• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان در چهار چوب تعشق و غلیان | زهرا سرابی کاربر انجمن یک رمان

[email protected]@

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
22/5/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
9,942
امتیازها
24,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 4089
ناظر: @za_amiriyan


نام رمان: در چهارچوب تعشق و غلیان
ژانر: #عاشقانه #معمایی #طنز
نویسنده: زهرا سرابی
خلاصه: در پس این هیاهویی و ازدحام، قلبی در تپش است برای جسمی که بی‌خبر از این تپش، در جنگ با اوست.
هیاهوی به وجود آمده، زندگی دخترک قصه را دگرگون می‌کند و همیشه انسان‌ها آن‌گونه که فکر می‌کنیم باقی نمی‌مانند!
قلبی در تپش، جسمی در جنگ، شخصی در جلد و تمامی این‌ها باعث این ازدحام قدرتمند می‌شود که زندگی دلناز را به بازی می‌گیرد و او را به چالشِ یقینِ عشق می‌کشاند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

SHIVA PANAH

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
1/3/20
ارسالی‌ها
1,306
پسندها
18,622
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
842974_775237f76b190a238a3357cd57afa8ab.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

[email protected]@

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
22/5/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
9,942
امتیازها
24,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #3
بنام خدا.
لبخند پیروزمندانه‌ای زدم و به رفتنش نگاه کردم. کیس مناسبی بود خدا رو شکر. خوب نبود که جزوه‌شو قبول نمی‌کردم!
حالا ببینین؛ فقط بشینین و تماشا کنید که شما کم میارین یا من. دلناز نیستم اگه زیرابی نرم! عه عه عه. واسه‌م بپا گذاشتنا! اونم کی رو؟ دونفر که یه قشون می‌خوان شئونات اسلامی و دین رو بهشون یادآوری کنه که کمتر با خواهران داف بپرن!
سرپا ایستادم و یه بند کوله‌مو از روی صندلی بلند کردم و روی مقنعه مشکی رنگ و بلندم، روی شونه‌م انداختم. خواستم به سمت ساختمون دانشگاه برم که دستی سمت دیگه‌ی جزوه رو گرفت و با شیطنت گفت:
- به‌به...ببین کی این‌جاست!
اول به سمت دیگه ی برگه‌های A4، بعدم به چشمای شیطون و رادارای فعالش زل زدم. سعی کردم بی‌خیال باشم و با لحن بی‌تفاوتی گفتم:
- زیاد نبین،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

[email protected]@

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
22/5/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
9,942
امتیازها
24,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #4
کوله‌ی لی سورمه‌ایمو روی شونه‌هام جابه‌جا کردم و دست به سینه شدم و با اخم و حرص به ناخن‌های کاشته شده‌ی سورمه‌ایم که با پوست سفیدم تضاد قشنگی ایجاد می‌کرد زل زدم.
با دقت جزوه‌ی تایپ شده و منگنه شده رو می‌گشت. با حرص زیر لب گفتم:
- خوب بگرد؛ یه وقت زبونت لال خدایی نکرده یه صفحه از دستت در نره ها!
درحالی‌که سرشو بالا می‌آورد ساعت مچی مشکیشو تکونی داد و رو بهم گفت:
- خدا نکنه بیبی دردم به جونت؛ من تا چیزی پیدا نکنم بی‌خیال نمی‌شم خیالت بخاری!
دوباره مشغول گشتن شد. چی‌شد دیگه؟ نکنه واقعاً چیزی نباشه؟ در این صورت که شکست مغزی می‌خورم!
وای فک کن چیزی نباشه و فقط جزوه باشه! با اون نگاه مرموز و حامل عشوه‌ای که من بهش انداختم قطعاً به ترشیدگیم یقین پیدا می‌کنه.
با ابروی بالا رفته سرکی کشیدم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

[email protected]@

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
22/5/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
9,942
امتیازها
24,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #5
دهن کجی‌ای بهش کردم و با غیض بش نگاه کردم و گفتم:
- هیچی؛ برای کار نکرده باج نمی‌دم!
تک خنده‌ای کردم و سرشو کج کرد و گفت:
- پس دوس داری عمو بفهمه؟
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- بفهمه. من که کاری نکردم که نگران باشم. یه جزوه از همکلاسیم گرفتم و از چیزی هم خبر نداشتم.
سری تکون داد و ابرویی بالا انداخت و گفت:
- تو که راست میگی!
بی‌خیال درباره دستامو توی جیب بزرگ مانتوی نسبتاً گشادم فرو بردم و سری به معنای تایید تکون دادم. سری تکون داد و لاله‌ی گوششو خاروند و گفت:
- باشه؛ هرطور مایلی. امشب میام خونه‌تون به زن عمو بگو قلیه ماهی درست کنه!
حرصی بش زل زدم و زیر لب گفتم:
- خبر مرگتو برا زن عمو بیارن که بشینه حلوا درست کنه. کوفت می‌ذارم جلوت به جای قلیه ماهی خیر ندیده!
بلند خندید و دستی توی هوا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

[email protected]@

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
22/5/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
9,942
امتیازها
24,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #6
کیفمو کنار صندلی گذاشتم و درحالی‌که کرم کاکائو رو می‌خوردم به دوتا دختری که جلوی من و کنار در ایستاده بودن و حرف می‌زدن نگاه کردم. متوجه من نشدن. یکیشون پشت چشمی نازک کرد و با لحن عشوه داری گفت:
- خاک بر سرش. انگار نینی کوچولوئه همیشه کرم کاکائو دهنشه! اون چقدر احمقه که نظرش به این بی‌ریخت جمع شده! حالا مطمئنی؟
دختر دومی که به دیوار تکیه داده بود دستی به موهای استخوانیش کشید و مقنعشو مرتب کرد و با غیض گفت:
- آره بابا. خودم دیدم همه‌ش نگاهش سمتشه. خدا شانس بده. پسره ندید بدید انگار خوشگل کم دورشه که به این دختره‌ی عملی نگاه می‌کنه!
موقعی که گفت خوشگل دستشو به سمت خودش دراز کرد که کرم کاکائو پرید توی حلقم. درحالی‌که از خنده قرمز شده بودم تند‌تند چندتا سرفه کردم و با مشت به سینه‌م کوبیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

[email protected]@

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
22/5/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
9,942
امتیازها
24,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #7
خندیدم و سری به نشونه‌ی مثبت تکون دادم و گفتم:
- حالا نگفتی این شازده‌ی خوش شانس کی هست؟
دختر کناریش که تا حالا ساکت بود مقنعه‌ی مشکیشو صاف کرد و بی‌خیال گفت:
- یه تایمم کلاس دارین فکر کنم اونم الانه. البته هنوز نیومده.
بهش نگاهی انداختم و چشمامو ریز کردم و درحالی‌که فکر می‌کردم گفتم:
- کدومشون دقیقا؟
شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- اون مو فرفریه که دور کله‌شو گرفته؛ همون که دوتا دستش خالکوبی داره و یه گوشش هم نگین وصله.
ابروهامو بالا انداختم و گفتم:
- پاکزادو میگی؟
سری تکون داد که قاشق نشسته (کله استخوانی) پرید وسط و با غیض گفت:
- چیه؟ خودتم تعجب کردی؟ گفتم که یه بی‌سل... .
بین حرفش پریدم و ریلکس پاهامو روی هم انداختم و گفتم:
- نه عادیه.
مکثی کردم و ادامه دادم:
- درضمن من هیچ‌جام عمل نیست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

[email protected]@

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
22/5/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
9,942
امتیازها
24,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #8
بی‌خیال بینیمو بالا کشیدم و مشغول نوشتن شدم که هاله‌ی کبودی جلوی چشمامو گرفت و درد گرفت که محکم چشمامو بستم. اثرش سریع رفت. چشمامو ماساژ دادم و بی‌خیال مشغول نوشتن شدم که متوجه قطره‌ای که روی برگه‌م افتاد شدم‌ متعجب به سقف زل زدم و پوکر فیس به قطره خون نگاه کردم که یکی دیگه هم کنارش افتاد.
دستمو بالا آوردم و به پشت لبام کشیدم و به دوتا انگشت اشاره و وسطم‌ زل زدم که تماماً خونی بودن.
خودکارو تند ول کردم که روی زمین افتاد. سرمو روبه سقف گرفتم و به سمت در که جلوم بود هجوم بردم و مراقب بودم نیوفتم که استاد با صدای بلندی گفت:
- کجا خانم؟ نظم کلاسو به هم نز... .
برگشتم سمتش و به زیر بینی‌م اشاره کردم که مکثی کردم و اشاره کرد که برم.
تند بیرون رفتم و درو بستم. برگشتم که برم که نزدیک بود به یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

[email protected]@

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
22/5/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
9,942
امتیازها
24,973
مدال‌ها
13
  • نویسنده موضوع
  • #9
پوکر فیس بهش زل زدم که خندید. با حرص گفتم:
- گردنم شکست جناب محترم.
بی‌خیال شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- خب نق نزن ببرمت توی ماشین دراز بکشی راحت باشی.
مکثی کرد و گفت:
- من مواظبم نیوفتی همین‌طوری بیا.
درحالی‌که یه دستش به بینی‌م بود و دست دیگش به پشت گردنم، کشون‌کشون از دستشویی بیرونم آورد و به سمت پارکینگ رفت.
به سمت ماشینی رفت و من فقط به آسمون مشرف بودم.
- دستتو بذار روی بینی‌ت ماشینو باز کنم.
بدون نگاه کردن بهش دستمو به بینی‌م گرفتم که قفل ماشینشو باز کرد و بعد از باز کردن درش کمک کرد بشینم. صندلی رو کامل خوابوند و درو بست و ماشینو دور زد و روی صندلی راننده نشست.
برگشت سمتم و خیره بهم گفت:
- بالاتر بگیر سرتو. می‌خوای ببرمت درمانگاه؟
سری به معنی نه تکون دادم که گفت:
- قبلاً هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

[email protected]@

کاربر نیمه فعال
تاریخ ثبت‌نام
22/5/20
ارسالی‌ها
672
پسندها
9,942
امتیازها
24,973
مدال‌ها
13
خندیدم و گفتم:
- فقط کسی می‌تونه این‌طور راحت حرف بزنه که یا دروغ بگه یا تجربه‌های فراوون داشته باشه.
مکثی کردم و نیم خیز شده با لودگی و مسخرگی گفتم:
- می‌خوای بیای خاستگاری؟ اوه‌اوه! من که لباس ندارم! زودتر می‌گفتی بدک نبود!
تک خنده‌ای کرد و گفت:
- یه کفش پاشنه ده سانتیم بخر حتماً! مامانم دختر کوتاه دوست نداره!
پوکر فیس بهش زل زدم و گفتم:
- هر هر نمکدون! من مسخرت می‌کنم. بعدم کجام کوتاهه؟
خندید و گفت:
- نسبت به خودم گفتم که هم تراز بشیم! فعلاً دراز بکش خونش بند بیاد.
دراز کشیدم که یه کوپه‌ی دیگه دستمال از روی داشبورد درآورد و دستم داد و گفت:
- اون کثیف شده اینو بگیر.
ازش گرفتم و دور همون قبلیه پیچیدم و دوباره روی بینیم گذاشتم.
آرنجشو به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
- می‌شه شماره‌مو قبول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا