه ، اسپرسو !

لبخندی زد و گفت :

آرش _ حتما .

و سریع دور شد ، حتی دیگه به این پسر هم عادت کرده بودم .

دو دقیقه نشد که اومد ، لبخندی زدم و اون قهوه رو گذاشت روی میز !

کنجکاو نگاهش بین من و قهوه می چرخید ، سریع گفتم :

من _ اتفاقی افتاده ؟

لبخندی زد و گفت :

آرش _ اصلا ؛ فقط یه سوال برای من پیش اومده !

سرد نگاهش کردم و گفتم :

من _ بفرمایید .

انگار بین دوراهی گفتن و نگفتن مونده بود ، دستم و تکیه دادم به چونم و منتظر نگاهش کردم !

بالاخره ل**ب باز کرد :

آرش _ شما چرا هرروز تنها میایید اینجا ؟

اخمام توی هم رفت . اینم سواله این پرسید ؟

من _ دلیل خاصی نداره ، از اینجا خوشم میاد !

لبخندش دندون نما شد و گفت :

آرش _ آهان ...

و ادامه حرفش و خورد ، دیگه داشت خستم می کرد ، خودش فهمید که بیش از اندازه مزاحم شده برای همین سریع عقب گرد کرد و رفت !

مردم بی کارن هی فضولی می کنن .

فنجون قهوه رو برداشتم و یه قلب ازش خوردم ولی تو دهنم موند و قورتش ندادم !

این مزه ، مزه ی همیشگی نیست ؛ اخمام در هم رفت و به سختی قورتش دادم .

دیگه ادامه به خوردنم ندادم و سریع فنجون و گذاشتم روی میز ، بلند شدم و به سمت پیشخوان رفتم ، دختر و پسر جوانی همراه با آرش اون جا وایساده بودن و در حال گفتگو و خنده بودن .

من _ ببخشید !

همشون ساکت شدن و برگشتن سمتم ، دخترک لبخندی زد و گفت :

دختر _ جانم عزیزم ؟

سعی می کردم تن صدام و پایین نگه دارم :

من _ اسپرسویی که من امروز سفارش دادم مثل همیشه نیست !

همشون برگشتن و به هم دیگه نگاه معنی داری انداختن و آرش گفت :

آرش _ یه هفته ای کسی که اسپرسو مخصوص می زد مرخصی گرفته !

اخمام توی هم رفت ... نکنه اون پسرک پرهیاهو باشه ؟

بدون حرف دیگه ای رفتم سر میزم و کیفم و برداشتم و با اون کفشای تق تقی از کافه زدم بیرون !

اه ، حالم گرفته شد ... با عصبانیت خواستم از خیابون رد شم که صدای جیــغ شدید لاستیک ماشین و جلوی پام احساس کردم ، نگاه کردم به ماشین فقط چند سانت با من فاصله داشت ! قلبم تند تند می کوبید ، پسری از ماشین پیاده شد و گفت :

پسری _ خانوم حالتون خوبه ؟

دستم و گذاشتم روی قلبم و در حالی که ل*با*م می لرزید گفتم :

من _ آره .

و با اون دست و پای لرزون و بی توجه به مردم که داشتن به من نگاه می کردن ، راه افتادم و به مقصدی نا معلوم راه افتادم ... فقط چند سانت مونده بود به مرگ من !

با تنی لرزون از این کوچه به اون کوچه می رفتم ، تمام فکرم شده بود اتفاقی که نزدیک بود برام بیفته ... نمی دونم کجا بودم ولی نشستم کنار جدولی که توی کوچه بود !

دستم و گذاشتم روی سرم ، کوچه خلوته خلوت بود ... با شنیده شدن صدای مهیب در بستن سریع سرم و بلند کردم و یه پسری رو دیدم که سوییشرت قرمز تنشه !

سرش پایین بود و با عصبانیت راه می رفت ، هیکلی بود و خیلی آشنا بود انگار برام !

سرش و آورد بالا ، عه اینکه ... این همون پسرک پرهیاهوئه !

بازم عصبیه ، نگاهش رو من کشیده شد و یهو وایساد ... تعجب کرده بود انگار !

نگاهم دوباره سرد شد ... از وقتی که اون رفته همه چی برای من بی معناست .

خیلی عادی بلند شدم و مانتوم و تکوندم ، قدم برداشتم و از کنارش که متعجب به من زل زده بود رد شدم ... بوی عطرش بینیم و نوازش داد ، چه بوی خوبی داشت !

ناخودآگاه لبخندی روی لبم نشست !
 

roro nei30

مدیر تالار کتاب + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,014
لایک ها
28,366
امتیاز
61,673
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com
#10
عرشیا(roro nei30)
با حرص لگدی به چرخ ماشین محمد زدم. با تمام وجودم فریاد زدم:
_خودت تهدیدم کردی پس بچرخ تا بچرخیم.
با عصبانیت از آن خانه چندش آور خارج شدم و در را محکم به هم کوبیدم.
برگشتم و با اکراه به بالای این برج نگاه کردم وقتی که برگشتم دخترک آشنایی دیدم که چشمان پر بغض آبی اش با تعجب به من خیره شده بود.
چشمانش ناگهان سرد شد و برخاست که برود که ناخودآگاه به ساعت نگاه کردم.
در این ساعت مگر نباید او در کافه بود؟ با کنجکاوی از پشت به او خیره شدم که خرامان خرامان می رفت و در نهایت زیبایی، خستگی اش دیده می شد، از این حالتش قلبم تیر کشید ولی باز هم من فقط از دور به او خیره شدم من هیچ وقت اینقدر ترسو نبودم اما در برابر این دختر، هیچ توانی نداشتم.
سعی کردم این فکر ها را دور کنم، در این چهار روز باید فقط و فقط به این جنگ نرم بین من و پرهام فکر می کردم.
با ذهنی آشفته گوشی ام را خارج کردم و دنبال شماره منشی گشتم. زنگ اول هنوز کامل نخورده بود که صدایش در گوشم پیچید.
_سلام قربان.
با لحنی سرد که هیچ وقت هیچ یک از دوستانم آن را نشنیده بودند گفتم:
_سلام مدارک پیشته؟
_بله قربان.
لبخندی زدم و گفتم:
_بفرست برای پرهام.
صدای شوکه اش را شنیدم.
_بله؟ بفرستمشون؟ ولی شما برای پیدا کرد نشون اذیت شدید، الان اینطور...
با حرفم ساکت شد.
_فضولی نکن، هرچی میگم انجام بده.
بعد از خداحافظی قطع کردم. باز هم به بالاترین طبقه برج نگاه کردم و زمزمه کردم.
_بچرخ تا بچرخیم!
پوزخندی زدم و به سمت مزون لباس نیلی رفتم. به جلوی مزون لباس با دکور نیلی که رسیدم، بدون هیچ مکثی وارد شدم.
_سلام جناب، بفرمایید.
_نیلیا کی میاد؟
_گفتن نیم ساعت دیگه میان.
_تو دفتر منتظرشم.
در دفترش روی مبل سفید رنگ اتاقش نشستم و به تمام اتاق نگاه کردم. خیلی دکور اینجا از یک سال پیش فرق کرده. قبلا تم قرمز و مشکی داشت ولی الان تمام اتاق رنگ نیلی و سفید شده بود و همه جا پر از گلدون با گل های مصنوعی سفید بود.
درگیر بررسی اتاق بودم که صدای نیلیا را شنیدم.
_بفرما گلم از این طرف.
_خانم برادرتون توی دفتر منتظره.
زمزمه هایشان را شنیدم و سپس در باز شد و نیلیا به همراه دختری آشنا وارد شد.
_سلام عرشیا.
_سلام خانوم طعمه.
نگاهش را پشیمان به من دوخت.
 

Similar threads

بالا