در حال تایپ رمان زندگی نفرینی عسلی | حسنا (هکرقلب) کابر انجمن یک رمان

به نظرتون حسنا تو کدوم گروه های چهارگانه میره؟

  • هیچکدام

    رای 4 36.4%
  • ریونکلا

    رای 0 0.0%
  • گریفیندور

    رای 1 9.1%
  • اسلیترین

    رای 3 27.3%
  • هافلپاف

    رای 3 27.3%

  • مجموع رای دهندگان
    11
  • نظرسنجی بسته .

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
کد رمان: 1309
ناظر: سیده پریا حسینی


25281
نام رمان: زندگی نفرینی عسلی
نام نویسنده : هکر قلب (حسنا)
ژانر:تخیلی، ماجراجویی


خلاصه:
نفرین چیزیست که منجر به تصادفي وحشتناک می‌شود.
سفر هایی پی در پی؛هویت های متغیر؛
این نفرین تلخ است ،اما کم‌کم طعم تلخش شیرین می‌شود. و رویایی؛ مانند یک خواب زود گذر است.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
1,904
امتیاز
49,573
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
دوستان عزیز، این داستان از زبان سوم شخص نوشته می‌شود.
مقدمه:
در ذهن کوچکت جهانی ساختی؛ نوشته هایت یک دنیا را می‌تواند متحول کند. زندگی همان است،گاهی شیرین یا گاهی تلخ است. جهانت را گونه‌ای بساز که همه‌ی بدی ها و خوبی های دیگران را نشان دهد. همه ذاتا بد نیستند؛ در زندگی‌شان نیستی! پس قضاوت نکن.
***
از کوچه پس کوچه های گل سرخ دختری با روسری قرمز رنگ که گیسوی مشکی رنگ خود را در زیر آن پنهان کرده‌ است؛ با سرعت به طرف خیابان می‌دوید. هر از گاهی به پشت سرش بر‌میگشت. انگار کسی او را تعقیب می‌کند؛ زنی با چادر مشکی که دست کودک ده ساله‌ی خود را گرفته بود، دخترک بیچاره را دید؛ ایستاد. ل**ب هایش را گزید و به پسر کودک خود گفت:
-میبینی، نفرین پدر و مادرش هست که این رو به این روز در اورده.
هنوزحرف زن تمام نشده صدای ترمز ماشینی و جسمی به ماشینی باعث شد، زن سرش را برگرداند. اما ماشین؛ بدون این‌که مهلت بدهد. دختر بیچاره را رها می‌کند و با سرعت تندی از جا می‌رود. گاهی یک اشتباه کوچک باعث فاصله‌ی زیاد می‌شود، دختر؛ خون زیادی از سرش خارج می‌شود.
***
فصل اول:فرار از یک مکان ناشناس
دختر چشمانش را باز می‌کند، چیزی یادش نمی‌آید، حتی نامش را یادش نیست. از روی تخت بلند می‌شود؛ کجاست؟ این محیط سفید رنگ کجاست؟اهل استراق سمع نیست، اما حرفی را می‌شنود که به نفعش است از آن جا فرار کند، از جایی حتی یک بار هم در خواب ندیده است.
- به نظرم این دختر رو پیش رئیس ببریم و بگیم ایشون نوه‌ی گم‌شدتون هست،بعد که کار از کار گذشت و این پیرمرد ل**ب ِگور...
دوستش نگذاشت حرف آن مرد تمام شود و گفت:
- مرد، این دختر رو هم بکشیم... نه دیگه نداشتیم؛من مال حروم نمی‌خورم.
دخترک بیچاره آب دهانش را قورت داد نمی‌دانست در چه چاهی افتاده‌ است. باید هر چه زودتر فرار کند. اما او نمی‌داند کجاست و چگونه فرار کند. دوباره صدای مرد اول که مال حلال و حرام سرش نمی‌شد را شنید و گفت:
-اه تو چرا این ایجوری هستی؟
مرد که اگر تا آخر عمرش هم خدمه باشد؛ بازم هم دست به چنین جنايتی نمی‌زند، گفت:
- من نیستم. اصلا این کار رو هم کردیم. اون دنیا جواب خدا رو چی میدی؟
مرد اول کلافه شده بود از این همه مخالفت دوستش، لیوانی شیشه‌ای که روی میزی که رو به رویش چهار زانو نشسته بود را برداشت و به دیوار زد و با صدای بدی شکست و گفت:
-تو چرا انقدر بدبینی؟ اصلا تو که تا دو روز پیش خدا پیغمبر حالیت نمی‌شد. حالا چی‌شد؟! هان؟
مرد دوم با تمام جسارتش رو به روی مرد اول ایستاد که مرد اول هم بلند شد و مرد دوم یقه‌ی مرد اول را گرفت و با یک صدای بلند گفت:
-ببین، اگه تو حروم خوری؟ من نیستم. ببین اگه تو به خدا ایمان نداری و کافری به من ربطی نداره ولی بدون مال حروم، روزی رو کم می‌کنه.
یقه‌ی مرد را ول کرد و با یک نگاه تحقیرآمیز به مرد آن‌جا را ترک کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
***
انسان گاهی به خوب بودن بعضی از آدم ها شک می‌کند که این آدم ها می‌خواهند؛ تقلبی کنند. پس نرم نرمک خودشان را در نقابی آدمی مثل او می‌کند.
***
دختر احساس ترس کرد، حس اسیری دارد که یک عده می‌خواهد او را عروسک خیمه شب بازی یک پیرمرد کنند؛ بعد هم که کار از کار گذشت، او را در یک بیابان رها کنند.صدای پای مردی می‌آید. قبل از این که دختر به خودش بیاید، صدای چرخش کلید، دری که فقط سه قدم از آن دور است را ترسش را چندین برابر کرد. دستگیره در به طرف پایین کشیده شد. دختر از ترس تمام صورتش پر از عرق شده بود. در باز شد و مردی با صورت پوشیده که نقابی مشکی رنگ به صورتش زده بود. فقط چشمان و دهانش پیدا بود و در دستش اسلحه‌ای مشکی رنگ بود، نمی‌دانست، کلت یا هفت تیر است. مرد که از ترس دختر خنده‌ای کرد و وارد اتاق شد و در را بست. دختر، سه قدم به عقب رفت و با لکنت گفت:
- تـ... تو با من چیکار می‌خوای بکنی؟
مرد که از گستاخی دختر به وجد آمد. به سمتش قدمی برداشت و اسلحه‌ای که در دست داشت را به طرف صورتش گرفت و گفت:
- اسمت چیه؟
دختر ترسیده بود، او نمی‌دانست که نامش چیست و از کجا به این جا رسیده است؛ فقط می‌دانست، این کسانی که در این عمارت هستند، حتی به امثال خودشان هم رحم نمی‌کنند، چه برسد او؛ مرد که صدایی از دخترنمی‌شنید و فقط تنها صدای نفس های تند تند دختر در اتاق می‌آمد. مرد یک قدم به سمتِ دختر برداشت و فریاد زد:
-چیه؟ نکنه لالی؟
دختر ترسیده یک قدم به عقب برگشت،مرد با قدم دختر خودش یک قدم به سمت او برداشت و کمی با لحن آرام تری گفت:
-مثل این که زبونت موش خورده.
مرد لبخند خبیثی زد؛ دختر با دیدن لبخند مرد، بیشتر ترسید؛ با خودش فکر کرد، که اگر حرف نزد ممکن است، این مرد بلایی سرش بیاورد به خاطر همین به حرف آمد و با لحنی که سعی می‌کرد لکنت زبان نداشته باشد‌ گفت:
-یادم نیست، اسمم چیه... تو رو خدا... اصلا هرچی تو بگی همون اسمم هست.
مرد قهقهه‌ای زد و اسلحه‌ی را در جیبش گذاشت و گفت:
-بلاخره همونی شدی، که من میخواستم.
اشکی از گوشه‌ی چشم دخترک خارج شد، مرد اهمیتی نداد و به سمت دختر قدمی برداشت و دختر قدمی به عقب رفت و تکیه به دیوار داد‌؛ مرد گفت:
- از این به بعد اسمت مرجان هست.
مرجان سری تکان داد و آب دهانش را قورت داد و گفت:
-بله، من مرجان هستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
***
زندگی فیلمی است، که همه در آن بازیگر هستند. هیچ تماشاگری ندارد، اگر قشنگ در آن بازی کنی موفق هستی، اگر نتوانی نقشت را خوب بازی کنی؛ بازنده‌ای!
***
پیرمردی با لباس های رسمی، روی تخت خود نشسته بود، نگاهی به ساعتش کرد. با پاهایش بی‌قراری می‌کرد، انگار منتظر کسی بود؛هنوز یک دقیقه نگذشته بود، که دوباره نگاهی به ساعتش کرد؛ از روی تخت‌ ِچوبی بلند شد و روی فرش دستباف قرمز رنگ که گل های زرد رنگ داشت، به سمت در رفت. دستگیره‌ی در را گرفت. از کاری که می‌خواست انجام دهد پشیمان شد و برگشت، به سمت میزش که رو به روی تختش، رفت؛ در آینه‌ای که روی میز بود، خودش را نگاه کرد،در چهره‌اش پر از اضطراب و استرس بود، میخواست با دختری که نوه‌اش است، رو به رو شود. از دیدن چهره‌اش، تصمیم گرفت؛ آبی به صورتش بزند. به سمت در قهوه‌ای رنگ رفت، دستگیره‌ی در را پایین کشید. کلید چراغ که بیرون از دستشویی بود را پایین زد و چراغ دستشویی روشن شد؛ رو به روی شیر آب ایستاد و شیر آب را باز کرد و آبی به صورتش زد. با صدای در اتاق، شیر آب رو بست و حوله‌ی طوسی رنگ از چوب‌لباسی دیواری دستشویی برداشت، صورتش را خشک کرد. دوباره صدای در آمد. پیرمرد همان طور که از دستشویی بیرون می‌آمد، گفت:
- بفرمایید؟
در اتاق باز شد و مرجان با روسری قرمز رنگ و لباس صورتی رنگ که تا زانوش بود، پشت در دیده شد. پیرمرد باورش نمی‌شد.نوه‌اش را بالاخره ببیند. لبخندی روی ل**ب های پیرمرد نشست. مرجان با اضطراب لبخندی زد و گفت:
-پدربزرگ، میتونم داخل بیام.
پیرمرد دستانش را برای آغوش باز کرد و گفت:
-بیا، می‌خوام حست کنم.
مرجان وارد اتاق شد و استرس داشت؛ اما به خاطر تهدید هایی که آن مرد، مجبور است، این کار را انجام دهد. آن قدر غرق فکر شده بود که نفهمید کی در آغوش پیرمرد قرار گرفته است.
-مرجان، بابا جان خودتی؟
مرجان آب دهانش را قورت داد؛ به چشم های پیرمرد نگاه کرد، در چشم های پیرمرد، خوشحالی موج می‌زد. مرجان نمی‌خواست خوشی این پیرمرد را خراب کند.
-بله باباجون.
پیرمرد آغوشش را محکم تر کرد و گفت:
-مرجان، دخترم خسته که نیستی؟!
مرجان به دور از چشم پیرمرد پوزخندی محو زد.
- نه خسته نیستم.
پیرمرد، مرجان را از آغوش خود جدا کرد و به سمت ِمیز رفت و گوشی تلفن را برداشت و شماره‌ای را گرفت و پس از چند لحظه گفت:
-لطفا دو تا قهوه اتاقم بیارید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
***
حل کردن معمایی که پیچیده و گنگ است، نیاز به صبر و بردباری است، انسان عجول هیچ‌گاه نمی‌تواند معمایی را حل کند.
***
پیرمرد گوشی تلفن را سر جایش گذاشت، رو به مرجان کرد و با گلویش را صاف کرد و گفت:
-خوب دخترم، چه خبر؟ تا الان چی‌کار می‌کردی؟
مرجان با قیافه‌ی دستپاچه، سرش را پایین انداخت؛ یادش به حرف استادش افتاد و سرش را بلند کرد. استادش همیشه به او می‌گفت؛ هر یک از انسان ها در فیلمی بازی می‌کنند که تماشاگرش خداوند است و هر کس کارگردان خودش است. پس طوری نقشت را بازی کن که خودت راضی باشی. مرجان الان قبول کرده نوه‌ی پیرمرد است. پس سرش را بلند کرد و در چشم های خاکستری پیرمرد زل زد و گفت:
- بابا جان، من راستیش نمی‌دونستم شما زنده باشین.
مرجان دروغ گوی خوبی نیست؛ اما این پیرمرد قبول دارد این نوه‌اش است و نمی‌تواند راست و دروغ را از چشم هایی که باور دارد را تشخیص بدهد. پیرمرد روی تخت نشست و به چشم های مرجان نگاه کرد و گفت:
-الان که من رو میبینی، چه حسی داری؟
مرجان، از این که پدربزرگی مثل این پیرمردی داشته باشد، اصلا بدش هم نمی‌آمد.
-حس ِخوب.
ضربه‌ای به در اتاق، باعث شد مکالمات این دختر و پیرمرد بهم بخورد؛ پیرمرد با کمی مکث و نگاهی به‌ در نیمه باز کرد پسری با کاپشن سبز یکی از لای در دیده می‌شد. پیرمرد با خوش‌روئی گفت:
-مجتبی جان، بیا داخل.
مجتبی، در را با پاهایش هل داد، در کاملا باز شد؛ مجتبی با سینی که دو تا فنجان قهوه و دو تکه کیک داخلش بود وارد اتاق شد. کمی بعد مجتبی به مرجان تعارف کرد. مرجان قهوه‌ی تلخ را برداشت و پیرمرد هم قهوه تلخ را برداشت، هیچ یک از کیک ها دست خورده نشد. بعد از رفتن مجتبی، پیرمرد فنجانش را نزدیک به ل**ب هایش برد؛کمی از آن نوشید و روی میزش گذاشت و گفت:
-کاش می‌رفتیم،داخل سالن می‌نشستیم.
مرجان لبخندی زد و کمی از قهوه نوشید و گفت :
-نه؛بریم حیاط، چون محیط بسته خفه‌ست.
مرجان با این حرفش مشخص شد، که می‌خواهد از اینجا فرار کند، اما نمی‌دانست؛ فرار از این جا، با وجود پیرمرد غیر ممکن است. پیرمرد با حرف مرجان موافقت کرد و قهوه‌اش را سر کشید، فنجانش را روی میز گذاشت و از مرجان خواست طبعا او هم قهوه‌اش را سر بکشد، اما مرجان عادت نداشت، چیزی را داغ بخورد یا بنوشد.
-بابا جان، داغه!
 

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
***
اگر می‌خواهی موفق باشی؛باید خودت را به چالش بکشی.
***
مرجان روی سنگ فرش های حیاط قدم برمی‌داشت؛ با دیدن حوضی وسط حیاط، به سمت حوض دوید. پیرمرد نفسی عمیق کشید و دست هاش را به پشت قفل زد و قدمی به سمت حوض برمی‌داشت.
-می‌دونی مرجان، بابا جان، خوب شد اومدی.
مرجان با ذوق به ماهی های داخل حوض نگاه می‌کرد و با شنیدن حرف پیرمرد به این سرش را به سمت پیرمرد برگرداند و گفت :
-جانم بابا جان.
پیرمرد از پله ها پایین آمد و گفت:
-ببین مرجان. من خیلی زنده نمیمونم. دکترا ازم قطع امید کردن.من چند روز دیگه زنده نیستم.
مرجان از لبه‌ی حوض بلند شد و با اخم گفت:
-عه باباجون، این چه حرفیه! عمر دست خداست.
پیرمرد سری تکان داد. روی تاب که رو به روی حوض بود نشست و خنده‌ی ریزی کرد و گفت:
- درسته بابا جان. من تسلیم!
مرجان می‌خواست پیرمرد از این حال و هوا بیرون بیاید ‌؛ نگاهی به شیلنگ آب در باغچه کوچک آن طرف حیاط بود، انداخت، لبخندی خبیثانه‌ای زد و گفت:
-بابا جونم، میای بازی؟
پیرمرد رد نگاه مرجان را گرفت، از این که مرجان می‌خواهد او به چیزی جز خوشی فکر نکند، لبخندی روی ل**ب هایش نشست‌؛ پیرمرد با ترس ساختگی،از روی تاب بلند شد و آرام آرام از پله ها بالا رفت. مرجان با یک جست به طرف شیلنگ سبز رنگ را از داخل باغچه برداشت. با دست دیگرش شیر آب را باز کرد. شیر آب باز شد و مرجان دوان دوان به سمت پیرمرد دوید و تمام لباس های پیرمرد را خیس کرد.پیرمرد به طرف مرجان برگشت و با خنده گفت‌:
-ای شیطون...حالا منو خیس می‌کنی؟
مرجان با خنده جیغی کشید و شیلنگ آب را رها کرد و به طرف حوض دوید. پیرمرد نگاهی به این مرجان کرد و خنده ‌ای سر داد و از پله ها پایین آمد.
-بابا جان من که نمی‌تونم بُدوَم.
مرجان از پشت درخت سرو که کنار شیر آب بود و بیرون آمد؛ قبل از این که حرف بزند پیرمرد، مرجان را خیس کرد.مرجان به نشانه تسلیم دستش را بالا آورد و گفت:
-بابا جون، یک یک مساوی شدیم، من تسلیم شدم.
پیرمرد از لحن حرف مرجان خنده ‌ای سر داد؛ دوباره مرجان را خیس کرد و گفت:
-تسلیم برای آدم های ضعیفه.
مرجان چشمش به شیر آب افتاد و آن را بست،مجتبی؛ با دو به سمت پیرمرد آمد و گفت :
-قربان مهمون دارین!
مرجان با شنیدن این حرف شانه ای بالا انداخت و رو به پیرمرد گفت:
-بابا جون، دو به یک، شما بردین.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
***
گاهی اوقات ندای قلب انسان ها، چیز هایی را صدا می‌زند که عقل آن را نمی‌پذیرد.
***
مرد رو به روی پیرمرد نشسته بود؛ از داخل جیبش سیگاری را بیرون آورد؛ پیرمرد، از دیدن سیگار از جایش بلند شد و دستش را به نشانه‌ی بلند شدن تکان داد.
-اگه میخواین سیگار بکشین... بهتره برید داخل حیاط.
مرد گلویش را صاف کرد و کمی زیر چشمی به پیرمرد نگاه کرد و سیگارش را روشن نکرده در جیبش گذاشت و گفت:
-باشه، بعد از این جا می‌کشم... خوب نوه‌ات رو پیدا کردی؟
پیرمرد از لحن طعنه آمیز مرد با خشم گفت :
-این همه راه اومدی که فقط این سوال رو بپرسی؟
مرد اشاره کرد که پیرمرد بنشیند و پیرمرد نشست و با لحن آرام‌تری گفت:
-ببین؛ ایلین (Elilin) جان تو هم مثل پسر خودمی، اما..
پیرمرد حرفش را ادامه نداد، ایلین از جایش بلند شد و گفت :
-اما چی؟
صدای مرجان، باعث شد ایلین سرش را به سمت پله های پشت سالن چرخاند.
-سلام.
ایلین با دیدن مرجان چشم هایش را ریز کرد و گفت:
- سلام... شما؟
مرجان با لبخند، دو پله‌ی دیگر را پایین آمد و گفت:
-مرجان هستم.
ایلین با عصبانیت کت قهوه‌ای‌اش را از رو مبل برداشت و رو به پیرمرد که سرش را پایین گرفته بود گفت:
-من بهت ثابت می‌کنم، این نوه‌ی واقعیت نیست.
این حرف را زد و با قدم های محکم از آن جا رفت. مرجان با اضطراب روی پله ها نشست و زیر ل**ب گفت:
-بدبخت شدم.
***
ایلین در شاگرد راننده ماشین شاسی بلندش را باز کرد و کتش را گذاشت و در ماشین رابست و دو زد و سوار ماشین نشست و استارت ماشینش را روشن کرد و راه افتاد. نمی‌دانست چه فکری بکند، اگر واقعا مرجان تصادف نکرده باشد و واقعا نوه‌ی پیرمرد باشد، چه کند؟! کلافه دستی به موهای مشکی‌اش کشید. دست برد ضبط ماشین را روشن کرد؛ آهنگ فرزاد فرزین در ماشین بخش شد. گوشی اش زنگ خورد؛ روی صفحه گوشی‌اش نام نیکراد خودنمایی می‌کرد، لبخندی روی ل**ب هایش نشست خودش بود، باید نیکراد با مرجان ازدواج کند. نیکراد پسرِ یکی یکدانه‌ی ایلین بود. تماس را وصل کرد.
-جانم بگو پسرم.
نیکراد در اتاقش روی تخت ِ چوبی‌اش دراز کشیده بود و دفترچه‌ای با جلد قرمز و رنگ در داشت.
-چی شد بابا؟
- بیا خونه‌ی ما، اونجا بهت میگم، پشت فرمونم، نمی‌تونم توضیح بدم.
نیکراد؛ دفترچه را بست و از روی تخت بلند شد و گفت:
-اوکی، باشه، اومدم.
 
آخرین ویرایش

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
***
همه انسان ها گاهی اشتباه می‌کنند، ولی اشتباه هیچ‌گاه عمدا تکرار نمی‌شود.
***
نیکراد، موبایل را قطع کرد و همراه دفترچه روی میز سمت راست تختش گذاشت، دستی روی صورتش کشید و به سمت کمد رفت.
-خدا به خیر بگذره.
در ِکمد دیواری را باز کرد، از بین لباس های رنگی، پیراهن نیلی رنگ از داخل کمد بیرون کشید و لباس خاکستریش با یک حرکت بیرون آورد و فوری پیراهن نیلی رنگ پوشید. در حالی که دکمه های پیراهنش را می‌بست؛ صدای پیامک موبایلش را شنید. سه دکمه پیراهنش را سریع بست. به سمت موبایلش رفت. پیامک از طرف فردی ناشناس بود، نیکراد ابروهایش را در هم کرد و پیام را باز کرد.
«سلام. چهارشنبه بیا دم پارک انقلاب. توی ون مشکی منتظرتم. نیایی، خواهرت نیکی کشته می‌شه.»
تا جایی که یادش بود، او خواهری نداشت و همیشه تنها بوده. مشکوک شد، باید به پدرش در مورد این مورد بحث می‌کرد. با صدای دوباره پیامک از فکر بیرون آمد و به صفحه موبایل نگاه کرد.
«به پدرت هم نگو، بفهمم گفتی؛ سر خواهرت رو برات میارم.»
-شاید یکی از بچه ها داره باهام شوخی می‌کنه.
نیکراد شانه‌ای بالا انداخت و موبایلش را خاموش کرد و به سمت کمد، رفت، شلوار راحتی را با شلوار جین عوض کرد و کت آبی‌‌اش هم بیرون آورد و پوشید. گوشی و سوئیچ ماشین Volvo XC40 سلام زرد رنگش را از روی میز برداشت و از اتاق بیرون رفت.
***
ایلین در کرکره‌ای پارکینگ را با ریموت باز کرد، نگاهی به ساعتش مچی‌اش انداخت. ده دقیقه به یازده مانده بود. با دیدن بالا رفتن در پارگینگ با سرعت به داخل رفت و ماشین را پارک کرد. بعد از بستن پایین آمدن در پارکینگ از این ماشین پیاده شد. بعد از قفل کردن ماشین، به سمت در فلزی آسانسور رفت‌؛ دکمه را زد و منتظر آمدن آسانسور شد.
سیامک، همسایه‌ی روبه روی ایلین، همان طور که با تلفن حرف می‌زد، به سمت آسانسور می‌آمد. سیامک مردی حدودا چهل و پنجاه ساله‌ای بود، که تنها با دختر چهارده ساله‌اش به نام ستاره زندگی می‌کرد.
-آقای دکتر من نمی‌تونم چهارشنبه بیام... نه... باشه... اوکی... خبرم کنید...خدافظ.
ایلین با دیدن سیامک، لبخندی زد و بعد از قطع کردن موبایلش رو به سیامک گفت:
-سلام آقای موسوی... اتفاقی افتاده؟
سیامک که از ایلین خوشش نمی‌آمد، لبخندی مصنوعی زد و با نیم نگاهی به ایلین، گفت:
-نه.
بعد از حرفش سرش را پایین انداخت و زیر ل**ب حرفی زد.
-مرتیکه، عوضی اصلا انگار کار و زندگی نداره، تو زندگی مردم سرک می‌کشه.
ایلین که متوجه حرف های سیامک نشده بود و می‌دانست، سیامک حرف های خوبی در مورد او نمی‌زند، با چشم های ریز گفت:
-چیزی گفتین؟!
در آسانسور باز شد و سیامک با خوشحالی پنهان نگاهی به آسانسور کرد و بعد نگاهش به ایلین دوخت و گفت:
-نه.. بلند فکر می‌کردم.
سیامک این را گفت و وارد آسانسور شد. ایلین سری به معنای فهمیدن تکان داد. وارد آسانسور شد. دکمه ‌ی شماره نه را زد.تا رسیدن به مقصد، هیچ‌کدام حرفی نزدند.بعد از چند دقیقه آسانسور در طبقه‌ی نهم ایستاد. سیامک اصلا اهل تعارفات نبود، بدون هیچ حرفی فورا از آسانسور بیرون آمد. ایلین سری با تاسف تکان داد و بعد از سیامک از آسانسور بیرون آمد.دستش را در جیبش برد و کلید واحدش بیرون آورد. سمت چپ آسانسور واحد سیامک بود. سمت راست واحد ایلین بود. ایلین به سمت واحدش رفت و کلید را روی در انداخت و در را باز کرد. بنفشه همسر ایلین با باز شدن در به سمت در آمد و گفت:
-سلام... چرا انقدر دیر کردی؟
ایلین کتش را بیرون آورد و به چوب‌لباسی دیواری که روی به روی در بود آویزان کرد و گفت:
-با این همسایه رو به رویی برخورد کردم... یه چایی بیار.
بنفشه با سری تکان داد و به سمت آشپزخانه رفت و گفت:
- حالا چی شد؟
 

حسنا(هکرقلب)

هکر قلب
مدیر بازنشسته
عضویت
12/27/17
ارسال ها
2,285
امتیاز
42,373
محل سکونت
شیراز
***
همه‌ی ما انسان ها گاهی عروسک هایی هستیم که دیگران با آن ها بازی می‌کنند. مثل دختری که دست عروسکش شکسته است، آن عروسک را رها می‌کنند؛ آدم ها هم وقتی به حضور کسی نیاز ندارند.، او را رها می‌کنند.
***
بنفشه سینی به دست وارد حال شد و سینی را روی میز جلوی ایلین گذاشت و خودش هم مبل بغل ِ مبل بنفشه نشست و گفت:
-خوب میشه بگی، تو چی‌کار کردی؟
ایلین چایی را از داخل سینی و قندی هم از داخل قندان برداشت؛ قند را در داخل دهان گذاشت،، کمی از چای نوشید و استکان چای را روی سینی گذاشت، نگاهی به بنفشه انداخت و گفت:
-بزار نیکراد بیاد، بهتون میگم.
بنفشه، سری تکان داد و چیزی نگفت، ایلین هم وقتی چای را کامل نوشید، کنترل تلویزیون را از روی میز برداشت و تلوزیون را روشن کرد.چند لحظه بعد صدای زنگ در خانه آمد؛ ایلین تلویزیون را خاموش کرد و از جایش بلند شد و به سمت آیفون رفت، با دیدن چهره نیکراد تنها دکمه‌ی باز کردن را فشار داد.
بنفشه، از داخل آشپزخانه کمی صدایش را بلند کرد و گفت:
-کی بود؟
ایلین همانطور به سمت مبل می‌رفت، گفت:
-نیکراد.
***
نیکراد از آسانسور وارد آسانسور شد و طبقه نهم را زد و در فلزی آسانسور بسته شد. کمی بعد در آسانسور در طبقه‌ی ششم ایستاد، پسری تقریبا همسن نیکراد وارد آسانسور شد.موهای مشکی رنگ داشت و در لابه لای آن موها رنگ طلایی نیز دیده می‌شد.پسر پیراهن سبز رنگ با شلوار یشمی بر تن داشت. نیکراد نگاهی به ظاهر پسر انداخت و گفت:
-سلام.
پسر سرش را بالا آورد و به چشم های قهوه‌ای نیکراد خیره شد.
-سلام!
قبل از اینکه نیکراد حرفی بزند، آسانسور ایستاد؛ بعد از باز شدن در آسانسور، نیکراد از آسانسور خارج شد و به سمت در چوبی واحد پدرش رفت، در نیمه باز بود. در را باز کرد و وارد خانه شد.
-سلام.
بنفشه از آشپزخانه با پیشبند و دستکش زرد رنگ بیرون آمد و گفت:
-سلام عزیزم. بیا داخل مامان جان.
نیکراد سری تکان داد و کفش های اسپورت آبی رنگش را بیرون آورد و به سمت مبل هایی که پدرش نشسته بود، رفت.
-سلام بابا!
ایلین که در حال خواندن روزنامه‌ای بود، روزنامه را تا کرد و گفت:
- جواب سلام واجبه... ولی من زمانی جواب سلامت رو میدم که اون خونت رو بفروشی بیای پیش ما زندگی کنی.
نیکراد حرفی نزد، او چندبار جواب ایلین را داده بود، اما ایلین تنها چیزی که برایش مهم بود، آبرویش بود، برایش مهم نبود که نیکراد چه چیزی هایی بدش می‌آید.
ایلین از سکوت نیکراد کلافه شد، تلاشش هم فایده‌ای نداشت. روزنامه را روی میز جلویش گذاشت و به نیکراد اشاره کرد، بنشیند.نیکراد روی مبل کرم رنگ رو به روی ایلین نشست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا