در حال تایپ رمان بود و نبود | ف.سین کاربر انجمن یک رمان

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
427
لایک ها
3,928
امتیاز
16,913
#1
کد رمان: 1314
ناظر: ..~atena~..
IMG_6754.jpg

نام رمان: "بود و نبود"

نام نويسنده: ف.سين كاربر انجمن يك رمان
ژانر: تراژدي، اجتماعي، عاشقانه
خلاصه:
نخِ زندگي هر كس، به زندگي كسِ ديگري گره خورده؛ گره هايي كه گاهي باز مي شوند و باعثِ رهايي اند و گاهي هم درهم مي پيچند و آغازكننده ي يك زندگي مبهمِ دو نفره و سراسر غم و درد هستند! بود و نبود، روايتگرِ بودن ها و نبودن ها، زندگي هاي متفاوت، تو در تو و به هم گره خورده با پايان هايي شايد شيرين و شايد تلخ است؛ شيرين به تلخيِ قهوه و تلخ به شيرينيِ عسل...!
 
آخرین ویرایش

Elif

مدیر ارشد
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
4/1/17
ارسال ها
1,540
لایک ها
25,025
امتیاز
48,073
محل سکونت
کُـردسـتـٰان
#2



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
427
لایک ها
3,928
امتیاز
16,913
#3
مقدمه:
رسم عشـق و عـاشقي اين است جآنا؟
دسـتانِ سردم با بودنت گرم،
با نبودنت منجمد و يخ!
بودنت تلفيقي از آرامش و اضطراب است
و
نبودنت، بي رحمانه تر از بودنت...
تضاد بود و نبودت بلاييست آسمـاني!
***
گاهي براي چه بودن ها كه ريسك نكردند...
مجنون براي بودن ليلي و فرهاد براي بودن شيرين!
هر دو براي عشق، وارد راهي شدند تنها براي بدست آوردنِ بودنِ معشوقشان
امـا
تو نيز بدان كه گاه همه چيز بودن نيست!
او در كنارت است ولي انگار نيست، عاشقت است ولي انگار نيست. بودنش همچون نبودنيست از جنس غم و درد!
هنگامي كه رفت، خاطره هاي بودنش زنده مي شوند و در ذهنت جان مي گيرند.
آري، حال دلت تنگ مي شود تنها براي بودنش، ولي بدان كه دير است، خيلي دير...
او در نبود است و تو در بودن
و
هيچ چيز جانسوز تر از اين نيست.
[ ف.سين ]
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
427
لایک ها
3,928
امتیاز
16,913
#4
قبل از شروع مجدد، دوست داشتم چند جمله اي رو بنويسم...
از اونجا كه فعلاً وقتي براي ويرايش نيست، پارت ها دير به دير گذاشته مي شه!
برخي قسمت ها رو تغيير ندادم اما تصميم گرفتم همه ي رمان رو به صورت سوم شخص بنويسم. دوستاني كه از قبل مطالعه كردند، مي تونن دست نگه دارند تا به همون قسمت ها برسيم. با توجه به وقفه اي كه افتاد، مطالعه براي يادآوري بد نيست.

"سپاس از حضورتون"

پست اول:

" بــه نـام خداونـد بـود و نـبود
خداونـد يـاسـي بـه رنگــ كـبـود"

خانه اين بار برعكسِ هميشه سوت و كور است، ديگر رنگ و بوي گذشته را ندارد، ديگر بوي خوشِ غذا هاي رنگارنگ و محبوب، شامه اش را نوازش نمي كند، ديگر هيچ چيز مثل سابق نيست و نمي شود زيرا؛ ديگر اويي نيست كه در را باز كند و خوش آمد گويد.
در سفيد را بيشتر به عقب هُل مي دهد و وارد مي شود. بلافاصله صداي خنده هاي دختركـ در گوش هايش مي پيچد.
لبخند تلخي مي زند و همه چيز را از نظر مي گذراند و در آخر، به سمت اتاق خواب مي رود.
نگاهش روي پاركت هاي سفيد سُر مي خورد. قطرات خون يكي پس از ديگري، بر زمين ريخته شده اند و از آن روز، كسي نبوده كه دستي بر سر و روي اين خانه بكشد.
مي داند كه او وسواس دارد تا همه چيز تميز و منظم باشد و مي انديشد زودتر كسي را آورد تا همه چيز را تميز كند و برق بيندازد. هنوز هم اميد دارد كه او مي آيد و نمي خواهد خانه را اينگونه ببيند.
وارد اتاق مي شود و شش روز پيش را به خاطر مي آورد. شكست خورده آمده بود تا معذرت خواهي كند اما دُردانه اش را پخش بر زمين ديد. شايد دير فهميد كه چه كسي دوست است و چه كسي دشمن، شايد دير فهميد چه كسي عاشق است و چه كسي ادعاي دوست داشتن مي كند!
نگاهش را به سمت ميز مطالعه سوق مي دهد و با ديدن سي دي اي به همراه يك نامه، متعجب قدم هايش را بر مي دارد.
مي خواهد نامه را باز كند اما نظرش عوض مي شود. سي دي را برداشته و با قدم هايي بلند، از اتاق خارج مي شود. تلويزيون را به برق مي زند و دكمه ي پاور دي وي دي پلير را مي فشارد. لرزش دستانش را مهار كرده و سي دي را قرار مي دهد.
روي كاناپه مي نشيند و كنترل را از زير بالشت بنفش، بر مي دارد و تلويزيون را روشن مي كند. بلافاصله تصويرِ دختركـ، بر صفحه ي تلويزيون نمايان مي شود.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
427
لایک ها
3,928
امتیاز
16,913
#5
پست دوم:
​دختركـ دوربين را تنظيم كرده و روي تختي كه روكش نيلي رنگي دارد مي نشيند.
به چهره ي بي روح دختركـ چشم مي دوزد. دلش مي گيرد. چقدر ضعيف و پژمرده شده بود و او حتي متوجه اين موضوع هم نشده بود. افسوس كه تا كنارمان هستند، قدرشان را نمي دانيم و فكر مي كنيم ماندن در كنارمان، وظيفه ي شخصي آن هاست.
دختركـ سرش را به زير انداخته و با انگشت هاي دستش بازي مي كند، به يكـ باره به لنز دوربين خيره شده و بي وقفه مشغول صحبت مي شود:
-سلام. فكر كنم يك سلام خشكـ و خالي، بهتر باشه! از كجا شروع كنم و چي بگم رو نمي دونم، فقط مي دونم كه دلخوري هام رو نمي تونم تو اين كلمات و جمله هـا جا بدم.
سرش را در بين دستانش مي گيرد و پس از مكثي نه چندان طولاني، مجدداً به صفحه ي تلويزيون چشم مي دوزد.
-نمي دونم وقتي اين ويديو رو مي بيني، كنارت هستم يا نه! مي دونم خيلي سرزنشم مي كني، از اين كه چرا پنهان كردم و چيزي راجع به اين موضوع بهت نگفتم. شايد چون مي دونستم از همون اول، تنها هستم و تنها مي مونم، من تنها پا تو جاده زندگي گذاشتم و تنها ازش خارج مي شم و دوباره به نقطه ي اول برمي گردم.
قطره اشكي از گوشه ي چشمان قهوه اي دختر، به پايين مي چكد و دل او را بي طاقت تر از قبل مي كند. دختركـ ادامه مي دهد:
-بعد از اين كه رفتم، نه عذاب وجدان داشته باش و نه ناراحت باش. من بخشيدمت چون يك عاشق، در همه شرايطي و هرچي هم كه بشه، معشوقش رو مي بخشه. ببخشيد كه نشد مثل اون دختر باشم، ببخشيد اما من، هيچ وقت عادت نداشتم به چيزي تظاهر كنم و اداي كس ديگه اي رو در بيارم. من، منم، هميني كه مي بيني؛ شايد از نظرت نفرت انگيز به نظر بيام اما حقيقتاً نفرت انگيز لقب آدم هايي بدتر و پليد تر از عاشقي مثلِ منه.
دختركـ لحظه اي مكث مي كند و نفسش را با درد بيرون مي فرستد و مجدداً شروع به صحبت مي كند:
-ممنون كه لحظات قشنگي رو برام ساختي، ممنون كه براي ادامه راه بهم اميد دادي، ممنون كه با همه ي بدخلقي هات كنارم بودي. من جمله ي "دوستت ندارم" رو از اين خاطره هاي قشنگ حذف كردم، لطفاً تو هم فكر كن كه هيچ وقت چنين جمله اي رو بهم نگفتي.
او مرد است، قانوناً نبايد اشك بريزد اما مگر مي شود چنين ويدويي را ديد و بي تفاوت بود؟
-در آخر حرف هام، مي خوام بگم كه هيچ وقت و هيچ زمان، دل هيچ كس رو اينطوري نشكن مهيار، دل شكستن هنر نيست، اين كه غرور يكي رو جريحه دار كني و احساسش رو به سخره بگيري و شخصيتش رو خرد كني، هنر نيست. فقط ازت مي خوام كه دل نشكني.
زمزمه مي كند:
-دل نشكن، دل نشكن.
همه ي محتواي روي ميز را با يك حركت، بر روي زمين پخش مي كند و داد مي زند:
-نـــه!
***
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
427
لایک ها
3,928
امتیاز
16,913
#6
پست سوم:​دلربا:

موبايل را با دست آزادش مي گيرد و بي حوصله لـب مي زند:
-از اين نصيحت هاي تكراري خسته شدم، بهتره بس كني؛ من فقط منتظرم اين دانشگاهِ كوفتي تمام شه!
ترنم اما برعكس او، با حوصله مي گويد:
-منم مي دونم خسته شدي اما داري به خودت لطمه مي زني دلربا، يكم فكر كن و بعد، بهترين تصميم رو بگير.
جلوي ميز آرايشش مي نشيند و شانه را به دست مي گيرد، در همان حال پاسخ مي دهد:
-تو نمي فهمي وقتي يكي تو تمام خستگي ها غرق شه و هيچ اميدي نداشته باشه، ديگه هيچي براش مهم نيست، فقط بي تفاوت مي شه. من از اين كه تو اين مرداب دست و پا بزنم اما كسي نباشه كه نجاتم بده، خسته شدم...
در حالي كه شانه ي سياه را برروي موهاي بلند و خرمايي اش مي كشد، ادامه ي حرفش را هم كامل مي كند:
-من نمي تونم فكر كنم...نمي تونم ترنم، نمي تونم بهترين تصميم رو بگيرم چون بهترين، از نظر من فقط آزاديه! من بيش از حد خسته ام، خسته ي جسمي نه؛ خسته ي روحي!
ترنم انگار هنوز هم اميدوار است و اين اميدواري بر كلامش هم بي تأثير نيست:
-ببين دلربا، تو هنوز اول راهي، هنوز راه زيادي مونده كه طي ش كني، نمي شه همين اول راه، جا بزني و خسته شي.
تلخ مي خندد و زيرلـب مي گويد:
-من خسته نبودم، فقط خسته م كردن.
-و مي دوني كه داري زندگي رو براي همه تون سخت مي كني؟
صدايش اوج مي گيرد:
-من زندگي رو سخت نكردم، اونا هستن كه زندگي رو سخت كردن، اونا هستن كه بي اجازه شون نمي تونم نفس بكشم، نمي تونم زندگي كنم و كاري كه دوست دارم رو انجام بدم. من بيست سالمه و تو همين هفته ها، بيست و يكـ سالم مي شه و هنوز، نمي تونم براي زندگيم و آينده م تصميم بگيرم. اونا من رو براي همه چيز محدود كردن اما خودشون هر كاري كه دوست دارن انجام ميدن.
ترنم نفسش را كلافه بيرون مي فرستد اما كم نمي آورد.
-خوب دوستت دارن، مهمي، اگر مهم نبودي كه هيچ وقت نسبت بهت، اين وسواس هارو نداشتن!
ترنم مي خواهد همه چيز را درست كند اما بدتر مي شود و همه چيز را به ويرانه مي كشد. ترنم با اين جمله ها، داغ دلِ اين دلربا را تازه مي كند.
به خودش در آيينه نگاه مي اندازد، چهره ي رنگ پريده اش به دلرباي گذشته ها بي شباهت است.
لـبش را با زبان تر مي كند و مي گويد:
-اينارو داشته باش، به عنوان جمله هاي آخر. پدر و مادري كه روي بچه شون وسواس زيادي دارن، تنها دليلشون اين نيست كه بچه مهمه، گاهي پاره ي تن مهم نيست اما آبرو چرا؛ مي ترسن من آبروشون رو جلوي خاص و عام ببرم، وگرنه ذره اي مهم نيستم، همونطور كه داروين مهم نيست، همونطور كه همه چيز رو از همه راجع به داروين پنهان كردن.
بغض، گلويش را مي فشارد و راه نفسش را تنگ مي كند اما او مُصرانه ادامه مي دهد:
-من مي خوام از آدم هايي كه بود و نبودِ طرف مقابل براشون مهم نيست، دوري كنم. مي خوام برگردم همون جايي كه احساس مي كنم، كمي آرامش دارم. تو هم سعي نكن جلوم رو بگيري، من به زودي مي آم، به زودي همو مي بينيم؛ خداحافظ.
بي حرف و بدون آن كه منتظر پاسخ ترنم بماند، مكالمه را به اتمام مي رساند و مشغول بافتن موهايش مي شود.
 
آخرین ویرایش

ف.سين

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
عضویت
1/13/18
ارسال ها
427
لایک ها
3,928
امتیاز
16,913
#7
پست چهارم:كشِ موي مشكي رنگي را برمي دارد و پايين ِ موهاي بافته شده اش را مي بندد. لبخند محوي از سر رضايت، بر لـبش جا خوش مي كند. از جا برمي خيزد و دستي به تونيكـ قهوه اي ِ سوخته اش مي كشد و پس از انداختن ِ نگاهي سرسري به خود، بالأخره از آيينه دل مي كند و از اتاق خارج مي شود.
همانطور كه از اتاق خارج مي شود، به اين فكر مي كند كه چگونه كلامش را شروع كند و چگونه آن را به اتمام برساند. زياد حرف نمي زند، نه آن كه نخواهد حرف بزند، او دوست دارد گاهي سخن بگويد و آزادي ِ بيان داشته باشد اما در خانه اي كه اردلان ِ فروزان در آن نفس مي كشد، آزادي ِ بيان يعني؛ زياده روي ِ بيش از حد! او هميشه سكوت كرده، او حق نداشته حرف بزند، هميشه سكوت كرده تا مبادا سخني را گويد كه كام اردلان فروزان را تلخ كند.
به پله هاي بلوطي چشم مي دوزد و مي خواهد با دقت از آن ها پايين رود، به قول شهلا، دختر بايد خانمانه رفتار كند و اين شيطنت هاي گاه و بي گاه و سُر خوردن از روي نرده ها، براي او عواقب سختي را به دنبال دارد. هنوز روي پله ي اول است كه صداي شكستن چيزي را مي شنود.
گنگ به اطرافش چشم مي دوزد اما وقتي قيافه ي ترسيده و سرخ شده ي زهره را مي بيند، خون در رگ هايش مي بندد.
زهره از خداخواسته، به سمت او پا تند مي كند. سؤالي به زهره اي كه نفس نفس مي زند و دست بر زانو زده، چشم مي دوزد و دل نگران مي پرسد:
-چي شده زهره؟ چي شكستي؟
زهره نفسي تازه مي كند و شمرده شمرده پاسخ مي دهد:
-خانم، اين بار من نبودم، زود بيايد كه شهلا...
هنوز زهره حرفش را تكميل نكرده كه صداي داد ِ شهلا، هر دو را وادار مي كند تا به آشپزخانه ي بزرگ چشم بدوزند.
زير لـب "اي واي" را زمزمه مي كند، به سرعت از پله ها آمده و به سمت آشپزخانه پا تند مي كند.
شهلا يك به يك ظروف ِ ملامين را از كابينت هـا بيرون مي آورد و بر سراميك ها مي كوبد و اين وسط، تنها چهره ي خونسرد اردلان است كه كمي باعث تعجب مي شود.
شهلا با چشماني به خون نشسته مي غرد:
-بسه ديگه!
يك بشقاب مجدداً پخش بر زمين و تكه تكه مي شود. رسماً زبانش بند آمده، انگار لال شده، انگار يخ بسته و نمي تواند حركت كند.
شهلا مجدداً ادامه مي دهد:
-مگه تو كي هستي اصلاً؟
اردلان عصبي شده و همان فاصله ي نسبتاً كم را طي كرده و بي رحمانه سيلي اي را نثار شهلا مي كند و شهلا بدون آن كه بتواند تعادلش را حفظ كند، بر روي زمين مي افتد.
نگاهش روي سراميك هـا سُر مي خورد و با ديدن ِخون ِ سرخ رنگي كه از دست شهلا و قطره قطره برروي سراميك ها مي چكد، رسماً قلبش از حركت مي ايستد.
 
آخرین ویرایش
بالا